عصردولتشاهی

یازدهم سپتمبر 2001 بود و من دران وقت در شهر پشاور پاکستان زندگی میکردم. هنوزدرامریکا تاریکی حکم میراند و کس نمیدانست با روشن شدن روزبرگ تازه یی از رویداد های دور از باور جهان را فراخواهد گرفت.

دران روز، برای انجام کاری مجبور بودم با تکسی ازیک گوشه به گوشهء دیگرشهر گرمازدهء پشاور بروم. از قضا تکسی ران هموطنی بود از ولایت ننگرهار.

 


در راه سخن از سوء قصد به جان احمد شاه مسعود به میان آمد. درشهر پخش شده بود که او دو روز پیش درین حادثه به شهادت رسیده است. پس از رد وبدل شدن چند جمله دریور روبه من کرده و با فارسی شیرین و مخصوص مردم ننگرهار برایم گفت:

 

 "خدا نکنه که ای گپ شده باشه، یک اموس که ده روی پاکستان ایستاد شده، والله گه امو آم نباشه، دگه پاکستان ماره اگه چین زنش آم بدانه..."

 

 دران وقت طالب در اوج کامروایی بود و بی بی سی در هرنیم سطرخبری ازافغانستان، یک بار تسلط این گروه را برنود فیصد خاک افغانستان تکرار میکرد. با آن که در شصت کیلومتری شمال کابل، بامیان، هرات، غور، لغمان، تخار، بلخ و بغلان جبهات مقاومت قهرمانانه دفاع میکردند اما به خاطر ضعف فعالیت های تبلیغاتی و دسترسی نداشتن جبههء متحد ملی به منابع رسانه یی وهم به خاطر برنامه هایی که درسطج جهان و منطقه به نفع طالبان وجود داشت، تصور میشد که کسی دیگر به مقاومت و مقاومتگران دلبستگی یی نداشته باشد. مگرسخنان این هموطن ننگرهاری برای من دران روز یک باردیگر ثابت ساخت که مردم توهین شده و به ذلت کشیده شدهء ما در پاکستان سخت تشنهء برقراری عزت و هویت شان اند و اینقدر تمییز دارند تا دریابند که عزت شان در چیست و بیعزتی را برایشان چه کسانی به ارمغان آورده اند.

 

 واکنش و برداشت آن هموطن از اوضاع از نظر من به طور کلی طبیعی و خود انگیخته بود. برای بیش از بیست سال بود که درکشورش سربریدن ادامه داشت. هیچ سری و چهره مطرحی که مردم بتوانند به آن افتخار کنند به نظر نمیرسید. آنها میدیدند که پاکستان خود از ناقابل ترین و مزدورترین شخصیت های تاریخ شان قاید اعظم میسازند، نام شخصیت های تاریخی کشور ما چون غزنوی و غوری را روی راکت های شان میگذارند و به آن افتخار میکنند اما درکشور ما هرشخصیتی را و هرنامی را بدنام میسازند، سرمیبرند و از سرراه برمیدارند.

 

دران دورانی که سرود تسلیم بربسیاری اززبان ها جاری بود، این هموطن ننگرهاری به سرافرازانی دلش گرم بود که حاضر نبودند دربرابر دشمنان آزادی شان زانو بزنند و سرخم کنند. او برای سربلند زیستن به نماد های سربلندی، عزت و غیرت تکیه میکرد…

 

 بلی، و چنین بود که او گفت: "… والله گه امو آم نباشه، دگه پاکستان ماره چین زنش آم بدانه...."

 

آیا مگر او نادرست میگفت؟

 

چار سال پس ازان گفتگو با هموطن ننگرهاری، درماه ثور سال 1384 با دو نفر از دوستان در یک برنامهء تصادفی با موتر ازکابل راهی ولایت هرات بودیم. عصر روز بود که از شهر زیبا و تاریخی کندهار گذشتیم. با فرارسین شب، به دلارام رسیدیم وبرای صرف نان در نخستین بازار اتراق کردیم.

 

 وقتی از بس پیاده شدیم، به نزدیکترین رستوران درآمدیم. سالون رستوران بزرگ بود. کارگران ومسافرین می آمدند، به دور دسترخوان مینشستند و نانی را که فرمایش میدادند نوش جان کرده پی کار خود میرفتند. سالون رستوران پراز مهمان شده بود. 

 

 کنار دسترخوانی که من نشستم درپهلویم جوانی نشسته بود که بیست و چهار یا بیست و پنج ساله به نظر می آمد. جوان دیگری نیز که معلوم میشد برادرش باشد همرایش بود. این جوانان از ولسوالی مقر ولایت غزنی بودند و تنها به زبان پشتو صحبت میکردند. با آنها به صحبت پرداختم و معلوم شد که هردو از کارگران پروژهء سرکسازی اند. کار ساختمانی روی جادهء هرات – کندهار آغاز گردیده بود. مردان و جوانان زیادی از دور و نزدیک برای کارآمده بودند و به هرطرف که میدیدی چند تایی ازآنها دیده میشدند. درجریان صحبت این جوان ازیکی از همرهان من که کلاه چترالی به سرداشت پرسید که ازکجاست. همسفر من به او گفت که از شمالی است. جوان مقری پرسید که آیا شمالی به پنجشیر نزدیک است؟ و جواب گرفت که، آری!

 

آن جوان مقری، به سادگی و صفای یک روستایی، باصدایی دردآلود وبدون هرمقدمه یی گفت: 

" اگر مسعود زنده میبود، خارجی ها به وطن ما آمده نمیتوانستند..."

 

 گذشته ازین که این برداشت چقدر درست است و گذشته ازین که گفتهء این جوان مبین نارضایی اش از حضور بیگانه ها درکشورش بود، برای من شگفت آن بود که بدانم چگونه و چرا این هموطن مقری دلیل حضور خارجی ها درکشور را در نبود ِ مسعود می بیند.

 

یادم آمد که چار سال پیش سخن مشابهی از هموطن دیگری در پشاور شنیده بودم. دران شام من به این نتیجه رسیدم که مردم قضاوت آزاد خود را درمورد اشخاص و افراد دارند. آنهایی که دل و دماغ درگرو تبلیغات سیاسی این یا ان گروه نداده اند، ذهنیگرایی عقده مندانه کورشان نکرده است وهنوز چشم و گوش شان ازآن خود شان است توانسته اند ومیتوانند بدانند که درین مرزو بوم، ازمیان سرهنگان نظامی وسیاسی کشور آن که توانسته است آزادگی، غرور، مقاومت در برابربیگانگان و شهامتش را نسبت به هرکس دیگری درعمل و با نثار خون خودثابت کند، مسعود است.

 

 زمانی، یک ننگرهاری هنگامی که افواه مرگ مسعود در فضا پیچیده است، از ته دل دوام زندگی اش را تمنا میکند و پس ازمرگش خود را بیعزت میپندارد و در گوشهء دیگری از کشور، آنهم چهار سال پس از مرگ مسعود، جوان روستایی و زحمتکش دیگری درشام غریبانهء خودش، مصیبت نبود او را با اندوه دیگری برزبان می آورد.

 

درهمین حال هستند روشنفکرانی که به خاطر خواست های شخصی و به خاطر عقده های بیمار خود شان به این قلهء افتخار وطن حرف های ته و بالا میزنند تا کرنش خودشان در برابر اشغال و ستم را توجیه کرده باشند. وهستند نا پاکان و نا بکاران دیگری نیز، که میخواهند گندگی های خود شان را زیر لوای پرافتخار مسعود پنهان کنند ویا ازین لوا برای جنایت، خیانت، فساد و خود فروشی استفاده کرده و ازخون مسعود هرروز چونان مردار خوار ترین موجودات روی زمین تغذیه کنند. برای آن جوان ننگرهاری یا آن کارگر پاکدل و شریف مقری این هردو گروه یکسان اند و شاید هم آنهایی که زیرنام دوستی با مسعود به آرمان هایش خیانت میورزند، بدتراز دشمنان سیه دل اش باشند.

 

 مسعود یعنی آزادی، مسعود یعنی همت، مسعود یعنی شهامت، مسعود یعنی سنگر، مسعود یعنی شرف. اما آیا میتوان میان این پدیده ها و کسانی که از نام مسعود درمیدان سیاست برای خود جایگاه و پایگاه ساختند، هیچ پیوندی برقرار یافت؟

 

دو شب پیش او را؛ مسعود را به خواب دیدم. باری چنین انگاشتم که برگشته است. به پنحشیر برگشته است. دمی دیگر خود را در پنحشیر یافتم. پنجشیری که هرگوشه اش، هربیشه اش، هرشیله اش و هر سنگردی اش، پر از نور آفتاب شده بود. تاریکی چی که سایه ها نیز ازان رخت بربسته اند. توگویی آفتاب درین دره نزول و حلول کرده است. آفتابی که گرم بود، روشن بود اما گوارا وفرحتبخش. هزاران آدم در دره پایین و بالا میرفتند؛ شور دیگری و حال دیگری در سراسر دره حکمفرما بود. پس از دمی چند، الههء خواب و خیال به کابلم برد. مسعود را در کابل یافتم؛ دراتاقی نشسته بود و میگفتند به زودی ازینجا میرود. احساس کردم که او نمیخواهد درکابل بماند… و یکباره دریافتم که او رفته است… و درحالیکه اندوه قلبم را پرمیکرد، آواز ملکوتی یی درگوشم چنین طنین انداخته بود:

 

کرده رفتیم سرو تن فدا همرهان!

 

حال کشور بدست شما همرهان! *

 

__________________________



یاد داشت:



  • واژهء آزادی و وطن، هردو مفاهیم جهانی وانسانی دارند و جایگاه آن در اندیشه و احساس تمامی نوع بشریکسان است. آنچه من دران سحرگه درخواب شنیده بودم، آهنگ حماسی ییست از محمد رفیع از فلم هندی «حقیقت». ازینرو آنچه محمد رفیع هنرمند پرآوازهء هند از زبان شهدای راه آزادی کشورش خوانده است، به نظرمن برای هرکس دیگری درهرگوشهء دنیا میتواند احساس برانگیز باشد.
  •  متن وترجمهء این شعر حماسی جدا پیشکش خواهد شد.