لالایی

 لالایی، کودک رنجور وطن

لالایی، کودک  تن عور وطن

میهنت  سوخته این آتش جنگ

میهنت پرشده از حیله ورنگ

می تپد در دل ویرانگییش

با سر خورده به تکرار بسنگ

 


لالایی، کودک افسرده و زار

لالایی، کودک افتیده وخوار

میهنت پیکر خونین دارد

میهنت  دامن  رنگین دارد

بسکه صد زخم رسیده به تنش

کوه و دامان غم آگین دارد

 

لالایی، کودک  گردیده تباه

لالایی، کودک سر مانده به راه

روس  کشته است پدرجان ترا

طالبان سوخت در و خان ترا

 

کوهدامن شده بی تاک ودرخت

برده اند  شوکت پروان ترا

 

لالایی، کودک  تنها و پریش

لالای کودک بی یاور و خویش

کشورت غارت بیگانه شده ست

کشورت خسته و ویرانه شده ست

دست بیگانه دراز است به جور

این سخن شایع و افسانه شده ست

 

لالایی، کودک ترسیده خموش

لالایی، کودک افتاده زهوش

مادرت در غم فردای تو است

مادرت غرقه بسودای تو است

کس نمانده ست بگیرد دستش

ریخته حشمت بودای تو است

 

لالایی، خواهرک کوچک من

لالایی، بیدرک دیده محن

دزد ها نان  ترا دزدیدند

ازدوچشمان  توکی شرمیدند

با تف فاجعه از رخسارت

شبنم اشک ترا خشکیدند

 

لالایی، بچة بی نان و لباس

لالایی،  مانده بمیدان هراس

داده اند گر به تو یک جرعة آب      

تا  رود چشم تویک لحظه بخواب   

زانسبب هست که گنج توبرند

نشوی گمره از این نقش سراب!

 

لالایی، کودک آواره ما

لالایی، کودک بیچاره ما

پدرت ذلت غربت بکشد

پدرت غربت ومحنت بکشد

درد دوری ز در و بام وطن

هرکجاییست به زحمت بکشد

 

لالایی، کودک سرگردانم

لالایی، کودک بس حیرانم

طالبان سر بُر خویشان تو اند

طالبان دشمن قرآن تو اند

همه مزدور و ستمکاره و زشت

سوخته مکتب و ایوان تو اند

 

لالایی، خواهرک تشنة مهر

لالایی، بر دل تو رنج سپهر

خانه ات مامن صد درد و عذاب

در و بامش شده ازکینه خراب

بر سرتیغة کوه، آهوی عشق

گشته از وحشت بم، پر تب و تاب

 

لالایی، کودک هلمند و هرات

لالایی، کودک غورات و کلات

مثل فرزند ارزگان شده زار

مثل اولاد سمنگان بفکار

راحت و رام شما ها چونست؟

-"مثل پکتیکه و بادغیس ومزار!"

 

لالایی، کودک بامیانیی ما

لالایی، کودک لغمانی ما

غم فردای شما کس نخورد

شب یلدای شما کی بِمُرد

تا زمشرق بزند سرخورشید

و سر از پیکر ظلمت ببُرد

 

لالایی، کودک پنجشیرو فراه

لالایی، کودک دشت بگواه

چه شده  باز به میوند که باز

سر بُران خون بفشانند به آز

نی که خورشید رسیده به غروب؟

یابشر خسته شد ازعشق و نیاز

 

 

لالایی، پور بدخشان عزیز

لالایی، دشمن فرهنگ ستیز

در کُهندژ تو فرهنگ نماند؟

جز صدای ستم و جنگ نماند؟

وادیی سبز تخارستان را

بت فرخاری و اورنگ نماند؟

 

لالایی، کودک لوگر زادم

لالایی، کودک مُضطر زادم

کابل از عشق تهی مانده مگر؟

وردک افتیده زچشمش چو مطر

پکتیا شمله بخون غرقه زده

ننگهاران شده خالی ز هنر؟

 

لالایی، کودک نورستانم

لالایی، کودک جوزجانانم

فاریابت کی به لیلی داده ست؟

لاله و خون به برش بنهاده ست

هرشب از دامن پروان، بالا

به فلک شیون صد آزاده ست

 

لالایی، کودک افغان همه جا

لالایی، کودک گریان همه جا

شب ما روز شود، آخر نیز

تو شوی مرد هنر، مرد تمیز

دامن علم و هنر،  دار بچنگ

از بد و تفرقه و گینه گریز

 

***

 

یاد تان باد ستم کرده،  کی است؟

سالها سال جفا بُرده، کی است؟                            

یادتان بادکی  ها سوخت زمین ؟          

یاد تان باد کی دامن زده کین؟

***

قلعه و خانة شان ویران باد!

چشم شان مثل شما گریان باد!

دل شان باد اسیر غم و درد

آب شان گرم و نان شان هم سرد

شب شان  چون جهنمی سوزان

تار و تاریک شان همه روزان

عمرهاشان قرین صدخواری

همره آه و لابه و زرای

 

اول عقرب1387

کابل