گنج تجفه هایی از شاعر گرانمایهء وطن، محمد اسحق فایز به گرد راه

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

با یاد ها...

 

 

هنوز آنجا ایستاده ام

آنجا که دست هایت

راه را می نمودند:

                               خدا حافظ!

 


هنوز آنجا ایستاده ام

گویی حواشی نسترن زاران بود

بوی شبدر ها می آمد

گنجشک ها از بستر گندم ها  پر می کشیدند

شقایق های سرخ

کشت زاران گندم را سرخی می دادند

باد های ملایم

قصه  عشق را به ساقه های گندم میخواند

و من راه را می پاییدم:

کجا رفته  ای؟

و کجا باید بروم؟

 

ما چقدر دور شده ایم

دستهای ما همدیگر را لمس نمی کنند

تو، با بوی خاک و گیاه هماغوشی

توچون سکوت غمگینی.

 

 

نسترن ها را بیادت می آورم

کنار جادة وحشی عشق

آنجا که لبخند های مان، برگلبرگها می روییدند

آنجاکه صدای قدم هایت را

به ریشه های درخت

                                و به گستره های سبز زمین

                                                                  هدیه می کردم.

 

حالیا ما چقدر محتاج همیم،

یک روز کنار جاده نسترن زارها

خدا صدایی را در ما زنده کرد

خدا هوایی را در نهاد های هردو مان  زنده کرد

و خدا واژة را برذهن مان نشاند

و آن را برلبان ما رویاند:

                                    دوست داشتن و عشق ورزیدن       

 

ماندن

                ماندن

                                  و ماندن!

 

ماچقدر دوریم و محتاج

اماعطش آبی چشم هایت را میخوانم

درسینه خاطره آمیزنامه های که برایم مانده ای

نامه هایی که معنای مرا می فهمند

نامه هایی که دستهای مرا میشناسند

نامه هایی که چشم های مرا میخوانند.

 

آه

کوچه باغهای نسترن!

یادم می آیی آن روز ها

ما در سایه نسترن های عطر آگین

اشک های مان را قسمت می کردیم

آن روز ها ترا از دامان افق های بلند یافته بودم

آن روزها ترا از غریو مویه های موجه های "سالنگ" یافته بودم

آن روز ها پنیر « آشاوه » میخوردیم

با کشمش  "کهدامن"

چادرت را به آسمان رها کرده  بودی

چادر خیالی  ات را می گویم

بوی « سالنگ » می آمد

بوی « بگرام » می آمد

بوی "کوهستان" می آمد

بوی تو می آمدکه بر گیسوانت غنچه ای از عکاسی بسته بودی

و ناخن هایت ازگل برگ شقایق سرخ بودند

و با پیراهن کتان گل گلی در کوچه باغ نسترن راه می رفتی

چادر الوان سرخ رنگت

معنای عشق من بود

در بوی نسترن ها غوطه می رفتم

 و صدایت را می شنیدم:

- فایز!

دلم میخواهد بربال ابرهای آسمان بنشینیم

دلم میخواهد بوی نسترن هارا د رتن  داشته باشم

دلم میخواهد باموجه های دریای سالنگ  بمانم

دلم میخواهد در ارغوان زاران "گلغندی" ارغوانی شوم

یادت می آید گفته بودی:

رنگ ارغوان

                      رنگ شکوه عشق من است.

 

 

فریادت را با در یا همراه کردی

یکه خوردم

کسی را نیافتم

تورا نیافتم

بادهامی غریدند

دریا هم می غرید.

 

 

وای خدایا!

ما چقدر پیر شده ایم،

                            بهانه جان!

گورت را سنگی ننهاده اند.

نامت را بر خاک ننوشته اند

و موهای دراز سیاهت را به دست بادهای وهم برزخ سپرده اند.

 

ولی روزی ترا خواهم یافت

شاید روزی که صورش را اسرافیل بصدا درآرد

شاید روزی که

دغدغه هایت این باشد:

  دیدار های مان به قیامت مانده بود

                                                       بهانة تو هستم،  می بینی؟

 

 

جبل السراج- 2جوزا 1387

 

 

 

 

 

توفان

 

با هم دیگر میانه دریا رها شدیم

بی قایقی رها به کجای کجا شدیم

دستان ما به هر خس و خاشاک بند شد

توفان رسیدو از تو و از ما جدا شدیم

 موجی میان ما پر از خشم زنده شد

و آنگاه در دوسوش  در آنجا دو تا شدیم

هریک میان ورطة پر خشم موج ها

در دست موجه شیمة آن موجه ها شدیم

سی سال می شود که دگر آب،  آتش است

 سی سال هم میانه آتش صداشدیم

 

جبل السراج- 1جوزا1387

 

تازیانه

 

شد سالها که ساعت دیوار خانه مان

هرلحظه می زیید چو نفس در میانه مان

باران و برف و سردی و گرمی همی کشد

تکرار میکند همه جا یک ترانه مان

با خواب روی چشم همه ، پلک میزند

دست نوازشش همه گه روی شانه مان

سه یار همرکاب در آن ساعت غریب

خوانند هر دقیقه و ساعت فسانه مان:

ما عمر رفته را به شما یاد می کنیم

با ثانیه های تلخ تر از تازیانه مان.

 

جبل السراج- 1جوزا1387

 

 

موهبت ماه

 

رفتیم و در عقوبت این جاده گم شدیم

آری زیاد هم که شده ، ساده گم شدیم

تا نان ما زحلقوم  ماشین حواله شد

چون سایه در گنام شب "ماده" گم شدیم

روزی که عشق راه تمدن گرفت و رفت

ما جان خویش در ره او داده گم شدیم

خوش باد سالهای مصفای رفته گی

کز عشق مست،  بی رمق باده،  گم شدیم

رفتیم زیر موهبت شال زرد ماه

بر شانه های مهر تو لم داده گم شدیم

 

جبل السراج- 1جوزا1387

 

 

 

فاجعه...

 

رفتیم راه این همه فرجام ناپذیر

در کوچه های روشن بد نام نا پذیر

ما کوچه های قریه مان را صدا زدیم

در این سفر به زیر قدم  گام ناپذیر

شب زیر شاخ سنجد باغک شدیم داغ

در لذتِ بغل زدن  کام ناپذیر

خوش باد عشق های عزیزی که بوده اند

آن وقت ها سعادت اتمام ناپذیر

ای وای! من چرا ز مصیت نمرده ام

در این غروب خستة شب فام ناپذیر

دستان فاجعه همه جا سرخ گشته است

مانده است  شعر و خاطر الهام نا پذیر

 

جبل السراج- 1جوزا1387