الا یا خیمه گی خیمه فروهل

که پیش آهنگ بیرون شد زمنزل
                            استاد منوچهری
فی شرح احوال
 
محمد اسحق فائز
 
الا ای چنگ زن، چونی تو غافل
بزن چنگی که می رانند،  قَوافِل
بزن چنگی نه شادان خیز، غمبار
که ژر فادارد و صد ره مَنازِل
بزن چنگی که دل را برکَند جان
نهد در پیش چشمم درمقابل

بزن چنگی که شادی خیزد از جای
و در رقص آورد شوریده حامِل
بزن چنگی وسر کن قصه از نو
که نو راهان زسر گیرند مراحل
و بر خیزان بگوش از مهبط خاک
جرس، بانگ رحیل، صوتِ جَلاجِل
ره نو در فگن در چنگ کز جوش
کشد اجزای دل را در زَلازِل
چنانزن کز طنینش زنده گردد
به ادوار کهن ابنای فاضل
نه ماند در سرانشان ذوق تدبیر
بگیردشان به آسانی  فضایل
سماع و وجد شان بخشدو حالی
که "رومی" یک قدم گیرد فواصل
و گوید مر زاصل افتاده گان را
نهید از پای بند، واز دل سَلاسِل
دگر ره جُنبد از غزنی سنایی
که باشد عشق را چشم  و شمایل
بگیرد خامه و سازد مُنَقش
یکی  اندیشه را او بر رسایل:
نه در جسم و نه در جان ساز منزل
که از پستی و بالایند، حاصل
بزن چنگی که حافظ در دهد شور
کزو آیینه ات یابد صَیاقِل
بزن چنگی که حافظ باز خواند
زرِندی هاش این دُرد مسایل:
ادب ورزید و علم در مجلسِ خاص
کزان گردید پرفضل و افاضل
بزن چنگی مغنی و از دلم چین
به زیر وبم و تدبیر انامل
بزن چنگی که خوانم این حکایت
که دی آورده است باد مُراسِل
در او نقشی که جان را میدهد حال
در او نقشی که مِیرانَد رذایل
زند  بر هرچه اسفَل بود،آتش
بسوزاند به دل مهد اسافل
غبار از جان زداید عشق پاکش
وَ از آن باز یابد حِملِ مَحمِل
به ایوان های گردون بر فرازد
مرا بال نگه زین شام  هایِل
بیا چنگی بزن کز خویش رفتم
بگیرم با دو دستانت حمایل
ندا در دِه مرا در دل که هستم
ترا عاشقتر از روز اوایل
ولی مانده است در من مرده حالی
چه بی تمکین و خالی از دلایل
بگیرا زود دستم  تا بریزم
میان مجمر آتش مفاصل
که پایم می کَشد برراه  دورِی
پرم با بال جان این راه و فاصل
بزن چنگی مغنی کز نفیرم
ببارد زابر شب، باران وابِل
مغنی کو! کجا شد شاهدِ من
که دوران است دورانِ اَباطِل
و ترسم من ز حسرت باز مانم
از آن پیمان که مارا کرد واصِل
نمی ارزد اگر این ذره، از چیست
 به کوه از ذره ها جمع هیاکل؟
مغنی چنگ زن کاینجا نبینم
یکی را بایکی ازمِهر مایل
همه دل بستة جنگ و نفاقند
گهِ توفان دشمن، یارِ ساحل
مغنی یک  نوایِ نو در افگن
که سازد با چنین وضعی مُقابل
نمی بینی که هر سو دام و دشمن
کمین، در دست شمشیرِ مُقاتل؟
پسِ هر پُشته بینی دامگاهی
به هر دامی دو صد بند ومشاکل
همه دلق دورنگی کرده بر تن
درستی مانده دل داده به باطل
بزن چنگی مغنی تا بمویم
وگریم زار چون ابر مَخایِل
که راه ورسم مردی مانده هستند
هماوازان دیروزی به آجل
به غفلت مانده گی، طلایه ها ره
درفش نام  رها، از دست  و کاهِل
میان خلق رفته بهرِ غارت
کشیده هست شان هی بر رَواحِل
ترا بسپرده بر امواج توفان
سوار زورقی خود سوی ساحل
همه کاخ افگَنِیده خویشتن را
چو شاهان و تهی شاهی خصایل
"کروزین" دار  و  شاد از این سَواری
رها کرده رفیقان را چو راجِل
بحق،  کاندر دلان شان عاطِفَت نیست
از آن رو زنده گانند همچو راحِل
فتوت را رها کرده بمیدان
پزیده آز خودرا در مراجِل
بزن چنگی مغنی تا بخیزم
زروی بخت واژون گشته برگِل
بزن چنگی که ره جویم به فریاد
در این غربت سرایم چون عَنادِل
و خوانم: "درمیان مرد و نامرد
چقدر افتاده است دشت فواصل؟"
سوالم را تو پاسخ گوی چنگِی
خدارا زود با آن نایِ عاقل
"فقط یک گام: ازوجدان گذشتن
فقط یک راه: زین هنگامه بُگسِل"
 
 
شب بیست و هفتم رمضان 1387کابل