عصر دولتشاهی

 بحثی را که درمورد بیدل، جناب میرویس غیاثی آغاز کرده و هنوز هم ادامه دارد، یک بحث بسیار مفیدوجالب بود و هست. درجریان بحث هایی که در همنوایی یا ناهمنوایی با ایشان به میان آمد نکات زیادی روشن شد و به باور من امتیاز این روشن شدن ها در گام نخست از آن آقای غیاثی است که ازکار شان باید سپاسگذار بود.

بنده یادداشت هایی درحاشیهء این بحث ها داشته ام

 که میخواهم برخی ازآنها را اینجا بادوستان درمیان بگذارم.
 خواندن مقاله ها درمورد شعرو به ویژه شعر بیدل، مرا به یاد درس های بدیع و بیان در دوران مکتب انداخت. درنصاب تعلیمی مکتب تا صنف نهم دستور زبان خوانده میشد. در صنف دهم "بدیع"، در صنف یازدهم "بیان" و درصنف دوازدهم "تاریخ ادبیات" درهردو زبان دری و پشتو درس داده میشد.
 آنچه مرا  واپس به صنف دهم لیسه برد و درس های استاد، که خدایش بیامرزاد، را به یادم آورد، تکرار یکی از صنایع بدیعی در شعری از بیدل بود که این صنعت را "ایهام" یا "توریه" میگویند.
 تعریف نخستین ایهام چنین بود: "ایهام در لغت به معنی به گمان افگندن است". یعنی شاعر در شعر خویش چنان واژه ها و ترکیبات را به کار میبرد که خواننده و یا شنونده را دچار گمان میکند ومعنی دوگانه وگاهی چندین گانه ازشعر در ذهن خواننده تداعی میگردد که هریک ازان معانی میتواند درست بیاید. با اینهمه در ایهام هدف شاعر یکی ازان معانی میباشد.  
 به گونهء نمونه:
 آن شاه که خویش راهلاکو میگفت
وزناز سخن به چشم و ابرو میگفت
درگنگره قلعهء او فاخته یی
دیدم که نشسته بود و کوکو میگفت
 در شعر بالا کلمهء "کوکو" ایهام بار می آورد. بدین معنی که شنونده وقتی «کنگرهء قلعه» و «فاخته» را درشعر می بیند، به این گمان می افتد که «کوکو» همان آواز فاخته است. درحالی که هدف شاعر از «کوکو» همان "کجاست، کجاست"، می باشد. یعنی کجاست آن هلاکو، کجاست آن "از ناز به چشم و ابرو سخن" گفتن و کجاست آن حشمت وجاه....
 درپهلوی "ایهام" باید مراعات النظیر را نیزدانست. در مراعات النظیر که از صنایع لفظی است، کوشش میشود تا واژه ها و معانی یی که اجزایی از یک کل اند، درشعر گنجانیده شود. مانند:
 قلم و دوات و کاغذ همه جمع کرده نرگس
که به پیش چشم مستت خط بندگی نویسد.
درینجا قلم، دوات، کاغذ و خط نوشتن همه چیز هایی اند که همیشه درکنارهم میباشند و اجزای یک کل اند که همانا کتابت و نویسندگی باشد. ازینرو آنرا مراعات النظیر گویند.
 تصور بنده بران است که اگر در یک شعرمراعات النظیر، یکی یا دو تا از واژه ها معنی دوگانه بدهد، زمینه برای «ایهام» آماده میگردد. اما ضرور هم نیست که شعر حتماً مراعات النظیر باشد تا بتوان ازان ایهام ساخت.
 به گونهء نمونه:
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
 که درین شعر "شیرین" دو معنی دارد. یکی نام معشوقهء فرهاد ودیگرش، همان مزهء شیرین است. شاید که فرهاد را خواب خوش وشیرینی برده باشد. یا شاید هم فرهاد به خواب شیرین (معشوقه) اش رفته وازینروست که صدای تیشه از بیستون نمی اید. هردو تعبیر درست اند. اما یکی ازان یعنی به خواب رفتن فرهاد درستتر به نظر می آِید.
 یا ایهام درین شعر:
زگریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
 درشعر بالا "مردم" و"مردمک" چشم ایهام بار آورده اند.
 واینک نمونهء ایهام در شعر بیدل.
 فغان کین نوخطان ساده لوح از مشق بیباکی
به آب تیغ میشویند، خط عنبر افشان را
 اینجا بلندی جایگاه بیدل و سبک معروف به هندی، در به کارگیری صنایع معنوی در شعر را میتوان به خوبی دید. چرا که درشعر بالا چندین واژه است که میتواند دومعنی داشته و ایهام را سبب شوند.
 درشعر بالا، ترکیباتی چون نوخطان، ساده لوح، مشق بیباکی، آب تیغ، خط عنبرافشان؛ ایجاد معانی دوگانه میکنندو درعین حال اجزای یک کل نیز اند. اگر ما ترکیبات بالا را از حالت ترکیبی شان بکشیم، این واژه ها را میداشته باشیم:
 خط، لوح، مشق، آب، تیغ.
  دردید نخست، از خط، لوح، مشق، آب و تیغ، خواننده تصور میکند که بیدل از مشق و خطاطی سخن میگوید. اما وقتی به معانی دیگر این ترکیبات توجه شود، هدف شاعر چیز دیگری ثابت میشود. پس توجه شود به یک یک معانی دوگانه ترکیبات شعر مذکور:
نوخطان: پسرنوجوانی که تازه ریش برآورده به اصطلاح پشت لب سیاه کرده باشد. معنی نه چندان دقیق آن، کسانی که تازه به مشق و خطاطی پرداخته اند. معنی بسیار دورآن میتواند تازه به دولت رسیده ها باشد که از نظر من بسیار غیر محتمل است.  
ساده لوح: کم تجربه، نادقیق و بیتوجه. هرچند لوح معنی تخته را میدهد که تختهء مشق باشد یا سنگ گور، امابا بودن واژهء "ساده" در کنارش، معنی نخستین آن را محتملتر میتوان دانست که کاری به تختهء مشق و لوح مشق نمیتواند داشته باشد.
مشق بیباکی: "مشق" تنها درصورتی میتوانست نوشتن با قلم نی یی را نیز معنی بدهد که "بیباکی" در کنارش نمیبود.  پس مشق بیباکی چیزی جز تمرین بیباکی نمیتواند معنی بدهد.
به آب تیغ شستن: کنایه از تراشیدن است چرا که شستن خط عنبر افشان با آب تیغ، چیزی جز تراشیدن بروت یا ریش نیست.
 گفتیم شعر بالا "ایهام" است. دلیل ما اینست که در دید نخست تصور میشود که هدف شاعر ازین شعر، خطاطی و مشق و شستن خط از لوح باشد. اما هدف بیدل درینجا همان تراشیدن ریش و بروت است.
 گاهی تصور میشود که توصیف از خط نو برآمدهء پسران یک عمل نامناسب است و بیدل ما که مردیست صوفی وزاهد نباید چنین چیزی گفته باشد. این ذهنیت خود ماست که چنین تصور میکنیم ودیگران را با قیاس خود می سنجیم. اما وقتی دیوان شعرشاعران را بررسی کنیم، با اشعاری ازین گونه که "خط" را توصیف میکنند، بسیار برخواهیم خورد.
 حافظ میگوید:
غبار خط بپوشانید خورشید رخش یارب
حیات جاودانش ده که حسن جاودان دارد
 یا این شعر که اصلاً در وصف رباعی گفته شده:
از رباعی مصرع چار زند ناخن به دل
خط پشت لب ز محراب دو ابرو بهتر است
 همانگونه که شاعران به ستودن زیبایی زنان پرداخته اند، در وصف زیبایی مردان نیز شعر هایی گفته اند. درینجا هدف شاعر ستایش زیبایی است نه فساد و اراده به ارتکاب فساد وگناه. پس گفتن همچو شعری نمیتواند الزاماً اشاره به فسق داشته باشد. وانگهی چنانچه گفته آمد، بیدل تنها شاعری نیست که در وصف "خط" شعر گفته باشد.
 مشق بیباکی نوخطان و شسستن خط عنبرافشان با آب تیغ میتواند کنایه از خونریزی افراد نو بدولت رسیده، نارسیده، خام و بیباک نیز باشد که وقتی تیغ قدرت بدست می آ ورند به خونریزی می پردازند...
  اما همچو تفسیری را تنها با درنظرداشت تصور شخصی ما از بیدل که آدم صوفی و عارفی است میتوانیم بدست بدهیم.  درحالی که هیچ تضمینی درخود شعر وجودندارد که ادعای ما را ثابت بسازد بلکه ما حدس میزنیم. 
 از صنعت ایهام و بیباکی نوخطان که بگذریم، میخواهم به این نکته اشاره کنم که گاهی اشعار بیدل چنان سردرگم است که نه با منطق متعارف و نه هم با منطق غیرمتعارف (منطق شعری) آنرا تعبیر و تفسیرکرد. مثلاً درین شعر بیدل:
 درشتان را ملایم طینتی هایم خجل دارد
زبان از نرم گویی سر نگون افتاد دندان را
 من درمورد درس اخلاقی این شعر نه شک دارم و نه مخالف آن استم. نه تنها بیدل که هرملایم طینت دیگری هم میتواند درشت گویان و درشت خویان را سرافگنده بسازد.  مگر درمورد "سرنگون افتادن" دندان باید گفت که حضرت بیدل  بدون توجه به چگونگی قرار گرفتن دندان در دهن این شعر را گفته اند. حرفی که بیدل درمورد سرنگونی دندان میگوید، میتواند در مورد یک ردیف دندان ها درست باشد. چرا که زبانِ "ملایم طینت" هم در برابر دندان های درشتی که در فک بالا اند قرار دارد و هم در برابر دندان های فک پایین. پرسش اینحاست که کدامیک ازین دو ردیف دندان ها، "زبان را سرنگون افتیده" اند؟ ممکن نیست که ما هردو ردیف دندان ها را سرنگون بگوییم. چرا که یکی آن پایین ودیگری بالا است. اگر دندان فک بالا سرنگون باشد، دندان فک پایین سربلند ایستاده است...
 هدف من ازین تبصره ها و یادداشت ها، اینست که شرح اخلاقی شعر بیدل چیزی است و شرح ادبی آن چیز دیگر. هریک از اشعار بیدل درس های اخلاقی یی را در برمیگیرد که برای شان میتوان مقاله وحتی کتابی نوشت. اما شرح پیچیدگی های ادبی و معانی شعر بیدل همیشه دشوار بوده و این پیچیدگی ها که بیشترین شان زیبا، خیال انگیز، پخته و "بیدلانه" است، گاهی آدمی را چنان فریفته میسازد که اگر چیز نا مربوطی هم گفته باشد، جرئت آنرا نداریم که بگوییم نادرست است. نمونه اش همان، سرنگونی دندان است.
 شاید یکی از دلایلی که شعر بیدل را همیشه خواستنی میسازد، ابهام در شعر ایشان است. زیبایی شناسان میگوند که هر قدر دریک اثر هنری ابهام وجود داشته باشد و شنونده یا بییننده را به تفکر وتخیل بیندازد، به همان اندازه آن اثر زبیا ارزیابی میگردد. آنها دلیل زیبایی و ارزشی را که در لبخند مونالیزا، آن اثر  نامدار از لیوناردو داوینچی دیده میشود، درهمان ابهامی میدانند که دران لبخند وجوددارد. استدلال زیبایی شناسان اینست که حقیقت برهنه و عریان ارزش هنری ندارد....
 درشعر بیدل نیز ما به گروهی از ترکیبات بسیار زیبا و خیال انگیز و پراز ابهام برمیخوریم که ما را شگفتزده میسازد؛ وهمین است زیبایی. یعنی شعر بیدل یا هرشعردیگری زمانی زیباست که دران تخیل به کار رفته و ابهام دران وجود داشته باشد. برای نشان دادن آنچه منظوم است و شکی شعرش نمیداند این مثال بسیار کار برد دارد که حتی اگر تکراری باشد آوردنش درینجا بیجا نخواهد بود:
 ازکرامات پیر ما اینست
شهد را خورد و گفت شیرین است
زن نو را عروس میگویند
مرغ نر را خروس میگویند
 آنچه در جوی میرود آب است
وان که بیدار نیست درخواب است
 نظم های بالا تصویر و ابهام و خیالی ندارند. پس ارزش شعری برای شان نمیتوان قایل شد.


واما شعر بیدل که سرشار از صور خیال است و ازینروست که زیباست. حتی اگر توضیح شعرش دشوار باشد، بازهم چون خیال انگیز است، زیباست.  چندی پیش غزلی را در قالب یک آهنگ شنیدم. گذشته از موسیقی آن، زیبایی و خیالی که  شعر ایجاد میکند مسخور کننده است. به گمان غالب این عزل از بیدل است که خدا کند اشتباه نکرده باشم. غزل چینن آغاز می یابد:
 پی اشک من ندانم به کجا رسیده باشد
زپی اش دویدنی داشت به رهی چکیده باشد
 بند دوم این غزل که بیشتر مورد نظر من است، چنین بود:
به چمن زخون بسمل، همه جا بهار ناز است
دم تیغ آن تبسم رگ گل بریده باشد
 درین شعر، بهار ناز از خون بسمل در همهء جای چمن فراهم آمده است. بسمل مرغ نیم جان است. با خواندن مصرع نخست چینن به نظر می آید که مرغی را نیم کش کرده ودر چمن رها کرده باشند. ازتپیدن های مرغ بسمل اینجا و آنجا آنقدرخونش ریخته که ازان همهء چمن بهار ناز با آورده است.
 این موجود بسمل کشتهء ناز است و خون بسمل نیز بهار ناز بار آورده است. اما در مصرع دوم وقتی از بریده شدن، رگ گل با دم تیغ تبسم سخن میرود، آدمی خود را گم میکند. چرا که همیشه مرغ یا پرنده را بسمل میدانسته ایم. اما گل را بسمل خواندن، کاریست که تنها بیدل میکند. یعنی درینجا این خود گل است که رگش با تیغ تبسم کسی بریده میشود و ازخون این بسمل در سراسر چمن بهار ناز ایجاد میشود.
 این غزل را بارها شنیده بودم. اما برای آخرین بار زمانی بود که دو سه روز پیش با موتر ازیک وادی و درهء زیبا میگذشتم و آنچه بیدل میگفت، به صورت زنده در نظرم مجسم گردید و زیبایی طبعیت آن دره در دیده ام چندین چند گردید.
 از سویی شرح تصوفی و عارفانه از شعر بیدل نیز اشکالات خود را دارد. به گفتهء محمد حیدر ژوبل در کتاب تاریخ ادبیات افغانستان، تدوین دیوان شعرای ما همیشه به ترتیب ردیف میشود. ازینرو بسیار احتمال میرود، شعری که شاعر در سن پانزده سالگی گفته است، به دنبال شعری که در شصت سالگی گفته بیاید. پس نمیتوان همهء اشعار یک شاعر را سروده شده در زمینه های فکری، روانی و محیطی همگون به شمار آورد. درمورد بیدل گفته میشود که در جوانی بسیار دیندار، در میانسالی صوفی و عارف و در پیری فلسفی بوده است. پس نمیتوان شعر او را همیشه صوفیانه، همیشه فلسفی ویا همیشه مذهبی دانست. بلکه هرشعر را باید همانگونه که هست توضیح و درک کرد نه به آن گونه که با تصویر خیالی خود ما از بیدل همخوانش بسازیم.
 حتی اگر بیدل را همیشه صوفی بدانیم، بازهم باید متوجه باشیم که بیدل از شانزده سالگی به شعر گفتن آغاز کرده وتا هفتاد سالگی ادامه داده است. آیا اعتقادات صوفیانهء بیدل در شانزده سالگی با اعتقاداتش در هفتاد سالگی همگون میتوانند باشند؟ چگونه میتوان معین ساخت که کدام شعر درکدام مرحلهء زندگی و تفکر بیدل سروده شده است.
 پس برای تفسیر و تحلیل درست شعر بیدل باید به همه پهلو های دخیل و موثر برشعر بیدل توجه داشت. اگر چنین شود، میتوان دریافت که بیدل در اشعار گوناگون خویش تعبیر های گوناگون حتی متضاد ازیک ترکیب شعری ارائه میدهد. هرچند بنده درحال حاضر مثال های آمادهء زیادی ندارم، اما صحبتی از استاد سرآهنگ راکه با وهاب مددی درسال های پنجاه در رادیو افغانستان داشت، اینجا می آورم که درهمین مورد اشاره دارد.
 غزل مورد تبصرهء استاد سرآهنگ و مددی این بود:
 دل عاشق به استغنا نیرزد
خموشی وضع گستاخانهء کیست؟
 درتحلیل این شعر استاد سرآهنگ که شاگر استاد عبدالحمید اسیر مشهور به قندی آغا است، چنین گفت که بیدل درهمه اشعارش خموشی را ستوده و آنرا نیک میداند. اما درین شعر خموشی را گستاخی میداند. چرا که درحضور یار خاموش ماندن، استغنا را میرساند واین گستاخی است. درحضور یار باید سراپا ناله و زاری بود. وزمانی که این یار، معبود حقیقی است، باید به توبه و قیام و قعود و سجود سرگرم بود....
 چند بند دیگر ازین غزل زیبا چنین است:
به پیری هم ندانستیم افسوس
که دنیا بازی طفلانهء کیست
به دیر و کعبه کارت چیست بیدل
اگر فهمیده ای دل خانهء کیست
 این بود یادداشت ها و یادداشته های اندک و پراگندهء من درحاشیهء بحث هایی که تاکنون در مورد بیدل ادامه داشته است. این یادداشت ها را درینجا به خاطری خدمت دوستان پیشکش کردم تا دلچسپی ام را به بحث درمورد اشعار بیدل نشان داده باشم. دوستان آگاه و دانشمند مسایل را به صورت بهتر و منسجم ترآن ادامه میدهند که از خداوند برایشان توانایی و شکیبایی بیشتر درهمچو بحث های سودمند خواهانم.