یادداشت: برای هموطن عزیز و قلم بدست بیمانند،‌ جناب خراسانی عرض ادب واحترام دارم. اتفاقاً بنده نیز متوجه یاوه سرایی های اعظم سیستانی شده بودم ومیخواستم درمورد در موقع مناسب چیزی بنویسم. مقداری اسناد تاریخی به ارتباط چگونگی وانگیزهء تسلیمی دوست محمد خان به انگلیس ها نزدم موجود بود که یکی کتاب داکتر جلال الدین صدیقی زیرعنوان "چگونگی استیلای نظام قبیله سالاری درافغانستان" است ودیگری تاریخ امیران کابل، بخارا،‌ خیوه و سمرقند به خامهء‌ عبدالکریم بخارایی. من هردو کتاب را نزد خود دارم که به رویت آنها تمهید یک نوشته نیز فراهم شده است. اما وقتی نوشتهء شما را در مورد خواندم دریافتم که قلم شما به مراتب بران تر و بهتر ازمن است و بهتر است این حقایق را خدمت شما بفرستم و اگرخواسته باشید به همان گونه که است،‌ در گرد راه بگذارم. ازین ها گذشته الحق که حق مطلب را به خوبترین گونه یی به جا کرده اید وازهمین روی این مقالهء جانانه را اینجا درگرد راه دست نشر دوباره میگذارم. باحرمت فروان- عصردولتشاهی

برگرفته ازسایت خاوران

کورچشمی وسیاه ضمیری
اعظم سیستانی دربرابرحقایق تاریخی!

جهانگیر خراسانی

تاریخ عبارت ازحرکت انسان درمسیرزمانست. هرآنچه را که جبرزمان واراده انسان درین مسیر می آفریند ازصفحه آئینه تاریخ، سیمای آن همان گونه که است بازتاب می یابد. نه دفترخاطرات است؛ که هر بلهوس خاطرات شرین وتلخ شخصی خود را درآن یاداشت نماید! یا برغم واقعیتها؛ نمیتوان جبین و رخساررجالی که از حوادث تاریخ داغدار شده؛ باماستمالی وآرایش دادن بغیر ازآنچه که است ازآئینه تاریخ صاف وصفا منعکس داد.

 


مگر آ قای اعظم درکتاب" دونابغه نظامی– سیاسی" خود که یک قومنامه است با توجیه پذیری اعمال خائیانه ومعامله گرانه امیران وپادشاهانی که آرمان عیاشی وتن پروری شان درفوق اهداف متعالی ملی جایداشته چنین کرده است. او درین قوم نامه خود کوشیده تا با قلب ماهیت حقایق ودلیل سازیهای پوچ وعاری ازحمایت منطق، امیران ونابغه های خیانت، بیسواد، ذلیل فراری وتسلیم طلب بدشمن را، لباس غیرت وشحامت بپوشاند. ازآن جمله امیردوست محمد را،که دومرتبه به جبهات جنگ ومقامت ضد انگلیسها دردفاع ازناموس وطن پشت داده است.

اوبه کمک دلایل خام ومنطق نا پذیر، میکوشد فرار روبا صفتانه سال 1839 امیردوست محمد را ازبرابرتهاجم قوای انگیلس بخاک ما، بصوب بخارا وهمچنان فرارمرموزگونه وخائنانه سال1840 او را ازمحاذ مقاومت کوهدامن زمین وتسلیمی نهایت جبونانه وحرمت فروشانه آنرا به اردوگاه دشمنان متجاوزبه حریم پاک میهن ما دربالا حصارکابل توجیه داده وهم حق و دین وطن را که تا هنوزبروح آن امیرسنگینی میکند مجرائی دهد. او برای توجیه بخشیدن خیال پردازی های خود ازمرحوم داکترعلی شریعتی دانشمند ایرانی نقل قول کرده مینویسد: " مورخ نباید با بینش زمان خویش حواث ومسایلی را که درزمان دیگری رخ داده است بنگرد زیرا حادثه ای درزما نی بد ومنفوراست، درزمان دیگری خوب جلوه میکند. دریک زمان مسأ له ای اخلاقی درزمان دیگرهمان مسأ له غیراخلاقی است. بنأ مورخ درمطالعه یک پدیده درزمان گذشته باید بینش خاص وزمان خودش را کنار گذاشته با بینش زمان مورد نظر، پدیده ها را مطالعه نماید تا معنی واقعی پدیده را بفهمد. " آقای اعظم خان بدون این که بجوهراین نقل وقول توجه داشته باشد با کلمات محض جمله فوق تکیه کرده وبا استنباط غلط ونا هضم آن بخاطرنجات واستخلاص جدش امیردوست محمد از محکمه تاریخ درین کتاب قلم خیزی کرده و برپایه این نقل وقول حادثه تسلیمی امیردوست محمد را که 160 سال قبل بوده،استدلال میکند که باید درمطالعه حادثه تسلیمی آن " بینش " زمان خود را کناربگذاریم و با چراغ بینش آن زمان یعنی160 سال قبل علل تسلیمی آنرا مطالعه نمایم. به این معنی که نظربه بعد فاصله زمانی دلایل تسلیمی امیرمورد نظرش را به انگلیسها موجه بدانیم تا ازدادگاه تاریخ برأت حاصل نماید. بنأ برمنطق استدلالی این مرد، خیانت ورزیدن امیردوست محمد به شیؤن مقدسه جهاد وآزادی وطن، پشت دادن به سنگرحراست دین وناموس با 149 نفرعائله وفامیل خود به انگلیس تسلیم شدن وسالانه با جیره سه لک کالداربه آبخورانگلیس درکلکته هند سرفرود آوردن بنا بر"بینش" آن زمان یک پدیده خوب واخلاقی بوده که امیرانجام داده متأسفانه بینش امروزه آنرا یک پدیده ننگین خائنانه وجبونانه میداند.!! این آقا که سرمست شرب قومی است، با این برداشت غلط ونحوه استدلال مارکسیستی ودگم خویش ازنقل وقول بالا؛ با شیؤن مطلقه و مقدسه و تعالی ارزشهای دینی واجتماعی ملتها پشت پا زده وبرایش قابل درک نیست که حساسیتهای دینی، ناموسی ومیهنی درتمام واحد های انسانی ساکن در جغرافیای گیتی بدون تغیربا گذ شت صد ها سال با تمام سلابت واستواری خود وجود داشته و دفاع ازدین، ناموس ومیهن هنوز به عنوان شیؤن مقدسه درمرکزعتقادات هرملت جایدارد که کرنش وغفلت درباورمندی آن گناه کبیره محسوب میشود. خلاف تصوراعظم، ماهیت وارزش مندی این شیؤن مقدسه را نه بربنیاد " بینش" آن زمان ونه دراین زمان تغیرداده میتواند.

آقای محمد اعظم! جرم وطن فروشی وخیانت همان بوده که هست وخواهد بود. بنأ برهیچ دلیل وملحوظ زمانی ومکانی تسلیمی دوطلبانه یک انسان معتقد وباورمند بموازین شرعی، ملی واخلاقی به دشمن متجاوزجوازندارد. مگر آن امیر خائن به آزادی ملی، زن پرست وعیاش درظرف یک سال دو مرتبه به عنوان مسًول اول کشور، جبهات مقاومت را دربرابردشمن متجاوزانگلیسی ترک کرده و ملت مجاهد وغازیان سنگردفاع ازشرف ملی را، درمواقع حساس دفاعی با فراربزدلانه ونهایت خائنانه خود بی سرپرست ماند. ملت وآزادی فروشانه ترازهمه این که او خلاف همه ارزش های ملی، اسلامی واخلاقی سرانجام دریک سحرگاه همه حرمت خود را نثارقدوم مکناتن ارباب انگلیسی اش کرده وخود را تسلیم به او داد. مطابق به استنباط اعظم این اکادمیسن ماشینی که پیروسنن امیران خائن وتند یس های استبداد است،اگر"بینش" آن زمان را محک برسی حوادث تاریخی قراربدهیم جنایات وخیانت های افراد را نسبت به مجبوریت های بسترزمانی شان توجیه نمایم،دیگرشاه شجاع، یعقوب خان، امیرعبدالحمن وهیچ خائن دیگر سلسله سدوزائی و محمد زا ئی در قبال این خاک گناه نکرده است.! زیرا بینش ومنطق خاص جبر زمانه آنها را وادار به خیانت نموده است.

حالا میبینیم که امیردوست محمد آن بودنه " بگل " چطورجنگ نکرده به شیوه بزدلانه وعمل خائنانه سنگرهای مقاومت را دربرابرانگلیسها درمواقع حساس ترک کرده وفرارنموده است: درسال 1839 که امیردوست محمد حاکم کابل وگرد نواحی آن میباشد شاه شجاع بهنر مزدوری خود سواربرکالسکه انگلیسها درماه اگست همین سال بغزنی وارد میشود سردارعبدالرشید خواهرزاده امیردوست محمد بنا برسنت فامیلی ومیراث خیانت ورزی به پیشوازدشمن میرود،با استقبال رهنمائی کننده دروازه بالا حصارغزنی را برخ شان میگشاید وغزنی را محترمانه به اشغال انگلیسها میسپارد.

امیروقت که ازجریان اشغال غزنی واقف میشود برای جلوگیری ازداخل شدن دشمن بمنزل آن درکابل، به ساحه ارغنده منتظرحضوردشمن مینشیند و پسرش افضل خان را با یک لشکر سه هزارنفری از کابل، به غزنی میفرستد تا پیشروری دشمن را سد نماید. وقت که چشم افضل خان به بیرق انگلیس درفرازبالا حصارغزنی می افتد با سرعت چهارنعل عقب گریزی کرده خود را به چوک ارغنده کابل به خیمه گاه پدرش میرساند وبا نفس سوزی، پیغام چشم دید خود را به امیرگزارش میدهد. امیرکه مرد دفاع نبود وهم سواری خرقدرت برایش شرینی ودل پذیری خاصی داشت فوری حاضربشراکت پروژه وطن فروشی با شاه شجاع برای انگیس شده وبجهت تمنای حفظ حد اقل حاکمیت دربخشی ازافغانستان درپهلوی حاکمیت شاه شجاع برادرش نواب جبارخان را به اروگاه انگلیس بغزنی اعزام میکند، که درصورت قبول شدن این تمنا ازجانب انگلیسها، باید بین امیروشاه شجاع پیمان عدم تعرض درمناطق زیرحاکمیت یکد یگر امضا شود. . وقت که این عرض امیر ازسوی انگلیسها مورد اجابت واقع نشد او بدون معطلی بتاریخ اول ما اگست سال 1839 ازراه کوتل اونی بسوی بخارا فرارمیکند. این امیرتن پرور وزن باز،که سیزده سال بدسترخوان این ملت به عنوان امیرنمک خورده وسرداری کرده بود، در روز سختی که موضوع شرف وناموس ملت درخطرتجاوز قرارداشت حتی یک روزهم شمشیربرخ دشمن ناموس وطن بلند نکرد. هنوز دشمن به غزنی بود که سرودم این شغال مرغ دزد ازتاشغرغان معلوم شد.

باردوم این امیرخائن وجا طلب یکسال بعد ازفراراولی آن با اطلاع یافتن ازقوام ستون مقاومت درکوهدامن جهاد خیز، درماه اگست سال1840 ازبخارا به شمال هندوکش می آید وازجانب میرمسجدی خان کوهدامنی سرلشکرقوای جهاد به وی دعوت داده میشود تا به شمالی بیاید. او با 300 سواروارد گلبارمیشود ازسوی غازی میرمسجدی خان استقبال شده وقیادت جهاد را به او میسپارد. درین وقت انگلیسها برای سرکوب قیام شمالی قوای زیادی را به معیت شاه زاده تیموربه قوماندانی جنرال سیل و به همراهی الکسندربرنس کارمند سیاسی انگیس به منطقه میفرستد بتاریخ 28 سبتمبردر" تتمدره" جنگ صورت میگرد که انگلیسها درجریان مقاومت مجاهدین قلعه علیخان را درتتمدره فتح نموده و آنرا ویران کردند. بعد ازین حادثه امیرجهت تدارک نیروی جدید به نجراب میرود، با پنجهزارسواربه پروان می آید به عنوان جهاد " بیرق آبی" رنگی بلند کرده بود، با بستن " دستارسفید" با علامت غزا درصف اول تیراندازان قرارداشت وحمله امیر"بتاریخ دوهم نوامبر" صورت گرفت قطعه سوارانگلیس درهم میشکند "داکترلارد مامورسیاسی، لفتننت برادفوت و اجودنت کرپسی" بقتل میرسند "مجیر پنسانبی و فریزر" سخت مجروح میشود. شکست انگلیسها بمرحله ای نزدیک شده بود که" الکسندربرنس" درساعت سه شب به جنرال سیل نامه مینویسد تا عساکررا به " چاریکارعقب بکشد. درچنین هنگام سرنوشت سازسید قاسم رشتیا ازقول موهن لال که شاهد حال واقعیت بوده، متذکرمیشود که برایش (موهن لال) خبررسیده بود که امیر" دربین لشکریان خود دیده نمیشود بلکه بسمت نامعلومی حرکت کرده است، قوای آن بی سرپرست مانده است" اما بتاریخ " چهارم نوامبر" با تفات دو روزازشروع آمادگی جنگ وتسلیمی آن امیر ازطرف" مکناتن" عنوانی " جنرال سیل والکسندربرنس" مکتوبی میرسد که حکایت از تسلیمی نوکرانه امیردوست محمد به"مکناتن" سردمدارکل نیروی های انگلیس درکابل میکرد. آن خیانت پیشه و پاگریزدرروزاول جنگ، روبا منشانه غازیان را ترک کرد وغلام صفتانه تسلیم دشمن خونخوارملت ما شده بود.

اما این اکادمیسن مضحک، خائن نوازوحق ستیز،به عناوینی که شایسته یک قهرمان است اورا ستایش کرده وبا دلایل سازی های ساده فکرانه بکمک جدش برآمده و علت تسلیمی و بوسه زنی آن امیر را به رکاب مکناتن " خارج شدن خوانین وسران مقتدرپروان ازصف جهاد " ازدست دادن "باور" امیرنسبت به " صداقت " ایشان وتسلیم دادن احتمالی امیر توسط " سرفرازخان " یکی ازخوانین پروان به انگلیسها... وغیره وانمود کرده است. فرض نمایم این ادعا هایکه اعظم بربنیاد مراعات علایق قومی خود نموده همه صحت داشته باشد سوال پیش می آید که: آیا این دلایل میتواند ریختاندن حرمت یکت امیرمسلمان را بپای دشمن انگلیسی کافردرعوض دفاع وشهادت درسنگرحراست ازناموس وطن توجیه نماید؟ آیا تنها کوهدامن وکوهدامنی ها برای جهاد ومقاومت برعلیه دشمنان این خاک آفریده شده است؛ که خون بدهند وثمرخون وشهادت شان را امیران مزدوربیگانه دربهای کلاه نمدی امارت وسلطنت نثارقدوم حامیان انگلیسی وغیره شان نمایند ویا اینکه مردم ومنطقه دیگری هم وجود داشت که امیر به آنجا مرا جع میکرد وازآنجا دین ورسالت فرضی خود را دربرابروطنی که سالها بخاطرقدرت وعشرت، صفحات خاکش را در جنگهای خائنانه درون برادری ومیان قبیله ای با خون ریزی سرخ کرده بود اجرأ میکرد؟! امیر چرا با فرارازمحاذ مقدس شمالی که "باورش" را نسبت به "صداقت" خوانین آن منطقه ازدست داده دربین اقوام وهم زبانان خود نرفت؛ که سربه آستان بادارش انگلیس گذاشت؟ اگرامیردرسنگرافتخار جان میداد چه قیامت برملت ما برپا میشد؟ که رفت بوسه برکاب انگلیسها زد.!

حقایق را نمیتوان به پرده احتمالات ولفاظیهای خام قوم گرایانه مکنون ساخت.! هیچ مسبب دیگری درین رابطه تائید کننده این حرکت حرمت فروشانه امیردوست محمد شده نمیتواند، جزاین که آن امیران ازصداقت به خیانت عادت داشته اند برحسب آن عادت، چنان خیانت را انتخاب نموده بود. اگرنه چنین است، مگرآن حقیروجبون را کسی دست وپا بسته به انگیس سپرده بود و یا او دیوانه و مجنون سرگشته بود که اورا ازین خیانت وطنفروشانه برأت داد.؟ واضح است که چنین نبوده وامیربنا برعادت خیانت پیشگی با عقل وذکاوت امیری خود حاضربه قبول چنان خیانت ننگین وحرمت فروشانه شده است نه کدام علت دیگر. اوبخاطراظهارنمک شناسی به انگلیسها با نشانی عینک وچاقوی خویش افضل خان پسرش را نیزازخدمت به جهاد بیرون راند وبا تشکیل فامیلی سنگین خود به آدرس جیره سه لک کالداری رهسپاردیارانگلیس گردید ودرانتظارلطف واحسان انگلیس نشست تا اورا با یک برنامه نوکرخدمتی بدور دوم امارت مفتخرساختند.

امیردوست محمد بسلسله اجرأت غلامانه آن وقتی که دردوره جیره خواری درآستان انگلیس درهند بود، برای ثبوت عشق بیکران خویش بحرمت و سیاستهای انگیلس این بارهمراه با مکتوب درعوض چاقو، قطی نسوارخود را با عینک اش به نشان احترام گذاری وجبران حیثیت برباد رفته انگلیسها درشکست شان توسط ملت شوریده استعمارستیزما، برای پسرش محمد اکبرخان فرستاد که با پایمال کردن غرور وشرف جهادی ملت افغانستان اجازه دهد تا انگلیسها برکابل بتازند وعقده های سیاه قلب شان را که ناشی از شکست حقیرانه ومفتضحانه شان درسال 1842 بود برمردم مسلمان وسرفرازما بگشایند و شکست شان را جبیره نمایند.آن مکتوب ونشانیها اسناد وطن فروشی امیربود که قبلأ وطن را دربرابرمقام امارت به انگلیسها فروخته بود وغرض اطمینان به پسرش اکبرخان فرستاد تا بقبول این هدیه پدربه انگلیسها مدد گاروهمنوا شود. اکبرخان به این خیانت ملی گردن نهاد قوایش را که درمحل" تیزین" درمدخل راه کابل قرارداشت متفرق نمود وخودش بسوی بامیان عقب رفت وراه را برای بیست هزارقوای " انتقامی" جنرال پالک درتجاوزبه کابل صاف وسریع الحرکت ساخت. اکبرخان با این خیانت روشن وصریح دست انگلیسها را به غارت، ویرانی،آتش سوزی وتجاوزات ناموسی درکابل وشمالی آزاد گذاشت. انگلیسها کوهدامن زمین، مرد خیز را که مهد درفش افرازی جهاد وآزادی خواهی وقبرستان دشمنان متجاوزبود به آتش کشیدند.اعظم با کورچشمی وسیاه ضمیری برتمام این حقایق قدم گذاشته بسراغ خائنان رفته به آنها تصدیق " نابغه نظامی- سیاسی" مینویسد.

اوبا سبک مغزی و ساده منطقی درجائی ازکتاب دو" نابغه" اش چنین مینویسد: " من فکرمیکنم که تسلیمی امیردوست خان، تسلیم دادن کشوربه انگلیسها نیست؛ زیرا اواین عمل را درهنگامی انجام داده که نه امیرافغانستان است ونه پادشاه کشور. وقتی که اوامیرورهبرکشوربود ومسًولیت دفاع دربرابرتجاوزبیگانه را داشت،برای دفاع ازوطن مردانه کمربست." اول اینکه این آقا با تصورات واهی خود تنها پادشاهان وامیران را قادربخیانت ملی و تسلیمی خاک بدشمن میداند، نه دیگر افراد وحتی اراکین یک کشوررا که مسؤلین تنظیم وهدایت دهی امورملی و ودفاعی آن کشورمیباشند. دوم اینکه برخلاف فراراعظم ازروشنی تاریخ، امیردوست محمد قبل ازهردوحادثه فرارش بحیث مسؤل فرد نخستن کشوربود است.اول درمسند مقام امارت وباردوم بعنوان قائید ورهبرمقاومت ضد انگلیس.باراول طوریکه درفوق با تکیه با اسناد تاریخی ذکررفت، امیرنه تنها کمرمردانه را برای دفاع ازوطن نبست بلکه با عمل به اصطلاح زنانه،ازمیدان جنگ درمقابل انگلیسها بدون کمترین مقاومت ازمحل ارغنده بسوی بخارا فرارکرد،وباردوم بانهایت ذلالت وپستی معنوی واخلاقی وخیانت ورزی بوجایب ملی ازسنگرمقاومت دربرابرهمین انگلیسها ازمحاذ کوهدامن شمالی کابل فرارنموده دربالا حصارکابل سربه اطاعت وفرمان برداری بچون وچرای انگلیسها گذاشت، که بعنوان پاداش همین خیانت فراروتسلیمی بود که دوست محمد خان بعد از آموزش وفرأ گیری پرنسیپ های احترام وخدمت گذاری به انگلیسها باردوم بصفت امیر آمد.

اعظم با معیارشکنیهای حق نگری تاریخ،امیردوست محمد را با یک سکه دو روی مقایسه میکند که یک روی آنرا " شجاعت، تهور،سپاهسالارپیروزمند، کشورگشا و نهایت هوشیاروجنگ آور" در برابرتجاوز اول انگیسها دانسته وروی دیگرآنرا "سیاستمدار،دوراندیش وزیرک ومحافطه کار" با آمدن او باردوم بحیث امیرتوسط انگلیسها دانسته است. ای کاشکه آن نامرد " بگل" وفراری ازدشمن واجیرمزد بگیرسه لک کالداری ازخزانه انگلیس، یک ساعت هم درراه حفاظت ناموس با دشمن درگیرمیشد که نواسه آن اعظم اکادمیسن، ازمسًولیت این دروغ های ستایشگرانه گردن خلاص میکرد وسفید روی بحضوراهل تاریخ قرارمیگرفت وهم درعوض کشورگشائی آن امیرکشورفروشی نمیکرد؛ تا نوشته " دونابغه " آن سند سرافگندگی وی بحیث قومنامه نمیشد .

اودربیان عوامل فراروتسلیمی امیردوست محمد به انگلیسها چنان دلقک گوئی وهرزه بیانی های دیگری کرده که انسان را به حیرت ازعمق عدم سنجش آن درآنچه که مینویسد می اندازد. بطورمثال درجائی مینویسد: " بنأ برمعتقدات دینی امیر، سلطنت داد خداوندی است. خدا به هرکه خواهد میدهد وازهرکه خواست میگرد، اینست که نمیتوانست سلطنت ازدست رفته را آنهم ازکام نهنگ استعماردوباره بدست بیاورد"!!! . اعظم خود معترف است که او یک خائن به شیؤن ملی وخام عقیده دراصول دینی،شفته بقدرت ودست یازیدن بتخت امارت وسلطنت بوده، نه مثل دیگرشهیدان وغازیان بفکرواندیشه مقدس آزادی وحفظ حرمت ناموس وطن واستوارنگهداشتن ستون دین ازشرتجاوزدشمن. زیرا امیربا حس مقام جوئی اما نه وطن خواهی، عقیده داشت ومیدانست آنچه را که ازراه مقاومت ومبارزه مسلحانه وعنصرشحامت نمیتواند از" کام نهنگ استعمار" انگلیس حاصل کرد، باید ازراه کورنش وغلامی که یگانه طریق سهل و زودرس به آرمان امارت است بدست آورد. من ازاعظم که ازقبر یک مرده 160 ساله حرف میزند بنابراظهارات اش میپرسم: اگرامیردوست محمد بداد "خداوندی"میاندیشید هرگیزازادای فریضه ملی واسلامی رویگران وتسلیم انگلیس نمی شد ودربرابرسه لک کالدارجیره سالانه مدت دونیم سال انتظارداد انگلیس را برای سبداری کابل نمکشید.! اواگربداد وگرفت خداوندی صبروتحمل میکرد یکمرتبه خدواند امارت را بنابربی همتی آن ازنزدش گرفت وفرارماورا النهرشد،باید ازحکم خداوند گردن کشی نمیکرد ودرگوشه قناعت پناه می برد. چرا باردوم انگیزه قدرت برافگارآزمندش سنگینی کرد؟ اگرباردوم بخاطرنجات وطن وادای رسالت ملی وایمانی وارد سنگرجهاد ومقاومت شده بود،ادای این رسالت تا مرزشهادت فرض است پس چه شد که با فرارش مرتکب تکرار چنین خیانت ملی گردید.؟! اما طوریکه دیده شد هدف نه دین بود ونه دفاع،بلکه محبت مقام سبداری کابل وتصرف محصول خون ملت ازطریق انگلیسها بود که اورا دربند زنجیرغلامی کشانید.

کاکا اعظم با یک قلم فرسائی به اصطلاح وطن دوستانه با مذمت از رهبران احزاب سیاسی ومجاهدین درجائی ازقومنامه خود مینویسد: " وقتی این همه جنایات ووحشی گریها وبی فرهنگیهای تفنگسالاران امروزی را می بینیم بی مهابا بیاد قرن 19 می افتیم که نکند رهبران افغان دردو جنگ اول خود با انگلیسها نیزازچنین قماشی بوده باشند که ما بیهوده بنام وکارایشان میبالیم." هدف از نوشته این جملات اعظم این است تا شمشیرسالاران کهن" امیران وپادشاهان سدوزائی ومحمد زائی" را نسبت به " تفنگسالاران امروز " برتری بدهد.

نمیدانم که این آقا بکدام عناصرمفیده وطن دوست وحافظ منافع ملی قرن19میبالد؟ نمدانم که به بردران محمدزائی قنددهارمیبالد ویا به بردران مشهوربشاوری؟ ویا به سدوزائی حاکم درهرات؟ ویا به خائنین درانتظارنشسته به دربارانگلیسهای هند برطانوی ؟ درکابل هم امیردوست محمد بود که ذکرش رفت.! نمیدانم که ازشاه محمود وکامران وشاه شجاع یاد کنم ویا از سلطان محمد طلائی،یعقوب وعبدالرحمن ویا از نابغه، شمشیرسالارش فتح خان که درنتیجه اعمال شمشیرسالاری آن گوش وبینی وهمه اندام هایش درظرف یک هفته ازبدنش جدا شد یاد نمایم؟ وهم نمیدانم که ازکدام سند خاک فروشی ومعاهده ننگین این عناصرقرن 19 مورد فخراعظم یاد کنم.اگرتفنگسالاران امروزمرتکب خطا هائی شده اند ولی بمراتب کمتروخفیف ترازجنایاتی است که برادران سدوزائی وباکرزائی به سررشته داری شمشیرسالارقلدوروشرافروزفتح خان درطی جنگهای قدرت وتقسیم خاک وطن بعنوان میراث پدری شان انجام داده اند." تفنگسالاران امروز" که بخاطر دفاع از تمامیت ارضی بعنوان حفظ حرمت ناموس داری بیست سال تمام درمواضع نمناک ومهلک جنگ، با دشواری های خورد کننده ای دربرابرخبیث ترین دشمنان وطن سینه سپهررزمیدند وخاک را ازگزند اشغال بیگانه نجات بخشیدند،امروزدشمنان شرف ووقارافغانستان ایشان را تفنگسالار خطاب کرده " انزجارونفرت " خود را نثارایشان میکند، اما خائنین خاک فروش قرن19 که وطن را براساس برادران فررزند یک مادر،دربین خویش تقسیم میکردند وقطعه،قطعه میفروختند که حتی حق شان درطی خونین ترین ووحشی ترین جنگها که بچشم کشی، مثله کردن،روغن داغ،برده گیری وبرده فروشی، فراروتسلیمی وسرانجام بخاک فروشی تثبیت نمیشد نابغه خطاب میکند وبه ایشان میبالد. این نحوه قضاوت درحق رویداد های تاریخی ازسوی افراد ومحافلی صادرمییشود که به ارزشهای ملی قدروحرمت قایل نبوده وبه همه چیز ازپشت روی بند قومی با خشم تعصب وبد نگری به افتخارات دیگران مینگرند.

اعظم تاخت تازها ووحشی گریهای برادران سدوزائی و بارکزائی را به سروانی شاه محمود وفتح خان شمشیرسالاروحقه باز،که خاک وطن ما درزیرسم ستوران شان بخاطرچوروچپاول ثروتها،غلبه برساحه زیرکنترول یکدیگر،برانداختن همدیگرازخرقدرت که درطول یک قرن غربال شد وسرهای هزاران انسانی که با شمشیرهای خونین جلادی شان بخاطرکسب امکانات بیشترمادی وسواربرمرکب حاکمیت ازتن جدا گردیده مایه فخرومبباهات میداند.! آنهایکه ازاستعدادعلم وفرهنگ،هنروادب،صنعت وحرفه معذوربوده وطول عمرش را درشانه مرکب جنگ درمحدوده این وطن بغارت وخون ریزی بیموجب برضد یکدیگرمصروف بوده و کمترین یاد بود نیکی بجزاسناد خاک فروشی را ازخود بیاگارنمانده میخواهد به ایشان ببالد وعنوان نابغه ببخشد. نابغه!! بله ! آن تند یسهای نفرت وزبونی، که ازهمه هنرهای موجود فقط هنرچاقوکشی بریکدیگر، نفاق وشرارت،تقسیم خاک برسرپسر،برادر،برادرزاده،کاکا وپسرکاکا به جهت غارت وتن پروری،عیاشی وسرانجام خاک فروشی را آموخته بودند جزسزاوارنفرین ولعنت نیستند.!