عصر دولتشاهی
 "نعمت الله ترکانی" نامی مقالتی زیرعنوان "دین و مشکلات ما با تیکه داران دین" انشاء فرموده وروی انترت نشر کرده اند. این نوشته به گفتهء خودشان در "رد هجویات «رحیل عصر دولتشاهی» درمورد روشنفکران" به رشتهء تحریر آمده است.
برای بار نخست نوشتهء ایشان در سایت "فراتر از مرز ها" به نشر رسید. یکی از خواهران بسیار عزیز و فرهیخته از نشر این مقاله برایم نوشت ودوست دیگری به خاطر دشنام های آقای ترکانی ومغایرت زبان مقاله با پالیسی وعده داده شدهء سایت "فراترازمرزها" از ایشان خواست تا این دشنامنامه را از روی سایت بردارند.

ml

 اما دیری نگذشت که این مقالهء ارزشمند در سایتی ارزشمندترازمقاله به نام آریایی به نشر رسید. البته گردانندهء سایت آریایی "لطف"کرده وبرخی جاهای آنرا دستکاری کرده که گویاعفت کلام مراعات شود. مثلاًدر نسخهء "فراترازمرزها" آقای ترکانی مرا جاسوس خوانده بودند که سایت آریایی آنرا حذف کردهاست. تشکر!

 البته من هم از نویسندهء این مضمون و هم ازناشر آن ازته دل سپاسگذارم. چرا که با نشر همچو نوشته یی مجالی برای من پیدا شد تا آیینهء شفاف تری را در برابر آنهایی که مورد نقد من بوده بگذارم.

 واما پیش از رفتن به جزئیات آمده در نوشتهء آقای ترکانی، میخواهم برداشت هایم را در مورد انگیزهء نوشتن همچو مقالتی برمبنای حقایق و شواهدی که در متن مقالهء ترکانی وجود دارد بیان بدارم.

 جناب ترکانی عنوان مقاله اش را با ترکیب "تیکه داران دین" آذین بسته و سپس در عنوان دومی مقاله را "دررد هجویات......" این ناچیز نام گذاشته است. بدین معنی که منظورش بررسی "مشکلات با تیکه داران" است و عصردولتشاهی را به مثابهء نمایندهء تیکه داران دین برگزیده اند.

 به همین ترتیب ایشان پیش رفته و درد دل خود را از سایت سرنوشت بیان داشته اند و شکایتی که شماردیگری از قماش دیگری نیزاز "سرنوشت" داشته اند، تکرار کرده اند. یعنی سایت سرنوشت را "بی صاحب" خوانده و ادعا دارند که کسی مسوولیت آنرا به عهده نمیگیرد. البته کسی که مدیر مسوول سایت سرنوشت معرفی شده، ازنظرایشان پذیرفتنی نیست. اما هیچ دلیلی ندارند که بگویند چرا جناب مسعود آرین نباید و نتواند مدیر مسوول سایت سرنوشت باشد ارائه نمیکنند.ایشان همچنان خواجه بشیر انصاری را نیز مورد عتاب قرار داده اند وهمراه بامن "اخوانی" اش خوانده اند.

 بدین ترتیب دیده میشود که مبنای شکایت ایشان نوشته های من درمورد پرویز کامبخش ونقش روشنفکران نیست، بلکه انگیزهء اصلی درد هاییست که اینها از "سرنوشت" کشیده اند و میکشند. چرا که سرنوشت درین دو سه سالی که ازنشرات آن میگذرد قاطع ترین، ثابت ترین و روشن ترین مواضع را درقبال مسایل سیاسی، فرهنگی و اجتماعی کشور داشته است. این موضعگیری دشمنان خود را داشته است.

 ازهمین جهت است که قهر آقای ترکانی به هیچ روی تناسبی با آنچه بهانه قرار داده اند ندارد. کسانی که آن دومقالهء بنده در مورد پرویزکامبخش وموضعگیری برخی از روشنفکران خوانده اند ویا حال بخوانند و به مقالهء آقای ترکانی روی بیاورند، این مساله را به خوبی میتوانند لمس کرده ودریابند که درد آقای ترکانی ازجای دیگریست. ترکانی خشمی را که در برابر سرنوشت و نویسنده های سرنوشت داشته است، درین مقاله بازتابانده اند وازینروست که متن نوشتهء شان با عنوان همخوانی ندارد.

 گمان دیگر این است که آقای ترکانی را کسانی به اصطلاح پیش انداخته باشند که به این کار دست بزند. چرا که ایشان به تفحص و تجسس پرداخته و درمورد مسایل شخصی وخانواده گی من نیز معلومات بدست آورده است. این معلومات را، ولو نادرست و ناقص، چه کسی به اختیار ایشان قرار داده است؟ روشن است که این گروه مرا میشناسند و شاید بامن درظاهر دوست و آشنا هم باشند اما نامردانه و بیغیرتانه درخفا به توطئه علیه من پرداخته و مسایل شخصی مرا به این مردک بیخبرازدنیا گفته و توسط او عقده گشایی میکنند. این گروه پرده نشین اند و این بیچارهء ناشی و نا آشنا به مسایل را پیش انداخته اند تا با دشنام دادن توسط اوبه ما عقدهء خود را کم کرده و زیان شرمساری یی هم که عاید میشود به روی ترکانی صاحب بیاید. کوتاه سخن این که: نخست، بهانه و انگیزهء اصلی مقالهء آقای ترکانی دومقاله یی که بنده درمورد پرویزکامبخش نوشته ام نیست. دوم، ترکانی یک وسیله است دردست یک گروه که دربرابر سرنوشت و همکاران آن عقده دارند و کاری ازجنس منطق و دلیل و استدلال کرده نمیتوانند و بنابراین به توطئه علیه نویسنده ها و همکاران سرنوشت  پرداخته اند.

 پیش ازین که به متن نوشتهء آقای ترکانی بپردازم، برای آنهایی که باسرنوشت و موضعگیری های آن دشمنی داشته و دلهای پردردی دارند، اطمینان میدهم که راه سرنوشت همان است که "سرنوشت" برگزیده است و سرنوشت را نمیشود از سر نوشت!  

 واما ترکانی درتقلایش برای شناختن یا شناساندن "دین" و "مشکلات" جناب شان با "تیکه داران دین" یک تقلای طفلانه وناشیانه بوده است. کسانی که دو نوشتهء این کمدان کمترین را به ارتباط پرویز کامبخش، خوانده اند و ذهن فارغ از تعصبات حزبی وسیاسی داشته به راستی هم روشنفکر اند، با من همنوا اند که اگر انگیزه های اصلی و پشت پرده را درنظرنگیریم، جناب آقای نعمت الله ترکانی بیجا قهر اند چرا که نوشتهء ایشان سرشاراست ازدشنام، تهمت، دروغ و هتاکی. دران منطق وسند وجود ندارد. ایشان مینویسند:

 "آقای« صبور رحیل عصردولتشاهی» با این نام طویل وفکر قاصرهمه روشنفکران ونویسندگانی را که در دفاع از یک جوان ژورنالیست و برای جلو گیری از اعدامش قلم برداشتنه اند به جهالت و بی خردی محکوم میکند و با همان تحجر فکری قاضی مهمند، حکم اعدام کامبخش را صادر می نماید؛ مرحبا باین منطق!!"

شما آقای ترکانی، سه مساله را مطرح کرده اید. یکی این که نام من طویل است و فکرم قصیر. دوم این که، من همه روشنفکران و نویسندگانی را که دردفاع از پرویزکامبخش چیزی نوشته اند، به جهالت و بی خردی محکوم کرده ام و سوم این که، حکم اعدام پرویزکامبخش را صادر کرده ام. پاسخ من به فرمایشات بیجای شما آقای ترکانی چنین است:

 نخست ازهمه به رسم هموطنان میگویم: روی دروغ گوی سیاه! آیا سندی دارید که گفته تان را مبنی بر حکم دادن من به اعدام پرویزکامبخش به کرسی بنشانید؟ شما که همچودلیل، ثبوت و سندی ارائه نکرده اید، بیایید تامن برایتان سند بیارم.  من در پایان نوشتهء نخست خود زیرعنوان "آیا پرویز کامبخش باید اعدام شود" نوشته بودم:

  "....ازینرو، تمنا میرود که اگر مانند موارد گذشته درامه یی درکار نیست و به راستی هم حکم جدی یی از سوی محکمه درمورد پرویز کامبخش صادرشده باشد، مقامات عدلی کشور او را مورد عفو قرار داده و کار اساسی تنویر اذهان جوانان را آغاز کنند. همچنان باید در تشریح مواد قانون اساسی و حفظ حقوق شهروندان که آزادی بیان یکی از آن هاست، مراجع دولتی و مدنی دست به کار شوند تا در آینده  هم آزادی بیان درجامعه تامین باشد وهم مردم درهمچو دام هایی گرفتار نیایند. "

 و درنوشتهء دوم خود زیرعنوان "دنیا به بلای روشنفکر!" گفته ام:

 "تصور میشود که حکم محکمه بیشتر سیاسی باشد تا حقوقی. به ویژه که برای پرویزکامبخشحق دفاع و یا گرفتن وکیل مدافع داده نشده است."

درکجای این دو نوشته از حکم اعدام دفاع شده است؟ اگر من حکم اعدام را سیاسی پنداشته ام ویا تمنای عفو کامبخش را از مقامات قضایی کشور کرده باشم، آیا این حکم به اعدام است یا حکم به بخشش و اعدام نکردن؟  شما به من طعنه زده اید که: "… به این نام طویل و این فکر قاصر...". حالا هم خودت وهم خوانندگان به خوبی میتوانند بدانند که اگر فکر من قاصر باشد، شما حتی ازداشتن اندکترین و قاصرترین آن هم محروم استید. چرا وقتی به نوشتهء من دیده شود، با اندکترین و قاصرترین فکر هم نمیشود چنین ادعا کرد که گویا رحیل به اعدام کسی حکم کرده باشد.  تنها کسی میتواند چنین ادعایی درمورد رحیل داشته باشد که از خرد بی بهره باشد یا وجدانش غیرحاضرباشد.

 شما درمورد طول نامم نیزدروغ میگویید. نام من عبدالصبور است. فرزند عبدالغفور رحیل دولتشاهی هستم. ازینرو به خود حق داده ام که خود را عبدالصبور رحیل دولتشاهی بخوانم. "عصر"، مخفف عبدالصبور رحیل است و دولتشاهی هم، روشن است که بخش دیگر تخلصم میباشد. نام من درمقالاتم عصردولتشاهی است، نه صبوررحیل عصردولشاهی.

 نام من چنانچه عرض کردم کوتاه است اما شما آنرا سربه خود و بدون کدام منطق و دلیل دستکاری کرده و طویلش ساخته اید...

 شما آقای ترکانی درمورد محل بود وباش، شمار فرزندانم و کارم دروغ هایی را سرهم کرده اید. میدانم که چه کسانی باید شما را به این کار واداشته باشندو منبع این معلومات نا درست کی ها باید باشند. اما آیا شما ازخود عقلی نداشتید تا تشخیص دهید که آنچه شما درمورد زندگی شخصی من مینویسید، هیچ ارتباطی به مسالهء مورد بحث ندارد.

 برای این که دروغ های دیگر آقای ترکانی روشن شود باید برای آقای ترکانی بگویم که:  تاسال 1998 در افغانستان بودم. درسال های راکت پراگنی حکمتیار وجنگهای تحمیلی درکابل بودم و زمانی که طالبان کابل را اشغال کردند، به شمال کشور رفتم. پسین ترین جای بودوباشم درافغانستان شهر تالقان بود که آنرا در اسد سال 1998 ترک کرده به پاکستان رفتم. درآنجا درحالی که برای امرار معاش در کمیتهء سویدن برای افغانستان کار میکردم، سخت تلاش داشتم که به صفت پناهندهء سیاسی از سوی کمیساری ملل متحد شناخته شده و به کشور دیگری بروم. کارم به نتیجه رسید و سرانجام به تاریخ بیست و هفتم سپتمبر سال 2001 یعنی درست شانزده روز پس از آن حادثهء معروف و مشهور به امریکا رسیدم.

 حالا از آقای ترکانی میخواهم که یکبار دیگر به نوشتهء خویش روی آورده و پیش ازان که منبع دروغگوی را به باد ناسزا بگیرد، سربه گریبان خود فرو برده و ازین که درسن پنجاه و شصت سالگی دروغ گفته وتهمت بسته و خودرا سیه روی ساخته است، به خود نی، به شیطان لعنت بگوید.

 من دردورانی که طالب به شمال و شمالی حمله کرد درداخل کشور بودم وهمان هفت فرزندم را به گفتهء مردم وطن چون گربه به دندان گرفته ازیک شهر به شهر دیگر میرفتم. شما اگر به برخی از نوشته های من روی بیاورید، خواهید دید که من درچندین نوشته ام خاطراتم را درین مورد نوشته ام. من هم رنج دوران استبداد و جنایت خلقی را دیده ام، هم درشرایط اشغال کشور توسط شوروی دروطن بوده و نفرتی برابر به کوه های وطن در برابر اشغالگران وچاکران شان دارم، هم دردوران جنگهای کابل به اهل و عیال وهمان هفت طفلم درکابل وزیر باران راکت حکمتیار شب وروز را در بیم و وحشت سپری کرده ام وهم دردوران طالب شهر به شهر آواره بوده ام.

پس شما بیجا ادعا میکنید که دردوران وحشت طالب در امریکا بودم و برای شهدا ختم قرآنی هم نکرده ام.

 آقای ترکانی!

دلم برای کسی چون شما که درین سن وسال دروغ میگوید و شرمسار میشود، میسوزد. اما چکار کنم که این سیه رویی را خود برایتان دست و پا کرده اید نه من. 

 در مورد روشنفکرانی که دردفاع از پرویزکامبخش دفاعیه نوشته اند باید گفت که مقاله های من درین مورد روشن اند. شکایت من ازآنهایی که خودرا روشنفکر میخوانند و تاگلو در گنداب تفکر ایدیولوژیک خود غرق اند، چیزیست که نه ازان منکر ام ونه هم به آن بی باور. منظور من همان نویسندگانی است که موضوع پرویزکامبخش را بهانه ساخته و به پخش ایدیولوژی ضد دینی میپردازند. من دربرابر کدام مقالهء فلسفی و یا سیاسی یی که علیه دین نوشته شده باشد، چیزی ننوشته ام و اگربنویسم، راساً به مطلب میپردازم. هدف من همین بوده است که این نویسندگان هدف شان رهایی پرویزکامبخش نیست بلکه میخواهند زیرهمین پرده به عقده گشایی سیاسی بپردازند. یعنی به موضوعی که عنوان میکنند، صادق نیستند.

 من از روشنفکران خواسته ام که به کلی گویی و قضاوت های گله یی و مشت و نمونهء خرواری نپردازند. من حالا میگویم که خاک بادی و هایهوی راه انداختن کار روشنفکر نیست. روشنفکر باید دقیق، صریح و وارد به موضوع صحبت کند.  پرویزکامبخش را محکمهء بلخ به اعدام محکوم کرده است واین عالیجنابان از آخند های ایران و رهبران مجاهدین گرفته تا سید قطب را ملامت میکنند. یا این که جنایت یا خیانتی را که کدام فرد یا افراد مسلمان مرتکب شده اند، آنرا به اسلام پیوند داده وهرکسی را که ازاسلام حرفی به زبان بیاورد، او را ازقماش همان مسلمانانی میشمارند که جنایت کرده است. من ازین بیخردان میپرسم که در مراسم حج امسال چندین ملیون نفر شرکت کرده بودند وتنها چند نفر محدود دزدی کردند و گرفتار شدند. اگر تقوای آن چند ملیون گناه این این چند تا دزد را نمیپوشاند با کدام منطق شما گناه چند دزد را به همه مسلمانان نسبت میدهید؟ بگذریم از هذیان های دیگری که ترکانی خود را ترکانده و درهمین سیاق درمقاله اش باد کرده است.

خوب شد که آقای ترکانی مقالهء جانانه یی به جواب من نوشته اند تا نمونهء تمام عیاری باشد از واهی گویی، دروغگویی، قضاوت کلیشه یی، کلی گویی و هوچی گری مشتی بیخرد که خود را به ناروا روشنفکر جا میزنند.

 بیایید مثالی از روشنفکر بدهیم که چگونه سیاه رااز سفید جدا میکند و چگونه هریک را به جایش میشناسد. همین یکی دوروز پیش مصاحبه یی شنیدم از جناب زریاب وآقای رسول رهین درمورد حکم کریم خرم برکسرمعاش خبرنگاری که واژه های دانشگاه و دانشکده را به کار برده بود.

 این مصاحبه در رادیوی سراسر پیام زن به نطاقی خواهر فرشته حضرتی سرگرفته بود. دربرابر پرسشی جناب داکتررسول رهین انتقادشدیدی از عطامحمد نوروالی بلخ ارائه کرد و در قضیهء حکم فارسی ستیزانهء وزیراطلاعات وفرهنگ دست عطامحمد نور را نیزدخیل دانست. واما رهنورزریاب باپوزش از داکتر رهین، گفت که: موضعگیری سیاسی آقای نورهرچه باشد، کار و برنامه های فرهنگی ایشان عملاً درجهت رشدو تقویهء زبان پارسی است… جناب رهین نیز به مثابهء یک روشنفکر و به دلیل این که زریاب درداخل کشور بوده به حقایق وقوف بیشتری دارد، حرف خود را پس گرفت و معذرت خواست.

 چنین است روش یک روشنفکر. بلی شاید عطامحمد نور درجایی دیگری وکاردیگری ملامت باشد، اما درین قضیهء به خصوص دخالتی ندارد. یعنی زریاب ازیک حقیقت روشن دفاع کرد و درمورد دیگری که چیزی نمیدانست ویابه قضیه ارتباط نداشت، اظهار نظری نکرد. داکتررهین هم با شهامت روشنفکرانه اشتباه خود را پس گرفت و برموضع پیشین خود پافشاری نکرد.

 گلهء من از برخی از روشنفکرانی که دردفاع ازکامبخش چیزی نوشته اند، همین است که قضاوت شان سیاه و سفید است. من ازنویسندگان خواسته ام که موضع خود را در برابر توهین به دین روشن بسازند. آیا دین اسلام زن ستیز است؟ آیا جامعهء ما توان برداشت عقاید اینچنینی را دارد؟ آیا ترویج همچو عقاید و باور ها و میدان دادن به پخش و نشر همچو تبلیغات خود زمینه را برای تبلیغات طالبی مساعد تر نمیسازد؟ آیا روشنفکر ما نمیداند که نتیجهء رویارویی این افکار با باور های مردم چه نتایجی درجامعه بار می آورد؟ آیا روشنفکر ما نمیتواند حدس بزند که این کار سبب سربازگیری هرچه وسیعتر طالب و افکار طالبی درشمال میشود. آیا نمیتواند دست های را درین کار دخیل ببیند تا شمال کشور نیز مانند جنوب آن میدان تاخت و تاز طالب و افکار طالبانی شود؟ بلی، چه فرق میکند خون صدها پرویزکامبخش بریزد تا جناب روشنفکر توانسته باشد چند تادشنام نثار عرب و اسلام و شعایر اسلامی زده باشد.  

 وقتی گفته ام این روشنفکران سطحی نگر اند ازان منکر نیستم. وقتی میگویم "دنیابه بلای روشنفکر" هدفم قماش ویژه یی اند که بدبختانه بیشترین شمار روشنفکران ما را احتوا میکنند و همین ها اند که در ذهنیت های خود غرق بوده و بدون اندکترین توجه به واقعیت های موثر برروند انکشاف و تحول درجامعه و بدون درنظر داشت پیامد های خونبار حرکت های چنین ناسنجیدهء روشنفکری به تبلیغ و هیاهو میپردازند. چه تفاوتیست میان کودتاچیان خلق و پرچم با اینهایی که درسایهء دموکراسی آورده شده به زور غرب به هیاهو پرداخته اند؟ نه خلق و پرچم به باور ها وعقاید مردم وقعی میگذاشت و نه اینها. هم آنها درپی تطبیق خواست قشری خودشان برمردم بودند وهم اینها. هم آنها خود را برحق ومردم رانادان و بیخبر از حقوق خود میدانستند و هم این ها…

ازینجاست که تجربه نگرفتن از سی سال ویرانی و فاجعه را یاددهانی کرده و روشنفکری را که به این همه تجارب پشت پازده راه خونین پیموده شده را واپس میرود، آماج انتقاد خویش قرارداده بودم.

 بلی بازهم میگویم که، روشنفکر راستین قضاوت کلیشه یی ندارد. قضاوت کلیشه یی به قضاوت گله یی میگویند که ازروی یک فرد بریک جمع قضاوت کنیم. به همین دلیل است که روشنفکر جامعهء ما تاهنوز نتوانسته است مرجع شود. دربسیاری از نقاط دیگر جهان روشنفکران، اهل مطبوعات ونشرات مرجع اند واین مرجعیت را با راستی ودرستی بدست آورده اند. قضاوت آنها یک جانبه نیست بلکه، به اصطلاح شور را شور میگویند و بی نمک را بی نمک. ازینرو حرف شان  معتبر است. یعنی وابستگی ایدیولوژیک و سیاسی ندارند بلکه کارشان روشن ساختن حقایق است. شاید از زبان من تکراری باشداگر احمد رشید روزنامه نگار پاکستانی یا داکتر ساخاروف دانشمند روسی را روشنفکر بخوانم که علی الرغم خواست دولت متبوع خویش تجاوز کشور های شان به افغانستان را افشا و با آن مخالفت کردند. چنین اند روشنفکران وروزنامه نگاران که درمقام واقعیت گویی حتی پروای پالیسی حکومت و دولت متبوع خود را درقبال یک کشور دیگر ندارند.

 کار روشنفکر، در اصل و بیشترینه، روشنگری است؛ قضاوت نیست. روشنفکر درتحقیق خود کوری رنگ ندارد. روشنفکر تمام رنگ ها را می بیند، تشخیص میکند و باز میگوید.  کوتاه سخن این که روشنفکر وابستگی به خرد دارد نه با احساسات. به گونهء نمونه اگر آقای ترکانی مقاله های مرا با خردمندی میخواند نه با احساسات به خوبی میتوانست بداند که من قضاوت کلیشه یی برهمه روشنفکران نکرده ام. او باید معنی واژه هایی مانند "بسیاری، برخی، تاکنون، تصور میکنم..." وازین دست واژه های دیگر را میدانست و به آن توجه میکرد که دران صورت دست به نوشتن آن دشنام نامه نمی زد.

 هدف من ازنوشتن آن دومقاله در مورد موضعگیری شماری ازین روشنفکران همین است که به نرخ روز نان میخورند. هرچه مود بود میگویند و مینویسند. دیروز سوسیالزم مود بود روشنفکران اینچنینی خویشاوند کارل مارکس و فردریک انگلس شده بودند. زمانی که مجاهدین به کابل آمدند و اینها تصور میکردند مجاهدین شاید ازحمایت غرب برخوردار باشند همه پکول و دستمال پوشیدند وخود را "چریک شهری" ثابت میکردند. اینک که امریکا به افغانستان آمده است ادعا دارند که از رحم مادر دموکرات بوده وناف مبارک شان را هم بی بی دموکراسی بریده است. بلی، من ازینگونه روشنفکران بیزارم و آنها را روشنفکر تاریک اندیش خوانده ام ومیخوانم.

 من یک نمونه از وضع عمومی روشنفکران خود میدهم وقضاوت را میگذارم به خوانندگان.

در انترنت سایتی وجود دارد به نام "کابل ناتهـ" که گردانندگی آنرا یکی از هندو های هموطن ما به نام ایشور داس میکند. این آقای ایشور داس ازکوچکترین تا بزرگترین مساله یی که پیوندی با مذهب هندو و مردم هندو داشته باشد تجلیل، پشتیبانی و در هرموردی که به شعایر مذهبی اش بر بخورد، اعتراض میکند که آفرینش و من این غیرتش را تقدیر میکنم. درپسین ترین مقاله اش ازین که کوه آسه مایی را کسی کوه تلویزیون خوانده است این هموطن اعتراض کرده است که اعتراضش به جاست. اما انگیزهء این اعتراض همان احساسات مذهبی اوست.

 مضحک آن که وقتی هندویی با طمطراق وعصبانیت تمام و با منطق ترکانی وار، تمام بدبختی های دوران جنگهای کابل را به گردن مسلمانان و دین اسلام می اندازد،  حتی یک نفر پیدا نمیشود که برای آین هندوئ بگوید که آنچه برشما رفته است کدام انگیزهء مذهبی ضد هندویی سازمانیافته نبوده است. البته مقاله یی از صبورالله سیاسنگ که چگونگی برخورد طالبان با هندو ها را به بررسی گرفته بود یک استثنا است.

 آن است غیرت هندو و اینست بیغرتی روشنفکری که خود را وابسته به یک جامعهء مسلمان میداند اما برای آبرو و حیثیت آن جامعه هیچ کاری نمیکند. ایشورداس از مذهبی که منسوب به آن است دفاع کرده و درین دفاع یک لحظه غفلت نمیکند. او با افتخار و غرور تمام آنجا نشسته است و از گذشتگان خود، از دین پدران خود دفاع میکند و حتی ادعا دارد که کابل سرزمین هندوهاست و اعراب به اینجا حمله کرده اند و دینش را تغییر داده اند. این درحالیست که درفرهنگ جامعهء مسلمان ما کسی نمیگوید اعراب به کشور ما حمله کردند و دین مار تغییردادند، بلکه میگویند، "پدران ما به دین اسلام مشرف شدند".

 من نمیخواهم درمورد ایشورداس و این که او ظهور اسلام در افغانستان را حملهء اعراب میداند، قضاوت کنم. اما میخواهم بپرسم که وقتی ایشورداس به دین آبا و اجداد خود افتخار میکند، این دیگران چراهمه روزه دین خود را درسایت او به تحقیر میگیرند؟ اگر دین اسلام بد باشد، چگون میتواند هندویزم خوبی یی داشته باشد که بهتر ازاسلام باشد؟ اگراسلام زن ستیز باشد سیستم کاست هندویی چگونه میتواند انسانی باشد؟ اگر ایشور داس هم ازدین خود به همان گونه که این به اصطلاح روشنفکران انتقاد میکنند، شکایتی داشته باشد وآنرا مورد نقد و بررسی "خردمندانه" و "دگراندیشانه" قرار بدهد، حرفی نیست. اما درحیرتم که چگونه می پذیرند هندو دین خود را وباورهای خود را میپذیرد و این روشنفکران ما به دین خود میتازند. شرم باد وننگ به این غیرت!

اگرهندویی از جنگ های کابل شکایت کرده خود را متضرر ومظلوم ازآفت اسلام مسلمانان قلمداد میکند، روشنفکران جامعه مسلمان حتی زحمت این را به خود نمیدهد که بگوید، آنچه درکابل رفت نخست تنها علیه هندو نبود و دوم این که ربطی به دین واسلام نداشت وانگیزه های آن جنگ دینی و مذهبی نبود بلکه عوامل درونی و بیرونی دیگری سبب شده بودند که آن جنگ ها ادامه یابد. آیا دردوران جنگ های کابل کسی را به خاطر مسلمان نبودن یا بودن کشته بودند؟ شاید زیرنام هزاره یا تاجک یا پشتون و ازبک کسانی کشته باشند، اما هرگز مسالهء مسلمان وکافر مطرح نبود. چه بسا که در تمام جبهات جنگ کمونیست های دیروزی نیز زیرلوای قومیت جمع شده و می جنگیدند.

 نمیدانم نظر این روشنفکران درمورد جنگ کربلا و کشتار حسینیان توسط یزیدیان چیست؟ آیا آن جنگ راهم ناشی از اسلام ودین اسلام میدانند؟ اگر میدانند کدام جبهه درنظرشان اسلامی است و کدامیک روشنفکرانه؟ درمورد کشتار تیمورلنگ چطور؟ آیا اوهم درکشتار خویش از اسلام الهام میگرفت؟!

 درمورد کشتارهایی که آشوکا آن امپراطور بیرحم و خونریز هندی کرد نظرشان چیست؟ آیا اوهم برمبنای هندویزم و بودیزم میکشت و یا انگیزه های دیگری سبب آنهمه خونخوارگی دراو شده بود؟ هتلر واستالین پیروکدام دین بودند؟ حفیظ الله امین ورهبرنادانش به خاطرکدام دین کشتار میکردند؟ ببرک کارمل ونجیب وشرکای شان وطن را با کدام فتوای دینی درپای روس "جار" کردند؟ استبداد عبدالرحمن ونادرخان و هاشم خان و دشمنی حزب دموکراتیک خلق با آزادی اندیشه و تفکر و دگر اندیشی ازکدام دین منشاء میگرفت؟

 چرا استبداد را تعریف نمیکنید و زمنیه های رشد آنرا بازنمی شناسانید که هی پشت یک دین را گرفته اید؟ استبداد تنها درمحیط بستهء قشریت مذهبی شکل وریشه نمیگیرد بلکه درهرگونه شرایط قشری میتواند سربکشد. چرا زمینه هایی را که ادیان و به خصوص دین اسلام دردرازای تاریخ برای عدالتخواهی و عدالتگستری فراهم آورده است، مطالعه نمیکنید و به آن ارج نمیگذارید؟

 آقای ترکانی شما از دانشگاه های امریکا لاف زده اید وسخن مرا درمورد آن به چلنج گرفته اید. بلی، تکرار میکنم که در دانشگاه های امریکا درمورد دین بحث صورت میگیرد اما توهین صورت نمیگیرد. درمکاتب حتی تبلیغ به نفع یک دین ممنوع است.

نمیدانم طول عقل و فکر چقدر باید باشد که آقای ترکانی بتواند تفاوت میان توهین، تبلیغ و بحث را بداند. دردانشگاه های امریکا پیامبران را توهین نمیکنند بلکه حقایقی را که درمورد آنها در پرتو خرد ومنطق می یابند، بازگو میکنند و به مباحثه میپردازند. دردانشگاه های امریکا هدف از بحث و مباحثه، عقده گشایی سیاسی نیست. آنها هرچیزی را در چوکات خودش مطالعه میکنند واینقدر عقل دارند که نگذارند، فرهنگ را سیاسی بسازندو سیاست را به جای فرهنگ تحمیل کنند. درینجا قانون وجود دارد و هیچکس حق ندارد به مقدسات و اعتقادات کسی توهین کند واگر چنین کاری صورت میگیرد، علیه او به محکمه شکایت میشود. هدف از مباحثه دردانشگاه های امریکا یافتن حقیقت است نه حق وناحق ثابت کردن کسی یا پدیده یی به دلخواه خود یا یک گروه. 

 اگربرمن دجالانه خرده نگیرید من یک اصطلاحی که اینجاسخت درمباحث مروج است به کار میبرم وآن این که هم شما و هم روشنفکران همقماش تان، مسالهء پرویز کامبخش را "politicize" میسازید.

 چنین است منطق دانشگاه های امریکا درهمچو موردی.  یعنی مساله را سیاستزده میسازید واین نادرست است.  شما به اصل مساله، به سرنوشت پرویزکامبخش، و به حل مسایلی ازین دست، علاقه ندارید وبه آن پشت کرده اید. ازان بهانه یی ساخته اید برای خاکباد کردن و گل آلود کردن آب. شما اهداف دیگری را دنبال میکنید. شما توطیه میکنید، شما دروغ میگویید، شما حقایق را مخدوش میسازید، به آن رنگ دیگری میدهید و بهره برداری میکنید.

 حالا من از خوانندگان گرامی تمنادارم تااین مقاله راهم بخوانند، مقالهء شما راهم بخوانند و سری به وبلاگ گرد راه زده و هردو مقاله یی را که من پیشترازین نوشته ام و سبب کفیدن خریطهء بویناک دشنام های عقده آگین ترکانی و محرکین پشت پرده اشت شده است، نیز بخوانند. بیش ازین قضاوت را به خوانندگان میگذارم.


مقاله های مرا درهمین جا با پایین آوردن دکمهء عمودی صفحه میتوانید بخوانید.

مقالهء آقای ترکانی درسایت آریایی

http://www.ariayemusic.com/dari4/siasi2/tarkani.ht