خاطرهء کابل

به قلم عبدالرحمن پژواک

 

با اندیشه و خیال، در کنار دریاچهء لیمان «درسویس» راه می پیمودم… ماه، دریاچه را پر کرده بود، کوه ها در پرتو آن، نگاه را ازهمه کران نوازش میداد.. اما من مسافربودم.


 

خاطرات کوه های عظیم تر و برف های سپید تری مرا بسوی خود ربود. می دیدم کوه پغمان و قلل سپید  آن در نظر خیال میدرخشید…

درمیان این کوه ها، کابل مانند نگینی که د رخاک افتیده باشد، در  غبار خاطرات من می درخشید. شهری که کران های آن تنگ است و خط های شکستهء سنگی، هوا و خاک آنرا از هم جدا می کند.

زیبایی آن افسانه ها دارد. اما روزهای جوانی در آن افسرده میگذرد...تصور ایام پیری دران غم انگیز است.

آفتاب سوزان گرد گورستان را در جبین های پیشانی با  عظمت و شکوه آن چون پیرمرد فرزند مرده ای فرونشانده است.

کابل شکسته ترین دل باستان است، که زمان آنرا به حیث خاطرهء بزرگ، ولی حزن آور نگهداشته است. چگونه میتوان آنرا از دل بیرون کرد؟

کوه های پولادین آن، چون طوق آهنینی که آنرا برگردن مجسمه خاکی نهاده باشند، چشمها را از فشار و سنگینی پر می کند.

برفراز آن، حصاری افراشته اند، که چون  اژدها به گرد ساکنان آن حلقه زده، خوف آن امید های ایشان را احاطه کرده است. آرزو های شان، درین شهر محصور است.

کابل شهر ماست. هرچه بود شهر ما بود، و هرچه شود شهر ماباقی خواهد ماند. سخت راضی و آرزومندم که چنان بود و چنین است و چنان خواهد بود.

طبیعت ما را به پاسبانی آن گماشته است و محبت و عشق ما نگهبان خاطرهء آنست.

آنرا دردلی میگذاریم که غم های خود را دوست دارد و ازشادی دیگران برتر میداند. شهری را پاسبانی  میکنیم، که خطرها دردل آن محصورند وحیات ما وقف نگهبانی آنهاست…

خاطرات تاریکی و سکوت مرگ مانند آن، پرتو ماه را در آبهای «لیمان» در نظرم کدر می سازد…

یا  این همه، اندیشهء آوارگی ازین شهر، که مرکز موجودیت و هستی ماست، ما را  در آغوش زیبا ترین دقایق دیوانه می سازد.