این نوشته افزون بر آن که در سایت سرنوشت نشر شد، سرمقالهء هفته نامه امید چاپ امریکا نیز قرار گرفت. با اینهمه، نویسنده با واکنش های همنوا و ناهمنوای زیادی ازسوی دوستان و دیگران روبرو گردید. باگذاشتن این مقاله درینجا میخواهم باور خود را به درستی آنچه نوشته ام، باردیگر پیش چشم خوانندگان بگذارم.

ظاهر شاه- دیوارمشترکی که فروریخت


عصر دولتشاهی

پیش ازان که درمورد محمد ظاهر شاه- پادشاه پیشین افغانستان چیزی نوشته آید، وفات او را به خانواده و دوستدارانش تسلیت گفته و برای شاه متوفی، از خداوند بزرگ مغفرت استدعا میدارم.

ظاهر شاه نود و دو سال زندگی کرد. چهل سال پادشاه بود، بیست و هشت سال را در تبعید به سربرد، پنج سال دیگر را درحالی که بیمار بود، درکشور زادگاهش زندگی کرده و سرانجام هم درینحا جان به جان آفرین سپرد.  

دوران حکومت محمد ظاهر شاه را بسیاری ها طلایی ترین دوران در تاریخ دو صد سال اخیر کشور به حساب می آورند. یکی از مشخصات بارز دوران چهل سالهء حکومت محمد ظاهر شاه را امنیت سرتاسری در کشور قلمداد میکنند. این برداشت بیشتر به مقایسهء دوره های پیشتر و پستر از او شکل میگیرد و نه در مقایسه ودرنظرداشت شرایط همان دوران.

ظاهرشاه شیوهء ادارهءخیلی آرام و بدون خشونت را پیشه ساخته بود که نتیجهء تجربهء تلخ او بود از کارروایی های پدرش و آنچه برسرپدر مستبدش آمد. محمدظاهرشاه شاهد عینی قتل پدرش بود که تعبیر تلخی از تاج و تخت را در ذهن نوجوانش حک کرد.

 اگر سه سال حکومت پر از قتل و کشتار، سرکوب و شکنجهء نادرخان کشور را برای چهل سال دیگر از سربلند کردن در برابر حکومت بازداشته و کار سلطنت را برای محمد ظاهر راحت ساخته بود، کشته شدن نادرخان در پیش چشمان محمد ظاهر، اورا درس بزرگی آموخت که ریشهء خشونت گرایی را در او خشکاند.

 محمد ظاهر یک شخص عادی و ساده نبود که به سلطنت برداشته شده باشد، بلکه او نمادی ازیک نظام بود. نظامی که از نظر عامهء مردم مشروع پنداشته میشد و همهء مردم خود را تابع آن میدانستند. این نظام دارای ارکان گوناگون بود و بیشترکسانی که به تاریخ افغانستان آشنایی دارند این ارکان را چهارتا به حساب می آورند.

1-      اشرافیت محمد زایی

2-      نشنلزم قومی

3-      روحانیت درباری

4-      نظام خان خانی(فیودالزم) وابسته به رژیم

 حکومت محمد ظاهر شاه روی همین چار ستون استوار بود و همین چهار ستون بیعت و مشروعیت برای حکومت فراهم میکرد. به سخن دیگر، نظام پادشاهی در کشور یک اصل پذیرفته شده از سوی عامهء مردم بود و پادشاهی را نه تنها حکومت "خداداد" میخواند بلکه مردم نیز به این گفته باورمیکردند که باز دولت روی سرهرکه بنشیند به پادشاهی میرسد.

یعنی قرار گرفتن برسریر سلطنت را کاری خدایی میدانستند که بنده را دران دخل و تصرفی نباشد.

چنین روحیه یی از رضا و تسلیم برروح و روان مردم حاکمیت میکردو سرکوب های قرون نیز هرگونه مجالی برای دعوای حق سهمگیری در قدرت را از مردم سلب کرده بود.

 باگذشت زمان و آمدن تحولات جبری و بالنسبه تند اقتصادی و اجتماعی و به میدان آمدن نسل تازه یی از جوانان تحصیلکرده درکشور که با دید سنتی نسبت به نظام سیاسی همنوا نبودند، روندفروریزی پایه های نظام سلطنتی یی که محمد ظاهر در راس آن قرار داشت آغاز گردیده و به سرعت به پیش رفت.

 دیگر نه فتوای علمای سرکاری را کسی جدی میگرفت و به آن ارزشی قایل میشد، نه اشرافیت محمد زایی توانایی و آبروی نفوذ در میان مردم را داشتند و نه هم خان و متنفذین محلی میتوانستند قدرت خود را در اطراف کشور به نفع سلطنت حفظ کنند.

 از دیدگاه نشنلزم قومی، نه تنها اقوام غیر پشتون علاقمندی یی به حفظ نظام نداشتند بلکه اقوام عشیرهء غلجایی که ازنگاه نفوس به مراتب بیشتر از درانی ها اند، باردیگر فرصت را برای تسویهء حسابات دو صدساله با درانی ها مساعد یافتند. ازهمینرو بود که بستر گرم مبارزات ضد سلطنت، هم در چپ و هم درراست، کتله های بزرگ  اقوام غلجایی بود که دست دردست اقوام دیگردر راه سرنگونی رژیم کار ومبارزه میکردند. غلجایی ها اقوامی بودند که خود را شریک سلطنت میدانستند و برای دوصد سال با قبایل درانی جنگیده بودند.  به سخن دیگر نشنلزم قومی دیگر به حیث عنصر زدایندهء مشروعیت سیاسی به میدان آمد نه فزایندهء آن.

 وبدین ترتیب، در آغاز سلطنت از داخل درز برداشت و محمد داوود- پسرجاه طلب کاکای شاه، خود بساط رسمی حاکمیت خانواده گی خویش را برچید و با کنارگذاشتن محمدظاهرشاه، نظام سلطنتی را به جمهوری تبدیل کرد.

 کودتای بیست و ششم سرطان سال 1352، نخستین ضربه را به اشرافیت محمد زایی- یکی از ستون های مشروعیت (سلطه) و حاکمیت نظام وارد آورد. اما سقوط بزرگ درراه بود- سقوطی که تمامی ارکان مشروعیت و حاکمیت را سرنگون کرد.

 باکودتای هفتم ثور سال 1357 بود که تمامی ستون ها ریخت و محمد داوود با خانوادهء بزرگش زیر سنگ و چوب این سرنگونی عظیم به هلاکت رسید.

 ازان زمانست که نظام های سیاسی درکشور در خلای بزرگ و دهشتناک مشروعیت دست و پا میزنند و نمیتوانند، آنرا پر کنند. حکومت های بعدی که ارکان مشروعیت دهندهء سنتی را درهم کوبیده بودند، خود هرگز نتوانستند مشروعیت تازه یی به میان بیاورند.

 باگذشت بیست وسه سال و تاراج تمامی ریشه هاو اصل های ساختار سیاسی درکشور، زمانی که جامعهء جهانی منحیث یک فشار خارجی به نزدیک ساختن احاد و ارکان جامعهء مشتت کشور وارد میدان شد، یگانه مایه و سنگ بنایی که میتوانست ساختار یک نظام مشروع  درکشور را پایه گردد، محمدظاهر شاه شناخته شد.

 شناختن محمد ظاهر شاه به مثابهء نماد وحدت ملی، حرف گزافی هم نیست. چرا که او از سوی تمامی افراد آگاه کشور شخصیتی شناخته میشد که کمترین مخالف در کشور داشته و نسبت به هرشخصیت دیگری مورد اعتماد مردم بود.

 با آن که محمد ظاهر شاه پشتون تبار بود، اما به مشکل میشد او را هویت قومی بخشید. ازهمین رو بود که هیچیک از سران اقوام مختلف کشور چه در چارچوب سازمان های سیاسی یا اجتماعی به برگشتن او به کشور وسهم گرفتن در پروسهء ساختن یک نظام سیاسی جدید مخالفت محسوسی نکردند.

 نکات زیادی در مورد دوران سلطنت چهل سالهء محمد ظاهرشاه ونقش او درتحولات مثبت و منفی درکشور وجود دارد اما حالا که مردم کشور ما نبودش را عزاداراند، یاد آوری آنرا بی مناسبت میدانم.

 نقش محمد ظاهر درین پنج سال اخیر در حیات سیاسی و اجتماعی کشور غیر ملموس بود. با آن هم میتوان او را یکی از دیوار هایی درکشور ویران خویش خواند که هرکسی با اطمینان میتوانست در سایه اش بنشیند و ادعای مالکیتش را داشته باشد. این دیوار به دور مردم کشیده بود نه درمیان مردم.  با تاسف که این دیوار مشترک- این آخرین دیوار نیز دیگر فروریخته است.