از: محمد افسر رهبین

همین و فرجام!

عشق ما را، پیشتر از ما به اینجا میفرستند.

وقتی، چشم به جهان میگشاییم، عشق همصدا با نخستین چیغ ، که نخستین فریاد ما از دیدار هستیست، در ما حلول میکند و روان ما را تسخیر مینماید.


هنوز ما او را که در درون ما جایگزین گردیده است، نمیشناسیم. عشق، پستانش را در دهان ما میگذارد و دهان ما را با نخستین مزهء سپید، شیرین میکند.

هنوز ، رنگ را نمی شناسیم، هنوز واژه ها را نمیدانیم ، و هنوز از نام خویش ناگاهیم. عشق ما را بوسه میزند و حتا بوسه اش را نیز بازتابی نداریم.

نرمک نرمک، عشق دست ما را میگیرد و به مهمانی رنگها میبرد.  شاید همین نخستین شناخت ما از جهان هستی است. رنگ  در چشمان ما دریچهء شناخت باز میکند و کشش در ما آغاز می گردد.

به تپش در می آییم، و تلاش برای دست یازیدن، برای خوردن و نوشیدن، درما سبز میشود.

به بازی میپردازیم. با گیسوان مادر، با ریش پدر، با آب و با آتش. تا آنکه به تمیز پدیده ها برسیم.

بازیچه ها را دوست میداریم. پس از پستان مادر، سرگرمی ما با زیچه ها اند. گدیگک ها، حیوانک ها و سازکها.

یا ، تنها  و بی عزیزیم. نه یاری که برای ما آغوش بگشاید و نه  یاوری که ما را بردوش بردارد. گاهی در افریقای فقر پرسه میزنیم و گاهی در افغانستانِ فغان به فریاد می آییم.

با این همه، هرچه استیم، به تداوم سفری  میپردازیم که نامش است، زنده گی.

آری؛ زنده گی،

همین سفر سنگین، از درمانده گی به وامانده گی.

خواهش، میل، کشش، کوشش ، خوردن و نوشیدن، پوشیدن و خروشیدن، دوست داشتن و جنون برداشتن،  طغیان نمودن  و ویران کردن و فرجام همه خاموشیدن.

زنده گی، برگه ایست برای محکوم بودن و دستاویزی است برای دربند بودن.

زنده گی، بیراهه ایست از عشق به سوی عقل.

زنده گی، خواهش سپیدِ کودکیست، که با صدای گامهای مادر  به کام میرسد.

زنده گی، چهچهء نرم پرنده ایست، که با یک شاخه پرواز، آسمانی میشود.

زنده گی، مزهء خشک نانیست، که سگ همسایه از دست کودک میپراند.

زنده گی، رخنهء کوچکیست در باغی بزرگ، که بچه های شوخ، از آن سرخی سیب را بو میکنند.

زنده گی، مشق الفبا بر روی تختهء سیاه کوچک است، که فراز و نشیب آن به جادهء خیال میماند.

زنده گی، امید گذرنامهء هند است در سینهء مسلمانی، که با بمب انتحاری به خاک سپرده میشود.

زنده گی، رنگ قهوه یی است، که پوست دختران افریقا را، بی هیچ نبردی تسخیر می کند.

زنده گی، بسترِ متروک خانوادهء خیابانی است، در حوالی تاج محل. که هر بامداد، به خواب سنگین شاهجهان میخندند.

زنده گی، جمجمهء فرسوده ایست، بر دیوار زنبورک، که بیداد زمان را با زبان استخوانی خود بیان میدارد.

زنده گی، شرح شگفتن زخم است بر سینهءچریکی ، که دشمن را نمیشناسد.

زنده گی،  خاکستر خرمنی است، که برزیگری بر فرق خود باد می کند.

زنده گی، دست چپِ کارگری است، که با دست راستش به خاک سپرده می شود.

زنده گی، آیینهء کوچکی است، که عروس روستایی برای نخستین بار چهره اش را در آن تماشا می کند.

زنده گی، نام پرنده ایست، که از کشمیر تا بوسنی، و از کابل تا سومالی، تنها خطوط خونین تفنگ را میشناسد.

و زنده گی، قصیدهء بلندِ خداست،  که شهکاری از عشق برای دوست خود سروده است.

و زنده گی دژ رنگینی است که عقل آنرا تسخیر می کند و برفراز برج آن خانه می سازد. اما هرگز به بلندیِ عشق نمیرسد.

عشق، نام دیگر هستی است. عشق در دلِ و جان ما حلول دارد، اما نیروی دیگری در ما پدید می آید.  که ما را از عشق تهی میخواهد.

خِرد می آید،  و  ما را به سوی سودمندی و سلامتی فرا میخواند.

خرد، ما را با نامها آشنا میسازد و تمیز رنگها و نیرنگها را به ما می آموزد.

خرد،همه دلها را به سوی خود میخواند،  و چشم هارا برای سیردیدن و سیر خوردن و سیر نوشیدن و سیر نیوشیدن صدا میزند.

خرد، ازگندم اندوه و شراب اشک، برای ما حلوای هوس می پزد .

خرد، ما را از" آغاز زمین "  عبور میدهد، تا باری به برهنه گی آدم و حوا بخندیم.

خرد به سالخوری ما نگاه نمی کند،  به این نمی بیند که شمار پاییز ها ی رفته را برفرق خویش خط سپید میکشیم. خرد به برنامهء خود می اندیشد و به بربادی عشق.

خرد، فلسفه را از دیوهای تاریخ وام میگیرد.

خرد، خود را واضع مراحل تاریخی تمدن بر روی زمین مینامد.

خرد، خود را در پیکر بوش و براون، در می آورد، تا افسانهء هزار و یک شب ِجنگ سرد را ،  در قالب جالب القاعده طرح نو بریزد.

خرد، برای مهمانان گوانتانامو و بگرام خود، از غذاهایی

خرد، فرزندان رضایی خود، مارکس و انگلس را از میراث محروم میسازد و برای سازمانهای شکست خوردهء چپ، معجونی از آرد جمجمهء لینن هدیه می بخشد.

خرد، خوان گستردهء سرمایه را میگستردو همه پیروان شکست خوردهء سفرهء سوسیالیسم را به میزبانی می نشیند.

خرد میفهمد، آزادی را در بازار آزاد، دست سوم خوب میخرد.

خرد می پندارد، عاقبت کار زمینیان به دست پدرخداست.

خرد می پندارد، اسلام وقتی با سیاست همراه می شود، دیموکراسی سیاه می پوشد.

خرد میداند، سالهاست هیچ فلسطینی ای در نوار غزه ، مزهء یک صبح آرام را نچشیده است.

خرد، میخواهد  جنگ تریاک در افغانستان سُرختر جریان یابد، تا هیروهای هیرویین ، پدرهایشان را دعا کنند.

خِرد، با سیلی ای از دانش بر روی ما میکوبد و میخواهد همواره فرمانبردار او باشیم. اما عشق نمیگذارد.

عشق می گوید،  این ستم است.

عشق نمیخواهد با ما باشد، هرگاه  ستم را برداشت نماییم.

عشق نمیخواهد با ما سر از گریبان دوستی بیرون کند. اگر ستمگار یا ستمساز باشیم.

عشق حق دارد با ما نباشد، از همانجا که ستم آغاز میگردد. چرا که  سروش و دیو با هم  هرگز نیامیزند.

این ما نیستیم، وقتی به خویشتن بر می گردیم. این عشق است که خود را در ما تجسم میبخشد.

ما ،در تنهایی از عشق بی هیچ میمانیم. ما در تنهایی از عشق، تعریف خویشتن  را از دست می دهیم.

ما، در تنهایی از عشق، نفسی برای زمزمه نداریم.

ما در تنهایی از عشق، چیزی برای سرودن نمی یابیم، جز اندوه بزرگ بی پناهی.

ما ، در تنهایی از عشق، از سایهء خویش می افتیم و به دیوار خاموشی میخکوب میشویم.

 اگر عشق نباشد، ما غزل ها را از چشمهء سوزان بیتابی آب نمیدهیم. و مزهء سبز حیات بر زمینهء لبهامان شیرینی نمی آورَد، اگر عشق نباشد.

این  عشق است که به ما می آموزد،

میتوان مسلمان بود، پیش ا ز آنکه  به دهشت افگنی پیوست.

میتوان مسلمان بود وهردم بهشت را خواب دید، بی آنکه (پیراهن نیمقد جنت) را به تن کرد.

میتوان مسلمان بود و ، خالی از خامی و برون از" سخت گیری وتعصب "  زیست. به این شرط که باید پذیرفت، دیگران نیز اولادهای آدم اند.

باید دانست، هر انسانی خلیفهء خدا نیست.

باید دانست، زمین میراث فرزندان صالح آدم است.

پس اگر میخواهیم در زمین نقشی داشته باشیم و نقشی برجای بگذاریم، باید فرزند صالح بود و فرزندان را صالح بار آورد.

و اما دریغ از آن روز که انسان وفرزندان انسان طالح بار آیند. درست همانچه که زمین و فرشته گان به آن اشاره داشته اند.

" انسان در روی زمین به فساد و تباهی خواهد پرداخت"

و این زمانیست که انسان از عشق، بریده است.

بریدن از عشق، پایان تعریف موجودی است که " قرعهء فال" را به نام او زده اند.

بریدن از عشق، پایان تپش  پروانه ایست، که پرواز در بالهایش خوشیدن می گیرد.

بریدن از عشق، پایان داستان گل سرخیست، که رنگ بر رگهایش شکستن می گیرد.

بریدن از عشق، تباهیِ اسطوره ایست، که از خونِ کبوتر ترسیم گردیده است.

بریدن ازعشق، خشکیدن شورش آبیِ ماهیان است.

بریدن از عشق، بال تباهیست که بر پیکر مورچه سبز میگردد.

بریدن از عشق،  یعنی جداییِ آهوبره از جغرافیای مادر و رسیدن به مرز سرخ چنگال و دندان.

بریدن از عشق، یعنی آغازِ به خویش نرسیدن.

باید دانست؛ خداگونه گی، مفهوم بلندیست که جز در فرهنگ عشق، برایش تشریحی نفرموده اند.

باید دانست، وقتی از خِرد کاری برنیامد،  عشق آمدو به تعریف ناتمام زیبایی پرداخت.

زیبایی، صدای پای نسیم است، که صبحانه غنچه ها را از خواب بیدار میکند.

زیبایی، زمزمهء رنگ است برای تمام عاشقانه های هستی.

زیبایی، بهانهء خوب خداست، برای معشوق آفریدن.

بریدن از عشق، بریدن از گوهر خویشتن است.

تا دیر نیست، باید در خود شکستن و خود شکستن را تجربه کرد، تا زیبایی مفهوم عرفانی خود را برای ما شرح کند.

تا دیر نیست، باید برای هشیاری شببوها چراغ روشن کرد.

تا دیر نیست، باید برای بیداری پتونیها یک کُرد مهتابی دست و پا نمود.

تادیر نیست، باید برای تازه ماندن ارغوانها، غزلی را قربانی داد، که مبادا،  لانهء پرستو، از زمزمه خالی ماند.

تا دیر نیست، باید پنجرهء جانها را به سوی عشق باز کرد، و مُهر ها را از دلها و چشمها و گوشها فرابرداشت.

تا دیرنیست، باید دیوان های عشق را باز کرد. باید راهی به سوی مردان خدا سراغ نمود،  زیرا دیو سیاه جهانخوار ، در چارسوی زمین سایه افگنده است.

تا دیر نیست،  باید راهی به سوی عاشقان زیبایی سپرد.

راهی ، به سوی خسرو

راهی ،  به سوی حافظ.

***