عصر دولتشاهی

Email: raheelsaboor@hotmail.com

 درنیمهء دوم ماه مبارک رمضان بود که به یکی از دوستانم در کابل تیلفون زده برایش گفتم که میخواهم عید امسال را درکابل باشم. به شوخی برایش گفتم که میخواهم پس از سال ها یک "نماز عید مسلمانی" بخوانم. در جوابم گفت که نماز عید درهمه جا مسلمانیست! بازهم خندیدم و گفتم، در وطن زیاد ترمسلمانی است.

 

 

برای رساندن خودم به نماز عید در وطن، آمادگی گرفته و به دفتر "پامیرتریول" درشهر"فریمانت" کلیفورنیا زنگ زدم وجناب ذبیح الله انصاری که ازکارمندان خوب آن است، لطف کرده و به زودی برایم تکت گرفت. مسیر سفر همان امریکا- اروپا- دوبی و کابل بود. از امریکا تا دوبی سفر به آرامی گذشت و این را میدانستم که اگر کدام حادثه دیگری روی ندهد، تشریفات و مقررات میدان های هوایی نمیتواند جنجال برانگیز باشد. این را میدانستم که جنجال از دوبی آغاز میشود...
 

 ده ساعت درمیدان هوایی دوبی:

به تاریخ دهم اکتوبر به ساعت هشت بیگاه به دوبی رسیدم. باید تا ساعت هشت پگاهی درمیدان هوایی دوبی میماندم. پرواز به کابل از ترمینل دوم میدان هوایی دوبی میشد. تشویش انتقال بکس ها، گرفتن بوردنگ پاس و حاضربودن در زمان انتقال از ترمینل اول به دوم این ده ساعت انتظار را چنان تقسیم میکند که کسی به فکر گرفتن هوتل و آرام کردننمیشود.

 دلیل ماندن مسافرین کابل برای ده ساعت در میدان دوبی اینست که پرواز ها به کابل تنها صبحانه صورت میگیرد. حتی اگر مسافری به ساعت دوازده روز به دوبی برسد، بازهم پروازی نیست که او را به کابل ببرد و مجبور است تا بیست ساعت دیگر درمیدان هوایی دوبی انتظار بکشد.

میدان هوایی کابل اینک پس از شش سال "امنیت و بازسازی" هنوز هم نمیتواند به صورت بیست و چهار ساعته آمادهء خدمت باشد. حتماً هنوز هم مامورین میدان هوایی از هشت صبح تا چار بعد از ظهر حاضر خدمت اند وبس.

به هرحال،  زمان سوار شدن به طیاره یی که ما را به کابل ببرد فرارسید و به ساعت هفت صبح ما در ترمینل دوم میدان هوایی بودیم. تکت من از شرکت تازه بنیاد "پامیر" بود. اما طیاره یی که نزدیکش پایین شدیم، هیچ نشانه و علامه یی که "پامیر" بودنش را نشان بدهد نداشت. تصور کردم که این طیاره به اصطلاح "چارتر" شده باشد. طیاره کهنه بود و این مطلب را زمانی به خوبی دریافتم که در پای زینه های طیاره، عملهء مربوط شرکت پامیراز ما خواستند که بکس های دستی خویش را به کارگو بفرستیم زیرا در طیاره برای آن جایی نیست.

امروز در تمام پرواز های جهان، یک مسافر حق دارد افزون بر یک بکس به اصطلاح سرشانه یی که کم و بیش به اندازهء بکس های ویژهء کمپوتر های رو زانویی (لپ تاپ) است، یک بکس کوچک دیگر(بکس دستی یاهند بگ) را نیز با خود به داخل طیاره ببرد. طیاره های مسافربری امروزی رفک هایی که در بالای سر مسافرین است، ظرفیت  بکس های دستی معیاری را دارد. اما طیارهء "پامیر" یک طیارهء کهنه است که رفک هایش کوچک است و بکس های یاد شده دران جا نمیشود.  

به خاطر همین کمبودی که طیارهء کهنهء پامیر داشت، میان برخی از مسافرین و عملهء طیاره مشاجره به میان آمد که درین میان هم مسافر حق به جانب بود و هم عملهء طیاره. زیرا داشتن بکس های دستی آنچنانی در داخل طیاره حق مسافر است اما ازین که طیارهء پامیر کهنه است و جایی برای همچو بکس هایی ندارد، عمله طیاره نیز مجبور است این بکس ها را از مسافر بگیرد و به کارگو روان کند. اینجا ملامت اصلی شرکت هواپیمایی است که به جای طیاره های عصری، طیاره های کهنه و خارج از رده را ارزان میخرند و در بدل آرامش وحق مسافرین سودو بهره به جیب میزنند.

یکی از مسافرین در نگهداشتن بکس دستی اش اصرار کرد و دلیل خود را هم داشت. با این هم، عملهء طیاره با رویه یی بسیار زشت او را مجبور ساخت تا بکسش را به کارگو بفرستد. عملهء یاد شده، از مسافر خواست تا بوردنگ پاسش را بدهد. وقتی مسافر گفت که چرا بوردنگ پاسش را بدهد، عمله برایش گفت که از طیاره پایینش خواهد کرد. مسافر که چارهء دیگری نداشت، با آن که بسیار کم آمده بود، پذیرفت که بکسش را تسلیم کند. این رویه از سوی کارمند شرکت پامیر قلدری و بدمعاشی محض بود- یک بداخلاقی محض که با فرهنگ کاروباری امروز هیچ همخوانی یی ندارد. در فرهنگ بزنس و تجارت امروز میگویند: مشتری همیشه حق به جانب است! اما جناب کارمند شرکت پامیر چنان برخورد کرد که مشتری را حتی "مزدور" هم نگرفت. و بدینسان، مسافر مجبور شد، بکسی را که قفل هم نداشت و به گفتهء خودش درمیانش زیورات بود، آنهم امانت کس دیگری، به عمله بسپارد.

ازمسافر یاد شده که جوان مودب و تحصیلکرده یی بود، پرسیدم که چه کاره است. درپاسخ گفت که کارمند ملل متحد است و در دارفور- سودان کار میکند. درجریان صحبت دریافتم که او تنها نیست و شماردیگری از هموطنان نیز با او در دارفور کار میکنند. دردل مسرورشدم که شمار بیشتری ازجوانان ما امروز دارای فضل و کمالی شده اند که درکشور های دیگر به صفت کارمند ملل متحد کار کنند.

برخورد کارمند طیاره و آنچه پسانتر روی داد چنان ناهنجار ودرد آور بود که آن هموطن ضرورت شکایت ازان را باربار تکرار کرد. من نیز برایش وعده سپردم که درین مورد چیزی بنویسم.

ماجرا در طیارهء پامیر به همان جا پایان نیافت. چنانچه گفتم، طیاره کهنه بود. سیت ها رنگ و رو رفته و کثیف بودند. حتی پوش برخی از سیت ها پاره شده بودند. وقتی از کلکین های کثیف طیاره به بیرون دیدم، آثار کهنه گی و پوسیده گی در بال راست طیاره را نیز میشد به خوبی مشاهده کرد. 

سرانجام زمان پرواز فرارسید و به ساعت پانزده کم نه طیاره ما در پرواز شماره (002) به سوی کابل حرکت کرد. طیاره از روی خط پرواز به آسانی بلند شد اما دقایقی نگذشته بود که مسافرین درک کردند، طیاره توانایی ارتقاع گرفتن را ندارد. طیاره زور میزد و زور میزد اما ارتفاعش از زمین همان بود که بود. عملهء طیاره وارخطا معلوم میشدند اما هیچ معلوماتی برای مسافرین از وضع طیاره داده نمیشد. وحشت درمیان مسافرین طاری شد. کسی شوخی میکرد وکسی هم به روشنی ترسش نمایان بود. هرچند طیاره نمیتوانست ارتفاع بگیرد اما دلخوشی ما همین بود که پایین هم نمیرود...

 پس از ده پانزده دقیقه یی، طیاره کم کم ارتفاع گرفت و کارمندان طیاره نیز آرام شدند. وضعیت پر از ترس و وحشتی که درمیان مسافرین به میان آمده بود سبب شد که یکی از خانم های مسافر به حملهء عصبی وشاید هم قلبی دچار آید. خانم بیهوش شده بود. مهمانداران طیاره به کمک این خانم شتافتند. یک مهماندار عرب و یک مهماندار چینایی طیاره میخواستند کمک کنند اما نه فارسی میدانستند نه پشتو. برای من روشن نشد که آیا درمیان کارمندان ومهمانداران طیاره کسی وجود دارد که کمک های اولیه طبی را بداند یا خیر. اما دوزن مهماندار تلاش داشتند که خانم مریض شده را کمک کنند. آنها خواستند برای مریض اکسیجن بدهند و دوبوتل آکسیجن را آورده و ماسک آنرا روی بینی مریض گذاشتند. اما هردو بوتل، به گفتهء یکی از مسافرین نزدیک مریض، خالی بود و دران اکسیجنی وجودنداشت. "مداوا" ی خانم مریض نزدیک به یک ساعت ادامه یافت. دونفر دیگررا از سیت های پهلویی کشیدند تا او را روی سیت بخوابانند. خانم پس از ساعت و نیمی از پرواز کم کمبه حال آمد.

بدین ترتیب به ساعت یازده و نیم روز پنجشبنه که فردایش عید سعید فطر بود، به کابل رسیدیم و خدای بزرگ را شکر کردم که باردیگرو به خیر وطن رسیدم.

 

 

 از کابل واپس به دوبی:

پرواز برگشت من به تاریخ پنجم نومبر بود. دو روز پیش از سفر برای "بک کردن" تکتم به نمایندگی پامیر در منطقهء وزیراکبرخان رفتم. مدیر (منیجر) نمایندگی برایم گفت که باید ویزهء دوبی را داشته باشم ورنه امکان انتقال بکس هایم به پرواز های اروپایی نیست. گفتم، وقت کافی نیست و نمیدانم که سفارت امارات ویزه میدهند یا خیر. گفتند که میتوانم این ویزه را از میدان هوایی دوبی نیز بدست بیاورم.  برخورد نادرست کارمند پامیر در دوبی با مسافرین را برای منیجر گفتم و از کهنگی طیارهء شان شکایت کردم. منیجر با من موافق بود و گفت که همان طیاره به راستی هم کهنه بود و آنها مجبور شده بودند آنرا درهمان پرواز به کرایه بگیرند. او گفت که طیاره های دیگر شان نو است و این مشکل را ندارند. اما در روز پروازدریافتم که ادعایش درست نبود.

 

 

با آن که ویزه گرفتن از امارات در حالی که من به صورت ترانزیت ازآنجا میگذشتم، چیز تازه وعجیبی بود، پذیرفتم که در میدان هوایی دوبی ویزهءامارات را بگیرم. دلیل ویزه گرفتن از امارات این گفته شد که گویا کسانی قاچاق برده اند و بدین دلیل برای همه کسانی که ازافغانستان به امارات میروند این مشکل را آفریده اند. اما به گفتهء یکی از مامورین وزارت خارجه، مشکل از آنجا پیدا شده که در میدان هوایی کابل مسافرین، یا با رشوه و یا هم با واسطه، بیشتر از وزن تعیین شده بار میداشته باشند- بدون این که پول اضافه بار خود را پرداخته باشند. ازینرو چنین ترتیب داده شده که مسافر بکس های خود را در دوبی تسلیم شده و برای سفر بعدی خود آنرا دوباره وزن کرده و اگر اضافه بار باشد، پول آنرا بپردازد. چرا که شرکت های هواپیمایی افغانستان بدون این که پول اضافه بار ازمسافر گرفته و آنرا به شرکت هایی که ادامهء سفر مسافر در طیارات شان صورت میگیرد بپردازند، بکس و بار مسافرین را به آنها روان میکنند. بنابران اینک ترتیبی داده شده که مسافرین پس از گرفتن بکس و بار خویش  باید از ترمینل دوم میدان دوبی خارج شده و با تکسی خود را به میدان اول برساند ودر آنجا بکس های خود را دوباره وزن کند. ازینرو به ویزهء امارات نیاز دارند.

به سخن دیگر امارات متحدهء عرب برای حل مساله،بدون مشوره با مقامات افغانستان، چنینتصمیم گرفته اند. شاید هم امیدی و اطمینانی به حل مساله از سوی مقامات افغانستان ندارند. ورنه راه حل اینست که از اضافه باربردن بدون پرداختِ مسافرین در میدان هوایی کابل جلوگیری شود تا مسافرین بکس و بار خود را مانند گذشته در میدان هوایی کابل تسلیم داده و در میدان آخری تسلیم شوند.

 

 

 بازهم پامیر ایرلاینز:

روز پرواز، وقتی برای تسلیم بکس ها و گرفتن بوردنگ پاس به نمایندگان پامیر ایرلاینز درمیدان هوایی رفتم مساله شکل دیگری، غیر از آنچه منیجر نمایندگی پامیر در وزیراکبرخان برایم گفتند، بود. مامورین خطوط هوایی پامیر از گرفتن بکس های مسافرین ابا میورزیدند و ازمسافرین میخواستند که ویزهء امارات را ارائه کنند. هیچکس از مسافرینی که آنجا بودند ویزهء امارات را نداشتند. مامورین میگفتند که آنها بکس های مسافرین را نمیگیرند، چرا که در صورت نداشتن ویزه مسافر نمیتواند بکس های خود را در دوبی تسلیم شود و بنابران واپس به کابل فرستاده میشود. وقتی نوبت من رسید، برای شان گفتم که در دوبی ویزه میگیرم. حاضر شدند بکس هایم را تسلیم شوند اما ازمن تضمین گرفتند که در صورت واپس آمدن بکس هایم باید یکصد و هشتاد و پنج دالر پول بپردازم.

واما دعوای من با مامورین پامیر زمانی به اوج رسید که بازهم از من خواستند بکس کوچک دستی ام را نیز به کارگو بفرستم.  من از دادن بکس دستی ام سرباز زدم و گفتم که این حق من است تا آنرا با خود داشته باشم و اگر طیاره های پامیر کهنه است و جایی برای نگهداشتن آن ندارد، مشکل من نیست. این دعوا مسافرین دیگر را نیز جری ساخت و مامورین مجبور شدند درظاهر تمکین کنند.

زمانی که میز بازرسی پامیر را ترک کرده و میخواستم برای بازرسی شدن پاسپورت و اسنادم به غرفهء مامورین امنیتی بروم، دریافتم که بستهء کوچک پاسپورت و اسنادم نزدم نیست. به یادم آمد که دو سه دقیقه پیشتر وقتی "ضمانت" مینوشتم آنرا روی میز پامیر گذاشتم. دوباره به میز پامیر آمده از مامورین آن جویای اسنادم شدم اما آنها از دیدن همچو چیزی انکار کردند و من هرجا را پالیدم آنرا نیافتم. یکی از پلیس های میدان را به کمک خواستم. مرد مهربان و نیکی بود و به زودی دست به کار شد. درهمین هنگام یک دیگری از افسران پلیس، نیز به کمک آمد. برای یک ساعت مصروف پالیدن اسنادم بودم. حتی بکس هایم را که به کارگو فرستاده بودم، برگرداندند، مگر اسنادم یافت نشد. سرانجام در دقایق آخر، سمونوال عبدالخلیل که ثابت ساخت به راستی هم یک پولیس واقعی است، بستهء کوچک اسنادم را از صندوق کثافاتی که در پشت سر مامورین پامیر قرار داشت پیدا کرد. برای دگروال خلیل و هم برای من ثابت شد که بکس اسنادم را مامورین پامیر، شاید هم به خاطر مشاجره ام با آنها، در صندوق کثافات انداخته اند. چنین است کار برخورد مامورین پامیر با مسافرین!

سمونوال خلیل بسیار عصبی بود و میخواست بداند چه کسی این کار را کرده است. اما من عجله داشتم که از پرواز نمانم و بنا بران به زودی از بازرسی پاسپورت گذشته و خود را به طیاره رساندم. ماجرای بکس دستی بازهم تکرار شد. با وجود اصرار مجدد مامورین پامیر درپای زینه های طیاره برای تسلیم دادن بکس دستی ام، آنرا با خود به داخل طیاره بردم. من تصور میکردم که آنچه منیجر پامیر مبنی برنو بودن طیاره های دیگرشان گفت، درست است. اما بازهم دیدم که این طیاره نیز ازهمان طیاره های کهنه است و امکان گذاشتن بکس در رفک های آن نیست. به ناچار بکس ام را به یکی ازمامورین تسلیم دادم تا کارگوشود. من تنها نبودم و چند نفردیگر نیز همین مشکل و همین تقاضا را داشتند. اما مامورین پامیر وعدهء قاطع دادند که به مجرد رسیدن به میدان هوایی دوبی، بکس های دستی خود را تسلیم خواهیم شد. اما این وعده نیز دروغ بزرگ دیگری بود...

وقتی درمیدان هوایی دوبی از طیاره پایین شده وخواهان بکس دستی ام شده با جواب سربالای مامورین پامیر در آنجا روبروشدم. اصلاً کسی را به نزدیک طیاره نمیگذاشتند. مسافرین دیگر نیز به همین رویه روبرو شدند.  بدین ترتیب سرنوشت بکس دستی ام نیز به سرنوشت بکس های دیگرم دچار شد. یعنی بکس دستی ام که حق مسلم بود تا نزدم باشد و شامل کارگو نمیشد به خاطر نقص تخنیکی طیاره های کهنهء پامیر به کارگو رفت و من نتوانستم آنرا بدست بیاورم. آن بکس ها اکنون به کابل برگشته اند و بکس دستی ام قفلی ندارد. مسوول گم شدن آنچه در بکس دستی من ویا مسافرین دیگر است، درهرصورتی شرکت پامیر است به خصوص که آنها هیچ حقی ندارند بکس دستی مسافر را بگیرند و کارگو کنند. 

به این امید که ویزه میگریم و میتوانیم همه بکس های خود را بگیریم، سوار سرویس شده و راهی ترمینل دوم شدیم.

 داستان ویزه در میدان هوایی دوبی:

وقتی ما دریافتیم که گرفتن ویزهء امارات حتمی است، ازیکی از کارمندان پامیر پرسیدیم که از کجا باید ویزه بگیریم. آنها برای ما غرفه یی را نشان دادند که در بالای سر آن نوشته شده بود: "مرحبا"!  این "مرحبا" نام یک کمپنی است که دارای هوتل هایی در داخل میدان هوایی- ترمینل اول و خارج ازان میباشد.

زیر لوحهء مرحبا، خانمی پشت میز نشسته و مصروف صحبت در تیلفون بود. پیشروی میز حدود ده تا دوازده مسافر هجوم آورده وقطار انتظاری که بتواند نوبت را معین بسازد وجود نداشت. برای ما گفته شد که ویزه تنها به مسافرینی داده میشود که بیش از شش ساعت به پرواز بعدی شان مانده باشد. من دوازده ساعت تا پرواز دیگرم داشتم. دو ساعت منتظر ماندم تا این که بتوانم با خانم "مرحبا" صحبت کنم و جواب این خانم این بود که دیگر ویزه داده نمیتوانند. چرا که هوتل های شان همه پر است و اتاق خالی ندارند.

صلاحیت ها درمیدان هوایی امارات در دست شهروندان امارات متحده که همه عرب تبار اند میباشد اما کارهای دفتری را کارمندانی ازکشور های دیگر، به ویژه هند و پاکستان، انجام میدهند. مامورین عربی این میدان چنان به کبر و غرور با مسافرین برخورد میکنند که توگویی هریک فرعونی باشد.

مسافرین برای دو ساعت میان "خانم مرحبا" و "فراعنه" ی میدان در رفت آمد بودند. سرانجام فرعون های میدان پذیرفتند که اگر مسافر خود هوتل میگیرد، امری که از آغاز مسافرین به آن پافشاری میکردند، میشود برای شان ویزه داد. پس ازین فرمان، بازهم خانم مرحبا مصروف ترتیب اسناد مسافرین شد و من هم درین جمع بودم تا در بدل یک صد و شصت و پنج دالر ویزه بگیرم. البته این یک صد و شصت و پنح دالر شامل هوتل بود و باید برای ما هوتل هم داده میشد. اما مامورین اینک گرفتن هوتل را به دوش مسافرین انداخته بودند بدون این که از مقدار پول ویزه چیزی کم کرده باشند. مسافرین ِ ناخن افگار چاره یی نداشتند مگر این که بپذیرند.

زمانی که اسناد ما برای امضای نهایی نزد یکی از مامورین اماراتی رفت، مشکل دیگری را بهانه کرده و از دادن ویزه امتناع کردند. من و یکی دیگراز هموطنان راهی امریکا بودیم و یک توقف در امستردام- هالند داشتیم. مامور اماراتی ازما ویزهء هالیند را میخواست. هرچند برایش گفتیم که ما از امستردام "ترانزیت" میگذریم و نیازی به ویزه نداریم، گوشی برای شنیدن نیافتیم. اینجا ساعت دوازده شب شده بود و پس از پنج ساعت دعوا و ناز کشیدن، دیگر نه راهی برای حل مشکل به نظر میرسید و نه هم حوصله یی برای ما مانده بود. دیدن چهره های پرکبرو بی ادب امارات را بیشتر ازین دیدن برای ما ناممکن بود. به نا چار از بکس ها و از آنهمه تحفه هایی که هریک نشانه های محبت و صمیمیت دوستان بود و ارزش معنوی فراوانی داشت گذشتیم و با یگانه بکس سرشانه یی سفرخود به ماورای اتلانتیک در پیش گرفتیم.

زمانی که به امریکا رسیدم، تردید داشتم که درمورد این سفر پرماجرا چیزی بنویسم. تردیدم ازین جهت بود که مبادا آنچه مینویسم به گونهء عقده و ناشی از منفعت و خواست شخصی تعبیر شو. اما وعده یی که با آن هموطن کارمند ملل متحد در دارفور داده بودم و و هم این حقیقت که آنچه من با آن روبروشدم، چیزیست که ده ها هموطن دیگر همه روزه در هردو میدان هوایی کابل و دوبی با آن روبرو میشوند، مرا مصمم ساخت تاآنچه را دیده ام بنویسم. زیرااین یک مشکل جمعی است نه فردی. مشکلی که درانوقت، مال، آبرو و حتی زندگی مردم دردست یک حکومت بیکاره و بیغم باش و چند کمپنی زالو صفت افتیده و با آن بازی میکنند وجیب های خود و همدستان شان را پر میکنند. میدان هوایی کابل و کاروکردار شرکت هوایی پامیر میتواند مشت دیگری باشد از خروار نا بسامانی ها، کارشکنی ها، استفاده جویی ها و خیانت در حق مردم کشور. شاید بسیاری به این وضع عادت کرده و تصمیم گرفته باشند که اگر دریک جا چور شدند درجای دیگری خود چور کنند. وچه فاجعه یی بزرگتر ازین که مردم یک کشور به خیانت و چپاول عادت کنند و دیگر کسی به فکر تامین قانون وعدالت نباشد. توگویی درکشور من همه توافق کرده اند که یکدیگر را چور کنند. وای از به حال کسی که هرروز چور میشود و خود توانایی چور کردن نداشته باشد.

نمیدانم گوش شنوایی پیدا خواهد شد یا خیر اما نکاتی که درین سفر با آن روبرو شده و خواهان بررسی و توجه حکومت و مراجع زیربط و همچنان خواهان توجه هموطنان به آن میباشم این ها اند:

1-       حکومت معیار های دقیقی برای تشکیل شرکت های هوا پیمایی وضع کرده و آنرا تطبیق کند. چنانچه دیده میشود کمپنی ها با استفاده از واسطه و رشوه تشکیل میشوند و خود را تابع هیچگونه مقررات دولتی و قانونی نمیدانند. نه طیاره های آنها دارای تسهیلات عصری سفر اند و نه هم همهء کارمندان شان از اخلاق و معیار های بزنس چیزی میدانند.

2-       شرکت های هوا پیمایی یی که در کشور موجود اند و یا درآینده ایجاد میشوند باید از خریداری طیاره های کهنه و غیر عصری خودداری کنند. آنها با خریداری و یا چارتر کردن طیارات کهنه نه تنها سبب زحمت و سرگردانی مسافرین گردیده اند بلکه حیات مردم را نیز به خطر می اندازند. هرکس حق دارد تجارت کند اما نه به قیمت به خطر انداختن زندگی، راحت و حقوق دیگران.

3-       اگر نه همه، باید یک نفر در هر طیاره یی که به پرواز می آید بااساسات کمک های اولیهء طبی آشنایی داشته باشد. وسایل کمک های اولیه آماده قابل استفاده باشند.

4-       برای عمله و کارمندان طیارات، چه در داخل طیاره و چه در میدان های هوایی اخلاق برخورد با مسافرین تدریس و تفهیم شود. راز موفقیت هر بزنسی در شرایط امروزی جهان "خدمت به مشتریان" خوب خوانده میشود.

5-       حکومت و به ویژه وزارت خارجه مسوولیت خود را در قبال دفاع از حقوق اتباع کشور در خارج درک کرده و به زودی هرچه ممکن در همچو مواردی دست به کار شود. چنانچه اعلان گرفتن ویزه در امارات متحدهء عرب برای مسافرین افغانستانی یی که به صورت ترانزیت میگذرند یک عمل یک جانبه از سوی مقامات امارات متحدهء عرب پنداشته شده وباید از سوی وزارت خارجه افغانستان در حل آن در هماهنگی با مقامات میدان هوایی کابل و کمپنی های هواپیمایی تلاش میشد. با تاسف که وزارت خارجهء ما درین مورد کوچکترین مسوولیتی را نگرفته توجهی نکرده است. 

 در پایان درحالی که از سمونوال عبدالخلیل یکی از پلیس های میدان هوایی کابل که در پیدا کردن به موقع بکس اسنادم کمک کرده است تشکر میکنم، امید وارم کارمندان شرکت هوایی پامیر در آینده وظیفه و مسلک خود را مقدس شمرده و از روی عقده های شخصی به برخورد های غیر مسلکی و غیر قانونی دست نزده و مسافرین را اذیت نکنند.

همچنان باید بگویم، که نوشتن این گزارش کاری به رسیدن و نرسیدن بکس هایم ندارد. تصمیم نوشتن گزارشی از چگونگی برخورد کارمندان شرکت های هوایی کشور با مسافرین را در سفر از دوبی به کابل گرفته بودم و حتی به یکی از همسفرانم نیز وعده کردم که اینک به آن وعده وفاشد.

پایان،

 کلیفورنیا- ایالات متحدهء امریکا،

 چهاردهم نومبر- 2007