حکیم فرحت

 

بزرگان در قدیم گفته اند که ترک عادت موجب مرض باشد و ظهور برخی کنش های ناهنجار، نه خودِ مرض که آن را آثار و عَرَض! و نشانه های آن در کردار افرادِ صاحب غرض پدیدار.

 

والاترین نشانه را بدان بهانه و در این زمانه، از مأمون یافتم و در مقالتی چنان فورانی که همچون ادرارِ گرگ در موسمی بارانی! مأمون که نی شاهد صحنه بودی و نه هم به وزارت خارجه اش رخنه، گزارشی چشمدید از آن جا نوشتی و دروغ هایی ببستی که اندر کردنش در دماغ، بسی ناممکن تر از شاخِ الاغ!

 


او بر حسبِ عادت، هر چند روز یک مقالت نوشتی و چنان ثقالت در آن روا داشتی و جهل  ها در آن خطا، که بزرگی از بزرگان را به تشویش اندر کردی که مرضش بباید خواند یا عرض؟ کبابش بباید دانست یا جلاب؟

وی از دستپاچگی و بیمایگی در آن مقالت نوشتی ((وزیران خارجه سایر کشور ها معمولا درگیر مسایل مهم خارجی اند که به منابعملی کشور شان رابطه میداشته باشد)) و نشان دادی که فرقی بزرگ و تفاوتی سترگ، از "منابع" تا "منافع" را نفهمیدی و با قحف و جمجمه یی خالی، خویشتن در میدان عقل جنگی رها کردی و غوغایی از نادانی هایش بهش پا!

او جایی دیگر در نوشتن آوردی که ((همکاران محدودشاز دست اندازی های همان حلقاتی که او را به صحنه کشانیدند، به ستوه آمده اند))، و دیگر بار فهماندی که "محدود" و "معدود" را نفهمیدن و حد و عدد را نشناختن، کسی را نشاید مگر آنی را که از وزشِ نا بهنگامِ هوای خوشخدمتی های بی لجام، عقلش در سر نپاید. اشارتی بهتر ازین را بشارتش نیافتم:

تو بر اوج فلک چه دانی که چیست                            که ندانی که در سرایت کیست؟

مأمون، توسنِ چُغُلی چنان تیز راندی و گوی خجالت از میدان به چوگانِ نزاکت در ربودی که همه لاجرم گفتة شیخِ شیراز را باز ستودی:

 

میان دو کس جنگ چون آتشست                           سخن چین بدبخت هیزم کشست

القصه، مقالتِ ((استعفا، برکناری، سلب صلاحیت)) را در سایت های سرنوشت و پیمان ملی، سندی دال بر درایتِ هوش و صداقتِ خروشِ بزرگان قدیم یافتم که تا این عصر و زمان، گفته های شان صادق آید و با هر گردشِ گردون، کسانی چون مأمون را نسخة بیماریی ارزانی کناد که بر حسبِ اصطلاحاتِ زمانه، هیچش نتوان خواند مگر:

 

 عادت ماهوارِ مردانه!