چنین است روزگارما!


زمستان 1376 بود و من در تالقان بودم. طالبان ادعای کنترول بر 90 فیصد خاک افغانستان را داشتند و بی بی سی هم هرزمانی حتی دریک خبر دو سطری به ارتباط جنگ های افغانستان این "برتری" طالبان را به گوش جهانیان میرساند. جنگ و مقاومت در محور های شمال کابل، نجراب در کاپیسا، یکاولنگ در بامیان، غور، پل بنگی در تالقان، اندراب، و جاهای دیگر علیه طالبان ادامه داشت. مستحکم ترین ومهمترین خط جبهه درشمال کابل بود.

جنگ در شمال کابل همه روزه و بی وقفه ادامه داشت، مدافعین خط شمال کابل حماسه های بیشماری از شجاعت و مقاومت در برابربیگانگان و مزدوران شان می آفریدند. دران روزگار من دریک رادیوی نیمه محلی در شهر تالقان ولایت تخار کار میکردم. یکی از همکاران من که اکنون در کابل به سر میبرد و مصروف کار های ادبی است، فرصتی یافت که به کاپیسا و پنجشیر برود. دران وقت کاپیسا پایگاه عقبی مجاهدین و مقاومتگران بود.

آن دوست پس از مدتی به تالقان برگشت. خبر های زیادی آورده بود که همه حکایت از دو چیز داشت. یکی گرسنگی یی که برمردم شمالی، کاپیسا و پروان بیداد میکرد و درهمان حال، مقاومت حماسی مردم آن دیار در برابر دشمن انسانیت و آزادی. البته گفتنیست که حاجی شیرعلم از قوماندانان مربوط اتحاد اسلامی استاد سیاف نیز با و جودی که خودش اهل شمالی نبود، اما درهمان جبههء شمال کابل علیه دشمنان خاک و وطن میجنگید.

 آن دوست ضمن گزارش هایی که از جبهه آورده بود، به جمعی از دوستان که این قلم نیز در میان آنها بودم گفت:

شبی از شب ها، جنگ در خط اول شمالی شدت گرفت. سنگینی حملهء طالبان در پل صوفیان بود. درین منطقه قوماندان امان الله گذر به مدافعه پرداخته بود. پاسی ازشب گذشته بود، که صدای امان الله گذر از مخابرهء خط اول گم شد. به گفتهء آن دوست، مسعود بزرگ (رح)، پریشان شد و تصور کرد که شاید به قوماندان امان الله آسیبی رسیده باشد. یکی دو ساعتی سپری شد و از امان الله خبری نشد. پس ازان صدای امان الله بود که بازهم از خط اول به تماس آمد. وقتی مسعود بزرگ علت غیابتش را پرسید، امان الله گفت: "هیچ، چیزی نبود، یک مشکل پیدا شده بود غمش خورده شد، اینک بازهم در خط هستم."

 حملهء طالبان دران شب به شکست انجامید. وقتی فردا از خط اول خبرآمد، فهمیده شد که آن "مشکل" که "غمش" خورده شده بود، چه بود. دران شب، برادر قوماندان امان الله شهید شده بود و او با کشیدن شهید از خط جبهه "مشکل" را حل کرده و دو باره در خط حاضر شده و سنگر خویش را حفظ کرده بود. او خود به مسعود از شهادت برادرش یاد آوری نکرده بود تا مبادا که او را از ادامهء حضور درخط بازبدارد.

 درسال 1379 که خط جبهه میان طالبان و نیرو های مقاومت در دوسرکهء بگرام قرار داشت، در جریان یکی از جنگ های شدید و حملهء طالبان و عرب ها الماس خان که یکی از قوماندانان خط اول بود زخمی گردید. مرمی به دهنش اصابت کرده و ازیک کنار الاشه اش با شکستاندن استخوان الاشه برون شده بود. جنگ به شدت ادامه داشت، مجاهدین و سنگرداران دیگر، از الماس خان میخواستند که خط را رها کرده و به عقب جبهه برود تا تداوی اش آغاز شود. اما الماس خان نپذیرفت. به گفتهء یکی از مجاهدین منطقه، الماس خان با دستمالی که اکثر مجاهدین میداشتند، دهنش را بسته و خود راکت انداز را گرفته و حمله متقابل را ادامه داد. الماس خان تا زمانی که جنگ، جنگ برای همان روز، فروکش نکرد، خط جبهه را رها نکرد.

 چنین است قصهء دو سردار جهاد و مقاومت. امان الله گذر پس از سرنگونی حکومت طالبان در تامین امنیت شهر کابل همراه با سایر مجاهدین جبههء مقاومت سهم به سزایی گرفت. سال گذشته، به تاریخ هشتم جوزا زمانی که ولینعمت های جناب رئیس جمهور به کشتار شهریان کابل پرداختند و سبب خشم مردم گردیده وشهر به آشوب کشیده شد، بازهم این امان الله گذر بود که به داد حکومت رسید و برای خاموش کردن آشوب، به صفت قوماندان امنیهء شهر کابل مقرر گردید. اما همین که مرکب ریا و تزویر حکومت از پل گذشت، امان الله گذر خانه نشین شد و به جایش علیشاه پکتیا وال مقررگردید. اینست مروت جناب کرزی! اما از کرزی خان چه گله!

 الماس خان مدتی را بیکار بود و به صفت عضو شورای محلی بگرام به تنظیم امور اجتماعی پرداخت. در انتخابات شورای ملی، الماس خان به صفت نمایندهء مردم پروان به شورا رفت و وکیل شد.

امروز هردو، قوماندان، هم الماس خان و هم امان الله گذر،مغضوب لوی سارنوال، عبدالجبار خان ثابت قرار گرفته اند. یکی در دوسیهء اختلاس گرفتار است و دیگری بدون دلیل موجه خانه اش تلاشی میشود.

 تاریخ تکرار میشود. زمانی که عبدالرحمن خان به کمک و توافق روس و انگلیس بر کرسی امارت در کابل تکیه زد، نخستین کارش کشتار قهرمانان جنگ های آزادی کشور علیه انگلیس بود. هریک از مجاهدین، درهرجایی که بودند، توسط عبدالرحمن خان به قتل رسیدند.

 زمانی هم که نادرخان، این نوکر خانه زاد انگلیس به قدرت رسید، پس ازان که دمار از روزگار مردم شمالی کشید و این دژ استوار ضد استعمار را لگد مال کرده و مردم را تاتوانست سرکوب کرد، به تصفیهء کشور از وجود شخصیت های سیاسی ضد انگلیس پرداخت. غلام نبی خان چرخی وبرادرانش، محمدولیخان دروازی، عبدالرحمن خان لودین و ده ها شخصیت شناخته شدهء ضد استعمار انگلیس در کابل به دسیسه های خود ساختهء حکومت نادرخان اعدام گردیده و یا آنقدر درزندان نگهداری شدند تا بمردند.

 اینک بازدولت با همان رسم پارینه برسر کرزی خان نشسته است. نو به دولت رسیده ها که قدرت را از خیرات سر خارجی ها بدست آورده اند، در برابر قهرمانان و مقاومت گران با شهامتی چون الماس ها و امان الله ها، سری برای بلند کردن ندارند. به ناچار دست به توطئه ها و دسیسه ها میزنند تا آنها را بدنام کرده و هم عقدهء حقارت خود را تسکین ببخشند و هم میدان را برای خود صاف کنند.


البته باید اذغان بدارم که با وجود تمام احترام و حرمتی که به جهاد ومقاومت این سرداران عزیز حماسه افزین باید قایل شد، اگر این ها بدون درنظر داشت افتخارات ملی خویش به کار های غیر قانونی دست زده و معنویات خویش را در بدل مادیات فروخته باشند، هرگزآنها را سزاوار پشتیبانی ندانسته و در برابر قانون و حقی اگر از مردم سلب کرده باشند مانند هرهمشهری دیگر قابل پیگرد باید دانست که باید در برابر قانون جواب بدهند. امابا تاسف که مراجع تطبیق قانون به دنبال اهداف دیگری هستند نه تامین عدالت و رساندن حق به حق دار.این مراجع  آنها اهداف سیاسی دارند و افراد به خصوصی را نشانه میروند.

 آنچه گفته آمد، میتواند یکی از عواملی باشد که ثابت ها برای دوسیه سازی و دسیسه انگیزی در برابر شخصیت هایی چون امان الله گذر، الماس خان یا جنرال جرئت به آن میپردازند، اما تصویر کلی اوضاع سیاسی و رویداد هایی که درین روز ها یکی پس ازدیگری به اجرا می آید خبر از یک توطئهء عظیم میدهد. توطئه یی که برمینای تمامیت خواهی از نام یک قوم صورت میگیرد. درحالی که قومیت وسیله ییست در دست شماری از سیاستمداران بیگانه پرست و خودخواه که کشور را درجهت منافع کوته فکرانه و تنگنظرانهء شخصی و گروهی خویش به مقصد ماندن و یا حصول قدرت سیاسی به آتش خانمان برانداز نقاق قومی میکشانند.

 مشاجره یی که میان عبدالجبار ثابت و جنرال دین محمد جرئت پیش آمده نیز به گونهء بسیار رسوایی دخالت دادستان کل کشور در قضایا و دسایس سیاسی یی را نشان میدهد که همین حالا در کشور در حال تکوین است.

 برای بدست آوردن تصویرروشنتری از اوضاع به چگونگی رویدادی که به مشاجره میان جبار ثابت و جنرال جرئت انجامید باید توجه کرد.

 شاهراه پروان – کابل از پر رفت وآمد ترین جاده های کشور درین چند سال پسین است. به ویژه در روز های جمعه و آن هم درین موسم سال که مردم از شهر مزدحم و گرد آلود کابل برای تفریح به مناطق استالف، گلغندی، گلبهار و سالنگ میروند. درهمچو روزهایی حوادث ترافیکی نیز میزان بالایی دارد و بندش راه یک امر عادی است.

 وقتی دادستان کل کشور درهمچو روزی درین جاده سفر میکند، هیچگونه اختیار رسمی نمیتواند باشد. چرا که روز رخصتی است و جناب دادستان در ظرفیت وظیفوی خویش تشریف ندارند بلکه مانند یک همشهری عادی اند. گرفتن امنیت و چگونگی تئظیم ترافیک در جاده  هم وظیفهء پولیس های موظف است.

 وقتی راه بند است، کدام منطق اجازه میدهد که دادستان کل کشور، در هیات هیرو های فلمی به تفحص بپردازد. ایجاب میکرد که ایشان یکی از محافظینش را به برای کشف میفرستاد. چرا خودش وارد ماجرا میشود و با کدام منطق با یک کارمند دیگر حکومت که او هم دران روز و ساعت یک فرد عادی است، به مشاجرهء مپردازد؟ چنانچه اخبار گوناگون تایید میکنند، این دو شخص به مشاجرهء لفظی پرداخته و با بوتل آب، این بار نه وکلا بلکه دریور دادستان کل کشور، به حمله به جنرال جرئت میپردازد. جناب دادستان هم، به دشنام و هتک حرمت پرداخته اند.

 اینجا دعوایی میان دو نفر روی داده است که یکی مدعی است و دیگری مدعی علیه. ازنگاه حقوقی دادستان که شخص خودش مدعی است، هرگز نمیتواند ازجایگاه دادستانی کل به اجراآت علیه مدعی علیه بپردازد بلکه مقام دیگری باید این کار را به سربرساند. اما دادستان ما، تابع قانون نیست بلکه هرچه دلش خواست انجام میدهد. چرا که رئیس قوای ثلاثه، جناب رئیس جمهور حامی ایشان اند. رئیس جمهور ازجبار ثابت حمایت میکند نه از قانون. اینجا میروند تا حکومت اشخاص را برقرار کنند نه حکومت قانون را.

 روی کدام دلیل و منطق، شرکت امنیتی مربوط جنرال جرئت را لغو مینمایند و افرادی را که به رویت قانون و قرار داد های حقوقی به تامین امنیت ادارات میپردازند، خلع سلاح میکنند. اگر این شرکت کار خلاف قانون میکرد، چرا پیش از رویداد شاهراه پروان – کابل به این کار اقدام نشده بود؟ لغو همچو شرکتی به رویت کدام قانون صورت گرفته است؟ آیا رئیس جمهور خود تابع قانون است یا این که هرچه خودش خواست قانون است؟ خودش یعنی قانون!

 تلاشی خانهء امان الله گذر پیوسته به این حادثه چرا؟ این درحالیست که برادر حاجی شیرعلم، یکی از قوماندان مقاومت ضد طالبان و عضو شورای ملی به حکم عبدالجبار ثابت رانده شده و الماس خان نیز درلست سیاه جبارثابت قرار دارد.

 گذشته ازین که آیا اشخاص شامل لست دادستان کل بیگناه اند یا مجرم، اما این نکته روشن است که کار قانون و حاکمیت قانون در کشور با تنش ها، کشش ها، جبهه گیری ها و زد وبند های سیاسی و دسایس سیاسی علیه حریفان عجین شده است واین یک فاجعهء بزرگ است. کشوری که به تامین قانون و جلب اعتماد مردم به قانون و تابعیت از قانون نیاز دارد، مردمش به چشم سر می بینند که دستگاه های حافظ قانون کارشان ساختن دسیسه در پناه قانون است. درهمچو شرایطی، مردم در قلب و روان خویش هرگز خود را مکلف به رعایت قانون نخواهند دانست. چرا که مراجع تطبیق کنندهء قانون فاسد اند. قانون آله دست سیاست شده که رئیس جمهور خود درین کارشریک است ویا دربهترین صورتش تماشاچی است.

 اگر یک قدم دیگر به عقب رفته و تصویر کلی تری از کشور بدست بدهیم دیده میشود که، سرتاسرکشور غرق در یک انارشی سیاسی است. ارگان های مختلفه کشور اعم از مقننه، قضائیه و اجرائیه با همدیگر "جنگی" اند. کشور در اختیار قوای نظامی ناتو است که همه روزه به خواست و برنامهء خود درهرنقطه یی کشور به عملیات پرداخته و از نتایج کار خود نزد هیچیک از مراجع دولتی ومردم کشور جوابده نیستند. هزاران ملیشه و تروریست در مناطق شرق و جنوب کشور مصروف فعالیت ها تخریبی اند و همه روزه آدم حلال میکنند و مکتب آتش میزنند. درشمال کشور مظاهرات صلح آمیزمردم به خون کشیده میشود، در مرکز کشور کوچی ها با مردم بومی برسر علفچر میجنگند و خون یکدیگر را میریزانند اما دولت تماشاچی و بیتفاوت است، در غرب کشورهزاران مهاجر رانده شده از ایران بی سرپناه و آواره منتطر کمک دولت اند، روشنفکران ما هم به فکر ساختن جامعهء مدرن و پسا مدرن اندو خود را درمیان کلمات و اندیشه های بازهم وارداتی گم کرده اند و....

درچنین وضعی اما جناب رئیس جمهور کشور به جای اندیشیدن به خاطر به هم رساندن تمام دست ها برای نجات کشور از یک فاجعهء بزرگ، ایشان درخط اهداف بسیار کوچک گروهی وسیاسی، دادستان کل خویش را به جان حریفان سیاسی خویش انداخته و مصروف تماشای هنرنمایی های اوست. ملت از فقر، بیکاری، نا امنی، آواره گی، ظلم، طالب، مواد مخدر و هزاران مصیبت دیگر در رنج است، مگر جناب رئیس جمهور مصروف تماشای صحنه های مضحک درامه هاییست که هرروز دادستان نازدانه و کل اختیارش به نمایش میگذارد.

بندی از یک شعر محمد رحیم شیدا وکیل مردم میمنه در شورایملی دوران ظاهرشاهی که بسیار گویای حال امروز وطن و اولیای امور است،  به یادم آمد که گفته بود:

 زاقتصاد غلطت شعله درین خانه بزن

ملت از فقر بمیرد، تو جرنگانه بزن!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلی چیستک


 
یکی از بخش های شگرف فرهنگ محلی و فولکوریکدر هرجامعهء انسانی، بازی های ورزشی و سرگرمی های آنهاست که در فصل های گونه گون سال یا هم در جشن ها و مراسم ویژهء فرهنگی و مذهبی خویش به سر میرسانند.

 
در کشور چندین تبارهء ما نیز هرتبار و هرتیرهء اجتماعی بازی ها و سرگرمی های موسمی ویژهء خود را دارند که جمع آوری و شناساندن آن نه تنها به شناخت تبارهای گونه در کشور کمک میکند بلکه در نگهداشت رسم ها و عنعنات ارزشمند ملی که اینک به خاطر هجوم فرهنگ های بیگانه روبه زوال اند، ما را یاری میرساند؛ به ویژه در روزگاری که مازندگی میکنیم و آنرا عصر انترنت و ماهواره میخوانند و فرهنگ های بیگانه از کنج خانه های ما سربرآورده و از راه شیشه های تلویزیون و کمپیوتر (انترنت)، برعقل ها و روان ها ورفتارانسان های جامعهء ما حکم میرانند و با گذشت هر روز آنها را ازخود بیگانه و بیگانه تر ساخته روان اند.

 درچنین روزگاریست که، فرهنگ اصیل مردمان سرزمین ما میرود تا دست نخورده خاک شود. پس نیاز است تا به گردآوری آثار و جلوه های فرهنگی خودی نیز دست و آستین بربزنیم. با تلاشی درهمین راستا، اینک به معرفی یکی از بازی های محلی مردم ولایت پروان ونواحی آن میپردازیم.

  این بازی از اواخر ماه خزان آغاز و تا اوایل بهار در میدان های دهکده ها و روستا ها بازی میشد. چرا که درین هنگام سال کار در باغ و زمین کمتر وکمتر شده رفته و مردم از دهکده ها کمتر بیرون میرفتند. به ویژه طفل ها و نوجوانان.

 دراین بازی ها بیشترینه خود اطفال، نوجوانان و جوانان حصه میگیرند و گهگاه بزرگسالان نیز نقش های ویژه یی درین بازی ها میداشته باشند که بیشتر به سرپرستی و ادارهء درست بازی میپردازند. 

 بازی یی که ما میخواهیم درینجا بشناسانیم، "کلی چیستک" نام دارد.

کمترین شمار بازی کننده ها درین بازی، چهار نفر است- یک میر یک گوشک و دونفر بازیگران اصلی. هرچندی که شماربازیگران اصلی زیاد باشد، بازی دلچسپ تر میگردد. درین بازی یک نفر که بزرگسالتر ازدیگران است،" میر" میشود. میر یک "گوشک" دارد. بسیار گاه ها، کوچکترین طفل گوشک انتخاب میشود. این که چرا کوچکترین طفل، و وظیفهء این گوشک چیست، دران نکتهء بس ژرفی نهفته است که به هنگامش به آن پرداخته خواهد شد.

 پس از برگزیده شدن میر و گوشک، هردوی آنها در یک جای بایسته، بیشتر درجایی که پشت شان به دیوار ویا درختی باشد، می نشینند و اشتراک کننده های دیگر به دور آنها به گونهء نیم دایره صف می بندند- می نشیند یا ایستاده میشوند. گفتنیست که این بازی بیشتر بچگانه است و دختران کمتر به آن می پیوندند مگر این که دختران بسیار کوچک بوده یا تمام بازی کننده ها دختران باشند.

 بازی زمانی شروع میشود که میر، یکی از پرنده ها یا حیوانات را در نظرگرفته و نام آنرا درگوش گوشک، طوری که دیگران نشنوند، میگوید

بدین ترتیب، پس ازان که نام پرنده تعیین شد، میر درحالی که دستش را مانند کلهء همان پرنده ساخته و آنرا به دیگران نشان میدهد، رو به یک یک طفل ها کرده میپرسد:

 کلی چیس ؟

 و طرف باید فکر کرده و پاسخ درست را بیابد. هرکسی که پیدا کند، مرحلهء هیجانی بازی را به امر میر آغازمیکند. شاید نخستین نفر بتواند پاسخ درست را بدهد یا این که چندین دور میر پرسش توسط میر تکرارشود تا یکی از آنها نام خواستنی را بگوید. پس میر تکرار کرده میگوید:

کلی چیس؟

به مجردی که کسی نام پرنده یا حیوان را شناخت، میر میگوید:

دی ده کلی (همان پرنده یا حیوان)!

 به گونهء نمونه اگر منظور مرغابی بوده باشد ویکی از بچه ها بگوید:

کلی مرغاوی!

میر میگوید:

دی ده کلی مرغاوی! 

 اینحاست که همه اطفال دیگر میگریزند و کوشش میکنند بدست "شکاری" یعنی کسی که نام پرنده را فهمیده، نیفتند، شکاری هم تلاش میکند هرکسی از همبازی هایش را که گیر کند او را با مشت و سیلی بزند. دیگران حق حمله و زدن شکاری را ندارند. با آن که دیگران تلاش میکنند، از"شکاری" بگریزند و به گیرش نیایند، آنها بسیار دورهم نمیروند و در نزدیک ترین دایره به دورشکاری میچرخند- درست مانند یک جنگ و گریز. یعنی همیشه خود را محافظت میکنند و درعین حال از دشمن بسیار دورهم نمیروند زیرا موقع آنها نیز میرسد تا انتقام بگیرند. تمام این بازیگران درجریان بازی کوشش میکنند از میر تاحد ممکن فاصله بگیرند اما به آن اندازه یی دور نمیروند که نتوانند صدای میر را بشنوند یا ازنظرش پنهان شوند. 

 پس ازان که دقایقی از بازی گذشت، میر صدا میکند:

جانگیر، جانشه بگیر! (جانگیر، جانش را بگیر!)

 اگر شکاری، توانست خود را به سرعت نزد میربرساند، بازی را برده است و دور دیگر بازی آغاز میگردد، اما اگر نتوانست وگیر آمد، تخت اقبالش سرنگون میشود. کسی که تا لحظاتی پیش همه را میزد اینک این حق را از دست میدهد و همه بازیگران دیگر برسرش میریزند و او را دست و شانه می بندند. آنها حق ندارند شکاری را لت و کوب کنند، اما وقتی گیرش می آورند، چشمانش را برای چند لحظه می بندند، و کلاه، کرتی و یا پاپوشش را یک نفر گرفته به میر می آورد. پس ازان چشمان او را باز میکنند و نزد میرش می آورند.

 میان میر وشکاری پرسش ها و پاسخ هایی رد وبدل میشود، به این گونه میر میپرسد:

  - به شکار چی رفته بودی؟

- به شکار مرغابی.

- چند تا زدی؟ (چند مرغابی زده ای)

- بیست تا (شمار انتخابی است)

- چند تایش حلال، چند تایش مردار؟

- ده تایش حلال، ده تایش مردار

 - حلال هایشه چه کدی، مردارهایشه چه کدی؟

- حلال هایشه خودم خوردم، مردارهایشه به سگ ها دادم

دری ته کی آورد؟ (دُرَه ات را کی آورد؟)

هدف از دره همان مال شخصی یا لباس اوست که به گونهء مخفی کسی گرفته برای میر آورده است و شکاری باید آنقدر هشیاری کرده باشد که در جریان گرفته شدن "دره اش" آن کس را شناخته باشد، یا این که بتواند درست حدس بزند که حدس درست، زرنگی خاص میخواهد.

شکاری باید بداند که چه کسی دره اش را آورده است. اگر ندانست، یک گناه بر او حساب میشود.

 پرسش پایانی اینست:

دریت (دره ات) سر زمین اس یا زیر زمین؟ هدف از "زیر زمین" روی خاک است و "سرزمین" جایی بالاتر از خاک)

همینجا سلسلهء پرسش و پاسخ پایان می یابد و گناه های "شکاری" حساب میشود. هر پرسشی که نادرست پاسخ داده شده باشد، یک گناه حساب میشود و به خاطر هرگناه باید شکاری سه دره به شدت های نرم، گرم و سخت بخورد.

 به این ترتیب، شکاری پشت به میر ایستاده میشود و میر با دستمالی که تاب داده شده، برای هرگناه به پشت شکاری سه دره زده میگوید:

نرمک، گرمک، سختک!

درهء نخست آهسته است، دومی شدید و آخری شدیدتر میباشد.

 یک دور بازی همینجا خاتمه می یابد و دور دیگر به همین گونه تکرار میشود.

 درپایان تصور میکنم، یاد آوری برخی از نکته های آموزنده درین بازی ضروری باشد.

 1-     این بازی برای اطفال و نوجوانان- به گونهء معمول هفت ساله تا سنین پانزده بوده و بسیار هیجان برانگیز است. بازی ازیک فعالیت فکری برای پیدا کردن نام پرندهء مشخص آغاز می یابد. بچه ها به بخش دواندن و گیر کردن و گیرآوردن در بازی علاقهء فراوان دارند، چرا که فعالیت جسمی دران زیاد است. بازی با شوخی، مستی و شور خاصی دنبال میشود. از سوی دیگر این بازی یک بازی گروهی است که به اجتماعی شدن اطفال کمک میکند. همچنان حس مبارزه و تلاش برای پیروزی را در آنها پرورش میدهد.

2-     برگزیدن یک نفر به نام گوشک بنیاد بسیار محکمی دارد که میتوان آنرا از مایه های دموکراسی در فرهنگ ما به حساب آورد. . با تعیین گوشک که همیشه یک طفل خورد سال میباشد، جلو هرگونه دغلبازی احتمالی از سوی میر گرفته میشود. چرا که وقتی نام به گوشک گفته شد، میر نمیتواند آنرا به دلخواه خودش پسانتر بدل کند. انتخاب کوچکترین طفل به صفت گوشک نیز ازهمین احتیاط سرچشمه میگیرد تا طفل از یکسو راست را بگوید و از سوی دیگر توانایی افشای نامی را که برایش گفته شده با ایما و اشاره به افراد دلخواهش نداشته باشد. به نظر میرسد که این کار همگونی هایی به اصل "چک و بیلانس" در ساختار نظام های دموکراتیک میرساند. چرا که از خودکامگی یک فرد در تطبیق قانون جلوگیری صورت میگیرد. میتوان گفت که نطفه های قانون و قانونگذاری و عدالت حتی در کوچکترین پدیده های جوامع انسانی میتواند ردیابی گردد.

3-     برای من، وقتی به از مرز پنجاه سالگی به آن روزگار مینگرم، در می یابم که به گفتهء مرزا اسدالله خان غالب، زندگی همه اش به سان "بازیجهء اطفال" است.

بازیچهء اطفال هی دنیا میری آگی

هوتاهی شب و روز تماشا میری آگی

یک زمان آدم پیروزی یی بدست آورده و سوار بر اسپ مست غرور، منم مرد میدان گویان این سو و آن سو میتازد وزمانی هم فرامیرسد که "میر" تقدیر ندای "جانگیر جانش را بگیر" در میدهد و آن وقت است که جهان به گونهء دیگری چرخیدن آغاز میکند. حاکم محکوم سرنوشت میشود و سرانجام کارش به داور میرسد که ازیک یک کنش هایش میپرسد...  

4-     ترکیب لغوی "کلی چیستک" چنین است:

کلی = کله ی ِ

چیستک = چی + است + ک

 "کلی چیستک" به زبان ساده به معنی "کلهء چیست" است. 

 درمورد "ک" ی که در پایان "چیستک" می آید باید گفت که دو منبع میتواند داشته باشد.

الف- تاثیر لهجهء ویژهء برخی از فارسی زبانان که در آخر جملات و کلمات خود "ک" علاوه میکنند. مانند: میرمک، خوردمک، آوردمک. وقتی در گذشته (ماضی) سخن بگویند، برای ضمیر جمع غایب، برعکس حالت معمول گفتاری، فعل به صورت کامل گفته شده و "ک" در پایانش افزوده میشود. مانند: آورندک، بردندک، خوردندک.

ب- "ک" تصغیر و یا احتمالاً "ک" تشبیه که گاهی به جای :"ها" ی تشبیه به کار میرود. مانند، پایه یا پایک، دسته یا دستک، چشمه یا چشمک، دهنه یا دهنک. شاید حالت "ک" دار این ترکیب بیشتر با افعال به کار میرود و حالت "ها" دار آن با اسما. مانند، دستهء کوزه، و دستک زدن. پایهء میز و پایک زدن.

از نظر این قلم، "ک" ی که در پایان "کلی چیستک" است، گمان میرود که همان "ک" تصغیر و تشبیه باشد تا لهجهء عامیانه. بازی ها و افعال دیگری نیز داریم که وقتی فعل به صورت مجازی به کار رود همان "ک" تشبیه در آخر مصدر یا حالت دیگری از فعل اضافه میشود. مانند: زدنک، خوردنک، پای روانک…

 شاید بهترین مثال دیگر ازین گونه همان بازی "چشم پتکان" باشد که یک حالت دیگر ازهمین ترکیب است و آن اضافه شدن "ان" به اضافهء "ک" در آخر کلمه است، مانند: بردنکان، خوردنکان، گرفتنکان وغیره. اهل زبان و مسلک بهتر و بیشترازین میدانند که من نوشتم. البته اگر درزمینه نادرست گفته باشم و نیاز به توضیح بیشتر باشد، هریک ازفارسی زبانان و اهل زبان که برین نکته روشنی اندازند، برمن و برسایر جویندگان حقیقت منت خواهند گذاشت.

هدف من این بود که نشان دهم، زبان عامیانه یکی از منابع عمده، اصیل و درست شناخت واژه گان است.