جناب ترکانی، فرمایشات تان را در "رد" نوشتهء پیشین ام خواندم. هرچند دوستانی به این باور اند که پرداختن به نوشته های شما ضیاع وقت است، اما من بدین باورم که شما بهترین نمونه از "جریان" پادرهوای به اصطلاح روشنفکری یی هستید که میتوان به بهانهء پاسخ دادن به شما، گوشه هایی از کارو کردار آنها را نیز برملاساخت.


شما برنوشتهء من "رد" نوشته اید. اما اینقدر جوانمردی هم نداشتید که مانند من تمام نوشته ها را میگذاشتید تا مردم قضاوت میکردند. من وقتی خواستم نوشتهء شما را پاسخ بدهم، هم تارنمای نوشته های خود را آنجا گذاشتم و هم ازشما را.

نوشتهء جدید تان در "رد" نوشتهء من بازهم مبتنی برشناخت نادرست و داوری نا بجا بود که باید گفت، مرحبا به این شناخت و آفرین به آن داوری

حالا مشتی نمونهء خراوار ازان نوشتهء سراپا شخصی و عقده مندانهء تان می آورم تا هم خود بدانید که تا کدام ناکجایی به بیراهه میروید و هم دیگران.

شما به جای پرداختن به خود گپ که همانا حکم دادگاهی در بلخ درمورد جوانی که پیامبرنود و نه فیصد مردم کشورش را، که اتقاقاً جد خودش نیز میباشد، زناکار، قاتل وجنایتکار خوانده، بپردازید، به مسایل شخصی خود تان نسبت به من دامن زده اید.

 شما اتهامات علیه پرویز کامبخش را نخوانده اید یا نمیخواهید بخوانید آنک، من برایتان نوشتم که این اتهمامات کدام ها اند. خدا کند بازهم اتهامات وارده بر کامبخش را ساخته و پرداختهء اخوان المسلمین، رهبران جهادی، جنگسالاران، جنایتکاران جنگی، آخوند های ایران، امپریالیزم جهانخوار، تفکرطالبانی و ارتجاع منطقه نپندارید. چرا که سراپای اندیشه و هیاهوی کسانی چون شما را همین چند اصطلاح منفی و چند اصطلاح دیگر مانند، دموکراسی، مردمسالاری، جامعهء مدنی، حقوق بشر، دگراندیشی، پسامدرن و پیشامدرن… میسازد. بدون آن که حتی به یکی ازین مقوله ها باوریا ازان شناخت درستی داشته باشید.

 به هرحال، کاپی متن جریان تحقیق و حکم محکمه درمورد پرویزکامبخش را یکی از سایت های انترنتی نشر کرده است. چندی پیش من این اسناد را در انترنت خواندم اما با تاسف فراموش کرده ام که کدام سایت آنرا نشر کرده بود. دران اسناد به روشنی دیده میشود که آقای کامبخش به چند نکته اعتراف کرده است:

1-     کاپی کردن مقاله یی علیه پیامبراسلام از انترنت پس ازافزودن چند بند دیگر به قلم خودش که دران پیامبر را "زانی" و "جانی" خوانده، آنرا تکثیر کرده و پخش کرده است.

2-     حکم دادگاه آنی و بدون تحقیق نبوده بلکه تمام مراجع امنیتی، دادستانی و قضایی ولایت بلخ درجریان بوده اند. چنانچه در پایان حکم دادگاه، قاضی پس از امضای دو نفراز هیات قضایی که یکی آن یک خانم است، امضا کرده است. یعنی این حکم تنها از سوی "قاضی مومند" صادر نگردیده.

3-     پرویزکامبخش در آغاز نخواسته که وکیل بگیرد و خود دفاع از خود را بدوش گرفته.

4-     پرویز کامبخش در دفاعیه اش از نوشتن توهین و دشنام به پیامبر انکار ورزیده. اماهیات تحقیق خط او را و شهادت همصنفان و استادانش را استناد حکم ساخته اند.

 بدین ترتیب دیده میشود که مساله یی درمیان است و کسی بدون هیچ دلیلی او را به زندان نینداخته. من از روشنفکران خواسته بودم که باید پهلوی های گوناگون قضیه را مورد بررسی قرار داده و یک جانبه به قضاوت نمی پرداختند.

 من نه درگذشته ونه هم حالا به چگونگی یا زیادی و کمی حکم دادگاه رای داده ام. چرا که من درجایگاه قاضی نیستم. زمانی میتوانم حکم کنم که من صلاحیت آنرا داشته باشم. یعنی آگاهی از تمام جزئیات مساله داشته و قانون بدانم. به همین دلیل بوده است که نظر من درمورد حکم محکمه با "شاید" آغاز می یابد. اما اگر پرویز کامبخش ثابت ساخته نتواند که اتهام وارده براو نادرست است، به نظر من تنها همان کلمات موهنی که به پیامبرگفته کافیست که او سزاوار سزا و جزا دانسته شود. چرا که بیتوجهی به همچو امری، چنانچه در نامه های پیشتر خویش گفته بودم، سبب نا آرامی در جامعه میشود. اگر کسان دیگری به توهین دین ومقدسات مردم بپردازند، آیا نیستند در جامعه کسانی که ازدین و اعتقادات خود دفاع کنند؟ اگر پرویز کامبخش حق دارد به پیامبر مردم توهین کنند، آیا مردم هم به خود حق نمیدهند که هرچه از دست شان برآید در برابر همچو توهینی انجام بدهند؟

 روشنفکری که از چنین رویارویی در جامعه پشتیبانی میکند و از توهین به مقدسات مردم خوش است، آیا میداند که خون هزاران انسان در رویارویی های مذهبی ریخته خواهد شد؟ آیا نمیدانند که همچو حرکت هایی سبب تنش، رویارویی و افراطگرایی بربنیاد مذهب، آنچه این روشنفکران در ظاهر ازان بیزارند، خواهد شد؟

 من میگویم که "روشنفکران" ما، هرگز به فکر مردم و پیامد های عملی و با تجربه ثابت شدهء کارهایی از نوع انچه کامبخش کرده است، نیستند بلکه غرق در ذهنیت های خودشان اند. آنها نا بخردانه، بلی نابخردانه، توقع دارند که کامبخش ها هرچه دل شان میخواهد بگویند و دیگران خاموش بنشینند. تصور نمیکنم دانستن این مطلب به دانستن فلسفه و اجتماعیات ویا دانش زیادی نیاز داشته باشد که وقتی به هویت و اعتقاد کسی توهین میکنی به خودش توهین کرده ای. دانستن این مطلب حد اقل ِ خرد و ادب میخواهد و کسانی که به پرویز کامبخش حق میدهند تا به پیامبرمردم اهانت کند، ازدوحال خالی نیست؛ یا خود درین توهین شریک اند و آنرا تایید میکنند یا این که اگرگفتن همچو چیزی را روا میدانند، از خرد و ادب بی بهره اند.

 در نامه های پیشین خویش من خواهان بخشایش کامبخش شده ام. آقای نعمت الله ترکانی، شما بدون اندکترین توجه به متن و هدف نوشته های من به دشنام دهی پرداخته اید. موقف من هم در برابر حکم دادگاه علیه پرویز کامبخش و هم دربرابر "روشنفکران" آنچنانی شما روشن است. من لغزش پرویز کامبخش را به خاطر جوان بودن و احساساتی بودنش قابل بخشایش میدانم، اما آن روشنفکرانی را که توهین به پیامبر را تایید کرده و از کار پرویز کامبخش دفاع میکنند، هرگز نمی بخشم. آیا کسی هست که خود را مسلمان بگوید و توهین به پیامبرخویش از سوی این قشر گمراه را ببخشد؟ شما آقای ترکانی که خود را مسلمان میگویید و اسلام تان را با سیاستمدارانی که نام اسلام برپیشانی دارند، مقایسه میکنید، آیا حاضر هستید، به پیامبرتان توهین کنند و او را "زانی" و "جانی" بخوانند؟ اگر راضی نیستید آیا منحیث یک مسلمان اعتراضی به این توهین کرده اید؟ شما که همه و با تمام پا ها دریک موزه، طرفدار آزادی بی قید و شرط پرویز کامبخش هستید.

 هدف من درمورد قلمفرسایی "بی امان" همفکران شما، آقای ترکانی، همین بود. یعنی بی آن که به اصل مساله بپردازند، هیاهو راه می اندازند؛ عقده گشایی میکنند، علیه دین شعار میدهند و برنامه های سیاسی خود و یا دیگران را به پیش میبرند.

 وحالا مسایل شخصی یی که شما مطرح میکنید: آیا اخلاقاً درست است که دریک بحث اجتماعی و سیاسی، به جای پرداختن به مساله، به مسایل شخصی یکدیگر بچسپیم؟ به طور مثال درکجا تولد شده ای، در کدام مکتب درس خوانده ای، درکجا کار کرده ای، چند طفل داری، درکجا زندگی میکنی و غیره. آنچه شما درمورد زندگی شخصی من نوشته اید، هیچ ارتباطی به مسالهء مورد بحث ماندارد.

 اگر شما خواسته باشید بحث مرا ناشی از وابستگی سیاسی ام بدانید، نخست این که این کار ثابت کردنش مشکل است و دوم این که وابستگی سیاسی من مانع ابراز نظر من درین مورد شده نمیتواند؛ شما باید این نکته بزرگ ومتعارف را بدانید!

 درحالی که من تا خواندن دشنامهء تان، هیچ شناختی ازشما نداشتم و همین حالا هم علاقه یی به دانستن مسایل شخصی تان ندارم، اما شما، شاید به کمک دوستان خادیست و روابط دیگر تان، به دوسیه سازی و جاسوسی علیه من پرداخته اید. کاری که شما میکنید یک کار فرهنگی و مطبوعاتی نیست. این یک کار استخباراتی و "اوپراتیفی" است.

گفتم معلومات نادرست، بیایید من نادرستی معلومات و تهمت های ناروای تان درمورد خودم را نکته به نکته برای تان بیان بدارم.

 شما در "رد" نوشتهء من که "ترکانی چرا ترکید؟" عنوان شده بود، آورده اید:

" خفه نشوید اگر من شما را میشناسم. برایم تهمت نزنید که گویا کسان دیگر شما را به من معرفی کرده اند. از گرد راه تان صدای پای شما را میشناسم و از نام های مستعار تان بنام دریادلی و گشایش صفحات انترنتی مختلف تان و بسته کردن دوبارۀ آنان.  حتی من سال های 1348 زمانیکه شما در دارالمعلمین کابل معلم تشریف داشتید و بعد از آن در زمان آقای ربانی در کابل به حیث رییس مرکز نشرات دینی بودید  شما را میشناسم. از تشریف بردن تان به امریکا و از طریق کمیته ای سویدن را هم یکی از دوستان شما در کمیته ای سویدن برایم اطلاع داده بود. البته باید بدانید که من با کمیته سویدن در هرات ارتباط کاری داشتم و اینکه در کدام سال به امریکا رفتید هزاران نفر رفتند و من اطلاع نداشتم..."

 باید بگویم که:

من یک وبلاگ دارم به نام "گردراه". نمیدانم چرا خود مرا ازان جا نمی شناسید، که "صدای پای" مرا ازان شناخته اید. فکرمی کنم خواسته اید "لغت" بگویید، اما بیجا. بلی، یک وبلاگ دیگر را به نام "کجاوه" ساخته ام که میخواستم و هنوز هم اگر غم شکم و روزگار بگذارد، میخواهم دران قصه و افسانه های آدم های همعصر خودم به خصوص از دوران جهاد و مقاومت مردم خود را گرد آوری کنم. آخر چارده سال جهاد و ده سال مقاومت دربرابر تجاوزات گونه گون دیگر، هزاران حماسه، درد، قصه و اشک و آه پدید آورده است که باید گرد آورده شود و برای نسل های آینده به یادگار بماند. با تاسف که بیشتر نویسندگان ما سیاسی اند و به جامعه و داشته های آن کمتر توجه میکنند ویا اگر هم توجهی کنند، یک جانبه و گزینشی به آن مپیردازند… و بازهم با تاسف که این کار اینک به دوش نانویسندگانی چون من افتیده است. گفتم "نانویسندگان"؛ بلی! شما درنوشتهء پیشین تان آورده بودید که رحیل میخواهد خود را نویسنده بشناساند اما کسی برایش ارزش قایل نیست. برای تان عرض کنم که من هرگز خود را نویسنده نگفته و نخواهم گفت. به خاطری که میدانم نویسنده کیست و معیار نویسندگی چیست. با آن معیار ها من هرگز خود را نمیتوانم نویسنده ثابت کنم، ولو اگرخواسته باشم. شما بیغم باشید که من خود را تنها یک فریادی میدانم. از بیعدالتی و ناروا شکایت میکنم و فریاد خود را تا جایی که بتوانم به گوش ها میرسانم. اگر هدف تان این بوده باشد که نوشته های مرا در سایت های دیگر نمی بینید، دلیلش اینست که من بازاریابی یاد ندارم و هرگز هم به خاطر نشر شدن مضمونم درین یا آن سایت به سیاست کجدار و مریز با همگان روی نیاورده ام. ورنه میتوان یک نوشته را به ده سایت و با ده قسم عکس های متفکرانه، نکتایی دار و ادا های پروفیسورانه فرستاد و خود را در میان "نویسندگان" جای داد. من این کار را نکرده ام و هرگز هم نخواهم کرد.

 واما درمورد ادامهء کار در "کجاوه"، باید گفت که وقت کافی ندارم. درین ملک "امپریالیستی" که من زندگی می کنم، مجبورم کار کنم. کسی را مفت معاش نمیدهند. باید کار کرد و هزینهء زندگی خود را مهیا نمود. نه "سوسیال" است درینجا و نه هم نان مفت. درین ملک به کسانی که روی معاش کمکی دولتی تکیه کرده و کار نمیکنند، به دیدهء تحقیر مینگرند… ازینرووقت کافی ندارم و با وجود خواست و آرزویم تا کنون نتوانسته ام روی "کجاوه" کار کنم.

 نکتهء دیگر دران "شناسنامه" یی که برای من ترتیب کرده اید اینست که مرا به جای دریا دلی گرفته اید. قصهء "دریادلی" شناخته شده تر ازان است که به من بچسپد. از رابطه های نزدیک تان بپرسید، آنها میدانند که دریادلی کس دیگریست نه من. با آن هم باز و بسته کردن وبلاگ به نام مستعار یا غیر مستعار که گناه نیست. مهم اینست که آیا دران حق گفته میشود یا نا حق.  

 درمورد کار و وظایفم نیز شما درگمراهی مطلق به سر میبرید. شما به کلی اشتباه میکنید، دروغ میگویید و چرند میبافید. حالا بخوانید که چطور.

1-      من در سال 1348 متعلم صنف هشتم مکتب بودم. وشما مرا در دارالمعلمین کابل، معلم مقرردکرده اید. آیا این خود هذیان نیست؟ حتی پدرم که فارغ دارالمعلمین کابل و اهل معارف بود، در سال 1348 معلم لیسهء غازی بود و هیچگونه ارتباطی با دارالمعلمین نداشت. شما دروغ میبافید، من دران سال متعلم مکتب بودم. خدا میداند چه کسی در دارالمعلمین بوده و به شما چه کرده است که شما را دیوانه ساخته ویخن هرکسی را به جای او میگیرید.

2-      من نه از طریق کمیتهء سویدن بلکه از طریق کمیساری عالی ملل متحد برای مهاجرین یعنی (یو. ان. اچ. سی. آر) به امریکا آمدم. قاصدی که این خبر را به شما آورده بود هم خود دروغ میگوید و هم این دروغ را برشما خورانده است.

3-      کمیتهء سویدن در نزده ولایت افغانستان ازطریق یک دفتر مرکزی در پشاور و سه دفتر ساحوی درولایات بغلان (اول در تالقان بود)، غزنی و جلال آباد فعالیت میکرد. ولایت هرات شامل برنامه های کمیتهء سویدن نبود. به سخن دیگر کمیتهء سویدن هیچگونه فعالیت بازسازی ویا خیریه تاسال 2001 که من دران کار میکردم درهرات نداشت. نمیدانم شما با کمیتهء سویدن چگونه ارتباطی داشتید. آن کسی که دوست من بوده و درمورد من به شما پیوسته معلومات میفرستاده است، باید مامور دفتر استخباراتی جناب شما بوده باشد نه دوست من. میتوان پرسید که شما چرا به من اینقدر علاقه داشتید که پیوسته از من "خبرگیری" میکردید؟

4-      دردوران حکومت استاد ربانی در کابل هیچ موسسه یی به نام "مرکز نشرات دینی" وجود نداشت. من که ازبودن همچو موسسه یی آگاهی ندارم. پس چگونه میتوانم رییس آن باشم. در دوران حکومت استاد ربانی از سال 1393 تا سال 1395، دروزارت اطلاعات وفرهنگ و در ریاست آژانس باختر کار میکردم. البته وظیفهء آخری ام در کابل پیش از سقوط آن بدست طالبان مدیریت مسوول کابل تایمز وریاست موسسهء نشراتی البیرونی بود. برای روشن شدن بیشتر مغز تان و جلوگیری از تهمت های آیندهء تان باید بگویم که پدرم نیز در زمان حکومت استاد ربانی درهمچو پستی نبوده است. چرا که او را درجوزای سال 1358 کودتاچیان خلقی که امروز بیشتر شان مانند شما ادا و اکت "دگراندیشی" میکنند، به زندان افگنده و درکمتر از یک هفته به شهادتش رساندند. او پیش از به زندان رفتن به صفت مسوول بخش لسان دری در ریاست تالیف و ترجمهء وزارت معارف کار میکرد.

 من هیچگونه شناخت شخصی ازشما ندارم. این که شما حتی از دوران کارم در کمیتهء سویدن پیوسته مرا دنبال میکردید واز "حال و احوالم" خبر میگرفتید، دو معنی میتواند داشته باشد. یا شما ازجانب کدام مرجع مامور تجسس درمورد من بوده اید یا این که شما مرا با کدام کس دیگری عوضی گرفته اید. نمیدانم آن کس دیگر چه کاری به شما کرده باشد اما این را میشود حدس زد که حتماً هرچه بوده است، در دارالمعلمین کابل رویدادی بوده است که متضررش شما بوده اید. اما من هرگز معلم دارالمعلمین کابل نبوده ام. من درسال 1357 از دانشکدهء کشاورزی دانشگاه کابل فارغ شده ام. حالا یقین تان حاصل شده باشد که من با دارالمعلمین کابل هیچ ارتباطی نداشتم. خدا میداند مرا به جای چه کسی گرفته اید. شما معامله دار اصلی تان را پیدا کنید. یک باردیگر دلم برای تان سوخت که دروغ میگویید و بهتان می بندید و رسوا میشوید. چه ننگین!

  شنیدم که درین پسان ها بیمار بوده اید. برایتان شفای عاجل میخواهم. ایکاش پیش ازان که آثار آن بیماری از روح و روان تان کوچ بکند، دست به نوشتن چیزی نمیزدید. یقین دارم که بیماری تان تنها جسم تان را نی بلکه عقل جنابعالی را نیز زیان رسانده است. چرا که همه چرند مینویسید. نوشتهء آخر تان بد تر از نوشتهء پیشین تان است. اینبار قافیه را به کلی باخته اید. جملات تان نا منظم، بی معنی و خالی از استدلال است. اما دشنام و تهمت همچنان دران جاریست.

 شما بگویید که این جمله چه معنی میدهد؟

" اول: اینکه کدام روشنفکر و در کدام مقاله خود با کفر گویی های غیر از پرویز کامبخش ، حالا اگر او ایرانی باشد، عراقی و یا مصری او را تمجید نموده و گفتار اش را تقدیر کرده است؟!"

 ازینگونه جملات درنوشتهء تان بسیار است. میگذرم ازین که "زعم" را "ضم" مینویسید. اینرا میگذارم به حساب بیماری تان.

 آقای ترکانی! شما از من خواسته بودید که به سایت تان سربزنم تا شما را "سپید روی" بیابم. برای "روسپیدی" تان هیچگونه کار مثبتی نکرده اید. همین دروغ ها و تهمت های تان کافیست که اگر نه به روی مبارک تان، به روی پیشانی تان داغ سیاه و ننگین تهمتگری و دروغگویی را حک کرده باشد. وتصورنمیکنم هیچ سایتی بتواند آنرا از پیشانی تان بزداید.

 به سایت تان سرزدم و برخی از مقالات و اشعار تان را خواندم. زحمتکشی تان قابل قدر است. ایکاش کار ادبی محض میکردید. سیاه مشق های تان در شعر میتواند برای تان دلگرم کننده باشد، به این شرط که شما شاگرد صنف هشت و نه مکتب میبودید. شعری که شما گفته اید، میتواند در صفحهء "تختهء مشق شما" زینت مجلهء "ژوندون" شود که جناب ناصرطهوری بران تبصره و نقد بنویسد.

به هر حال مقاله های تان درمورد نظام شاهی و برخی مسایل دیگررا نیز خواندم. تصور میکردم تنها در برابر نوشتهء من عصبانی شده و به چرند و هوایی نویسی پرداخته اید. اما دیدم که برداشت تان از تاریخ و سیاست نیز مانند کارهای دیگر تان سطحی، عامیانه و بازاری است. درک تاریخ و سیاست چیزی نیست که شما ازعهدهء آن به خوبی بدر شوید. وقتی پشتیبانی تان از حکومت ظاهر شاه را خواندم دریافتم که چقدر ساده و عامیانه می اندیشید. نمیخواهم وارد بحث "ظاهرشاهی" با شما شوم اما اینقدر برایتان میگویم که ظاهرشاه نمایندهء یک خاندان، یک روند سیاسی کهنه و تاریخ گذشته و سردمدار نظامی بود که دیگرتوانایی ایستادن روی پای خودش را نداشت. اگر حزب دموکراتیک خلق پس از پایان دادن به سلطنت خاندان ظاهرخان خود به تشکیل نظامی جنایتکارتر و مزدور تر پرداخت هرگز نمیشود آنرا وسیله یی برای تبرئهء رژیم استبدادی، کهنه، قومی و خاندانی ظاهرخانی ساخت. شما چرا از مردم میخواهید که میان دو بد، همان بدی را برگزینند که خواست شماست. شما خواسته اید، نظام شاهی را، شاید به خاطری که به شما چانس تحصیل درلندن را داده اند، برائت داده و آنرا با حکومت مجاهدین مقایسه کنید. بروید حد اقل تاریخ غبار را بخوانید تا بدانید که رژیم دلخواه تان چگونه رژیمی بوده است. بروید کتاب خالد صدیق، فرزند غلام صدیق خان چرخی را بخوانید که پایه های رژیم دلخواه تان روی گوشت و پوست و خون و استخوان و اشک و آه چه تعدادی از انسان های ستمدیده این سرزمین استوار بوده است.

 آقای ترکانی!

شما مرا سیرکننده در مقابل جریان آب خوانده اید. خدمت تان عرض شود که آنچه شما "آب" اش مینامید، برای من مرداب است. مردابی که از نادانی، تقلید و گمراهی سرچشمه گرفته و به مرداب های دیگری می پیوندد. من مقابل آن سیر نمیکنم، بلکه خود را هرگز به این آب نمیزنم. این آب و سیر موافق جریان آن را به شما مبارک میگویم، به پیش به سوی گنداب های متعفنتر، سفر به خیر!






  

تارنمای مقالهء ترکانی

http://www.afghanmaug.net/index.php?option=com_content&task=view&id=332&Itemid=31