عصردولتشاهی

 میرزا عبدالقادر بیدل، یکی از قله های بلند شعر و ادب فارسی است. بیدل را واجد سبک هندی در شعر فارسی میدانند. او نه تنها در شعر بلکه در نثر نیز آثار ماندگاری دارد. از ویژگی های شعر و نثر بیدل پیچیدگی کلام اوست که بیشترینه آگنده از استعارات، کنایات، تشبیهات و فنون بدیع ادبی است.

 با آن که بیدل دارای آثار متعددی است، رویکرد بیشتر هواخواهانش به غزل های اوست. بیدل در سرودن رباعی، قصیده و مثنوی نیز دست بالایی دارد. بیدل را درافغانستان بیشتر از هرسرزمین دیگرفارسی زبان میشناسند و به او ارج میگذارند. بیدل را بیگمان میتوان از زمرهء عارفان و متصوفین به شمار آورد. بیدل متفکریست "تند فهم" و خود به کمال خود در معنی آفرینی آگاه. چنانچه میگوید:

 

 بیدل از طرز کلامت عالمی دیوانه شد

 

ای جنون انشا دگر فکر چه مضمون میکنی

 

  یا این که:

 

 معنی بلند من فهم تند میخواهد

 

سیر فکرم آسان نیست، کوهم و کوتل دارم

 

 گاهی شعر بیدل را "سهل ممتنع" میخوانند. چرا که در بسیاری موارد، آسان مینماید اما توضیح بسیاری از اشعار او برای هراز راه سیده یی چون من، کردنی نیست.

 

 کارشاعر وهنر مند باز آفرینی است. کارشاعر و هنرمند یافتن روابط غیر مستقیم بین اشیا و پدیده ها و مفاهیم است. گاهی هم شاعر خود ایجاد گر رابطه های تازه میان پدیده ها و مفاهیم است. گذشته ازین که شعرگفتن الهام و استعداد ذاتی میخواهد، اندیشیدن نیز میخواهد. شعر بهره و بازده اندیشه و تخیل است. ازینرو آن که شاعر است اندیشه ورز و خیال پرداز چیره دست نیز هست. ناظمین و آنهایی که از بند قافیه و ردیف نمیتوانند برون آیند، اگر درکارشان اندیشه وتخیل وجود نداشته باشد، شعر شان پایایی یی ندارد و به باور بسیاری نه نظم شان را میتوان شعر گفت و نه هم خود شان را شاعر.

 

 واما در شعر بیدل رابطهء میان اشیا ومفاهیم چنان به هم گره میخورد و با چنان تار های نازک خیال به هم پیوند می یابند که به راستی هم اگر "فهم تند" نباشد نمیتوان این پیوند ها را به درستی دید ودانست. با خواندن شعر بیدل فکر آدمی میان شی، پیوند آن با شی یا اشیای دیگر و پیوند آنها با مفاهیم و تجارب شناخته شده و ناشناختهء انسانی چنان در تک و پو می افتد که دربسیاری موارد، وقتی رشتهء نخستین میان دو پدیده ومعنی  را پیدا میکنیم، تا رسیدن به رشته دیگر آن رشته نخستین ازهم میگسلد وازذهن ناپدید میگردد. چه بسا که این روند چندین بار تکرار میشود تا بتوان به نتیجه یی رسید و گاهی هم هرگز ازدامنه به کوتل راهی یافت نمیشود.

 

 درشعر بیدل تخیل جایگاه بلندی دارد. گفته میشود که غزلیات بیدل بیشتر "مدعا مثل" اند. بنیاد مدعا مثل را تخیل میسازد. انسان ها همه توانایی اینرا دارند که همانندی های میان اشیا، پدیده ها و مفاهیم را درک کنند. اما شاعرآن همانندی را می بیند که دیگران از دیدن آن ناتوان اند. شاعر چنان همانندی یی می یابد که تنها خودش دیده است و خودش میتواند ببیند.

 

 چرا که شعر با منطق نا متعارف و به سخن دیگر منطق شعری بیان میشود. گاهی ادعا میشود که شعر عنصر فرامنطقی است. پهلوی زیبای شعرتخیل است. اگر در اندیشیدن با عینیات و تجارب عینی روبرو هستیم، درتخیل با تلاش به برقراری رشته های تازه میان پدیده ها و اندیشه ها برمیخوریم. زمانی که شاعر میگوید:

 

 ابر از هوا برگل چکان، مانند زنگی دایگان

 

درکام رومی بچگان، پستان نور انداخته

 

 درینجا شاعرابرسیاه را مانند دایه های سیاه زنگی دیده و گل را همانند بچه های سفید رومی و بارش باران را با جریان شیراز پستان دایگان درکام کودکان رومی همانند دیده است.

 

 بیان ناشاعرانهء این بیت اینست که: دایه های سیاه بچه های سفید رومی را شیر میدهند. اما وقتی شاعر آنرا می بیند، با به کار اندازی تخیل خویش تصویر زیبایی میکشد که انسان را به طبیعت پیوند میدهد...

 

 من درینجا نه ارادهء توضیح شعر وشاعری را دارم ونه هم دانشی درین فن شریف. آنچه تااینجا گفته آمدم، برداشت ها و دانستگی های بسیار عام و ابتدایی ام درموردشعربود که فراتر ازین راهی نرفته ام.

 

 درمورد هربیت اشعاربیدل، برداشت بسیاری اینست که بیگمان واژه ها و ترکیباتی که درشعر او می آیند، به گونه یی نه به گونه یی، باهم پیوند دارند چرا که دردید نخست میتوان همان رابطهء عام میان آنها را متوجه شد،  اما یافتن چگونگی این پیوند که هدف بیدل ازآوردن آنها دریک شعر است،بسیار دشوار میباشد.

 

 به گونهء مثال درین شعر:

 

 ادبگاه محبت ناز وشوخی برنمیدارد

 

چو شبنم سر به مهر اشک میبالد نگاه آنجا

 

 اینجا ارتباط "نگاه" با "شبنم"، ارتباط "شبنم" با "اشک"، ارتباط "اشک" با "مهر"، و ارتباط این همه با "بالیدن" را باکدام زبان میتوان توضیح کرد که بتواند مدعای بیدل را از " نازوشوخی” بردار نبودن "ادبگاه محبت" توضیح بدارد؟

 

 در مصرع نخست، تصور نمیکنم درک معنی واژه ها مشکل باشد. به سخن دیگر "مدعا" را میتوان درک کرد. اما مشکل در "مثل" و پیوند آن با مدعا نهفته است.مشکل نیست بدانیم که، درمقام عشق، در مکتب عشق، جایی که باید "ادب" یا حد و مرز محبت را بشناسند و به آن پابند باشند، ناز و شوخی جایی ندارد. اما آیا میشود مصرع دوم را به گونه یی توضیح کرد که این مدعای بیدل را بیان بدارد؟

 

 میتوان گفت که، بیدل در مصرع دوم میگوید:

 

نگاه می بالد.

 

نگاه سربه مهر، میبالد

 

نگاه سر به مهر اشک، میبالد

 

نگاه سربه مهر اشک، چون شبنم میبالد

 

نگاه سربه مهر اشک چون شبنم چنان میبالد که اگر نبالد، همانند رواداشتن نازوشوخی در ادبگاه محبت است.  

 

یا در ادبگاه محبت نازوشوخی روا داشتن مانند آنست که نگاه سربه مهر اشک (نداشته) و چون شبنم نبالد.

 

یا در ادبگاه محبت نازوشوخی را راهی نیست، و احتراز از نازوشوخی همانند احتراز از چشم برهم زدن است که سبب ریختن قطرهء اشکی میگردد که نگاه آدمی رامهرکرده است.

 

 برای این نادان روشن نیست که وقتی بیدل از شبنم میگوید، منظورش از شبنم در چه حالتی است؟ شبنمی که به روی گلبرگ نشسته است؟ شبنمی که روی برگ گیاهان نشسته است یا شبنمی که دشتی را فراگرفت است؟ کدامیک؟

 

 ونازوشوخی با شبنم چه ارتباط دارد؟ آیا ناز وشوخی گرمی آفتاب است که سبب فرار شبنم میشود و بیدل آنرا به ناز وشوخی (گرمای هوس) میان عاشق و معشوق تشبیه کرده است؟ آیا نازوشوخی نسیم سحرگاهی است که با بازیگوشی و هرزه گی خویش سبب ریختن شبنم از روی گل میشود؟

 

 آیا واژه "چو" درینجا به معنی "چون" درجایگاه ادات تشبیه آمده است؟ یا این که "چو" به معنی "زیرا که"، "به خاطری که" به کار رفته است؟ "چو" درکدام معنی میتواند ما را بیشتر به توضیح رابطه میان "مدعا" و"مثل" یاری رساند؟

 

 دیگر مراد بیدل از "بالیدن" کدام معنی آن است؟ بالیدن میتواند به معنی مستقیم، نمو کردن و بلند شدن هم باشد و به معنی استعاری افتخار کردن هم. در زبان دری، ساختن فعل از اسم وصفت بسیار نادر است، بلکه آنرا به کمک یک فعل دیگر میسازند. به گونهء نمونه ما از اسم بیدل نمیتوانیم فعل بیدلیدن به معنی بیدل خواندن بسازیم یا از اسم ِ قلم، فعل قلمیدن و هدف ما قلم کردن (کوتاه کردن) چیزی یانوشتن باشد.

 

 با آن هم ما فعل پریدن را که از اسم "پر" گرفته شده است، داریم. اما آیا بالیدن، هم ریشه درهمین روش برون آوردن فعل از اسم دارد که از "بال" گرفته شده باشد؟ اگر چنین باشد، آیا هدف بیدل از بالیدن نگاه، پروازیا بال زدن نگاه است؟ آیا به هم خوردن نوسانی ویکسان دو پلک چشم همگونی زیادی به بال زدن پرندگان ندارد؟

 

 کدامیک ازین معانیکه ما از بالیدن درنظر گرفتیم، میتواند شعر بالا را به درستی تشریح کند؟

 

 من اینقدر میدانم که وقتی قطرهء اشکی برسرمژگان بیاید، اگربخواهیم آنرا همانجا نگاهداریم، نباید مژه برهم گذاریم. اگر این کار را کردیم آن قطرهء اشک میریزد. به سخن دیگر اگر بخواهیم کسی چشمش را بازنگهدارد، باید کاری کنیم که قطره اشکی در چشمش حلقه زند و ازو بخواهیم، نگذارد که آن قطرهء اشک فروریزد. درانصورت او مجبور میشود، ازپلک زدن خودداری کند. یعنی چشمش را با اشک مهر میکنیم.

 

  اگر میخواهیم پیوسته چشم برجمال معشوق نگهداشته باشیم، باید همان قطرهء اشک را میان دو صف مژگان خویش نگهداریم که درین صورت چشم باز میماند. هرگونه ناز وشوخی سبب میشود که پلک های چشم برهم بخورند و مهر اشک بریزد.

 

 حالا چگونه، میتوان رابطه میان شبنم و مهر اشکی که نگاه به آن سرمیبالد برقرار کرد، برای این نادان ممکن نیست. هرچند، هدف بیدل را میتوان به آسانی دانست که، نباید در ادبگاه محبت، جایی که عشق تقاضای ادب را میکند، به ناز وشوخی میدان داد. این بخش شعر ساده است. اما مشکل توضیح مصرع دوم و یافتن همانندی آنچه دران گفته شده با مصرع نخستین میباشد.

 

 بیشتر اشعار بیدل همینگونه اند. بسیاری دل به همان مصرع نخستین خوش کرده و تصور میکنند شعر بیدل را فهمیده اند. اما فهمیدن مصرع دوم و یافتن رابطه اش با مصرع نخستین همیشه دشواربوده است.

 

 کوتاه سخن این که سیر فکر بیدل آسان نیست و باید به این حقیقت اعتراف کرد. البته این بدان معنی نیست که اگر من نمیتوانم این کوتل را بپیمایم، هیچکس دیگری هم نمیتواند. در جامعهء ادبی ما "تند" فهمانی هستند که میتوانند آنرا بدانند و برای دیگران نیز بفهمانند.

 

 تلاش های جناب میرویس غیاثی برای توضیح و تشریح برخی از اشعار حضرت بیدل که زیرعنوان "مدخلی بربیدل" در یک دو رسانهء انترنتی، از جمله "سرنوشت" نشر شد، غنیمت بزرگی است. بنده در حالی که کوشش های جناب غیاثی را سود مند دانسته و آنرا ارج مینهم به حکم، "کوشش بیهوده به از خفته گی"، تاییدش میکنم اما هرگز بیهوده اش نمیپندارم.

 

 با اینهمه، در سه بخشی که تاکنون جناب غیاثی درین مورد نوشته اند، با تاسف که در بسیاری جاها، تشریح جناب شان ازشعر بیدل قانع کننده نبوده است. دربرخی موارد به روشنی میتوان دید که شعر چیزی میگوید و تشریح جناب غیاثی به کلی چیز دیگریست. در نوشته های ایشان بیشتر ازان که به توضیح و تشریح شعر پرداخته شود، به توضیح آیات قرآن عظیم الشان و احادیث نبوی (ص) پرداخته میشود و هیچگونه مدرکی هم در خود شعر بیدل بدست نمیدهند که بیانگر ارتباط آیات قرآنی و یا احادیث شریف با شعر مورد بحث باشد. گاهی تصور میشودکه جناب غیاثی برای پرنمودن عریضه و مجاب خواننده به این نیرنگ دست زده و پرسشگران را در برابر حدیث و آیت قرار میدهد. اما ازآنجایی که جناب غیاثی خود به متصوفین و ازجمله بیدل اخلاص دارد، این ریاکاری و فریب از شان ایشان به دور است.  باور من اینست که جناب غیاثی میخواهند الهام بیدل از کلام آسمانی را در سرودن شعر خویش بیان بدارند که درانصورت، بهترآنست که زیرهمین عنوان چیز هایی بنویسند که بسیار سودمند خواهد بود.

 

 واما زمانی که "تشریح" شعر بیدل مطرح است، باید روی سند سخن گفته شود. اگر اشاره و کلمه یی درشعر نباشد که دلالت به ارادهء شاعر از بیان آیات و احادیث داشته باشد، پیوند دادن شعر به این آیات مقدس، کار بیجایی خواهد بود. شعر را نمیشود با حدس و گمان معنی کرد. حتی اگر حدس وگمانی هم درکار باشد باید قرینه یی برایش درخود شعر وجودداشته باشد.

 

 امید است جناب غیاثی برمن نشورند چرا که بنده نیت بدی نسبت به ایشان و کوشش های ارجناک شان در شگوفایی ادب و فرهنگ ندارم. البته اگر مرا هم نادان بدانند حرفی ندارم اما امید است مرا ازهمان هایی که "نمیدانند که نمیدانند" نشمارند. چرا که من میدانم که نمیدانم. بیدرنگ باید افزود که دانش و دانستن مفاهیم نسبی اند. دانای مطلق خداوند است و ما مخلوقاتی هستیم که میدانیم نسبت به کسی، جایی زمانی و نمیدانیم نسبت به کسی، جایی وزمان دیگری.

 

 با اینهمه نادانی که دارم، آنچه جناب غیاثی تاکنون زیرنام "مدخلی بربیدل" نوشته اند نیز چنانی نیست که مرا بفهماند وبخش کوچکی از نادانی های مرا درمورد شعربیدل کم کنند.

 

 در تشریحات جناب غیاثی، گاهی اتفاق می افتد که حتی روشن ترین شعر را هم به گونه یی معنی و تشریح میکنند که باور آدم را به دانش شان درمورد شعر به شک نزدیک میسازند. مثال بسیار روشن این ادعا پافشاری برتعبیر خودشان در مورد این شعر بیدل بود.

 

 گرگرانی های دل از ناله کمتر میشود

 

سنگ را هم میتوان برداشت بردوش شرار

 

 درینجا به روشنی گفته میشود که اگر گرانی های دل از ناله کم شود، سنگ راهم میتوان بردوش شرار برداشت. یعنی همانگونه که برداشتن سنگ بردوش شرر ناممکن است، کم شدن گرانی دل نیز با ناله ناممکن است.

 

 تشریح جناب غیاثی به کلی از موضوع برون افتیده  وحتی سرچپه است. بیدل برداشته شدن سنگ بردوش شرار را ناممکن میخواند و جناب غیاثی، آنرا با آوردن مثال تفنگ های دهن پر و برون پریدن گلوله های سربی به زور شرار (انفجار) باورت، میخواهد ممکن بنمایاند. بگذریم ازین که حتی واژهء "ناله" را که در شعر آمده است، آقای غیاثی با "گریه" جا به جا کرده بودند. وقتی شعر بیدل تشریح میکنیم، باید متوجه بود که درجهان تخیل و اندیشهء بیدل، میان "ناله" و "گریه" جهانی از تفاوت میتواند وجود داشته باشد. نباید گریه و ناله را یکی گرفت و بیتفاوت بود.  

 

 همچو انحرافات وافزون گویی ها را در همه "تشریح" هایی که جناب غیاثی درمورد شعر بیدل میدهند، میتوان یافت و انگشت گذاشت که امید است درآینده به آن توجه داشته باشند.  

 

 دونکتهء دیگر را نیز میخواهم برای جناب غیاثی یاددهانی کرده باشم. یکی این که زمانی شعری را باز مینویسند، آنرا درست بنویسند ونشان بدهند که هم وزن و قافیه میدانند وهم به آن ارزش قایل اند. آیا این شعر که ایشان در بخش سوم "مدخل" خویش بربیدل آورده اند، درست است؟

 

امشب شب عید است که در پیراهن نمی گنجم ز فرحت

 

صبا که با نگار خود مبارک باد میگویم

 

 تصور نمیکنم کسی که اندکترین دلسوزی به سواد شعرخوانی و شعر فهمی داشته باشد، چنین چیزی را به نام شعر در یک مقالهء تحقیقی، آن هم درمورد بیدل، بیاورد.

 

 خواهش دیگرم این که، وقتی شعری را به کسی منسوب میسازند، باید دقت داشته باشند. ایشان شعری را به مولانای رومی (نمیدانم چرا بلخی نی)، نسبت داده اند که نادرست است. من این شعر را دریکی از کتاب های فارسی دورهء لیسه دیده و خوانده بودم که به نام ابوسعید ابوالخیر ثبت شده است.این شعر بسیار معروف است که میگوید:

 

 باز آ باز آ هرآنچه هستی باز آ

 

گر کافرو گبر و بت پرستی باز آ

 

این درگه ما درگه نومیدی نیست

 

صد بار اگر توبه شکستی باز آ

 

 ویک پرسش در پایان از جناب غیاثی:

 

این درست است که مدخل در عربی در جای مقدمه و پیش درآمد به کار میرود.  معنی لغوی مدخل، جای داخل شدن، دروازه و یا جای درون شدن است. بنابران میشود گفت، مدخلی برشعر بیدل، مدخلی بر رقعات بیدل، مدخلی بر مقامات حمیدی، مدخلی بر کلیله و دمنه بهرامشاهی ... اما آیا میشود گفت، مدخلی بر بیدل؟  

 

 خدا کند جواب شان مبتنی بر گفتار عامیانه نباشد. وقتی کسی میگوید، من حافظ میخوانم، چون حافظ تنها یک دیوان شعردارد، بنا بران میرساند که هدف دیوان اشعار حافظ است. اما وقتی بگوییم، سعدی میخوانم، باور نمیکنم، حرف روشنی زده باشیم. چرا که معلوم نیست، کدامیک از تالیفات سعدی مورد نظر است.

 

 واما آیا به کارگیری "مدخل" در مورد اشخاص جایی دارد و درست است؟ ولو هدف گوینده و نویسنده روشن باشد، مگر میشود آنرا از کسی پذیرفت که ادعای تشریح اشعار بیدل را دارد؟

 

امید است دوستانی دیگری که درمورد شعر و ادبیات به قدر کافی میدانند، پا پیش گذاشته و نگذارند زبان و ادبیات ما بیش ازین دستخوش پریشان نویسی ها گردد. اگرنتوانیم از انترنت برای شگوفایی هرچه بیشتر فرهنگ و ادبیات خویش کار بگیریم، کم از کم باید از کشانده شدن زبان به سوی نابودی، آلودگی، و ابتذال جلو بگیریم!