نوشتهء کهبد

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حماسه سرایی مشخصهء آن دوره هایی از تاریخ و فرهنگ ملتی ست که مبارزهء ملی و جنبش های گسترده و دوامدار مردم به غرض ایجاد وحدت ملی و تامین حقوق و مزایای انسانی در میان کتلهء وسیعی از انسان ها، حق آزادی، عدالت اجتماعی، ایجاد سرزمین ملی، استقلال، امنیت، دفاع از ارزش های مادی و معنوی در برابر تجاوز بیگانگان و بلاخره تاریخ و هویت ملی درمیان ملتی پدید می  آید؛ قوام می یبابد و سرانجام در  اوج وکمال خویش منتج به تامین آن ایده آل ها  می گردد.


 

ازاینجاست که ما در دوره های تاریخ حماسی خویش مقاطع مشخصی از حماسه ورزی کمال یابنده و متعالی و گاهی هم حماسه های نا پخته و نارس داشته ایم که اولی با دستاورد های عظیم و دومی کم ثمرتر از دوران حماسی زمانه های کهن باستان که بگذریم، نمونهء یکی از حماسه های نا کامیاب ملی را در همین دوران تاریخ معاصر کشور خود سراغ داریم.

قرن 19 میلادی یکی از آن دوره های تاریخ حماسی سرزمین ماست که درخت حماسه در کوهپایه های دیاران ما به گل می  نشیند و لی تگرگ صاعقه زود رس خیانت و سازش زمامداران روزگار گلبرگ هایش را فرو می ریزد و ملت قهرمان ما را از میوه های نجاتبخش آن محروم می سازند.

 

حماسه های ملی قرن 19 اگر قوام می یافت و دستاورد های سترگش بباد خیانت نمی رفت و قدرت سیاسی مردمی و حکومت ملی بوجود می آمد، و حق سیاست کردن از ملت  غصب نمی گردید، اینک ملت ما ناگزیز نمی گشت تا باردیگر درخت حماسه را با خون خویش بپروراند و یکبار دیگر با استعمار نوینی مواجه شوند و سراز نو با داغ المناک کشتارو قتل عام فرزندان خویش داغدار گردند.

 

حماسه سالهای (1839 – 1842) و (1878- 1880) هیچکدام با پیروزی و آرمانخواهی ملت پایان نمی گیرد. درست است که استعمار مستقیم رانده میشود و ظاهراً ارتش انگلیس سرشکسته و زبون سرزمین افغانستان را ترک می گوید اما آیا ملت افغانستان بهای آنهمه خونی را که داده بودند، دریافتند؟

پاسخ به این سوال را به خوانندهء محترم وا میگذارم و عجالتاً به بیان این موضوع اکتفا می کنم که پس ازحماسه ورزی های بی مانند و قهرمانانه در (1839- 1842) که هزاران مجاهد سربه کف و عاشق ازادی وخاک و ناموس و آیین درراه آرمان های خویش جان دادند نظام دولتی بی تحرک و ارباب رعیتی "امیردوست محمد" مستقر گردید  که نزاع ومصیبت جنگ داخلی را برسر قدرت میان خوانین و ارباب ها بدنبال آورد و جز بدبختی و فلاکت، چیزی برای مردم در برنداشت.

بار دیگر بعد از جانبازی های بیشمار مردم پس از حوادث سالهای (1878 – 1880) میلادی بدبختی بزرگتری فراهم آمد و آن به قدرت رسیدن امیر جبار و ستمگر و خون آشامی چون امیر عبدالرحمن بود که دورهء اقتدارش یکی از سیاه  ترین دوره های تاریخ کشور است که  همه از آن آگاهیم و  لزوم بحث بیشتری ندارد.

بدینگونه است که هرگاه حماسه های ملتی (جنگ آزادیبخش – انقلاب ملی و انقلاب اجتماعی) درنیمه راه کامیابی از حرکت بازمانند و سمت حرکت آن ها به انحراف کشانده شود، حماسه ها بی آن که نجات دهنده شوند، مصیبت آفرین می شوند.

 

کسانیکه  اشتباهات خود را تکرار می کنند، قابل بخشایش نیستند وازهمین نظر است که ما نباید اجازه بدهیم تا باردیگر، اشتباهات تاریخی درجامعهء ما تکرار شود و حماسه های خونین ملی که بار آور شگوفایی و نجات مردم ماست، مغلوب گردند ویا از سمت حرکت تاریخی خویش به کجراه کشانیده شوند.

 

نا آگاهی تاریخی باعث آن میشود که یک ملت یک تجربه را بارها تکرار کند و بی آن که از تکرار آن و یا شکست های آن درست عبرتی بگیرد.

نا آگاهی تاریخی سبب آن می شود که از عرصهء تاریخ رانده شویم و سکان حرکت جامعه را به دست دشمنان مردم بسپاریم. موقعی که اکنون در جهاد فی سبیل الله مردم ما رونما گردیده شباهت فراوانی با حماسه های نیمه کامیاب قرن گذشته تاریخ ما دارد و نباید اجازه داده شود که تاریخ درین سرزمین بلاکشیده به نحو تراژیک آن تکرار گردد.

با مراجعه به تاریخ حماسی این کشور روشن میگردد که آفریننده حماسه ها مردم و منحرف گردانند و ورشکست سازندهء حماسه ها زمامداران و فرمانروایان خود کامه و مستبدی بوده اند که هیچ فکری جز تحکیم قدرت خود در سرنداشته اند وبا آمال و مقدسات مردم بازی کرده اند.

"جنگنامه" سندی ازین دست است. جنگنامه سندی است که ایمان، صداقت، فداکاری و قهرمانی تودهء مردم را به اثبات می سا ند و در برابر اعمالنامه سیاه و پراز کثافت و لجن مال زمامداران بیگانه از مردم را نیز به تماشا می گذارند.

"جنگنامه" از مهمترین آثار حماسی سالهای ((39 – 1841) دوران مقاومت و جهاد ملی ست که بدست ما رسیده و بیانگر قهرمانی ها و جانبازی های مردم و مقاومت تاریخی ملتی است که برای آزادی و شرف خویش در برابر استعمارگران انگلیس به پا خاسته است.

اثار  ادبی و هنری این دوران حماسی کمتر حفظ شده و دولت های خودکامه یی پس از دوران حماسه ها درجهت حفظ و نگهداشت و تکثیر اینگونه آثار کمترین توجهی نکرده اند.

جز "جنگنامه" و "اکبرنامه" و بعضی سرود های فولکوریک که بسیاری ازآنها هم از خاطره ها فراموش شده- (چون ضبط نشده اند)، دیگر آثاری از آن دوره های با شکوه باقی نیست.

"اکبرنامه" منظومهء حماسی ایست که در وصف وزیر اکبر خان، توسط "حمید کشمیری" سروده شده و مانند "جنگنامه" بربرخی از مسایل تاریخی روشنی می اندازد که جا دارد آن را نیز چون جنگنامه درین برهه یی از حماسه  های نوین معرفی کرد.

 

از سرود های فولکوریک این دوران نمونه های  معدودی در دست است. یکی از این ترانه های مردمی که از غبار فراموشی بیرون خزیده" سرود انگور" است که مرحوم غبار نیز آن را در تاریخ خویش ضبط کرده است:

"محمد جان میر میدانست

ایوب خان شیرغرانست

میربچه خان رس رسانست

آزادی فخر افغانست

بیا بچیم انگور بخور

 

ادبیات متعهد و رسالتمند قرن گذشته ما توانسته است از  عهدهء اجرای وظایف تاریخی خویش تا حدودی بدرآید. اما اینکه چرا این ادبیات حماسی و متعهد در جامعه ما نا شناخته مانده، تقصیر  دولت ها و حکومت های وقت بوده که عمداً از شناسایی اینگونه آثار توسط روشنفکران ومردم جلوگیری می کردند.

ما بیاد داریم که در سالهای حکمروایی سلطنت در افغانستان ده ها کنفرانس و سیمنار علمی بغرض شناخت شخصیت و آثار فلان شاعر درجه چارم برگزار  میگردید وحتی آثار جعلی را زیرنام افتخارات ملی برخلق الله تحمیل میکردند ولی آن آثاری که واقعاً از افتخارات ملی محسوب می شوند و کار و پیکار انقلابی مردم و آرمانگرایی ملتی را بیان می دارند، هرگز حتی به کاشفه هم  نگذاشتند.

"جنگنامه" یکی ازآن آثاریست که جلوه های قدرت،  عظمت قهرمانی و صداقت و ایثار مردمی را نشان میدهد که آزادی و پاک زیستن عشق شان و مردم سالاری و عدالت آرمان شان بوده است. در "جنگنامه" شجاعت و فداکاری مردان بزرگ و آزادیخواه و مجاهدین نامدارو گمنام کشور تصویر شده است. در "جنگنامه" معرفی چهره های راستین وطن و چهره های نقابدار و چاکر  دشمن، مردان با ایمان و صادق و نامردان متزلزل و خدعه کار، باورمندان به قدرت و توانایی مجاهدین مردم و مرعوب شدگان از ستیزهء دشمن، یکی  در پهلوی دیگر به تماشا گذاشته شده و در معرض قضاوت قرار داده شده اند.

"جنگنامه" از ارزش های بیشماری مایه وراست. عمده ترین ارج هایی که می توان برآن شمرد، مایه های ارزشمند تاریخی، فرهنگی، سیاسی، مبارزاتی، نظامی، جامعه شناسی،  دشمن شناسی، جنگ شناسی و .... است. که درین منظومهء حماسی ثبت است.

عرض عمده درین مقال، معرفی تمامی ابعاد و وجوه معینه و پربهای این کتاب نبوده بلکه هدف عمده، تصویر سیمای تابناک مجاهد کبیر  این دوران حماسی تاریخ کشور، میر مسجدی خان است که سلوک انقلابی و منش بزرگوارانه و انسانی او در برابر مردم و سرسختی و آشتی ناپذیری او در برابر دشمن میتواند سرمشق کارآیی برای نسل مجاهد امروز جامعهء ما- این حماسه سازان نوین- قرار گیرد.

شناسایی این منشور کثیرالوجوه (جنگنامه) درخور ماقلت های عدیده است که همت دست اندرکاران فرهنگ جهاد ملی را بدان معطوف میداریم. هرچند درین مقالت حاضر درپهلوی معرفی خطوط اساسی شخصیت بزرگ میرمسجدی خان اهتمام بعمل آمد، تا وجوه دیگر منظومه نیز شناسانده شود. ولی این شناسایی محدود به هیچوجه کافی نیست.  

 

"جنگنامه" اثر منظوم حماسی که به تبع از شاهنامه سرایی که سابقه هزار ساله در کشور های افغانستان، ایران و تاجکستان دارد، در بحر تقارب سروده شده و یکی از آثاریست که جنگهای آزادیخواهی ملی جامعهء ما را در طی سالیان (1839 -  1841) علیه قدرت جهانی آن روزگار، امپریالزم انگیس نشان می دهد.

"جنگنامه" توسط مولانا محمد غلام آخند زاده که  متخلص به "غلامی" بوده در سال 1259 هـ ق مطابق به (1840 – 1841 ) میلادی سروده شده است. مرحوم احمد علی کهزاد مورخ شهیر در مقدمه ای که برکتاب نوشته می نویسند:

"غلامی باشندهء قریهء "آقتابه چی" کوهستان بوده و علاوه از "جنگنامه" غزلیات دیگری هم دارد که برخی از آنها در کتاب "تحفهء شاهنشاهی" که درموزه کابل موجود است، ثبت می باشد."

 

سال تولد مولانا محمد غلام "غلامی" معلوم نیست. اما سال وفاتش را کهزاد 1306 هـ ق می داند که درست یکصد  سال قبل از  امروز واقع گردیده است.

بر مبنای مقدمه یی که مرحوم کهزاد برجنگنامه نوشته است، اثر قلمی "جنگنامه" بار اول توسط آقای میر محمد حسن ولد میر غلام نبی ساکن دهکدهء "ده قاضی" چاریکار (مالک نسخه قلمی) که سلسلهء نسب ایشان به میر مسجدی خان مجاهد معروف کوهستان میرسد به  انجمن تاریخ افغانستان به غرض چاپ اهدا می شود. انجمن تاریخ به همت مرحوم کهزاد این نسخه منحصر به فرد را  که میراث گرانبهای خانوادگی میرمحمد حسن خان محسوب میشود، در سال 1334 هـ ش، به چاپ میرساند.

اما بدبختانه پس از آن این اثر با  ارزش در زیرخاکستر سرد فراموشی از نظر ها پنهان ساخته میشود ودیگر کسی یادی ازان نمیکند. زیرا حکمرانان محمدزیی بنابر دلایل معین تمایلی نداشتند که چنین آثاری مجدداً مورد کنکاش ادبی و پژوهش های فرهنگی قرار گیرند.

"غلامی" جنگنامه اش را با حمد و نعت و درود بر حضرت پیغمبر و یارانش می آغاز و پس از آن به وقایع و جنگ های دوران امیر دوست محمد، آمدن انگلیس ها، به قدرت رسیدن شاه شجاع الملک، و کارنامه های مجاهدین ملی و قهرمانی های مردم بی نوا و تهی دست، و به ویژه به کارنامه ها و کاردانی های مجاهد والا میرمسجدی خان می پردازد.

پایان منظومه، پایان حوادث حماسی کشور نیست. یعنی پیش از آن که وقایع جنگی سالهای (1839 – 1843) به پایان برسد و امیر دوست محمد برای باردوم به قدرت برسد، منظومهء "جنگنامه" پایان می گیرد و وقایع پس ازان ر ا نخواسته است منظوم گرداند. این حدس زمانی با واقعیت پهلو میزند که آن نسخهء بدست آمده را نسخهء کامل و پایان یافته قبول کنیم. اینکه چرا شاعر کارش را ادامه نداده، دلیلش معلوم نیست. با آن که او پس ازآن سال ها و بیبش از چهل و اند سالی زیسته است.

آنچه از همه اهمیت فوق العاده ای برخوردار است اینست که گوینده و ناظم "جنگنامه" خود ناظر حوادث بوده و اطلاعاتی که ارائه می دهد، اطلاعات  دست اول است که خود گوینده شاهد عینی قضایا بوده و یا هم از منابع دست اول شنیده است:

 

کنون باز بشنو زمن داستان

که من خود دران عصر بودم  عیان

 

 


تصویر مرکزی "جنگنامه" سیمای شجاع میرمسجدی خان مجاهد نامدار کوهستان را درقاب  میگیرد و ابعاد گونه گون شخصیت بزرگ او را می  نمایاند. منش های زرمجویانه، رادمردی ها، سلوک های سیاسی و نظامی، سلحشوری و مقاومت و پایداری بی نظیر در برابر استعمار انگلیس به نحوی شایسته یی ترسیم می کند.

 

وزان بعد میرمسجدی کامگار

ابا نیز محمد شهء (1) نامدار

درآنچا که بود شان هیمشه قرار

سکونت به نزدیکی چاریکار

بگفتند کین جایگه بهر جنگ

نباشد سزاوار خیل فرنگ

نباشیم زین پس درین جایگاه

که گردد همی کار برما تباه

بباشد یکی قلعه از بهر جنگ

بکوشیم چندی به خیل فرنگ

یکی قلعه از مسجدی نامدار

همی بود در جلگه خضری کنار

پسندیدند آخر همه سرکشان

که آنجا بود موضع دل کشان

وز آن بعد آن مردم نامجو

سوی جلگهء خضری بکردند رو

همی رفت آن مسجدی نامدار

بهمراه پسر با برادر چهارشنبه

 

زمانی که دشمن به چاریکار حمله میکند، میر مسجدی و یاران ازآن آنجا عقب کشیده اندو بجلگهء خضری کنار سنگر گرفته اند. و "برنس" (2) وضع را که در می یابد، دستور میدهد تا قلعهء میرمسجدی را ویران کنند:

پس آنگاه بفرمود آن بد نژاد

به لشکر که یکسر به کردار باد

همه قلعهء مسجدی را خراب

بسازید تامن شوم کامیاب

بسوی قلعهء مسجدی تاختند

برفتند و دیوارش انداختند

بهر خانه کو بدی زرنگار

منقش به کردار باغ بهار

زدی آتش اندر درو بام او

که سوی فلک برد پیغام او

خرابی در ایوانش انداختند

بیکدم چو ویرانه اش ساختند

 

برنس پس از آنکه خانه و مایملک میرمسجدی را خان را به آتش می کشد، بسوی سنگر مجاهدان ملی در جلگهء خضری کنار روی می آورد.

میرمسجدی خان و مجاهدین در آنجا در برابر ایلغار گران می ایستند و جانانه می جنگند. سخن هاییکه میرمسجدی خان به یارانش می گوید، نشان دهندهء موضع استوار و انقلابی اوست:

روان گشت لشکر چو دریای آب

که "برنس" نهنگی در او کامیاب

سوی جلگهء خضری نهادند رو

که بودی درو مسجدی نامجو

چنین گفت آن مسجدی برسران

که ای کامگاران نام آوران

نماند کسی در جهان جاودان

چنین است امر خدای جهان

هرآن کو زمادر بزاییده است

به آخر سرش خاک ساییده است

بود آنکه نامی بچنگ آوریم

شگفتی به خلق فرنگ آوریم

بباشید در جنگ همه پایدار

که این نام ماند زما یادگار

بدین گونه بودند یلان درشتاب

که سرزد از برج کوه آفتاب

به لشکر برآشفت برنس بگفت

چه دارید مردانگی در نهفت

بگیرید مر دور این قلعه زود

برآرید دودش به چرخ کبود

نمانید یکتن کس از عام و خاص

کزین جایگاه زنده گردد خلاص

بیکبار لشکر بفرمان او

بجنبید از جا بکردار کوه

به نزدیک دیوار او تاختند

بگردون سراز کینه افراختند

 

درآن لحظه هم مسجدی با یلان

کمر بسته برکین نام آوران

بیک برج دیوار درویش (3) را

فرستاد جان و دل خویش را

بهمراهش خیلی زنام  آوران

بگفتا تو باش آنطرف پاسبان

به برج دگر با غلام (4) این بگفت

که ای شیر دل، بخت بهر تو جفت

دگر برج در دست احمد (5) سپرد

محمدشه (6) را همرهء خویش برد

بفرمود آنگاه که ای سرکشان

چه دارید دیگر مدارا نشان

بگیرید این کافران را به تیر

که اینجا مبادا شوند پایگیر

بدین گفته یکبار همه سرکشان

زدند دست برمار آتش فشان

برآمد فغان از دهان تفنگ

بجوشید درکام دریا نهنگ

 

وزان سوی هم خیل نصرانیان (7)

فگندند آتش هم اندرجهان

سراسر سیه شد جهان همچو دود

برامد فغان ها به چرخ کبود

وزان پس بیارید خمپاره غم

وزو نامداران کشیدن الم

بغرید غرابه (8) در روز کین

چو سیماب لرزید روی زمین

همی خشت برخشت برج حصار

بافگند آن اژدر پرشرار

 

وزان سوی هم نامداران جنگ

زدندی به  تیر و به خشت و به سنگ

چنان می زدند سرکشان از درون

که شد خندق قلعه پرموج خون

بسی خیل  نصرانیان کشته شد

که آن دورهء قلعه چون پشته شد

ازآن فوج کس زنده یکتن نماند

فلک بریلان آفرین ها بخواند

چو برنس مرین کار را دید سخت

بلرزید برسان برگ درخت

بگفتا که تا یاد دارم بکین

نشورید با ما کس اندرزمین

همی ریش برکند و برباد داد

یکی حیله اش آندم آمد بیاد

 

دشمن از حیله های مختلف کار می گیرد. اما مقاومت رزمندگان همچنان ادامه دارد و سرسختانه در برابر توپ و اسلحهء برتر دشمن ایستادگی می کنند. اسلحه مجاهدین شمشیر های رقصانی است که با قوت ایمان و عشق به زاد و بوم و وطن به جولان درآمده است:

 

همی مومنان از درون حصار

بکوشید از چهار سو بهر کار

بیکسوی درویش و یکسو غلام

بیکسوی احمد یل نیک نام

بیکسوی آن  مسجدی نامجو

بهمراه محمد شه کامجو

بدست هریکی تیغ و تیر و تبر

بکوشیدند هرگوشه چون شیر نر

گهی می زدندی به تیر و تفنگ

گهی می بکوشید برخشت و سنگ

بهر گوشه یی بود شور و فغان

قیامت بپا شد درآن دودمان

بدینگونه رزم  آنزمان شد بپا

زمین گشت چون روی گردون سیاه

بشد کشته بسیار خیل فرنگ

نشد کام شان حاصل آنروز جنگ

بدانست "کاتن" (9) که شد کار تنگ

تباه شد همه نامداران جنگ

بگردید "برنس همی تلخ کام

کزین کرده برخویش گم کرد نام

 

میرمسجدی خان صدای خویش را بخاطر نام و ننگ بالا می کند و یاران را به مقاومت فرامی خواند:

وزان سوی هم مسجدی سرفراز

ایا نامداران بگفتا به ناز

که ای باد تان لطف حق پایدار

چنین است آیین مردان کار

بکوشید از کوشش نام و ننگ

برآرید کشتی زکام نهنگ

 

آن آزاده مرد باهنر که شعار نام و  ننگ را بالا کرده است و درتلاش است تا کشتی جهاد را در دریای پرتلاطم از کام نهنگ بیرون کشد آنقدر به مقاومت و جان فشانی پای می افشرد که سرانجام زخم مهلکی بازوی توانا و رزم آورش را از کار می اندازد و همچنان عزیزی از تبار خویش را بنام (عبدالله) ازدست میدهد اما مقاومت همچنان ادامه دارد و مسجدی خان همچنان می رزمد. مرد کاردان جهاد که آگاهی نظامی  اش پیوسته او را در رزمها یاری کرده است این بار نیز مانند قبل سنگرش را که دیگر قدرت دفاع ندارد تعویض میکند و چنین می نماید که او درک عمیقی از جنگهای متحرک چریکی دارد. با دشمن در محلی مواجه میشود که قدرت مقابله و میدان مانور داشته باشد. ا ین خصوصیت کار او را  تاحد یک قومندان نظامی آگاه و کارکشته معرفی دارد:

 

جوانی بشد کشته عبدالله نام

زخویشان آن مسجدی نیکنام

بگردید هم مسجدی زخم دار

شد از دست بازوی آن نامدار

بدند مدتی اندرین گیرو دار

نشد بخت نصرانیان پایدار

بدزدید شب چهرهء آفتاب

ببرد و نهان کردش اندر نقاب

درآن شب بفرمود آن نامدار

بدرویش، آن مسجدی کامگار

که امشب تو در فکر این چاره شو

پی چارهء کار بیچاره شو

برآیید از قلعه خورد و کلان

مگر تا سلامت برآرید جان

درآن شب سوی ملک نجراب رفت

فلک گفت کز چشم ما آب رفت

 

مجاهد کبیر ما غرض تداوی و تجدید قوا به نجراب می کشد تا مجدداً به مقابلهء دشمن آماده شود. در همین آوان است که امیر دوست محمد از بخارا برمی گردد و برای بدست آوردن تاج و تخت سر  مقابله با  انگلیس ها را می گذارد.

 

واینک جای آن دارد که به  مقایسه ای این دو شخصیت تاریخی بپردازیم. اولی که در نبرد با دشمن خسته و کوبیده شده تجدید قوا می کند تا به مقابلهء بعدی آماده شود ولی دومی از کوچکترین فتوری که در صفوف مجاهدین می بیند دلزده و مایوس می شود. بهتر است پیشداوری نکنیم و شاهد ادعای خود را از لابلای اوراق جنگنامه جستجو کنیم.

زمانی که امیردوست محمد بکوهستان می رسد، از همه اکناف مردم ومجاهدین براو جمع می شوند تا دربرابر انگلیس ها بجنگند.

 

وزان پس بفرمود  آن پرزکین

به گردان ملک کوهستان زمین

که تاچند اینجا به عشرت بریم

بیایید که فرصت ز کف نسپریم

مبادا شود رشته از کف برون

شود رونق کار ما واژگون

بباید همه فکر لشکر شوید

یلان را زهر گوشه گرد آورید

ازان پس سوی برنس آریم رو

مگر برگشاید فلک آرزو

چو گردان شنیدند گفتار شاه

سراسر گشادند زبان در ثنا

وزان بعد هرگوشه نام آوری

زکند آوران ساختند لشکری

سراسر زمین گشت پر لشکرا

نهادند گردان همه رو به راه

چو در ریزه کوهستان آمدند

یلان بر شه دلستان آمدند

زپنجشیر نیر آمدند سرکشان

به خدمت برشاه خنجر کشان

بزرگان گردن کش گلبهار

رسیدند برخدمت شهریار

 

کنون باز بشنو زتاثیر کار

چنین است هنگامهء روزگار

که چون دوست محمد سرافراز کین

بدو زینت ملک کابل زمین

درآن روز در جنگ کوشید چند

به نصرانیان زو رسیدی گزند

دران  روز درجنگ با خویش گفت

نخواهد مرا فتح گردید جفت

بدین مایه اندک سواران کار

فزون از سه ده اش نباشد سوار

گر امروز در جنگ آید شکست

بترسم فلک بندم آرد بدست

همان به که رو سوی لات (10) آورم

ثباتی بدان بی ثبات آورم

ازآن رزمگاه رو برتافت زود

که آگه ز کردار او کس نبود

 

امیرکبیر (؟!) سراسیمه نبرد گاه را ترک می گوید و بدون آنکه حتی به نزدیکترین کسان خود مانند محمد افضل خان فرزندش، اطلاعی بدهد از معرکه فرار میکند. مجاهدین را در بحبوحهء کار تنها میگذارد و در واقع ضربت را اوست که از عقب بر مجاهدین وارد می سازد.

 

امیردوست محمد که نمی خواهد ظاهراً بار مسوولیت عدم مقابله اش را در برابر دشمن به تنهایی به دوش کشد، محیلانه در صدد برمی آید تا رضایت بعضی بزر گان جهاد را نیز کسب کند و آنها را با این تصمیم ننگ آور خویش همنوا گرداند. ازین سبب عنان جانب نجراب می کشد و بدیدار میرمسجدی خان می شتابد:

برفتی سوی مسجدی، شهریار

که او بود در بستر درد خوار

خبر بردند آنگاه به نزدیک او

که آمد شه کابل ای نامجو

بفرمود کز جاش برداشتند

روانش به نزدیک شاه داشتند

بیامد بر شاه و بوسید دست

به خواهش زبان برگشاد و نشست

 

امیردوست محمد برای توجیه فرار خود، دلایل می تراشد و از میر مسجدی خان طلب مشاورت درین امر خطیر مینماید:

دگر درخیالم ره چاره نیست

چو من هیچ زین چاره بیچاره نیست

ازین پس سوی لات روی آورم

تن خود به آتش چو مو آورم

ازینم دگر راه تدبیر نیست

که در ترکش بخت من تیر نیست

 

میر مسجدی خان با صراحت تمام مخالفت می کند:

به شاه گفت پس مسجدی نامدار

که ای شاه فرخ دل کامگار

زمن عقل و دانش ترا بیشتر

بباشد یا خسرو تاجور

ولیکن به گفتار من گوش کن

که کار آزموده است مرد کهن

توگر سوی لات آوری روی خویش

به بند افگنی دست و بازوی خویش

فرستد ترا سوی هندوستان

که محروم مانی تو از دوستان

نماند کسی هیچ جنبنده سر

به کابل زمین در رخ کینه ور

مدارای ما در مدارای توست

وگرنه زما برتوان کند پوست

بگردد جهان بی تو زیر وزبر

تویی پرده دار و مشو پرده در

 

میر مسجدی بزرگ می داند که جنبش ضد استعماری بدون رهبری پراگنده می شود و درچار ضعف و ناتوانی می گردد. ازینروست که نمی خواهد امیر دوست محمد جنبش را یله کند و تسلیم دشمن شود. با تمنا برایش می گوید که تو پرده دار ماستی و پردهء مارا مدران. درین  التجای انسانی میرمسجدی چه رازی نفهته است؟ او نمی خواهد مقاومت مردمش فروکش کند و بدون رهبری بماند. او برای جنبش ملی دل می سوزاند و به آن عشق می ورزد. او وجود  امیر دوست را باهمه  نا توانایی هایش و ضعف اراده اش، علی العجاله برای جنبش ضروری می داند. خلاف وضع امروز جهاد ما که هر رهبر تنها وجود خود را برای جنبش مقاومت کافی می داند و دیگران را بحساب نمی آورد، او چنین محاسبه نمی کند.

 

میرمسجدی خان آرزمند است تا تمامی رهبران و بزرگان نامدار قوم یکدست شوند و علیه دشمن دریک صف واحد برزمند.

درک میر مسجدی خان از جامعهء خانخانی و فیودالی آن روزگار که عدم تمرکز درتمامی ساحات زندگی حکمروا بود، او را برآن میداشت تا ازهمه نامداران و بزرگان قوم بخواهد که دست وحدت بهم بدهند و سنگر ملی را دچار تشتت و پراگندگی نگردانند.

 

اما امیردوست محمد دراندیشهء کامیابی ووحدت ملی نیست. او در فکر سودای سود و زیان خویش است. گاهی عدم تسلیحات کافی را بهانه می آورد و زمانی هم از زندانی بودن عزیران خویش در دست انگلیس ها سخن بمیان می آورد:

بدو گفت پس شاه کابل زمین

که هان ای خردمند  با عقل ودین

ترا گفته ها باشد از راستی

زبانت ندارد سرکاستی

ولیکن مرا چاره زین کار نیست

که در رنج من بوی تیمار نیست

که تامن سوی لات روی ناورم

یقین دان بکف آبرو ناورم

بود اهل من نیز آنجا به بند

پی چارهء کار من مستمند

 

میرمسجدی خان بازهم اصرار می کند و مانع تسلیم شدن او بدشمن می گردد. اما امیر تسلیم طلب که آبروی خود را دردست لات می بیند، نه درمیدان رزم، کم می شنود:

 

زنو باز میرمسجدی نامدار

سخن گوی گردید برشهریار

زهرگونه گفتار آورد و برد

بدان خسرو تاجور برشمرد

ولیکن نیاورد شاه رو بدو

به جز باد نشمرد گفتار او

نیامد به شاه گفت او کارگر

ازو مرغ طبعش نبگشاد پر

زجا جست برشد ببالای زین

روان گشت برسوی کابل زمین

وزان پس سوی لات بنهاد رو

که تا بررود نزد آن نامجو

 

پس از آنکه امیر دوست محمد پشت به مردم و مجاهدان می کند و تسلیم انگلیس ها میشود، صفوف مجاهدان ازهم می پاشد و جنبش ملی برای چندی دچار سکته می گردد. امیر تسلیم منش، فرزند خود افضل خان را نیز به تسلیم فرا می خواند و بدین ترتیب یکسره در خدمت انگلیس ها در می آید.

اما در برابر مجاهد کبیر کوهستان در فکر چارهء کار است تا چگونه می تواند براین زخم مداوایی بجوید.

 

"جنگنامه" غلامی همانطوریکه قبلاً متذکر شدیم، گذشته از تصویرنمایی های حماسی و تاریخی از مایه  های دیگر نیز بهره وراست. که ما درسطرهای بعد گوشه هایی ازین مایه های فرهنگی، سیاسی، استعمارشناسی، و تاریخی آن را برمی شمریم. و همچنان برارزش های ادبی و هنری آن نیز اشاره هایی میکنیم.

 

(1)   استعمار شناسی (سیاست)

"جنکنامه" شناخت عنعنوی و تاریخی خویش از استعمار را بیان می کند. استعمار از  نظر "جنگنامه" تسلط قدرت اجنبی است که بر افتخارات و ناموس ملی یک سرزمین و ملت می سازد و آیین ها و رسم های اجتماعی و فرهنگی خویش را برآن مردمان تحمیل می کند.

شناخت جنگنامه از استعمار، شناخت درستی است. درواقع جنگنامه استعمار اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی را شناخته است. نکتهء جالبی که درین شناخت از استعمار نهفته است  اینست که جنگنامه استعمار را فقط در تسلط ملت بیگانه یی می شمارد و قدرت و تسلط ملت های خودی را استعمار نمی داند. جنگنامه پیوند های تاریخی، فرهنگی، مذهبی، ملیتی و نظایر را مانع ازآن می داند که آن را استعمار تعبیر کند.

 

مطابق به فحوای ابیات جنگنامه، قدرت های سیاسی ای که در ایران و توران و کابل زمین برسر اقتدار اند، با تمام مخالفت ها ییکه باهم دارند، نمی توانند دشمن هم به حساب آیند.

 

روابط تاریخی دوامدار میان ملت های این منطقه پیوند های خونی و فرهنگی و اجتماعی و بازرگانی سیاسی و  دهها پیوند دیگر، این ملت ها را چنان بهم وابسته و گره زده است که ملت های خودی محسوب می شوند و پیوند هاو مناسبات شان نمی تواند برای همیش خصمانه باقی بماند.

 

در فصلی از جنگنامه که مناسبات سیاسی میان دولت های ایران و بخارا از یکطرف و امیردوست محمد از جانب دیگر، مطرح می شود، فحوای کلام جنگنامه، میان استعمار بیگانه و اختلافات خودی، خط فاصلی رسم می کند.

نامهء امیر بخارا  برای امیردوست محمد چنین می گوید:

 

شنیدم که سوی تو با ریو و رنگ

رسیده است قاصد زشاه فرنگ

ویا خود چنین آرزو داشتی

که با او بکوبی در آشتی

مبادا یکی فتنه برپا کند

درآن ملک فیروز ماوا کند

تودانی که آن مردم بد سرشت

به جز تخم هندو نخواهند کشت

نماند درین  ملک ناموس وننگ

شود تازه آیین شاه فرنگ

ازین فتنه ها هشیار کردم ترا

نصیحت پدروار کردم ترا

اگر چند شاهان پیشینه ها

گشادند با هم در کینه ها

ولیکن در املاک ایران و تور

نماندند بیگانه گردد ظهور

سپاسم به یزدان داد آفرین

نه خشم است ما را نه رزم ونه کین

بود دوستی آشکارا کنیم

بهم راه و رسم مدارا کنیم

نباشیم اندر کم یکدیگر

بگرییم در ماتم یکدیگر

اگر شاد باشیم شادان بهم

لب غنچه سا شهد و خندان بهم

اگر لشکرو گنج آید بکار

زمن با تو، از تو بمن باد یار

 

کذا سفیر دولت  ایران نیز امیردوست  محمد را از دوستی با انگلیس ها برحذر میدارد و از پشتیبانی شاه ایران اورا مطمئن می سازد. اما امیر اعتنایی نمی کند.

جنگنامه اتحاد و همبستگی ملت های منطقه را در برابر انگلیس ها ضروری می شمارد. این ادعا را می توان در ابیات زیر ملاحظه کرد.

پیام شاه ایران چنین است:

 

چه پیش آمدت ای شه نام و ننگ

شدی  اتفاقی به شاه فرنگ

که او کان رنگ است بنیاد ریو

بکج بازی آموخته همچو دیو

نباشد به اینجا فتد کار تو

که ازدست او باشد آزار  تو

اگر گنج و لشکر بکارآیدت

ازین ملک ایران دیار آیدت

که دایم بهم برپناهنده ایم

زدشمن هراسی اگر دیده ایم

بزرگان ایران و کابل بهم

کشیدند ازیک سرا پرده دم

نگاه کن که چون بود ماهان ما

چه کردند پیشینه شاهان ما

که چون رسم یاری بهم برده اند

بسی رنج و تیمار هم خورده اند

از ایران و کابل جدایی نبود

به بیگانگان آشنایی نبود

بسازیم با هم بهر کارزار

چه حاجت که بیگانه آید بکار

بلی کاینچنین گفته باشد درست

که ایران و کابل یک اند از نخست

 

(2)   نکات تاریخی:

جنگنامه در روشن ساختن بعضی نکات تاریخی که تا امروز شناخت صریحی ازآن دردست نیست، کمک می کند.

میدانیم که پس از تشکیل دولت احمدشاهی نام سرزمین خراسان که بخش عمده یی از فلات ایران را می ساخت، بنام افغانستان کسب وجود کرد. این  نام درطی دونیم قرن اندک اندک معروف و سرانجام  کاملاً شناخته گردید که امروز نام عزیز سرزمین ما را می سازد.  تداول این نام در عرف مردم به مرور سال های و قرن ها صورت گرفته، تا اینکه امروز در تمامی منابع ملی وبین المللی جای خراسان را پر کرده است.

این نام در جنگنامه که تقریبانً پس از یکصد سال ازین نامگذاری نوشته شده نیامده است. و این امر نشان میدهد که برای متداول شدن اسمی چقدر زمان بکار است، تا چه رسد به همگانی شدن و متداول شدن اندیشه ای مکتب فکری یی و اندیشوارگی معینی.

امتزاج بین سرزمین های افغانستان و ایران و اختلاط بین مردمان این دو منطقه و خودی شمردن نام ایران تا حدیست که امیردوست محمد خود را ایرانی می داند. گویا غرض او همان ایران تاریخی ست که سرزمین مشترک مردمان این دو کشور بوده و  درشاهنامهء فردوسی حدود آن را قسماً شمال سرزمین های موجودهء ایران و افغانستان می داند.

امیردوست محمد، وقتی دست دوستی امیر بخارا را رد می کند، چنین می گوید:

بگفتا که رو جانب شهریار

بگویش که ای شاه والاتبار

نداریم با تو سردار و گیر

تو از ملک توران من از ملک ایر

 

در جنگنامه، مناطق کابل و اطراف آن "کابلستان" ثبت شده ومناطق شمال کشور یعنی آنسوی هندوکش بنام "ولایت زمین" ضبط شده است:

دلم خواست تسخیر کابل زمین

کند مشتری خاتمم درنگین

همان ملک کابل شود بیدرنگ

تصرف بر صاحبان فرنگ

ببایست اینجا یکی کاربین

فرستی سوی شاه کابل زمین

که هان ای سپهدار کابل زمین

رسد بارگاهت به چرخ زمین

کمربست باید کنون بهر کین

کشم کینه از شاه کابل زمین

پس از چند آن قاصد تیزگام

رسانید بهر شاه کابل پیام

 

"ولایت زمین" به مناطق آنسوی هندوکش گفته می شده:

 

یکی روز برنس بتابید رو

سوی "داکتر" گفت کای نامجو

برو سوی ملک "ولایت زمین"

کنون نیز احوال آن ملک بین

بگفتا که فرمان بجا آورم

که من بندهء خاص فرمانبرم

برفتن تا آن زکوتل گذشت

سوی "اندراب" آمدش پای گشت

ز "خنجان" تا سرحد "نوبهار"

به "قاسان" و "شاشان" بکردند گذار

سوی "خوست" هم "اشکمش" تاختند

وزان جا به "نهرین" پرداختند

وزان پس به "بغلان" شدند رهنورد

ز "کوه شترغلت" برخاست گرد

 

(3)   شناخت متقابل مردم ما از دشمن و از دشمن نسبت به مردم:

 نخواهم که این برنس فتنه ساز

رود زنده زین ملک فیروز باز

ببرم سرش چون سرگوسفند

نه حاجت به زنجیر باشد نه بند

چرا کاین فریبندهء بدسرشت

بد و نیک ما در قلم برنوشت

سرکار ما را همه بافته

دلش سوی رفتن عنان تافته

شود پردهء کار ما واژگون

درین ملک لشکر کند رهنمون

 

همانطوریکه اهداف خصمانهء دشمن از جانب مردم شناخته می شود، دشمن نیز شناخت کامل از روحیهء مردم و خصوصیات اجتماعی و ساختمان جغرافی سرزمین ما دارد و ترس گنگی در اعماق روانش رخنه کرده:

گه ترکتازی شود در شتاب

رساند سرنیزه برآفتاب

بدان مردم شاه کابل بجنگ

دلیراند برخون ما بیدرنگ

همین سان خلق کوهستان دیار

که هستند درجنگ چون اژدهار

دگر آنکه بشنوده ی یک بیک

بسی کوه دارد که سر برفلک

که پوینده را اندرو راه  نیست

نشیننده را اندرو جای نیست

بود اندر آن برف کافور رنگ

نباشد درآنجا مجال درنگ

 

وجالب ترین نکته که از شناخت دشمن ارائه شده، پیش بینی دشمنی روس هاست که مردم با درک غریزی – تاریخی آنرا دریافته بودند:

 

گه رزم اگر تنگ بندد میان

نه روسی بماند نه نصرانیان

 

(4)   مایه های فرهنگی، ادبی و هنری:

جنگنامه که از لحاظ بیان و شیوهء پرداخت، ادامهء کار فردوسی بزرگ است، هرچند از نظر برابری درکلام و شیوهء ادبی با آن برابری نمی تواند، ولی آن مایه های از فرهنگ و هنر را دارد که بتوان آن را اثر حماسی شاییده یی قلمداد کرد.

جنگنامه مثل شاهنامه از حماسه های ملی حرف می زند ونشان می دهد که راه نجات ملی از حماسه های بزرگ می گذرد. جنگنامه مثل شاهنامه قهرمانان ملی را می ستاید و دشمنان ملی را تحقیر می  کند. جنگنامه هویت تاریخی و ملی را عزیز می شمارد، همچنانیکه شاهنامه.

از نظر ادبی و زبان، در جنگنامه کلمات توده ای بکار رفته که می تواند برغنای ادبیات فارسی دری بیفزاید. برای اولین بار اسمایی برای آلات جنگی که قبلاً مروج نبوده مروج و متداول گردیده است. چون قبل از قرن 19 سلاحهای مدرنی چون توپ و خمپاره وجود نداشته و مسلماً که نامی نیز از آنها نمیتوانسته وجود داشته باشد.

 

جنگنامه برای اولین بار، اسمای اینگونه سلاح ها را قید و ضبط می کند:

 

- ببارید خمپاره باران غم

بیاراست دودش بگردون علم

- زغریدن توپ و خمپاره ها

دل چرخ گردون شده پاره ها

- وزان سوی هم اژدر آتشین

بغرید و لرزید روی زمین

 - بدین گفته یکبار همه سرکشان

زدند دست برمار آتشفشان

- بغرید غرابه در روز کین

چو سیماب لرزید روی زمین

- همی خشت برخشت برج حصار

بافگند آن اژدر پر شرار

- بغرید غرابه چون آسمان

بلرزید زان نعره روی جهان

 

کلمات:  خمپاره- اژدرآتشین، اژدر پرشرار، مار آتشفشان، غرابه، و امثال که همه نام های جدید برای سلاح های آن عهد اند، برگسترده گی زبان فارسی افزوده است. همچنان کلمات: کاربین، داروگیر، ماهان و امثالهم شاید برای بار اول از زبان مردم به ادبیات مکتوب راه یافته باشد.

کاربین: به معنی ناظر

 

ببایست اینجا یکی کاربین

فرستی سوی شاه کابل زمین

 

ماهان: به معنی (مهتران)

نگاه کن که چون بود ماهان ما

چه کردند پیشینه شاهان ما

 

داروگیر: بمعنی ( اختلاف و تخاصم)

نداریم باتو سر دار وگیر

تو از ملک توران من از ملک ایر

 

جنگنامه  از آنجا که زیر تاثیر مستقیم زبان و تصویرسازی شاهنامه قرار دارد در بسا موارد از کلمات و بیانی استفاده می کند که آن کلمات در تداول زبان عصر گوینده جنگنامه رایج نبوده است. اصطلاحات: نماز بردن و آذرگشسپ ازین ردیف اند:

- برفتند ترکان گردان فراز

دلیران، به سالار بردند نماز

- همین گفت شاه و جهانید  اسپ

شتابان بکردار آذرگشسپ

 

با آن که جنگنامه از نظر فنی کم وکاستی هایی دارد و دربعضی جاها سکتگی هایی درادبیات دیده میشود، رویهمرفته منظومه کمال یافته یی محسوب می شود. قافیه بستن کلمات شاه با ثنا، لشکرا با راه و امثالهم از ضعف های فنی جنگنامه است.

ولی باید متذکر گردید که جنگنامه از نظر تصویر سازی هنری در بسا موارد دست کمی از شاهنامه ندارد. گاهی تصویر های جنگنامه با شاهنامه پهلو می زند:

 

- ببین تا که این گنبد بی ستون

چه ریزد از این دامن نیلگون

- ایا پهلوا، مهترا، خسروا

براورنگ شاهی بلند اخترا

- اگر گنج خواهی وگر لشکرا

سپارم برت ای فریدون فرا

- زگرد سواران پولاد سم

بخورشد پوینده راه گشت گم

- بفرمود تا جمله بنشستنا

روان جشن نیکو بهم بستنا

- بگفتا که هان ای همه مهتران

هژبر آزمایان نیک اختران

 

 

(1)   محمد شاه یکی از یاران نزدیک میرمسجدی خان.

(2)   الکزاندر برنس، فرمانده معروف  انگلیس ها

(3)   درویش، یکی از مجاهدین ملی و به  احتمال اغلب فرزند میرمسجدی خان است.

(4)   (5) (6) اسمای مجاهدین نامدار کوهستان

(7) منظور انگلیس هاست

(8) توپ

(9) افسر انگلیس

(10) منظور لارد است، که  مکناتن را می نامیدند.

 

 

 

 

 

1-      یادداشت: آنچه درینجا میخوانید، رونوشت متن جزوه ییست درمورد "جنگنامهء غلامی" و سیمای میرمسجدی خان قهرمان حماسی جنگ نخست کابلزمینیان با انگلیس. این جزوه در اصل نقد کوتاه و گزینشی ییست بر جنگنامهء معروف غلامی. عکس پشتی این جزوه  را اینجا گذاشته ایم تا معرفی یی باشد برای این اثر. به نظر میرسد که پشتی جزوه عکس پشتی کتاب "جنگنامه" اثر مولانا محمد غلام غلامی باشد. البته این کار به هیچصورت قابل تایید نیست و نباید محتویات کار خود را نویسنده در پشتی کتابی که به اثر دیگری متعلق است ارائه میکرد. برای نگهداری امانت تلاش ورزیده ایم تا هرآنچه در جزوه آمده است و به همانگونه که قید و ثبت شده، دوباره نوشته شود. این جزوه نه تاریخ ثبت ونشر دارد و نه هم روشن است که از سوی چه بنگاهی به نشر رسیده است. دربرگهای آغازین این جزوه چنین آمده است:

 

نقدی بر:

 جنگنامهء غلامی

نوشتهء : کهبد

به مناسبت یکصد و چهل و پنجمین سالگرد شهادت میر مسجدی خان

سال شهادت : 1841

به مناسبت یکصدمین سال وفات مولانا محمد غلام "غلامی" شاعر و منظومه پرداز حماسی "جنگنامه"

سال وفات: 1306 هـ ق

مطابق 1886 م

 

سیمای تابناک میر مسجدی خان

مجاهد کبیر در منظومهء حماسی

جنگنامه:

-          اثر حماسی فراموش شده

-          نمونه ای از ادبیات مقاومت در جهاد آزادیخواهی ملی علیه استعمار انگلیس

-          سند افتخار مردم و اعمالنامهء سیاه زمامداران

 

 

ازمحتویات و آنچه در آغاز جزوه به گونه مقدمه آمده، روشن میگردد که این جزوه دردوران تجاوز اتحادشوروی به افغانستان و جهاد مردم کشور علیه اشغالگران شوروی یعنی درسال 1981 نوشته شده باشد. چرا که این نقد به مناسبت یک صد و چهلمین سال شهادت میر مسجدی نوشته شده ودرین جزوه به نشر رسیده است. سال شهادت میر مسجدی خان 1841 میلادی است.

نکته یی  که می ارزد اینجا برآن انگشت گذاشته شود اینست که: درمتن نقد گونهء حاضر برمبنای یک بند از شعر غلامی، آقای کهبد نتیجهء نادرستی گرفته و در تشخیص نام آوردگاه نبرد مجاهدین ملی به رهبری میر مسجدی خان با انگلیس ها، دچار اشتباه شده است. آوردگاه یا میدان و محلی که این نبرد حماسی وتاریخی دران روی داده است "جلگهء خواجه خصری" نام دارد. شاعر جنگنامه،دران بند شعر خویش میگوید:

یکی قلعه از مسجدی نامدار

همی بود در جلگه خضری کنار

 درینجا "جلگه خضری کنار" به  معنی، درکنار "جلگهء خضری"، است نه این که کلمهء " کنار" بخشی از نام محل باشد.

گفتنیست که منطقهء "خواجه خضری" متشکل از  دوازده دهکدهء اصلی همین اکنون نیز در پروان به همین نام یاد میشود. قول خواجه خضری نام دیگریست که به یک بستر سیلرو درین منطقه گفته میشود. هرچند زیارت خواجه خسرو، جد امجد میرمسجدی خان، هنوز هم در منطقهءخانقاهِ بگرام وجود دارد اما چنانچه از جنگنامهء غلامی و سایر متون تاریخی بر می آید که قلعهء میر مسجدی خان در منطقه یی در شرق چاریکار بوده است...

بنده درحالی که به پژوهشی آقای "کهبد" ارج فراون  میگذارم، گفتن همین نکته را ضروری دانستم که ایشان در تشخیص نام محل قلعهء  میرمسجدی خان اشتباه کرده است.

 

(عصردولتشاهی)