به گزارش خبرگزاری ها، افغانستان نخستین کشوری بود که استقلال کوسوو را به رسمیت شناخت. معلوم نیست چرا چنین وارخطایی؟


 این درحالیست که کوسوو استقلال خود را از کشور صربستان اعلام میدارد و صربستان با اعلام استقلال کوسوو به شدت مخالفت ورزیده است.
 درچنین وضعیت پیچیده یی که آزادی کوسوو تنش میان روسیه، حامی صربستان و غرب را درقبال داشته است، شتاب افغانستان دربه رسمیت شناختن کوسوو ریشه در کدام دلیلی دارد؟ آیا حکومت کنونی افغانستان به راستی هم عاشق آزادی انسان ها و ملت هاست یا این که برای خوشخدمتی به حامیان بیرونی وبین المللی آزادی کوسوو به این کار دست زده اند. شاید هم دلایل "دپلوماتیک" دیگری درمیان باشد که تنها متخصصین فن در وزارت خارجهء افغانستان و قصرریاست جمهوری میدانند و دیگران ازان خبر ندارند. 

 

 با آن که درجایگاه یک فرد ازملیون ها انسان این کرهء خاکی آزادی کوسوو را برای کوسوویی ها خجسته باد میگویم، میخواهم بیفزایم که مقامات دولت افغانستان به هردلیلی که آزادی کوسوو را به رسمیت شناخته باشند، احترام و باور به آزادی انسانها و ملت ها نمیتواند انگیزهء اصلی این عمل باشد.  دولتی که هویت تک قومی بخشیدن به کشور درسرخط برنامه های آن جای داشته و قسم خورده ترین حامیان شوونیزم قومی در قالب یک حزب، همه کارهء امور مالی، فرهنگی، اداری و تعلیمی تربیتی کشور باشند، چگونه میشود باور کرد که این اداره و دولت میل و دلچسپی یی به آزادی و دموکراسی داشته باشد.  زمانی که وزیر مالیهء کشور رئیس حزب شوونیسی- فاشیستی افغان ملت بوده وخواهان بخشیدن "هویت پشتونی" به سرزمینی که متشکل از کتله های بزرگ و مختلف قومی اند، میباشد، و اعضای دیگر حزب در مقامات کلیدی دولت جای گرفته به شدت و پیوسته منابع و منافع کشور را درراه تامین حاکمیت قومی و "هویت پشتونی" بخشیدن به کشور به مصرف میرسانند، چگونه میتوان به رسمیت شناختن آزادی ملت کوسوو را توسط همچو دولتی منافقت تام نخواند.  آیا دولتمردانی که آزادی کوسوو را به رسمیت شناخته اند، میدانند زمینه هایی که کوسوو را به آزادی رساند چیست؟ چرا کوسوو با نفوسی برابر به نیم نفوس کابل امروزی و مساحتی یکصد و پنجاه بار کوچکتر از افغانستان، شاید برابربا کوچکتر از پنجشیر، خواسته است آزاد باشد؟

 

کشور تازه بنیاد کوسوو در شبه جزیرهء بالکان ودرکنار بحیریه ایجن جای دارد. هفتاد درصد نفوس دوملیونی این کشورمسلمان و سی درصد دیگر آن صرب اند. کوسو چهارهزار و دوصد سه هزار کیلومتر مربع مساحت دارد که یکصد و پنچاه بار کوچکتر از افغانستان است. پرسش اینجاست که اگر دولت افغانستان همچو چیزی را میداند، آیا برنامه هایی که توسط تیم مشاورین خاص کرزی مطابق برنامهء حزب فاشیستی افغان ملت در جهت "هویت پشتونی" بخشیدن به کشور درجریان است، میتواند صداقت آنها را در به رسمیت شناختن آزادی کوسوو پذیرفت. مگر اینها نمیدانند که اگر کوسوو با دوملیون نفوس خود و مساحتی برابر با کوچکترین ولایت کشور، بتواند آزادی بگیرد و از تسلط "هویت صربی" سرباز بزند، ملت ها وملیت های دیگری که درکشورما زندگی کرده و هم از نگاه نفوس و هم از نگاه ساحهء بود و باش شان ده ها چند کوسوو وکوسوویی ها استند، نمیتوانند از پذیرفتن "هویت پشتونی" سرباز زده دست به جدایی و آزادی بزنند؟  آیا آنچه دولت کرزی به اشارهء تیم فاشیستی افغان ملت در کشور درپیش گرفته است، خود به خود سبب کشانده شدن کشور به سمت انقطاب های هرچه بیشتر قومی و تجزیهء کشور نمیشود؟

 

 آزادی کوسوو چه درس هایی برای مادارد؟ بیایید یک کمی درمورد شبه جزیرهء بالکان، جایی که کشور کوسوو قرار دارد آگاهی بیابیم.  بالکان شبه جزیره ییست برکرانه های مدیترانه، بحیرهء ایجن و بحیرهء ادریاتیک. این شبه جزیره که اکنون به چندین کشور ازهم جداشده اند، محل رویارویی و به هم آمیزی فرهنگ ها وتمدن های گوناگون است. ترک ها و عرب های مسلمان دریکسو و اروپایی های مسیحی با ویژگی های فرهنگی وزبانی رنگارنگ شان درسوی دیگر این شبه جزبره جاداردند. این جایگاه ویژه میان دو تمدن سبب شده است که بالکان درطول تاریخ میان کشورگشایان و هم نفوذ فرهنگ های نیرومند از هردوسو زیر تاثیر آمده و پیوسته دستخوش دگرگونی باشد.

 

 اگر در گذشته ها بنا به دلایل مذهبی، نظامی ویا ایدیولوژیکی، امکان ایجاد کشور های بزرگتری درین منطقه وجود داشت امروز به دلایلی که پسانتر به آن تماس خواهیم گرفت، کشور های یونان، البانیا، صربستان، بوسنیا، کروشیا، مونتگرو، سلووانیا و همچنان بلغاریا و رومانیا درین منطقه سرکشیده اند. درگذشته وتا پیش از قرن نزده و به میان آمدن کشور ملت ها در اروپا، کشور ها براساس تسلط این یا آن امپراتور به میان می آمد. این وضعیت هم درشرق و هم درغرب جهان معمول و سکهء رایج بود. دران زمان است که یک امپراتوری میتوانست از مقدونیه سربرآورده و امپراطوری بزرگ یونانی را پی بیفگند که یک سرآن در اروپا و سردیگر آن در چین باشد و مردمانی با فرهنگ ها، دین ها و نژاد های گوناگون را زیرفرمان خویش بیاورد. به همین گونه صحرانوردی چون چنگیر خان مغول از صجرای گوبی چون توفانی راه غرب را درپش گرفته، صدها شهر و آبادی را برسرراه خود ویرانه وخالی ازسکنه کرده و میتوانست پرچم خود را برسرزمین های مفتوحه بکوبد. برمبنای همین شرایط و هنجار های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و به مقیاس های کوچکتر این کشورکشایی ها درطول تاریخ ادامه داشته است. 

 

 از قرن نزده به بعد دراروپا به جای امپراتوری هایی که با زور سرنیزه به میان می آمد،  دموکراسی سبب به میان آمدن کشور ملت هاشد. المان، فرانسه، سویس، ایتالیا، یونان، انگلستان، ناروی، سویدن و سایر کشور ها همه بربنیاد فرهنگ، زبان، نژاد (هرچند تعریف مشخصی ندارد)، و علایق مشترک دیگر به میان آمدند. به هراندازه که نفوس و ساحهء زیست هریک ازین کتله های اجتماعی بزرگ بودند، به همان اندازه توانستند کشور های بزرگی را ایجاد کنند.  واما در اروپای شرقی با میان آمدن کمپ سوسیالیستی و فرمانروایی ایدیولوژی برای مدتی ایجاد کشورملت ها به اساس منافع مشترک اجتماعی شان، به تاخیر افتاد. با ازمیان رفتن اتحاد شوروی و فروریختن پایه های ایدیولوژی کمونیستی به مثابهء ایجادگر ویا نگهبان یک نظام سیاسی، دیده شد که شانزده جمهوری تازه از بطن اتحاد شوروی به میان آمدند. کشور چکوسلواکیا به دو کشور تازهء چک و سلوواکیا صاحب پرچم و اختیار خود شدند. البته جمهوری فدرالی المان و فدراسیونی که کشورسویس را ایجاد کرد، نمونهء دیگری از شکل گیری حکومت ها ودولت هادر شرایط تازهء جهانی به نمایش میگذارد. درین میان، سرنوشت یوگوسلاویای سابق که در حقیقت فدراسیونی بود از سرزمین هایی که باشنده های شان دارای فرهنگ، تاریخ، دین و منافع گوناگون بودند، تلختر ازدیگران بود. یوگوسلاویا به چندین کشور به اصطلاح چند بلستی تجزیه گردید... 

 

حالا که یک کمی وبه اجمال و ایجاز از پیش زمینه های ایجاد کشور کوسوو دانستیم آیا زمان آن نرسیده است که با عمق و هشیاری بیشتری اوضاع کشور خود زیرنظر گرفته کنش ها و واکنش های گذشته را به دقت مطالعه و آیندهء کشور و جامعهء خود را به بررسی بگیریم؟  با درد و دریغ فراوان که ما درین زمینه با کوه های بزرگی از مشکلات روبرو هستیم که همه ناشی از نادانی، خودخواهی و زورگویی دریکسو و بیخبری، سهل انگاری، مسامحه، معامله گری و بیفاوتی درسوی دیگر میباشد. 

 

 کشوری که امروز ما به نام افغانستان داریم تا سی سال پیش دارای ساختار سیاسی بازمانده از سده های پیشین بود. ساختار سیاسی یی که با ایجاد دولت ابدالی ها در دو صد پنچاه سال پیش و برمحوریت قومی پشتون های ابدالی به میان آمده بود، تا دوران آخرین فرد ازین سلاله که جمهوری قلابی یی را سرداری و رهبری میکرد، ادامه داشت. این نظام سیاسی با کودتای ثور 1357 توسط حزب سیاسی یی که بیشترین اعضایش را پشتون های غیردرانی و غیر ابدالی تشکیل میداد ازمیان رفت. البته سایر اعضای این حزب را که سرنگونی نظام سیاسی بنیانگذاری شده توسط احمدشاه ابدالی را سبب گردیدند، مربوط به اقوام دیگر باشندهء افغانستان بودند اما در غیرعادلانه بودن نظام با پشتون های غلجایی عضو حزب همنوا بودند. به همین ترتیب زمانی که قیام در برابر نظام خلقی که ایدولوژی جهانی کمونیستی و سوسیالیستی همراه با طرفداری مسکو با خود داشتند، اوج گرفت، آنهایی که با ایدولوژی اسلامی دربرابر رژیم تازه بنیاد می جنگیدند و از پشتیانی دشمنان جهانی مسکو برخوردار گردیدند، همهء اقوام کشور را به میدان مبارزه کشاند. درین جبهه نیز، درمیان پشتون ها غلجایی ها بودند که رهبری قیام دربرابر رژیم کمونیستی را رهبری میکردند. به سخن دیگر دوران درانی ها به سررسیده بود و پشتون های غلجایی در رهبری انقلاب و جهاد درمیان پشتون ها سرکشیده بودند.

 

ناگفته پیداست که هم در جبههء انقلاب و هم درجبههء جهاد، رهبری اقوام غیر پشتون بدست کسانی از همان قوم افتیده بود. درپایان دیدیم که با چه سادگی یی، ایدیولوژی ها در برابر کشش های قومی رنگ باختند و با سرنگونی رژیم خلقی-پرچمی تمامی اعضای حزب دموکراتیک خلق به زاویهء قومیت خویش برگشتند ودر احزاب اسلامی جذب گردیدند. مرحلهء دوم رویارویی زمانیست که مجاهدین باید حکومت مشروع و پذیرفتنی یی را باید جاگزین حکومت غیر مشروع خلقی بازمانده از تجاوز واستبداد سرخ میساختند. اما با درنظرداشت اوضاع اجتماعی و سیاسی تاریخی و مداخلات شدید بیرونی دران زمان هیچ امکانی برای رسیدن به این مامول میسر نمیتوانست باشد. 

 

 اختلاف نه تنها میان ازبک وتاجک یا هزاره و پشتون بلکه درمیان هریک ازین اقوام شدیداً برسر بدست آوردن قدرت سیاسی روان بود. شکی نیست که مردم آگاهانه نمی جنگیدنداما طرفداری و مخالفت شان با این یا آن حزب آنقدر هم غیرآگانه نبود. این که این احزاب به سازمانهای تمامی عیار قومی تبدیل باید میشدند، حرفی است که برمیگردد به سطح عمومی آگاهی وشعور سیاسی مردم. البته درسوی دیگری نیرو هایی از بیرون از رویداد ها بهره برداری میکردندو آگاهانه مسایل را دست میزدند. چرا که اگر ما نمیدانستیم، آنها "کلچر و سوسایتی" ما را به خوبی میشناختند.  با آن که دردوران طالبان تلاش زیادی وجود داشت تا کشور را به شمال و جنوب یا پشتون و غیر و پشتون تقسیم کنند اما بازهم همان اختلافات قبیلوی سبب گردیده بود که شماری از پشتون ها در جبههء مخالف طالبان قرار بگیرند. چرا که طالبان عمدتاً از جنوب و غرب می آمدند. قابل یادآوریست که طالبان به نوبهء خود بیشتر غلجایی های هوتکی بودند که اختلاف میان درانی ها و هوتکی ها برمیگردد به دوران حکومت های صفوی ایران و مغولی هند که سران هریک ازین دو قبیله گاهی با ایران و گاهی با مغولان هند دست یکی کرده و رقابت های خونینی را در برابر یکدیگر پشت سرگذاشته اند. 

 

 هدف ازبازگویی رویداد ها و زد وبند های قومی اینست که نشان بدهیم، افغانستان کشوریست متشکل از اقوام مختلفی که روابط میان شان هرگز برمبنای دموکراسی و حقوق شهروندی تنظیم نگردیده بلکه به جای خواست و ارادهء مردم، سران قبایل حکومت کرده اند. اما آیا بازهم باید این در بر روی همین پاشنه بچرخد که سالهاست میچرخد؟ آیا چنین چیزی ممکن است؟  چنانچه مینماید درشش سال آخیر تلاش برهمین بوده است که نظام قومی به همان گونهء دوصد وپنچاه سال پیش خود ادامه یابد یعنی تقسیم به حساب زور، پول، تعداد نفرات، میزان معامله گری، روابط با کشورهای خارجی و اشتهای فرمانروایی ادامه یابد. به روشنی دیدیم که در رویارویی غلجایی و درانی قوماندان عبدالحق از قوم غلجایی کشته میشود و حامد کرزی درانی به جایش در جنوب افغانستان دیسانت میشود. زمانی هم که برادر بزرگ عبدالحق، یعنی حاجی عبدالقدیر قوماندان نیرومند جهادی درکابینهء آقای کرزی جا میگیرد به زودی "توسط افراد ناشناس" به قتل میرسد و به بدین صورت به حضور یک فرد نیرومند غلجایی درکابینه پایان داده میشود. حتی برای فرد نیرومنددیگری ازین خانواده که تجربه و تحصیلات کافی در رشتهء سیاست دارد نیز وفعی و جایی داده نمیشود و با دادن عنوان مسخره یی در دولت به نام "وزیرارشد" شراو را از سرخود کم میکنند.   

 

درمرحلهء دیگر جای غلجایی نیرومند ودارای پایهء مردمی، حکومت کرزی به افراد بیریشه وحتی بدنامی که قومیت برای شان نه یک هدف بلکه یک وسیله است، جاداده و از آنها برای پیشبرد امیال خود کار گرفته است. به گونهء نمونه بالا کشیدن چهار وزیر تنها ازیک ولایت میدان و وردک چه معنی دارد جز این که عده یی را دل خوش بسازند که گویابه پشتون ها جا و محل بیشتر درحکومت داده شده است و ازسویی هم ازین گویا "پشتون"های گوش به فرمان برای پیشبرد اهداف سیاسی خویش استفاده کنند. حکومت پشتون های غلجایی یی را که پشتبیانی بزرگتری داشته و نیرومند باشند، یکسو گذاشته به بیریشه هایی چون حنیف اتمر و کریم خرم مقام میدهد. این مطلب را حشمت غنی احمد زی دریک مصاحبه با تلویزیون طلوع در ارتباط سیاست های وزارت معارف مبنی بر جدایی مکاتب پشتو زبان و فارسی زبان در کابل بیان داشت. حشمت غنی به روشنی بیان داشت که حنیف اتمر با این کار ها میخواهد پشتیبانی پشتون ها را جلب کند درحالی که این شخص را حتی درهمان لغمان کسی نمیشناسد... 

 

کوتاه سخن این که دولت افغانستان، که درراس آن حامد کرزی قرار دارد نه براساس دموکراسی، حقوق شهروندی و رای مردم بلکه براساس شوونیزم قومی عمل میکند. روشن است که شوونیزم قومی تنها به اقوام عمده محدود نمانده است بلکه چنانچه دیدیم و چنانچه پیامد منطقی شونیزم قومی است، درمیان خود اقوام پشتون نیز مسالهء "پشتون اصیل، نیمه اصیل ونا اصیل" مطرح گردیده و روز به روز ژرفایی بیشتری می یابد- تا جایی که برخی از اقوام شناختهء پشتون را برخی دیگر اصلاً پشتون نمیدانند. چنین است راهی که شوونیزم قومی میرود و جایی که سرانجام میرسد! 

 

اقدام پسین وزیر اطلاعات و فرهنگ و تنبه شدید خبرنگارانی که واژه های اصیل زبان خود را به کاربرده اند، چیزی نیست جز پکه کردن آتش نفاق و روریایی های قومی و این بخشی است از برنامهء عظیمی که دولت کرزی وتیم فاشیستی مشاورش درپیش گرفته اند.  بنده بدین باورم که ما دو راه درپیش نداریم. یا کشوری میسازیم که دران هویت، تاریخ، زبان، فرهنگ و حقوق همه حفظ شده و همه شهروندان نه برمبنای قومیت بلکه برمبنای حقوق شهروندی، یک شهروند یک رای، جایگاه خود را درنظام سیاسی و اجتماعی خویش می یابند، و یا این که جاهلانه و بدون درنظرداشت دگرگونی های ناشی از گیتیمداری که ویژه گی نخستین آن نزدیک شدن هرچه بیشتر فرهنگ ها و شگوفایی فرهنگ هاست، به تحمیل فرهنگ یک قوم درکشور ادامه داده و دیگران را مجبور به مقابله ورویارویی مینمایند. روشن است که درشرایط کنونی جهان ماهیگیران منطقوی و جهانی زیادی یافت میشوند ازین آبی که فاشیست های قومپرست گل آلود میکنند، ماهی گرفته و با بربادی و خانه خرابی ما خانهء خود را آباد کنند؛ همانگونه که تاکنون کرده اند. 

 

استقلال کوسوو پیش ازان که ما را وابدارد که آنچنان شتاب آلود و چاکرمنشانه و برای دلخوشی غرب آنرا به رسمیت بشناسیم، ازما میخواهد یک بار با تعقل و خردمندی بیشتر به خود و اوضاع کشور خود ما بیندیشیم. 

 

  اگر به راستی هم خواهان ایجاد یکصد و پنجاه کشور دیگر در افغانستان نیستیم، و ازتجزیهء کشور که حالا پس ازین سال های زیاد دارای افتخارات و تجارب مشترک فرهنگی، سیاسی و اجتماعی باهم میباشند، هراس داریم و به آن راضی نیستیم،  به کارها و سیاست های خود تجدید نظر باید کنیم. ورنه کوسوو نیز نخستین کشوری خواهد بود که تجزیهء افغانستان را به رسمیت خواهد شناخت!