عصر دولتشاهی
image

روز شنبه دوازدهم عقرب تالار شهرداری شهر چاریکار، شاید برای نخستین بار، شاهد برگزاری محفلی به بزرگداشت از زادروز یک شخصیت بزرگ فرهنگ معاصر کشور بود. این شخصیت بزرگ، "ژنده پیل" شعر و ادب، گزارشگر حماسه های جاودان، مویه گر درد های سوزان مردم در "ماتمسرا" ی تاریخ و خنیاگر باغهای فرورفته در "برگهای خزانی"، استاد خلیل الله خلیلی است.

محفل به کوشش ریاست اطلاعات و فرهنگ ولایت پروان برگزار گردیده بود. 

دعوتنامه یی برای اشتراک درین محفل دریافته بودم که خوشبختانه توانستم کارهای شخصی را یکسو گذاشته و برای فیض گرفتن از چنین محفلی دران شرکت بجویم.

 تالار جایگاه برگزاری این محفل در منزل دوم بود. هنگامی که به تالار درآمدم، چنان مینمود که جایی برای نشستن نباشد. دیوار ها با عکس ها، شعر ها و گفته هایی از استاد خلیل الله خلیلی زینت یافته بود. مردم از گروه های مختلف سنی و اجتماعی گرد آمده بودند. مجاهد، فرهنگی، دانش آموز مکتب، دانشگاهی، روشنفکر، شخصیت های سیاسی ودولتی و متنفذین محل باهم دیده میشدند.

 حضور شخصیت هایی چون دوکتور عبدالغفور روان فرهادی، دوکتور سید مخدوم رهین، مسعود خلیلی، رهنورد زریاب، نیلاب رحیمی، دوکتور صولتشاه فرهنگی و دانشمند تاجکستانی، آقای راشدی از وزارت اطلاعات و فرهنگ  شکوه و سنگینی یی به محفل داده بود که سزاوار یاد بود از شخصیت بزرگی چون استاد خلیل الله خلیلی بود. عبدالجبار تقوی والی پروان که گفته میشود خود شخصیت ادیب و فاضلی است نتوانسته بود به محفل بیاید چرا که بیماربود و در شفاخانه به سر میبرد. واما درجایگاه میزبان، عبدالبصیر سالنگی معاون ولایت وشمار دیگری از شخصیت های اداری، فرهنگی و اجتماعی پروان و کاپیسا حضور به هم رسانیده بودند.


وقتی وارد تالار شدم، دکتور سید مخدوم رهین، سفیر افغانستان در دهلی نو پشت میز سخنرانی بود. نخستین باری بود که آقای رهین را هنگام سخنرانی میدیدم. بدون یادداشت و کاغذی سخن میگفت که حافظهء نیرومندش شگفت زده ام ساخت. بسیاری از اشعار استاد خلیلی را از یاد میخواند و آنها را توضیح موضوعی میکرد. رهین شعر معروف استاد خلیلی را که در مدینهء منوره و در دوران جهاد مردم افغانستان سروده بود، از یاد خواند که بوده ها درانجا راسخت درخود پیچاند.

این شعر چنین آغاز میشود:

ای نور خدا، صبح کرم، مطلع انوار

در کشور ما خیمه فروهشته شب تار

 

نزدیک به بیست سال پیش نیز وقتی این شعر را برای نخستین بار درمجموعهء "ماتمسرا" ی استاد خواندم، دریافته بودم که عشق استاد به وطن ومردمش از چه ژرفایی برخورداراست. آن سال ها، سال های حماسه و افتخاربود، سال های هجرت و شهادت، سال های زندان و شکنجه، سال های اعدامهای دسته جمعی در پولیگون ها وسال های معنویت و از خود گذری درراه مادر وطن. دران سال ها دعا برای وطن، برای رهایی از استعمار و استبداد سرخ، برای پایان یافتن شبهای تار و برای پذیرفته شدن قربانی های بی پایان مردم افغانستان در هرنماز ونیازی برلب ها بود. و استاد نیز زمانی که به مدینهء منوره میرود قصیده یی رابه بارگاه حضرت پیامبربزرگوار اسلام  (ص) میسراید، که دران چیزی جز بیان درد و داغ مردم کشور نمیتوان یافت. 

 

خلیلی دران قصیده، برای خود چیزی نمیخواهد و از خود نمیگوید، از پدر و مادر و از زن و فرزند نمیگوید، بلکه در نخستین فرد قصیده اش از شب تاری که در کشورش "خیمه فروهشته" شکوه سرمیدهد. و چه شکوه یی که دل سنگ را آب میکند. چه شکوه یی که آه هزاران یتیم و اشک هزاران بیوه را درخود دارد؛ تلخکامی ملیون هاآواره و معیوب را بازمیتابد و دلهرهء هزاران انسان در سرزمینی را که درچنگال خونین جهانخوار سرخ گرفتارآمده بود، مویه میکند. 

 

دوکتور سیدمخدوم رهین همین نعت را در محفل برخواند و آنرا بار دیگر و درمناسبتی دیگر درمعرض ستایش حضار گذاشت. جناب رهین دربخش دیگری از سخنرانی اش، از سختی هایی که استاد در دوران زندگی پر از فراز ونشیب سیاسی و فرهنگی شان کشیده بودند سخن گفت. اوبخشی از یک قصیدهء دیگراستاد را به خوانش گرفت که بسیار جالب بود. درین قصیده، استاد آرزو کرده که اگر روزی بخت به او یاری کند و توانمندی ونیروی آنرا بیابد، مخاطب خویش در شعر را دست وشانه بسته برای محاکمه " به نزد خان کوهستان" خواهد کشاند. چنانچه دوکتوررهین نیزبه آن اشاره کرد، ازخواندن قصیده کسی به درستی نمیداند که مخاطب کیست و استاد چه کسی را به محاکمه خواهد کشاند. و جناب رهین این شخص را برای حاضرین بازشاساند.

 

رهین گفت که، خودش زمانی از استاد پرسیده بود که مخاطب او درین شعر کیست- کدام معشوق بیوفا و سنگدل یا کس دیگر؟ پاسخ استاد، به گفتهء جناب رهین، این بوده است که چنین پرسشی را پادشاه (محمد ظاهر) نیز ازو کرده بود و استاد بی پرده برای ظاهر شاه این شخص را که درین شعر مخاطبش بود  معرفی کرده است. شخص مخاطب استاد دران شعر سردار محمدهاشم خان، کاکای شاه است. آن گونه که جناب رهین افشا کردند، استاد خلیلی مانند هزاران انسان هموطن دیگر خویش دل پردردی از سردار محمدهاشم خان داشته اند. نکتهء دیگری که با گفتهء جناب رهین روشن میگردد اینست که استاد خلیلی، وشاید بسیاری از کسان دیگر، درمورد کنش و کردار سردار محمد هاشم با شاه به چنان تفاهم و همباوری رسیده بوده باشند که استاد آرزوی خویش دربه محاکمه کشاندن آن ستمگر عصررا بی پرده به شاه بگوید. مگر چنین نیست؟ 

 

سخنران دیگر محفل، مسعود خلیلی سفیر کبیر افغانستان در انقره بود. مسعود خلیلی پسراستاد خلیل الله خلیلی است که امروزه خود شخصیت بزرگ فرهنگی و سیاسی کشور به حساب می آید. مسعود خلیلی در دوران مقاومت مردم افغانستان در برابر اشغالگران پاکستانی و حاکمیت مزدوران سیه دل و بیفرهنگ شان، درصف مقاومتگران بود. او در حادثه یی که منجر به شهادت سردار کبیر مقاومت، احمد شاه مسعود شد، درکنارش بود که شدیداً زخم برداشته بود. 

 

مسعود خلیلی که زمانی یکی از دکلماتوران برجسته و خوش آواز رادیو افغانستان بود وهنوز هم این هنر را در حدکمال نگهداشته است، یکی دو شعر استاد را با احساس و هنرمندی بیشتری برخواند. اما پیش از خواندن شعر ها، حرف های صمیمانه یی نیز با حاضرین محفل داشت. او تلاش کرد تا دو سه پیام را از جانب خودش به حاضرین برساند که اینک بازگو میشوند.  یکی ازین پیام ها این بود که، استاد شخصیت ملی است و وابستگی معنوی اش به سراسر افغانستان و همهء مردمان آن است. دوم، واکنش جناب مسعود خلیلی بود در برابر اشاره یی که جناب سید مخدوم رهین مبنی بر آوردن "عظام رمیم" استاد از پشاور به کابل داشتند. و سوم این که آنچه استاد "از" سیاست گفته و یا کنش هایی سیاسی یی داشته باشد، وابسته به گذشته است و نتیجهء حالات و رویداد هاییست که ازکودکی تا نوجوانی و جوانی برزندگی استاد سایه افگنده و ایشان را به واکنش ها و موضعگیری هایی واداشته است. ایشان تاکید برفراموشی گذشته ها داشتند. 

 

درمورد پیام نخستین شان که تعلق استاد به همهء مردم افغانستان باشد تصور میکنم کمتر کسی میتواند تردیدی داشته باشد. پیام دوم که همانا انتقال خاک استاد به کابل باشد، میتواند جای بحث باشد. چرا که استادخود وصیت کرده بودند تا او را در همان پشاور در کنار هزاران مهاجر هموطنش دفن کرده و ازانتقال خاکش به وطن در آینده نیز پرهیزنمایند. این که جناب سید مخدوم رهین به گونهء دیگری بیندیشند شاید دلایلی داشته باشند که بتواند جای وصیت استاد را بگیرد ورنه با بودن همچو وصیتی از سوی استاد نمیتوان به خاک استاد دست برد. 

 

واما آنچه مرا واداشت تا نکاتی چند را درینجا یاد آور شوم، ناشی ازپیام سوم ایشان میشود. به گونهء که من از سخنان جناب مسعود خلیلی برداشت کردم، که شاید صائب و به جا نباشد، پیام سوم شان مبنی بر "فراموش کردن گذشته ها" است.  باری جناب مسعود خلیلی در گفتگویی با رادیو پیام زن نیز آنجا که اززندگی سیاسی استاد سخن به میان می آوردند، چنین پیامی را بار بار برزبان آورده و روی "فراموش کردن گذشته ها" تاکید داشتند. 

 

به فراموشی سپردن گذشته ها اگر به منظور فراموش کردن عقده ها و کینه هاباشد امریست، ستودنی و پذیرفتنی. اما زمانی که پای تاریخ یک ملت و یک کشور مطرح باشد، هرگز نمیتوان واژهء فراموشی را دران راه داد. ملتی که فراموش میکند، از تاریخ نمی آموزد. ملتی که فراموش میکند همیشه اشتباه میکند. ملت فراموشکار همیشه سرمهء آزموده می آزماید. میگویند، در پس هر تجربه یک قطره خون و در پس هر قطره خون یک تجربه نهفته است. نباید برای بدست آوردن یک تجربه هزار بار خون خود ودیگران را بریزیم. هرگز نباید تجارب گذشته را فراموش کرد. آنرا باید به یاد داشت و از تکرار آن جلوگرفت! 

 

استاد خلیلی همان اندازه که شاعر و ادیب است، ازنظر من به همان اندازه سیاستمدار نیز بوده است. اگر گذشتهء سیاسی استادخلیلی مورد بحث قرار بگیرد، هیچ نقطه یی دران نمیتوان یافت که مایهء ننگ و شرم باشد. نمیدانم چرا باید ازان چشم پوشی شود و چرا درایت سلیم استاد را در تصمیمگیری های سیاسی اش نادیده بگیریم. 

 

وانگهی، استاد دیگر متعلق به یک خانواده، به یک قوم، به یک سمت و به یک سازمان مشخص سیاسی نیست که بتوان بنا به خواست و سلیقهء این یا آن گروه سیاسی و اجتماعی، زندگینامهء استاد را بنویسیم و یا بخوانیم. این گفته نه تنها در مورد استاد بلکه در مورد تمامی پدیده های نیک وبدی که اهمیت همگانی دارند راست می آید. 

 

بنا به گفته یی، هر شاعر وهر نویسنده، برای سنگ گور خود مینویسد. نوشته ها و آثار این نخبه گان جامعه، دیدگاه، و جایگاه شان در جامعه را معین میسازد. نویسنده مینویسد تا مردم پس از مرگش، به همان گونه اش بشناسند که خود نوشته است. اگر ما دوستان استاد هستیم و به کار وزندگی او احترام میگذاریم، باید روی هیچیک از جنبه های زندگی اش پرده نیندازیم. مردم حق دارند حقیقت را بدانند. وقتی استاد گذشتهء سیاسی دارد، استاد دوستان و دشمنان خود را نیز دارد. استاد همان نیست که هندویش بسوزد و مسلمانش نماز جنازه بخواند. آیا اگر ما درمورد گذشتهء استاد مهرخموشی برلب بزنیم، دشمنانش نیز همین کار را خواهند کرد؟ ما نگوییم دشمنانش میگویند و دشمنانش دروغ خواهند گفت. استاد را بدون مدافع در کام دشمنانش رها کردن برما حرام باد! 

 

از دیدگاه من شاید دغدغهء برخی دوستان از ناحیهء رویارویی استاد خلیلی در برابر رژیم امانی باشد که میخواهند زندگی سیاسی استاد کمتر مورد توجه قرار بگیرد. این دوستان میخواهند بنابه دلایلی روی زندگی سیاسی استاد، به ویژه دورهء امانی پرده انداخته شود. اگر زندگی استاد از این پهلوی گپ نیز مطالعه شود، بازهم هرگز نمیتوان چیزی یافت که بتواند از بزرگی و بلندی اندیشه و شخصیت استاد بکاهد. استاد در سطر دیگری که برای "سنگ گور" خود نوشته وعنوانش "عیاری از خراسان" است، با بینش خردمندانه یی دیدگاه هایش را نسبت به رژیم امانی بیان کرده است. او دران کتاب، شاه امان الله را "پادشاه ترقیخواه" میداند اما درعین زمان به واقعیت تلخ دیگری نیز اشاره دارد. او دران کتاب مینویسد که شاه عجول و نظام شاهی تا گلو در فسادی که اشرافیت درباری در راس آن قرار دارد غرق است. استاد شورشی را که "پوستینچه پوش انگور فروش برهنه پا" را به سلطنت رسانده و اورنگ شاهی "امیر ابن امیر ابن امیر" را به دست آن انگور فروش بیسواد سرنگون میکند، نتیجهء منطقی کردار رژیم و اوضاع اجتماعی و سیاسی یی میداند که شاه امان الله توانایی بهبود بخشیدن به آن را نداشته است. 

 

پس ایستادن استاد خلیل الله خلیلی در صف اراکین برجستهء سلطنت نه ماههء حبیب الله خادم دین رسول الله، حتی اگر قتل پدرش توسط رژیم امانی را نادیده هم بگیریم، یک امرمردمی و شجاعانه است. ایستادن در پهلوی مردی چون حبیب الله کوهدامنی و تا دم مرگ وفادارماندن به آن شاه عیاران، از یکسو اصالت شخصیت، شجاعت و بزرگی استاد را به نمایش میگذارد و از سوی دیگربیانگر محبتی است که تادم مرگ ایشان نسبت به امیرحبیب الله خان خادم دین داشته اند. 

 

استاد خلیلی شخصیتی است چند بعدی که یک بعد بزرگ زندگی شانرا سیاست میسازد. به جرئت میتوان گفت که استاد خلیلی را سیاست خلیلی ساخت. اگر پهلو های سیاسی زندگی و کارکرد های سیاسی استاد را نادیده بگیریم شناخت استاد ناممکن میشود. استاد پسر یک شخصیت سیاسی است. سیاست یتیمش میسازد؛ سیاست درپهلوی حبیب الله خان کوهدامنی اش قرار میدهد که درنوجوانی مستوفی ولایت بلخ میشود؛ درپهلوی مرد سیاسی دیگری که مامایش است از شکنجه و انتقام نادری نجات می یابد و کارش به دربار ظاهرشاه پس از نادرخان میکشد. اوست که سال هایی چند رئیس دارالتحریرشاهی است و زیرنظر شکنجه گر و جلاد تاریخ، سردار هاشم خان کار میکند.... و اوست که واپسین کارش دروزارت خارجه یک عهدهء سیاسی است و اوست که درکارزار سیاسی - نظامی علیه نظام خلقی وباداران اشغالگرشوروی شان، درپهلوی مجاهدین مینشیند ومیگوید: "اگر دستم به شمشیر و پایم دررکاب نمی آید"، میتوانم درپهلوی پناهندگان مظلوم وطنم باشم...

 

پس به چه رویی و به چه دلیلی میشود از زندگی سیاسی استاد سرسری گذشت؟ میراث سیاسی استاد به همان اندازه گرانبها و پرافتخاراست که میراث فرهنگی شان. استاد مجاهد راه وطن وراه خدا بوده است. نمیشود به خاطری که "فرهنگیان" دیگری این افتخار را ندارند، از افتخار استاد نیز چشم پوشید.

 

"برابر نیستند آنهایی که نشستند و آنهایی که برای جهاد در راه خدا به راه افتیدند!" 

 

به هر حال، محفل ادامه یافت وسخنران دیگر محفل پس از جناب مسعود خلیلی، دوکتور صولتشاه دانشمند تاجکستانی یی بود. ازاو برای اشتراک درین محفل  رسماً دعوت شده بود. سخنرانی جناب صولت شاه سخت مورد توجه گردآمدگان دران تالار قرار گرفت. صولتشاه، از آشنایی و دیدارش با استاد با محبت و قدر دانی یاد کرد. او، شعر "میخ پنجم" استاد را برخواند که نمیدانم چرا به نظر من بسیار مناسب و به جاآمد. 

 

چنانچه از مطالعهء برخی از آثار استاد برمی آید، ایشان تلاش داشتند تا به گونهء مثنوی معنوی مولانا جلال الدین بلخی در اشعار و قصاید خود به آوردن تمثیل ها و قصه ها بپردازند. یکی ازین تمثیل ها در شعر "میخ پنجم" آمده است که آقای صولتشاه آنرا در محفل برخواند. میخ پنجم همان میخ پنهان است. چنانچه در شعر استاد خلیلی آمده است، کسانی که به مقام و چوکی میرسد دستی از غیب، دو میخ در چشمان شان و دو میخ به گوشهایشان میکوبد. و میخ پنجم را مخفی نگهمیدارد. تازمانی که شخص سوار برمرکب چوکی و اقتدار است به سبب همان میخ هایی که درچشم وگوش شان فرورفته از شنیدن و دیدن حقیقت باز میمانند. زمانی که از قدرت برافتادند، همان دست غیب میخ پنجم را در ناکجای شان در میکند تا چار میخ دیگر برون آید...

 

رهنورد زریاب، نویسنده و فرهنگی برجسته و شناخته شدهء کشور سخنران دیگر محفل بود. نوشته و سخنرانی جناب زریاب نیز روی این نکته میچرخید که استاد خلیل الله خلیلی در نوشته ها و اشعارش هرولایت و هرمنطقه یی از کشور را ستوده و مردمان انرا دوست داشته است. زریاب اشعاری از استاد را که در وصف بامیان، کندهار، غزنی، بلخ و هرات سروده بود بخواند و در پایان گله یی هم داشت. گلهء جناب زریاب این بود، که استاد به همه ولایات و مناطق کشور عشق داشت واین عشق در اشعارش نیز نمایان است اما در صدمین سالروز تولدش تنها پروان است که زادروزش را گرامی میدارد. 

 

هرچند آقای زریاب اشارهء مستقیمی نداشتند اما از دیدگاه این قلم، بیمهری نسبت به استاد در ولایات دیگر و کم مهری به ایشان در کابل ناشی از سیاست های یک جانبه، نا متعادل و تعصب آلودی میشود که سراسر دستگاه دولت را فراگرفته و این وضع در کار و کردار وزارت اطلاعات وفرهنگ به خوبی نمایان است. برای اثبات این ادعا همین بس که بزرگترین کار امرای این وزارت اینست تا به جای "فرهنگ" در سرلوحهء سردروازهء آن وزارت "کلتور" بگذارند.  ازین به خوبی میشود به ماهیت ذهنیت هایی که در وزارت اطلاعات و فرهنگ کارگردان و سرکار هستند، پی برد. زمانی که واژهء اروپایی "کلتور" بر "فرهنگ" خودی رجحان داده شود، دیگر چه امیدی میتوان بست که کسی دراین وزارت واین حکومت به استاد خلیلی یا بزرگان دیگر ادب و فرهنگ ما ارجی بگذارد. 

 

محفل بزرگداشت از استاد با سخنانی از دوکتور عبدالغفور روان فرهادی، دپلومات ورزیده، نمایندهء پیشین دایمی افغانستان در ملل متحد و نویسندهء بی بدیل کشور آغاز گردیده بود. حیف که من نا وقت رسیده و نتوانستم خود در سخنرانی شان حاضر باشم. 

 

چنانچه پسانتر از دوستان دیگر پرسیدم، سخنرانی جناب روان فرهادی نکتهء بسیار ارزنده یی را درخود داشته است که ازهرحیث شنیدنی و پذیرفتنی است. ایشان گفته بودند که باید وزارت معارف درهمکاری به وزارت فرهنگ شماری از ادبیاتشناسان را در مجمعی گرد آورده و به تحقیق و مطالعه در آثار استاد بگمارند. نتیجهء کار این مجمع باید به گونهء کتابی تدوین و شامل نصاب تعلیمی مکاتب گردد. 

 

این پیشنهاد به غایت معقول است. همه نیک میدانیم که استاد خلیل الله خلیلی را آخرین شهنشاه سلاله ادبیات کلاسیک فارسی دری و واسطة العقد ادبیات نوین و کلاسیک میشناسند. ازینرو، به جاست که ویژه گی های کار های ادبی استاد، چه در شعر وچه در نثر به پژوهش گرفته شود. بنده به این باور هستم که استاد در ترکیب سازی های ادبی و شعری، واژه سازی ها، قالب های گونه گون شعر، داستان نویسی، کارهای پژوهشی ادبی و تاریخی و بسا جهات دیگر فرهنگ، گنجینه هایی به یادگار گذاشته است که باید از لای برگهای آثار و نوشته هایشان برون آورده شده و برای استفادهء نسل های آینده پیشکش گردد. 

 

بیگمان که آثار استاد مسایل بدیع و بکری را درخود دارند که باید روی آن از سوی کارشناسان فنون ادبی کار شود. ازینجهت آنچه فرهیخته مردی چون روان فرهادی دربارهء پژوهش درکارهای استاد و شامل نمودن نتایج همچو پژوهش ها در نصاب تعلیمی مکاتب فرموده اند، سخت نیکو، نغز، به جا و پذیرفتنی است. 

 

استاد مالک خان، یکی از دانشمندان مجاهد و فرهنگی کشور نیز دران روز پیشت میز سخنرانی رفتند و ارادت خویش نسبت به استاد را بیان داشتند. ایشان سخنی از استاد را که شاید در شعری بیان داشته بوده است، مورد تبصره قرار دادند. داران شعر استاد در پیشگاه خداوند یکتا خود را آنقدر گنهگار خوانده است که جرئت عفو و بخشش خواستن از بارگاه ایزدی را به خود نمیداده است. استاد مالک خان باور خود را چنین بیان داشتند که استاد هرقدر هم در پیشگاه الهی گنهگار بوده باشند، تنها شعر "آه نیمه شب" شان کافیست تا خداوند بخشایندهء مهربان ازهمه گناهان استاد درگذرد. 

 

شعر "آه نیمه شب" توسط پسرارجمند استاد، جناب مسعود خلیلی در محفل خوانده شده بود. 

 

درین محفل همچنان آقای سید عالم هاشمی رئیس تلویزیون نورین سخنان موجزی بیان داشتند. آقای هاشمی از مسعود خلیلی خواستند که در فرصت معین اشعار استاد را با صدای گیرا و هنرمندی بیمانندی که دارند، برای ثبت تلویزیونی بخوانند که تلویزیون نورین هرگونه آمادگی فنی را دراختیار ایشان قرار خواهد داد. 

 

بزرگداشت از سالروز تولد استاد در پروان و سخنان برخی از سخنرانان دران محفل مرا واداشت تا با وجود نداشتن آمادگی های لازم و با علم به بی بضاعتی خویش، عرایضی خدمت حضار داشته باشم. زمانی که برای جناب نجیب الله احرار رئیس اطلاعات و فرهنگ پروان از تصمیم خویش پیام دادم، محفل به دقایق پایانی خود نزدیک میشد. با آن هم ایشان لطف کردند و درپایان محفل برایم وقت گذاشتند.


 بنده درجایگاه یک پروانی، نخست ازهمه پروان را خوشبخت خواندم که فرهنگیان و شخصیت های بزرگ فرهنگ وادب کشور را دران روزمیزبان بوده است. من این خوشبختی را که نصیب پروان گردیده بود، از برکت استاد خلیل الله خلیلی دانستم. چرا که خلیلی "با وجود عشق و علاقه اش به تمام کشور" و با آن که خود را متعلق به همه اقوام و مناطق کشور میداند، اما واقعیت همان روز نشان داد که تنها درپروان زاد روز او جشن گرفته شد. میخواستم بگویم که هرچه باشد، خلیلی فرزند پروان (پروان، کوهدامن و کاپیسا) است و پروانیان فرزند برومند و فرهیختهءخویش را همیشه گرامی داشته اند و گرامی میدارند. 


 سخنی به ارتباط برخورد سردار محمد هاشم خان با استاد خلیلی، زمانی که رئیس دارالتحریرشاهی بودند، به میان آوردم که با آرزوی استادخلیلی برای به محاکمه کشاندن محمد هاشم خان، چنانچه آقای رهین توضیح کرده بودند، پیوند داشت. میخواستم بگویم، مادامی که استاد خلیلی رئیس دارالتحریر شاهی بود و مجبور بود با برخورد های سمتگرانه و فرعونی هاشم خان حتی تا سرحد توهین بسازد، پروان و و پروانیان زیر چکمه های ستمگران رژیم جان میکند و فرزندانش جوقه جوقه و بدون جرم و گناهی راهی اعدامگاه ها و زندان های رژیم میگردید. میخواستم بگویم که خلیلی و پروان را همین رشتهء همدردی و همسرنوشتی نیزبه هم پیوند میداد واگر امروز تنها پروان وکاپیسا سال روز تولدش را به تجلیل نشسته است، نه اتفاقی است و نه هم باید ازان شگفت زده بود.  

 

نمیدانم از آنچه میخواستم بگویم چه اندازه اش را گفته بودم و بازهم نمیدانم آنچه را گفتم آیا همان بود که میخواستم بگویم یا خیر، اما این را میدانم که وقتی به همسرنوشتی پروان و خلیلی رسیدم، عبدالبصیر سالنگی، معاون ولایت پروان یاد آوری کردند که:


"مجلس فرهنگی است، سیاسی اش نسازید!"


 بصیر سالنگی را در دوران مقاومت دیده بودم وازان روز تاکنون کم از کم دوازده سال میگذرد. من در دید نخست نتوانستم ایشان را که یکی از سرداران جهاد و مقاومت است بشناسم. به هر حال به پاسخ آن گفتهء شان اظهار داشتم که فرهنگ و سیاست باهم عجین اند و نمیتوان این دو را ازیکدیگر جدا کرد.


ادعای جدا نبودن سیاست و فرهنگ دربحث روی هر پدیدهء دیگری اگردرست آید، زمانی که سخن از استاد خلیل الله خلیلی درمیان باشد، نادرست است. بگذریم ازین که پدیده یی به نام سیاست خالص و بدون فرهنگ ویاهم فرهنگ ناب بدون سیاست، اگر کیمیا نباشد، یافتنش دشوار است.


 درپایان محفل مهمانان برای صرف نان چاشتی که ازسوی منسوبین ولایت پروان ترتیب داده شده بود، رفتند. با آن که سخت دلم میخواست به بهانهء نان چاشت لحظاتی را باآن شخصیت های بزرگ فرهنگی سپری کرده؛ با اشنایان به تازه کردن آشنایی ها بپرازم و با چهره های تازه آشنا شوم، اما چون از پیش جای دیگری "عصا" گذاشته بودم و دوستان دیگری چشم به راه ما بودند، نتوانستم وعده را خلاف کنم.