"عهد نابستن..."

 

 

شب که در دیدة من چهره خوبت بنمایی

با چنین موهبتی روشنی دیده فزایی

 

وعده آن بود که آیی وکنارم بنشینی

من چنان منتطرانم که تو از ره بدرآیی

 

وه عجب میشود از دوست توقع سلامی

واه عجب تر که توقع سلامش به گدایی

 

من و درمانده گی اینجا در این وحشت بسیار

تو وآن هیمنة سبز پر از لطف و صفایی

 

من و این حادثه باران و جفا های زمانه

تو وآن سر که جفا بر سر من هی بفزایی

 

بخدا  من دگر از شکوه نشینم به ره داد

هم از این جای زنم نعره به درگاه خدایی:

 

چه شنیدم من از آن شاعر عاشق به جوانی:

"عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی"

 

فایز

23سرطان 1387

کابل