﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>گــــــــــــــــــرد ِ راه</title>
    <description>سیاسی، فرهنگی، اجتماعی</description>
    <link>http://garderah.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>Saboor Raheel</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 15 May 2012 08:11:05 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>علیه سلیمان راوش اعلام جرم می کنم!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سلیمان راوش شخصی است که به خاطر شهرت یافتن به کفر گویی آغاز کرده است و همه روزه اسلام و قرآن و تمام شعایر اسلامی را توهین می کند، در آخرین جنایت خویش در فیس بوک نوشت:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;"دزدی و جنایت و تجاوز و جهاد&lt;br /&gt;این اصل موکد است در سورۀ صاد&lt;br /&gt;خواهند که منافقین رسند بر زر و زن&lt;br /&gt;خوانند نماز این اصول بهر مراد"&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;درین شعر دزدی، جنایت، تجاوز و جهاد را این شخص آمده در سوره "صاد" دانسته است. سورۀ "صاد" سورۀ سی و هشتم از قرآن شریف، کتاب مسلمانان جهان است. &lt;br /&gt;این آدم شقاوت پیشه به تصور خودش خواسته است به پیروی از خیام نیشاپوری رباعی بگوید اما این رباعی بی وزن و بدقافیه تنها وسیله ییست برای عقده گشایی و دشنام پراگنی علیه اسلام و قرآن. این جفنگ رباعی گونۀ را در زیر عکسی به نشر رسانده است که یک زن و یک مرد را در خلوت نشان می دهد که مردم ریش دارد و شمشیری روی پایش گذاشته است و زن با کرشمه و ادا مصروف دلبریست. &lt;br /&gt;هرکس این رباعی را بخواند به وضوح تمام می تواند ببیند و درک کند که این شخص کفر می گوید. کسی که جنایت، دزدی، تجاوز و جهاد را یکی بداند و آنرا برگرفته از قرآن و&amp;nbsp; مشخصاً از یکی از سوره های قرآن عظیم الشان، روشن است که کفر این شخص نمایان است. نه تنها کافر است که دشمن دین و دشمن مسلمانان نیز هست. او با این شعر هم جهاد، هم قرآن و هم مسلمانان را توهین می کند. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;سلیمان راوش چیزی از دین و فلسفه نمی داند. تنها یک بی دین است که همزبان ماست و از افغانستان است. او با خواندن چند تا کتاب تاریخ تصور می کند که حقیقت کل را یافته است و همه روزه با اساس ترسبات افکار مارکسیستی در ذهنش علیه دین شعار می دهد و توهین می کند. &lt;br /&gt;در سیکیولارترین برداشت از فلسفۀ دین، دین ضرورت روحی و اجتماعی انسان بوده است. انسانی که در یک جامعه زندگی می کند، برای تنظیم روابطش با سایر انسانها و طبیعت و هم توضیح نیروهایی که توان درک آنرا ندارد،&amp;nbsp; به دین نیاز دارد.&amp;nbsp; &lt;br /&gt;پس دین نیاز بشر است. حالا آنهایی که مومن استند می گویند دین منشاء الهی و آسمانی دارد آنهایی که بی دین اند می گویند دین را خود انسانها ساخته اند. &lt;br /&gt;این که دین را انسانها ساخته اند و یا منشاء الهی و خدایی دارد یا این که خدایی هست که کتابی برای رهنمایی بیشر فرستاده است، موضوع جداگانه است. اما این که ملیون ها انسان به دینی باور دارد و نزدشان مقدس است، مطابق قوانین حقوق بشری، هیچکس حق ندارد به مقدسات دینی شان توهین کند. کسی که چنین کاری را مرتکب می شود مجرم است و باید به دادگاه کشانده شود. بگذاریم ازین که در دادگاه یک کشوراسلامی اینچنین یک رفتاری چه جزا دارد. حتی در دادگاه های سیکیولار نیز توهین به مقدسات جرم است. &lt;br /&gt;سلیمان راوش از نظر من حق دارد مسلمان باشد یا کافر. زردشتی باشد یا هندو؛ مسیحی باشد یا یهود. این حق اوست، مطابق قوانین حقوق بشر. اما سلیمان راوش حق ندارد به مقدسات دینی کسی، نه تنها اسلام که مسیحیت یا یهودیت، هندویزم یا کنفوسیوس توهین کند. توهین به مقدسات توهین به احساسات و و باور های مردم است. این جرمیست بزرگ. سیکیولار بودن به معنی ضد دین بودن نیست. یک شخص سیکیولار قوانین را بر مبنای عقل انسانی می سازد و می پذیرد نه برمبنای تعالیم دینی. اما نه دشمن دین است و نه هم مبلغ دین. اینست سکیولاریزم. &lt;br /&gt;سلیمان راوش اگر دین اسلام را نمی پذیرد، حتماً پیرو دین دیگریست- بیدینی خودش یک دین است. حالا همانگونه که یک مسیحی و یهود و یا هندو و مسلمان حق توهین به ادیان یکدیگر را ندارند، سلیمان راوش هم این حق را ندارد. هرکسی که چنین کند، مجرم است. بنا بران بنده علیه سلیمان راوش اعلام جرم می کنم. &lt;br /&gt;سلیمان رواش مطابق شعری که نوشته و نشر کرده است، دزدی، جنایت، و جهاد را در یک ردیف قرار داده و اظهار می دارد که این ها همه از سورۀ صاد قرآن شریف گرفته شده است. &lt;br /&gt;مطابق این تهمت و این توهین سلیمان راوش باید به دادگاه کشانده شود.&amp;nbsp; &lt;br /&gt;من از دولت افغانستان خواهش می کنم تا اقدامات لازم برای به محاکمه کشاندن این شخص را رویدست بگیرند و از طریق مراجع دپلوماتیک با کشوری که این شخص زندگی می کند، مساله را در میان بگذارند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این هم عکس و شعری که سلیمان راوش در فیس اش نشر کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/3958_tVRlizi7.jpg" alt="" width="419" height="362" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://garderah.persianblog.ir/post/299</link>
      <author>Saboor Raheel</author>
      <comments>http://garderah.persianblog.ir/comments/4514/9442399/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4514.post-9442399</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 08:11:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از امیر دوست محمد خان تا حامد کرزی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl" align="left"&gt;&lt;span style="font-family: times new roman,times; font-size: large;"&gt;عصر دولتشاهی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چرا امیردوست محمدخان در سال 1878 از زیر بیرق آبی جهاد ضد انگلیسی فرار و سر از کابل و دربار مکناتن به در کرد؟ این پرسش را هرکسی به نحوی پاسخ گفته است اما نویسندۀ ارجمند کشور مان آقای دای فولادی در کتاب "در قلمرو استبداد" علت فرار دوست محمد خان را چنین بر شمرده است که مجاهدین لشکر انگلیس را در چاریکار شکست داده بودند و به زودی این لشکر به کابل می رسید. با آن که دوست محمدخان را مردم امیر خود پذیرفته بودند اما دوست محمدخان مطابق ذهنیت قبیلوی یی که داشت، دریافته بود که اگر با لشکری که متشکل از همه اقوام کشور است به کابل برسد، مجبور می شود تا قدرت را با آنها تقسیم کند؛ و او نمی خواست چنین شود. بنابران تسلیمی به دشمن غدار و کافر را بر تقسیم قدرت با برادران و همطوطنان مسلمانش ترجیح داد. همه در تاریخ خواندیم که انگلیس او را پس از تسلیمی برای پیوستن به خانواده اش راهی لودیانه در هند برتانوی کرد. این که خانواده اش چگونه بدست انگلیس افتیده بود، قصۀ ننگین دیگریست که باشد به وقتی دیگر.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;بلی، همین روحیه و ذهنیت قبیلوی است که امروز برکار و کردار حکومت حامد کرزی مسلط گردیده است. این ذهنیت حالا ازسوی حزب افغان ملت و رهبرش داکتر انوارالحق احد در دکترین "هویت پشتونی" برای افغانستان تیوریزه شده است. ازینرو تلاش دارند تا بر هر مفهوم و پدیدۀ مادی و معنوی یی که مبین هویت مشترک همه اقوام باشد، بتازند، تخریب و بدنامش کنند یا نادیده اش بینگارند. در عوض تلاش جاریست تا همه تجلیل ها و بزرگداشتهای دولتی به یک قوم و یک فرهنگ متمرکز شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;جلوگیری از نوشته شدن تاریخ جهاد و مقاومت از سوی وزارت معارف افغانستان که همه اعضای رهبری آن به یک قوم منسوب اند، و جلوگیری از تجلیل روز هشتم ثور، روز سرنگونی رژیم کمونیستی و پیروزی چهارده سال جهاد و قربانی مردم افغانستان، در راستای همین دکترین و ذهنیت صورت می گیرد. اعضای افغان ملت در همنوایی با کمونیستهای رنگارنگ شکست خورده و مزدوران و جاسوسان شناخته شدۀ بیگانگان تلاش دارند که در تمام عرصه های حیات فرهنگی کشور به حذف و انکار هویتهای دیگر درین سرزمین بپردازند تا افغانستان را با "هویت پشتونی" بسازند. این هوس جنون آمیز خریداران خارجی خود را دارد. چرا که این هوس کشور را به دامن یک جنگ دیگر و نفاق قومی می اندازد. از همین روست که برنامه های افغان ملت در سیاست داخلی با برنامه های پاکستان و گروه های مزدور آن در همسویی تام و تمام قرار دارد. چنین بوده است که حکومت از تجلیل از هشتم جلوگرفت. چرا که حکومت افغانستان از سوی تیمی رهبری می شود که حزب افغان ملت و جاسوسان افشا شده و رسوای پاکستان حرف اول را می زنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;هشتم ثور روزی بود که پس از چارده سال جهاد و مبارزۀ مشترک مردم افغانستان حکومت حاصل جنایت و اشغال به پایان رسید. این تنها نبود، بلکه در هشتم ثور افسانۀ حاکمیت قومی و استبداد نیز مهر نابودی خورد. اما ساختن یک حکومت تازه که مبین و بازتاب دهندۀ راستین حضور همه اقوام و هویت های تباری باشد، کار بس بزرگی بود که مجاهدین توانایی و تجربۀ آنرا نداشتند. مجاهدین تنها می دانستند که چگونه حکومت را سرنگون کنند- که درین خواست خود پیروز شدند. اما این را کمتر می دانستند که چگونه حکومتی را جاگزین آن بسازند. این در حالی بود که مارهای بیگانه یی که در آستین جهاد جا داده شده بودند به دشمنی در برابر دولت مجاهدین آغاز کردند و پایتخت حکومتی را که خود صدراعظمش بودند، به بهانۀ حضور ملیشه ها زیر باران راکت گرفتند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;امروز نیز مخالفت به تجلیل از روز هشتم ثور در حالی صورت می گیرد که زمزمۀ آمدن همان مار بد خط و خال، همان راکتیار و همنفسی اش با حکومت گرم است. با جهاد و تجلیل از پیروزی مجاهدین زمانی مخالفت می شود که اعضای به ظاهر جدا شده از بدنۀ اژدهای خونخوار جنگ در پستهای حساس دولتی قرار دارند. اگر از امتیاز و افتخار جهاد سخن به میان بیاید، اینها خود را مادر و پدر و بنیانگذار جهاد می خوانند اما وقتی پای تجلیل از جهاد به میان بیاید، اینها مخالف اند؛ چرا؟ حذف تاریخ جهاد از کتابهای درسی نیز به فرمان و امر کسی صورت می گیرد که وابسته به حلقۀ فعال همان گروه است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;چارده سال جهاد مردم افغانستان ملموس ترین، تازه ترین، مقدس ترین و یگانه تجربۀ مشترک سراسر مردم افغانستان است. جهاد چارده سالۀ مردم در برابر روسها و دولت کمونیستی تحت الحمایۀ شان بهترین و عملی ترین محمل و چارچوب برای تامین و تحکیم وحدت ملی در کشور است. از همینروست که عمال خارجی و دشمنان وطن این هستی مشترک و این سرمایۀ مشترک و حیاتی را از مردم ما می گیرند. بی جهت نیست که هم راوا، هم طالبان و هم حزب اسلامی به رهبری حکمتیار با افغان ملت در دشمنی با تجلیل از جهاد و روز پیروزی مجاهدین همنوا اند. هریک دلیل خود را دارند، اما نتیجه یکیست. یعنی بی اعتبار ساختن، از خاطره ها بردن، فراموش کردن و بدنام ساختن جهاد. با این شگرد دشمنان ما را از یگانه وسیلۀ مقدس برای تامین وحدت ملی و مایۀ عزت، سربلندی و افتخار مشترک مان محروم می کنند. حزب پوقانه یی یی که در روز هشتم ثور به جاده های کابل برآمدند و علیه هشتم ثور شعار دادند همین برنامه را دنبال می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;هیچ نیروی سیاسی دیگری در افغانستان، چه در یازده سال پیش و چه امروز، مشروعیت سیاسی یی راکه گروه های مجاهدین داشتند و دارند، نداشته است. اما حکومت کرزی تمام وسایل و دستهایی را که برای درهم شکستن این مشروعیت در کار بود آزاد گذاشت و تقویه کرد. از کشف و به کارگیری گستردۀ واژه "جنگسالار" تا کوبیدن مجاهدین به بهانۀ ویران شدن کابل همه و همه شگردهایی اند که نه به خاطر دلسوزی به مردم و شهر کابل بلکه به خاطر بدنامی و از میان بردن مشروعیت مجاهدین در جامعه کار برد داشته است. جالب آنست که بیشترین کسانی که امروز به نام جنایتکار جنگی از سوی عمال پاکستان و فاشیستهای قومی کوبیده می شوند، عضو حکومت اند. حکومت آنها را در کنار خود گرفته است تا برای شان دوسیه بسازد و اعتبار مردمی شان بکاهد و درعین حال از هرگونه عملکرد آنها علیه گروه های دستوری ارگ جلوگیری کند. دسیسه علیه امیر اسماعیل خان تازه ترین اقدامیست که در راستای همین برنامۀ شوم و ناجوانمردانه صورت می گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;در همین چند روز پیش مردم به چشم سرد دیدند که نستوه نادری، به گزارش رسانه ها به خاطر برون کشیدن اسناد غصب زمین از سوی شهردار کابل و لوی سارنوال به زندان می افتد اما اسماعیل خان از سوی همدست وفادار رییس جمهور آقای لودین به غصب زمین و فساد متهم می شود. درهمین چند روز پیش کسانی که پدران غاصب و زمین خور شان هشتصد جریب زمین را از مردم غصب کرده بودند، با بیشرمی تمام ادعای حقوق می کردند. درین وطن اگر غصب و چور زمین نارواست و حکومت به فکر رساندن حق به حق دار است، چرا زمین های غصب شدۀ شمالی به مردم آن برگردانده نمی شود؟ چرا علیه آنهایی که با قباله های مهر شده توسط اعضای خانوادۀ جلیل سلطنتی شان به غصب زمینهای مردم در سراسر کشور پرداخته اند، اقدامی نمی شود. اما علیه اسماعیل خان اعلام جرم می شود؟ مگر این دولت تصور می کند که مردم نان نمی خورند و توانایی تشخیص ندارند؟ این حکومت است که باید به عقل خود شک کند، نه مردم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;و اما بیشتر شخصیت هایی که امروز در جاده ها توهین می شوند و عکس های شان چلیپا می خورد و به آتش کشیده می شود، سزاوار چنین پیشامدی هستند. چرا که در برابر این اتهامات و توهین ها خاموش اند. وقتی توهین را می پذیرند، سزاوار آن اند. دیگر کسی به این شخصیت های بیغیرت اهمیتی نمی دهد. چرا که آنها همه چیز را در بدل چوکی فروخته اند. ناموس جهاد و مقاومت در روز هشتم ثور از سوی احزاب پوقانه یی که همه می دانند از کجا آب می خورند و جلودار شان در ارگ چه کسانی اند، به باد می رود اما آنهایی که در دولت به نمایندگی از مجاهدین نشسته اند، غیرت آنرا نداشته اند که حتی لبی به اعتراض بگشایند. دیگر به چه بهانه یی مردم به این ها ارزشی قایل شود؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;رهبران و شخصیت های جهاد فروش سزاوار هرگونه محکومیت اند، وقتی آنها به ارزشهای ملی مردم بهایی قایل نیستند، خود شان نیز ارزش هیچگونه دلسوزی و پشتیبانی را ندارند. اما آنچه مایۀ نگرانی است، از میان رفتن اعتبار و مشروعیت جهاد است که در قالب اینها کوبیده می شود و از بین می رود. خطر ازین جهت متصور است که یگانه مایه و زمینۀ وحدت ملی در کشور برباد می رود. کوبیدن هشتم ثور، به خاطر وقایع بعد ازان نیست، بلکه به خاطر در هم کوبیدن مشروعیت جهاد است. خطر درین است که این حرکت مصرف و کاربرد استبدادی قومی دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;درین کشور ذهنیت قبیلوی از نوع دوست محمدخانی اش که بر محور خانواده می چرخید به نوع افغان ملتی اش تیوریزه شده و تکامل کرده است. آنجا در صد و چهل سال پیش دوست محمد خان به بیرق جهاد و به خون مجاهدین ضد انگلیسی پشت کرد و به انگلیس تسلیم شد تا از تقسیم قدرت با سران اقوام دیگر سرباز زده باشد و اینجا صد و چهل سال پس ازان همان ذهنیت است که حکومت کرزی را در مقابل برترین نماد شرف و عزت مشترک مردم مان- جهاد و مقاومت قرار داده است تا از تقسیم قدرت با اقوامی که هزاران فدایی و سنگر دار جهاد و مقاومت دارند سرباز بزند. آنجا به خاطر تامین حکومت خاندانی دوست محمد خان به انگلیس تسلیم می شود و اینجا حکومت جهاد و مقاومت را به خاطر حاکمیت گروهی زیر ساطور مزدوران شناخته شدۀ آی اس آی قرار می دهد. شعارهای ضد هشتم ثور تداوم همان برنامه ییست که دران افغان ملت، اشرافیت کنجاره یی، کمونیستهای شکست خورده و آی اس آی پاکستان در یک خط و همسو اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;ده سال است که طالبان همه روزه فرمان به قتل می دهند و قصداً به کشتار سازمانیافتۀ مردم می پردازند. این پروسه دوام دارد و امنیت مردم و کشور به خطر انداخته و افغانستان را محتاج کشورهایی خارجی ساخته است. اگر آنهایی که هشتم ثور را به خاطر کشته شدن مردم و ویرانی کابل تقبیح می کنند و برایش مظاهره می کنند راست می گویند، آیا حاضر اند یک فیصد ازین نفرتی را که علیه هشتم ثور نشان می دهند علیه طالبان نیز نشان بدهند و مظاهره یی، مجلسی، تقیبح نامه یی و اعتراضی علیه طالبان نیز نشان بدهند؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این در حالیست که درین ده سال همین مجاهدین اند که امنیت کشور را گرفته اند و پیوسته برای تامین امنیت، دموکراسی و رفاه مردم قربانی می دهند. ده سال خدمت و سلاح برزمین گذاشتن هرگز پیش چشم دشمنان جهاد را نمی گیرد و پیوسته هشتم ثور را محکوم می کنند اما از جنایات و قتل عامهایی که به فرمان طالبان و مطابق تعریف های شناخته شده از جنایت جنگی توسط طالبان صورت گرفته است، هرگز یادی نمی شود و علیه انها مظاهره نمی شود، چرا؟ مگر نه اینست که دشمنان هشتم ثور همنوایان طالبان و آی اس آی اند؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;امسال هشتم ثور از سوی دولت تجلیل شایسته نشد. خون یک و نیم ملیون شهید این وطن در چشمان قبیله گرای این حکومت حتی ارزش یک گردهماییِ پنجصد نفری در زیر خیمۀ لویه جرگه را هم نداشت. چرا که وقتی هشتم ثور تجلیل شود، باید دران از رشادت، قربانی، فداکاری، قیامها و فداکاری هایی یاد آوری شود که کران تا کران مردم این کشور دران سهم دارند. اما جناب کرزی و حواریون تکنوکرات و فراری اش که در دوران جهاد بینی فرزندان شان هم خون نشد و با شنیدن صدای پای روس فرار کردند و امروز برگشته و وزیر و کیل شده اند، حاضر نیستند تا در مجلسی شرکت کنند که از حقارت سر بلند کرده نتوانند. در همچو مجلسی پابرهنگان فداکار این وطن عزتی می یابند که قشر حاکم امروزی و آنهایی که خواب کنجاره های اشرافیت سرنگون شده می بینند، هیچ سری برای بلند نگهداشتن ندارند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;به همین دلیل است که امروز حکومت به همان اندازه و انگیزه یی که با جهاد و مجاهدین دشمنی می ورزند، به همان اندازه تلاش دارند تا چهره های مفلوکی از گذشتۀ اشرافیت خاندانی را اعتبار ببخشند، برای شان سیمنار و کنفرانس بگیرند و در وصف شان با اغراق و مبالغۀ داد سخن بدهند. اما برعکس حاضر نیستند برای چارده سال آوارگی، شهادت، جهاد، فداکاری و قربانی همۀ مردم حتی یک مجلس و گردهمایی بگیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;همانگونه که دوست محمد خان با تکیه بر انگلیس به جهاد پشت کرد و یک حکومت ضد ملی را ساخت و نواسه اش عبدالرحمن آنرا آنرا دنبال کرد، امروز نیز امرای کشور پا جای آنها می گذارند. همان گونه که دوست محمد خان و عبدالرحمن خان به قتل و تبعید و ترور مجاهدین ضد انگلیسی پرداخت و نادرخان نیز با همین شیوه در برابر مخالفین انگلیس و مبارزین راه آزادی عمل کرد، حکومت کرزی نیز با تکیه بر بیگانگان و در هماهنگی با برنامه های بیگانگان به دشمنی با مجاهدین و افتخارات مردم افغانستان برخاسته است. بازهم همان دغاست، همان دسیسه بازیها، همان بدعهدی، همان بدقولی و همان دورویی هاست. بازهم توافقنامه هایی با خارجی های امضا می شود که مشروط به حمایت خارجیها از تداوم حاکمیت گروهی و قومی باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;وفا کن پیشه و زین قوم آیین جفا بنگر!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://garderah.persianblog.ir/post/298</link>
      <author>Saboor Raheel</author>
      <comments>http://garderah.persianblog.ir/comments/4514/9387062/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4514.post-9387062</guid>
      <pubDate>Sat, 05 May 2012 09:21:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آن ولی کی بود؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;جناب صالح محمد ریگستانی مرد&amp;nbsp;مجاهد و سیاستمدار ارجمند کشور ما زیر عنوان "چگونه وارد کابل شدیم" خاطرات بس ارزشمند و تاریخی خود را از چگونگی وارد شدن قوتهای مجاهدین به رهبر احمدشاه مسعود (رح) &lt;span style="font-size: medium;"&gt;در سال 1371&amp;nbsp;&lt;/span&gt; به کابل نوشته اند که این بار در روزنامۀ ماندگار به گونۀ سلسله وار به نشر رسید. درین خاطرات ایشان از کسی با نام "ولی" که دران زمان آمر امنیت کاپیسا بود یاد آوری کرده اند. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/3958_1wOqdwPo.jpg" alt="" width="266" height="343" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;عکسی از نوجوانی دگروال محمد ولی خان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;از آن جایی که&amp;nbsp;ولی&amp;nbsp;خان&amp;nbsp;را من می شناسم و دوست بس ارزشمند و به جان برابرم بود، لازم دانستم که با چند سطری در مورد آن یار سفر کرده بنویسم و در عین زمان نوشتۀ جناب ریگستانی را نیز دوباره به نشر برسانم&amp;nbsp; تا اظهار &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;ارادت و تکریمی به جا می آوریم به همه سنگرداران شهید و غازی دوران جهاد- &amp;nbsp;جهادی که از قیام علیه جنایت و استبداد رژیم کمونیستی اغاز شد، با مقاومت در برابر اشغالگران ادامه یافت و با سرنگونی رژیم دست نشاندۀ کمونیستی به پایان رسید. آنچه پس ازان رفت، از نظر من ناشی از دغدغۀ حکومت کردن و ساختن نظام سیاسی یی بود که به خاطر بی تجربگی و نداشتن آمادگی به فاجعه یی برای مردم و کشور تبدیل شد و این بحث دیگریست...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;و اما "ولی" کی بود؟ دگروال محمدولی فرزند محمدعلی خان از قریۀ شاکاه (قلعۀ خانها) مرکز ولسوالی بگرام بود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;پس از کودتای کمونیستی و حاکمیت جنایتبار حزب خلق در کشور، رویداد ها&amp;nbsp;چنان&amp;nbsp;شتاب آلود آمدند که&amp;nbsp;برای برخی ها قرار گرفتن در کنار دولت یا مجاهدین را گردش روزگار و شرایط محلی و منطقوی تعیین می کرد تا آرمان و ایمان به کار و کردار دو طرف جنگ.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;برای بسیاری چنین روی داده است که تحولات سیاسی و نظامی در روستا ها پل های رابطه با مجاهدین را بدون این که خود خواسته باشند، قطع کرده. در همچو شرایطی یک غفلت کوچک سبب می شد که مسیر زندگی از آنسوی جبهه به اینسوی و برعکس بغلتد. در حالی که خواست و آرمان اشخاص چیز دیگریست، روزگار در کمپ دشمن برایش جا می داد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;ولی خان نیز&amp;nbsp;مانند هزاران تن دیگر از هموطنان شرایط خاص محیطی برایش&amp;nbsp;سبب شده بود که با وجود مخالفت قلبی و ایمانی با دولت کمونیستی در محیط و منطقه نتواند از نگاه روانی با سران محلی مجاهدین کنار بیاید. راه دیگری جز دوام کار با دولت برایش باقی نمانده بود. در حالی که از نگاه اعتقادی، ولی خان شخص مومن، مسلمان و نمازخوان بود. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;در سال 1371 که&amp;nbsp; گزارش جناب ریگستانی ازان بحث می کند، دگروال ولی خان آمر امنیت ولایت کاپیسا بود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;ولی خان که ما&amp;nbsp;او را به نام بریالی نیز می شناختیم،&amp;nbsp;آدم بسیار حساس، پرغرور، با همت، جوانمرد و&amp;nbsp;خوش&amp;nbsp;معاشرت بود.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;در سال 1375 پس از تسلط طالبان بر کابل، ولی خان همراه به سایر کسانی که حاکمیت ددمنشانۀ طالبی را نمی توانستند بپذیرند، کابل را ترک کرد. در آغاز مدتی در پنجشیر آوارۀ این مسجد و آن مسجد بود. پانزده روز پس از نخستین عقب نشینی مجاهدین از کابل و شمالی، قیام پیروزمندانۀ مردم بگرام علیه طالبان صورت گرفت که منجر به آزادی بگرام و مناطق پروان و کاپیسا گردید. ولی خان هم به زادگاهش بگرام برگشت. سه ماه پس ازان در اثر سکتۀ قلبی جان به جان آفرین سپرد.&amp;nbsp; با آن که ولی خان آدم کوره دیده یی بود اما نکبت و فاجعه یی که بر وطن می رفت، بیشتر ازان بود که روح حساس او تحمل آنرا داشته باشد... &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;روحش شاد، و بهشت برین ماوای جاودانه اش باد!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;عصر دولتشاهی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff; font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;خاطرات جناب ریگستانی را با کلیک روی "ادامۀ مطلب" دنبال کنید. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;چه&amp;zwnj;گونه وارد کابل شــدیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;صالح&amp;zwnj;محمد ریگستانی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در این نوشته خاطرات بنده را در مورد روزهای ورود مجاهدین به کابل می&amp;zwnj;خوانید. برای فهم بهتر کمی باید به عقب برگردیم. از زمانی که شایعه خروج قوای شوروی از افغانستان قوت گرفت، کمونیست&amp;zwnj;های افغانی به فکر آینده خود شدند. آن&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;توانستند بدون نظر به گذشته، درباره آینده خود فکر کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;انقلاب برگشت&amp;zwnj;ناپذیر ثور(هفت ثور انقلاب کمونیستی) می&amp;zwnj;خواست برگردد و جبر تاریخی مارکس که پنج دوره تاریخی اش گوش&amp;zwnj;های ما را کر کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شاید یک دلیل آن این بود کمونیست&amp;zwnj;های افغانستان &amp;ldquo; تحت رهبری خرد مندانه نور محمد تره کی تئوریسین شرق زمین&amp;rdquo; توانسته بودند خلاف نظریه استاد شان مارکس، از دو مرحله به یک خیز بگذرند. یعنی از مرحله نیمه فیودالی مستقیما به سوسیالیستی بدون عبور از مراحل بورژوازی و سرمایه داری.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بیچاره مارکس نمی&amp;zwnj;دانست که در میان پیروان او در شرق نابغه&amp;zwnj;یی به&amp;zwnj;نام تره&amp;zwnj;کی ظهور می&amp;zwnj;کند که با دادن چند شعار و رنگ سرخ در یک شب، چندین دوره تاریخی او را درمی&amp;zwnj;نوردد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفتیم که کمونیستهای ما بر نظریات مارکس خط بطلان کشیدند و می&amp;zwnj;خواستند نشان دهند که با یک پرش نبوغی می&amp;zwnj;توان از مرحله نیمه فیودالی مستقیما به مرحله سوسیالیستی رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما در عمل، وضعیت دیگری پیش آمده بود. مردم رژیم را کفری دانسته بر ضد آن قیام کردند و جبر تاریخی مارکس به مانع روبه&amp;zwnj;رو شد. از نظر کمونیست&amp;zwnj;های ما جنگ میان فیودالیسم و سوسیالیسم آغاز شده بود و کاملا طبیعی بود. اما به&amp;zwnj;زودی معلوم شد که کمونیسم در حال عقب نشینی است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پس باید کودتای 7 ثور- که انقلاب ثورش می&amp;zwnj;گفتند- وارد مرحله جدیدی می&amp;zwnj;شد. این مرحله را مرحله نوین و تکاملی نام گذاشتند و در عمل معنی آن هجوم لشکر سرخ یکصدوبیست&amp;zwnj;هزار نفری شوروی به کشور آزادی به&amp;zwnj;نام افغانستان بود.مرحله نوین و تکاملی که با ببرک کارمل سوار بر تانک&amp;zwnj;های شوروی وارد افغانستان شد،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بر وسعت تراژیدی افزود و کشوری را که تازه می&amp;zwnj;خواست به&amp;zwnj;طرف توسعه و انکشاف برود، غرق در خون کرد. بیش از دو میلیون نفر کشته و زخمی گردیدند و پنج ملیون دیگر وطن شان را ترک گفته به حالت اسفباری به کشورهای همسایه پناهنده شدند. کمتر کسی در جهان فکر می&amp;zwnj;کرد شوروی&amp;zwnj;ها در افغانستان شکست می&amp;zwnj;خورند&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;و روزی این کشورآزاد خواهد شد. یگانه نیرویی که از شکست دشمن سخن می&amp;zwnj;گفتند مجاهدین بودند. طبقه&amp;zwnj;یی جدیدی که بیل و داس را گذاشتند و سلاح گرفتند و به&amp;zwnj;خاطر دفاع از دین، مردم و سرزمین شان فدا کاری کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;فدایی&amp;zwnj;هایی که امروز آن&amp;zwnj;ها را جنگ&amp;zwnj;سالار می&amp;zwnj;گویند. شهدای گمنامی که دیگر کسی از آن&amp;zwnj;ها یاد نمی&amp;zwnj;کند. چرا قلب مادرانی را که فرزندان&amp;zwnj;شان در این راه کشته شدند، بیشتر داغ&amp;zwnj;دار می&amp;zwnj;کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مرحله نوین و تکاملی9 سال تمام خون ریخت تا آن پیروزی ناکام را به&amp;zwnj; دست آورد؛ اما ارتش سرخ دیگر دیری شده بود از پیروزی مایوس بود و راه بیرون رفتن از باتلاق شعارهای دروغین را می&amp;zwnj;پالید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;عاقبت گرباچف، این آواز را بر آورد و برای اولین&amp;zwnj;بار از خروج قوای شوروی از افغانستان یاد کرد. بعد از آن همه خونریزی و ویرانی واینک یگانه تکیه&amp;zwnj;گاه کمونیستان افغانی؛ کشور شوراها- می&amp;zwnj;خواست نیروهای خود را از افغانستان خارج کند و رفقای خود را به چنگال بی&amp;zwnj;سرنوشتی بسپارد. حکومت کمونیستی در افغانستان عامل کشتار وسیعی از مردم بی&amp;zwnj;گناه گردید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از این لحاظ تصویر پیروزی مجاهدین در نظر کمونیست&amp;zwnj;های افغانی به یک کابوس وحشتناک می&amp;zwnj;ماند. آن&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها فکر می&amp;zwnj;کردند مجاهدین در صورت پیروزی از آن&amp;zwnj;ها انتقام خواهند گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حتی آن&amp;zwnj;هایی که کمونیست هم نبودند و به دلایل دیگر در حکومت کار می&amp;zwnj;کردند به&amp;zwnj;ویژه بخش نظامی، با نگرانی به آینده می&amp;zwnj;دیدند. از همین مرحله بود که کارمندان آخرین رژیم کمونیستی افغانستان به رهبری نجیب الله، با جبهات مجاهدین در تماس شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بیشتر این تماس&amp;zwnj;ها را افسران رژیم برقرار کردند واین طبیعی هم بود؛ زیرا مجاهدین هم به فکر سرنگونی رژیم، از طریق نظامی بودند .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;انگیزه تماس&amp;zwnj;ها با مجاهدین اکثرا نجات یافتن از انتقام جویی مجاهدین در صورت پیروزی بود. آغاز آن زمان مطرح شدن خروج قوای شوروی بود و با خروج قوای شوروی تماس&amp;zwnj;ها شکل وسیعی پیدا کرد. البته قبل از آن هم بودند کسانی که در داخل نظام به نفع مجاهدین کار می&amp;zwnj;کردند که شامل این بحث نمی&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;....آنچه قابل توجه است این است که با خروج قوای شوروی که دیگر پیروزی مجاهدین حتمی به&amp;zwnj;نظر می&amp;zwnj;رسید، جناح های رقیب خلق و پرچم تلاش داشتند تا رژیم را به نفع آن جناح از مجاهدینی سقوط دهد که با آن ها تماس بر قرار کرده بودند. البته در میان این دو، نظر نجیب الله آخرین رییس جمهور حکومت کمونیستی راه بین&amp;zwnj;البینی را در نظر داشت و آن ایجاد یک حکومت ائتلافی با مجاهدین بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این آخرین تلاش&amp;zwnj;های یک حکومت دست نشانده بود که حسب تصادف حامیانی هم پیدا کرد. از جمله ملل متحد که نماینده اش آقای بینان سیوان تلاش زیادی برای ایجاد یک حکومت ائتلافی بین مجاهدین و بقایای کمونیست&amp;zwnj;ها کرد اما نتیجه نداد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;رژیم از درون وبیرون در حال غلطیدن بود و رقابت دو جناح - خلق و پرچم - در داخل حکومت که از طرف دو جناح در صف مجاهدین- جمعیت و جزب اسلامی- حمایت می&amp;zwnj;شد رژیم را هر روز بیشتربه سر نگونی نزدیک می&amp;zwnj;کرد اولین واقعه کودتای تنی بود که با حمایت حکمت&amp;zwnj;یار صورت گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بسیاری تا حال فکر می&amp;zwnj;کنند که طرفداران نجیب کودتای تنی را خنثی کردند در حالی که واقعیت چیز دیگری بود. جریان از این قرار بود. در شمال بودیم که داکتر عبدالرحمن معاون احمد&amp;zwnj;شاه مسعود(رح) خبر داد که خلقی&amp;zwnj;ها به رهبری تنی و پشتیبانی حکمتیار کودتا کرده&amp;zwnj;اند .داکتر عبدالرحمن و انجنیر عارف سروری مسوولیت بخش تماس&amp;zwnj;ها را به&amp;zwnj;دوش داشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;کودتا بدون شک حکمتیار و خلقی ها را به قدرت می&amp;zwnj;رساند؛ دو جناح تندرو. داکتر عبدالرحمن (از آمرصاحب) هدایت می&amp;zwnj;خواست که چه کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;زیرا جناحی که با ما تماس داشت (پرچمی&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها) به&amp;zwnj;شدت نگران بودند و هدایت می&amp;zwnj;خواستند که کودتا را سرکوب کنند. واضح بود چنانچه پرچمی ها نمی&amp;zwnj;خواستند خلقی&amp;zwnj;ها به&amp;zwnj;قدرت برسند ما هم نمی&amp;zwnj;خواستیم حکمتیار به قدرت برسد. مسعود ما را به جلسه عاجلی فراخواند و موضوع را مطرح کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;زمان به&amp;zwnj;سرعت می&amp;zwnj;گذشت و هرچند ساعتی داکتر عبدالرحمن که در پنجشیر بود، هدایت می&amp;zwnj;خواست. در جلسه همه&amp;zwnj;گی به همین نظر بودند که کودتای تنی-حکمتیار سرکوب شود؛ اما مسعود ملاحظه داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شخصیت مسعود را از همین&amp;zwnj;جا می&amp;zwnj;توان شناخت. مسعود می&amp;zwnj;گفت سرکوب کودتا به نفع نجیب تمام می&amp;zwnj;شود و پیروزی آن به نفع خلقی&amp;zwnj;ها و حکمتیار. ماندن نجیب و به قدرت رسیدن حکمتیار وخلقی هیچ یک به نفع افغانستان نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;باید راه دیگری سراغ کرد. اما راه دیگری وجود نداشت. اگر داشت عملی نبود. مثلا ما آماده&amp;zwnj;گی نداشتیم که فورا وارد عمل می&amp;zwnj;شدیم و هردو طرف را سرکوب می&amp;zwnj;کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مسعود می&amp;zwnj;گفت در اینجا ما راه انتخاب بین بد و بد تر نداریم. سرکوب کودتا به نفع نجیب تمام می&amp;zwnj;&amp;zwnj;شود و من مسوولیت کاری را که به بقای نجیب -ولو برای یک لحظه هم- باشد به&amp;zwnj;دوش نمی&amp;zwnj;گیرم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;جلسه به بن&amp;zwnj;بست کشیده بود. مسعود دستوری با این محتوی به داکتر عبدالرحمن صادر کرد:&amp;rdquo; با درنظر داشت &amp;ldquo;آخرت&amp;rdquo; چیزی که لازم می&amp;zwnj;دانید ، انجام دهید! &amp;ldquo;. و داکتر عبدالرحمن به طرفداران ما دستور داد کودتای تنی &amp;ndash; حکمتیار را سرکوب کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بدین&amp;zwnj;ترتیب کودتای تنی &amp;ndash; حکمتیار سرکوب شد و طرفداران ما در داخل رژیم نجیب قوی&amp;zwnj;تر شدند و سقوط حکومت داکتر نجیب را تسریع کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;بخش دوم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما رقابت بین جناح&amp;zwnj;ها به پایان نرسیده بود، زیرا خلقی&amp;zwnj;ها در ارتش وجود داشتند و نجیب که راه سوم را می&amp;zwnj;رفت برهردو جناح اعتماد نداشت.کودتای تنی &amp;ndash; حکمتیار، حکومت نجیب را به شدت تضعیف کرد. پرچمی&amp;zwnj;ها قوی&amp;zwnj;تر شدند و دیگر ارتباط با احمد شاه مسعود تقریباً شکل علنی را به خود گرفته بود&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;و حتی داکتر نجیب من باب تهدید خودش در جلسات از آن یاد می&amp;zwnj;کرد که از همۀ این تماس&amp;zwnj;ها اطلاع دارد و چنین و چنان خواهد کرد. اما نجیب دیگر آن نجیب دورۀ خاد نبود که روزی ده&amp;zwnj;ها نفر بکشد. به غریقی می&amp;zwnj;ماند که بیهوده برای نجات تلاش می&amp;zwnj;کرد. مسعود در باره او گفته بود: &amp;ldquo; نجیب به طرف بالا آب بازی می&amp;zwnj;کند&amp;rdquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;کشمکش جناح&amp;zwnj;ها در داخل حکومت نجیب ادامه داشت، اما ما در شمال سرگرم کار خود بودیم. مطابق به استراتژی مسعود باید برای جنگ از ولایات به طرف مرکز آماده&amp;zwnj;گی می&amp;zwnj;گرفتیم. مسعود به این نظر بود که جنگ را از ولایات شروع باید کرد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;و بعد از سقوط شهرهای عمدۀ افغانستان به طرف مرکز حرکت کرد. او اعتقاد داشت که با سقوط شهرهای عمده و بسیج نیروها به طرف کابل، پایتخت با تهدید تسلیم خواهد شد و از خونریزی جلوگیری به عمل خواهد آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما بین حرکت با تامل مسعود برای سقوط کابل و کشمکش درونی حکومت نجیب تناسب لازم بر خوردار نبود. رژیم را اختلاف درونی خصوصا بعد از کودتای تنی-حکمتیار مانند موریانه هر روز می&amp;zwnj;خورد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در اوایل ماه حمل بود که بار دیگر پیامی از جانب داکترعبدالرحمان و انجنیر عارف سروری رسید. پیام حاکی از این بود که &amp;ldquo;اوضاع در کابل رو به وخامت می&amp;zwnj;رود. خلقی&amp;zwnj;ها با پشتیبانی حکمتیار در صدد کودتای دوم اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این بار طرفداران ما به تنهایی توان دفاع را ندارند. زیرا نیروهای حکمتیار به پشتیبانی آن&amp;zwnj;ها وارد کابل خواهند شد. برای نجیب طرفدارانی که از او دفاع کنند، باقی نمانده است. تمام امید او به ملل متحد و بینان سیوان است.&amp;rdquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بار دیگر مسعود ما را به جلسه فراخواند. اوایل ماه حمل سال 1371 بود. در جلسه وضعیت را بر رسی کرد و نتیجه&amp;zwnj;گیری کرد که اوضاع در مرکز به شدت در حال تغییر است. حکمتیار و خلقی&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;خواهند رژیم را از کابل سرنگون کنند و برعکس ما را از ولایات.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;امکان دارد رژیم اول از کابل سقوط کند. پس چنین قرار صادر کرد که کار را در هردو استقامت دوام باید داد. عده&amp;zwnj;یی از برادران وظیفه گرفتند که عملیات را از شمال آغاز کنند و خود مسعود تصمیم گرفت به طرف پنجشیر حرکت نماید و به اوضاع مرکز رسیده&amp;zwnj;گی کند. من درآن وقت رییس اوپراسیون ( بخش عملیات) بودم. من هم جز رونده&amp;zwnj;گان به طرف مرکز شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;هنوز از شمال به طرف مرکز حرکت نکرده بودیم که جنرال مومن در حیرتان از اطاعت مرکز سرباز زد. جنرال مومن چنانچه امروز طرفداران جنرال دوستم او را مربوط خود می&amp;zwnj;دانند هیچ نوع ارتباطی به او نداشت، بلکه از همان آغاز با مسعود تماس داشت. هنگامی که او بر ضد نجیب بغاوت کرد،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مسعود از پشتیبانی خود به او اطمینان داد و ارتباط او را به استاد عطا خان در مزار شریف بر قرار کرد. شخص دومی که بر ضد نجیب سر از اطاعت کشید، پهلوان غفار بود که او هم با مسعود تماس داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;هنوز از قیام جنرال دوستم خبری نبود و چندی بعد جنرال دوستم بر اثر یک بازی اوپراتیفی که از طرف داکتر عبدالرحمان سازمان داده شده بود، مورد بی&amp;zwnj;اعتمادی نجیب قرار گرفت و هر سه شخص مذکور اتحادی با هم تشکیل دادند که بهانۀ آن مخالفت با برگشت جنرال اسک به مزار بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تحولات مزارشریف رفتن ما به طرف مرکز را زودتر ساخت. با عبور از کوتل زرد که مرتفع&amp;zwnj;ترین کوه بین پنجشیر و تخار است&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خود را به پریان آخرین ولسوالی پنجشیر رساندیم. در ماه حمل این کوتل هنوز برای عبور آماده نمی&amp;zwnj;باشد ولی ما وقت کم داشتیم و لهذا نزدیکترین و پر مشقت&amp;zwnj;ترین راه را انتخاب کردیم. گذشتن از کوتل بسیار با مشقت صورت گرفت و مثل همیشه روهای مان از شدت سردی پوست داد و درلب&amp;zwnj;های ما تب خال برامد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این علامت عبور از کوه&amp;zwnj;های صعب العبور است. هنگامی شخصی را چنین ببینید و نا بلد باشید فکر می&amp;zwnj;کند تازه از بستر مریضی صعب&amp;zwnj;العلاج برخاسته است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شب دیگر را نزد داکتر عبدالرحمان و انجنیر عارف در قرارگاه شان که در اول درۀ پنجشیر بود، قرار داشتیم. چند روز قبل از ما داکتر نجیب دو راکت اسکاد به آنجا پرتاب کرده بود که خوشبختان تلفاتی نداشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;داکتر عبدالرحمان اوضاع را با جزییات توضیح داد و گفت ارتباطات با سربازان و افسران دولتی بسیار وسیع شده و رقابت دو جناح، کار نجیب را به آخر رسانده است. رفیع وزیر دفاع قرار است نیروهای حکمتیار را داخل کابل بسازد و آنگاه کار بسیار مشکل خواهد شد. او گفت طرفداران ما بسیار نگران تحولات اوضاع به نفع خلقی&amp;zwnj;ها و حکمتیار اند و باید دست به کار شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مسعود دست به کار شد و اولین دستور را برای من داد. وظیفۀ من اشغال شهر چاریکار بود. دو نفرمعاون هم برایم داده شد. حسین و مرزا.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;روزی که مرا به چاریکار می&amp;zwnj;فرستاد، چنین گفت:این شخص علیم خان نام دارد و معاون فرمانده آقاشیرین است. آ قاشیرین ظاهرا فرمانده دولت است، اما با ما ارتباط دارد. خودت با علیم خان همین لحظه به طرف چاریکار حرکت کنید، حسین و مرزا بعدا می&amp;zwnj;آیند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در چاریکار منتظر دستور من می&amp;zwnj;باشی و تا آنوقت خود را با اوضاع آشنا می&amp;zwnj;کنی. من قبل از عملیات لیست تعدادی از افسران ارتباطی را برایت می&amp;zwnj;فرستم و دو روز برای آغاز کار وقت داری نه بیشتر. تا آخرین حد ممکن کوشش کن عملیات بدون خونریزی انجام شود. سالنگ و بگرام شامل کارت نمی&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از مسعود خدا حافظی کردم و اولین سوال نزدم این بود که چطور مسعود مرا نزد یک فرمانده حکومتی که به خونریزی و بیباکی شهرت داشت، می&amp;zwnj;فرستد. اولین&amp;zwnj;بار بود به چنین عملیاتی می&amp;zwnj;رفتم. رفتن نزد دشمن به امید همکاری. حتی یک تفنگچه هم نتوانستم باخود بگیرم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در یک روز بارانی با علیم خان معاون فرمانده آقا شیرین سوار بر موتر سایکلی کهنه به طرف چاریکار حرکت کردیم. شب بود که به قرارگاه آن&amp;zwnj;ها رسیدیم. همان شب با فرمانده آقا شیرین سالنگی دیدیم. آقا شیرین سالنگی در پروان شخصی مشهور بود. (در اوایل فرمانده جمعیت بود، بعدها به حزب اسلامی و بعد به نظانم کمونیستی پیوست؛ اما یک اداره چی بود.)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آقا شیرین با گشاده رویی از من استقبال کرد. در قرارگاهش هر طرف عکس&amp;zwnj;های احمدشاه مسعود نصب بود که معلوم می&amp;zwnj;شد اخلاص خود را نشان می&amp;zwnj;دهد. شب روی برنامه صحبت نمودیم و واقعا آماده&amp;zwnj;گی کامل برای داخل شدن به چاریکار داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;بخش سوم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از تعداد افرادش چیزی نپرسیدم و طی دو سه روز حدس زدم که حدود پنج&amp;zwnj;صد نفر باید داشته باشد. روز بعد حسین و مرزا هم رسیدند و یک مخابره محرم هم آوردند که خاطرم از ناحیه تماس با آمر صاحب حل شد.روز اول با قوماندان آقا شیرین و علیم خان جهت آشنایی با منطقه یا به اصطلاح نظامی آشنا به اراضی، به گشت&amp;zwnj;زنی پرداختیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در اولین قدم آقا شیرین پوسته&amp;zwnj;های مربوط خودش در ساحه را که بیشتر زیر سرک چاریکار ـ جبل&amp;zwnj;السراج قرار داشت، به من نشان داد. آن&amp;zwnj;گاه به جاده عمومی برآمد تا پوسته&amp;zwnj;های دیگر را نشان دهد. من ایستاد شدم که افراد پوسته&amp;zwnj;ها مرا نبینند که خندید و گفت بیا نترس از دست این&amp;zwnj;ها چیزی نمی&amp;zwnj;آید. تعجب کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این پوسته&amp;zwnj;ها چندماه قبل سایه ما را به توپ می&amp;zwnj;زدند، اینک در برابرشان قدم می&amp;zwnj;زدیم و حیران حیران نگاه می&amp;zwnj;کردند. خود آقا شیرین هم لباس مجاهدین و کلاه پکول به&amp;zwnj;سر داشت. از همان لحظه حس کردم که عمر دولت نجیب به پایان رسیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از آقا شیرین پرسیدم که در صورتی که این پوسته&amp;zwnj;ها چنین از کار افتاده اند، چه مانعی باقی&amp;zwnj;مانده است که ما حل کنیم. به همان عادتی که چشم&amp;zwnj;های خود را تنگ کرده و با مخلوطی از خنده بعضاً سخن می&amp;zwnj;زد، گفت: در این&amp;zwnj;ها هیچی نمانده. شما قومانده بدهید، من ظرف دو ساعت پروانه برای&amp;zwnj;تان می&amp;zwnj;گیرم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما من باور نمی&amp;zwnj;کردم. من فکر می&amp;zwnj;کردم برخورد همه پوسته&amp;zwnj;ها یک&amp;zwnj;سان نخواهد بود و همه به طرف ما چنین نگاه نخواهند کرد. به هرحال از او خواستم اگرچه پوسته&amp;zwnj;ها عکس&amp;zwnj;العملی هم نشان ندهد، مخفی&amp;zwnj;کاری را باید حفظ کرد. به قرار گاه برگشتیم و شب اول چنین گذشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;روز بعد از آقا شیرین پرسیدم می&amp;zwnj;شود با پوسته&amp;zwnj;هایی که مربوط شما نیست، تماس برقرار کرد و از آن&amp;zwnj;ها تقاضا کرد که با همکاری کنند. پرسید این کار عملیات را افشا نمی&amp;zwnj;کند؟ گفتم خیر، از عملیات یاد نمی&amp;zwnj;کنیم؛ چنین دعوتی یقین دارم برای آن&amp;zwnj;ها نو نیست، اما کمترین فایده&amp;zwnj;یی که دارد، این است که با آن&amp;zwnj;ها و وضعیت&amp;zwnj;شان آشنا می&amp;zwnj;شویم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اولین پوست در نزدیکی ماه یک کندک دولت مربوط وزارت دفاع بود که قوماندان آن از پنجشیر بود و نام او را فراموش کرده ام. خودش برای ملاقات آمد و اعلان کرد که برای هر نوع همکاری آماده است. نحوه تماس با او را تعیین کردیم و خداحافظی کرد و رفت. نفر دومی شریف نام داشت که کندکی مربوط وزارت داخله داشت که او هم وعده همکاری سپرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نفر سومی را هم دیدیم و هر روز یکی دو نفر را ملاقات می&amp;zwnj;کردیم. اشخاصی که من با آن&amp;zwnj;ها ملاقات می&amp;zwnj;کردم، غیر از کسانی بود که آمر صاحب دو روز قبل از عملیات باید معرفی می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مسعود از نظر ارتباطات با افراد دولتی شهر را به دو قسمت تقسیم کرده بود؛ از چوک به طرف جبل&amp;zwnj;السراج، ارتباطی&amp;zwnj;ها به یک شخص به نام ولی که آمر امنیت کاپیسا بود، تماس داده شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;و از چوک به طرف کابل به شخصی به نام افضل امان که رییس اوپراسیون قول اردو بود. پس قرار بود دو روز قبل از عملیات، مسعود این دو شخص را با من ارتباط دهد و از طریق این&amp;zwnj;ها با دیگران در تماس شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یک&amp;zwnj;روز که سرگرم همین کارها بودیم، با حسین و مرزا به دیدن ساحه رفتیم. شخصی سراسیمه از طرف آمر صاحب رسید و نامه&amp;zwnj;یی آورد. در نامه نوشته بود &amp;ldquo;شما کجاهستید؟ هرچه زودتر تماس بگیرید!&amp;rdquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از خواندن نامه تعجب کردم. یعنی چه؟ از مرزا پرسیدم مخابره ما روشن است. گفت 24 ساعت روشن است. گفتم آمرصاحب گفته عاجل تماس بگیرید. مرزا گفت دو روز شده در مخابره هیچ&amp;zwnj;کس گپ نمی&amp;zwnj;زند. می&amp;zwnj;ترسم فرکانس&amp;zwj;&amp;zwnj;ها را تغییر داده باشند و ما را فراموش کرده باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بر بخت بد لعنت گفتم و یک نفررا با نامه&amp;zwnj;یی سوار با موترسایکل به پنجشیر فرستادم و در نامه به مسوول مخابره نوشتم که اگر فرکانس&amp;zwnj;ها را تغییر داده باشید، برای ما فرکانس&amp;zwnj;های جدید را بفرستید و تا آن&amp;zwnj;وقت با فرکانس قبلی با ما تماس بگیرید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در آن&amp;zwnj;روزها آمر صاحب در مدخل دره جایی که ما آن را دالان سنگ می&amp;zwnj;گوییم، در دفتر انجنیر عارف سروری اقامت داشت تا به ساحه عملیات نزدیک باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یک&amp;zwnj;ونیم ساعت نگذشته بود و در ساحه به کشف&amp;zwnj;وبازدید مصروف بودیم که مرزا گفت: آمرصاحب در مخابره با تو کار دارد، غضب است. گوشی را برداشتم خودش بود. نام شبکه آمرصاحب همیشه &amp;ldquo;خالد&amp;rdquo; بود و از من &amp;ldquo;طلحه&amp;rdquo;. با صدایی که معلوم می&amp;zwnj;شد قهر است، صدا کرد:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;طلحه، خالد، می&amp;zwnj;شنوی؟ گفتم: می&amp;zwnj;شنوم.پرسید: آغازاده کجا هستی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفتم: جایی که هدایت داده بودید. مصروف کار هستیم.پرسید: یک&amp;zwnj;ونیم روز شد که ارتباط نداری. کجا گم هستی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفتم: تقصیر از مسوولین مخابره است که فرکانس را تغییر داده اند و ما را خبر نکرده اند.گفت: آن&amp;zwnj;ها خو مغز ندارند، تو چی؟ فکر نکردی که ارتباط غیرعادی&amp;zwnj;ست و باید کسی را بفرستی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دیدم بسیار قهر است، سکوت کردم. عادتش را بلد بودم که تا حادثه بدی اتفاق نیفتاده باشد، چنین سخن نمی&amp;zwnj;گوید.باز پرسید: صدای مرا می&amp;zwnj;شنوی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفتم: می&amp;zwnj;شنوم.گفت: خبر شدی دیشب در سالنگ چه واقعه شد؟ گفتم: نخیر خبر ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفت: آدم که دو شب و دو روز بی&amp;zwnj;ارتباط باشد و بی&amp;zwnj;غم چکر بزند، واضح است که خبر نمی&amp;zwnj;شود.(دست بردار نبود). من دیروز بصیر سالنگی را نزد خود خواستم و ارتباط او را با جنرال مومن که قوت&amp;zwnj;هایش در سالنگ است، بر قرار نمودم( این جنرال مومن از اندراب است. با جنرال مومن حیرتان اشتباه نشود).&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به او گفتم تمام نیروهای دولتی سالنگ با ما ارتباط دارند و ضرورت به عملیات نیست. آماده باشید هر لحظه دستور دادم پوسته&amp;zwnj;های دولتی را تحویل بگیرید و تمام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این آدم گنگس می&amp;zwnj;رود و همه مجاهدین خود را خبر می&amp;zwnj;کند و مجاهدین همه از کوه&amp;zwnj;ها به سرک پایین می&amp;zwnj;شوند و کابل از موضوع اطلاع یافت. همه برنامه برهم خورد. شما همین امشب باید وارد چاریکار شوید، اگرنه دولت برای بازپس&amp;zwnj;گیری سالنگ نیرو خواهد فرستاد و کارها همه خراب خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفتم: مگر ما هنوز لست کسانی را که شما گفته بودید... . لست را روان می&amp;zwnj;کنم، اما امشب باید وارد چاریکار شوید! نهایت کوشش کنید که خونریزی نشود!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;وضعیت قابل درک بود. نباید او را بیشتر رنج می&amp;zwnj;دادم. واقعاً بصیر اشتباه بزرگی کرده بود. هیچ بخشی آماده عملیات نبود. بگرام عمده&amp;zwnj;ترین بخش عملیات ما را تشکیل می&amp;zwnj;داد و ما حد اقل پنج روز دیگر کار داشتیم تا آماده شویم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفتم: بسیار خوب. ما کار خود را شروع می&amp;zwnj;کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Calibri;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;بخش چهارم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;احمدشاه مسعود (قهرمان ملی) در عین زمان که بسیار متوکل بود، شخصیتی سخت عقلانی و واقع&amp;zwnj;بین نیز بود. او می&amp;zwnj;دانست که مرا به کاری فرمان داده که از توانم بالاست. من چه&amp;zwnj;طور می&amp;zwnj;توانستم ظرف چند ساعت باقی&amp;zwnj;مانده، برای فتح ولایت پروان آماده شوم؛&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یک قول اردوی مکمل وزارت دفاع به اضافه قطعات ارگان&amp;zwnj;های دیگر وزارت داخله، خاد، دفاع وطن و غیره. به صدها پوسته با حمایه ده&amp;zwnj;ها دستگاه تانک، قوت&amp;zwnj;های توپچی و قوای هوایی بگرام که در نزدیکی آن قرار داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در برابرآن&amp;zwnj;ها، من باید با نیروهای چند صد نفریِ قوماندان آقا شیرین ـ که خودش نیز یک نیروی دولتی حساب می&amp;zwnj;شد ـ کارخود را آغاز می&amp;zwnj;کردم تا نیروهای خود ما از پنجشیر برسند. گیرم در همان آغاز کار درگیری شروع می&amp;zwnj;شد؛ آیا می&amp;zwnj;شود روی نیرو های آقا شیرین حساب کنم؟ طبعاً مسعود این را می&amp;zwnj;دانست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پرسید: خوب کار خود را چه&amp;zwnj;طور شروع می&amp;zwnj;کنی. حال دیگر کمی آرام شده بود، زیرا تمام تیرهای عصبانیتش را که باعث آن بصیر سالنگی شده بود، به طرف من پرتاب کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفتم: در همین چند روز که این&amp;zwnj;جا بودیم، برعلاوه کشف و شناسایی منطقه، توانستم با تعدادی از پوسته&amp;zwnj;های دولتی و قوماندانان آن&amp;zwnj;ها که در همین ماحول ما قرار دارند، تماس برقرار نمایم. بعضی از آن&amp;zwnj;ها را ملاقات هم نمودم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بسیار خرسند شد و چنان&amp;zwnj;که عادتش بود گفت: خداوند برایت اجر بدهد. این را می&amp;zwnj;گویند ابتکار. خوب این افراد چه تعداد هستند؟ در کجا موقعیت دارند؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;برایش توضیح دادم و خواهش کردم هرچه زودتر برایم نیرو بفرستد. وعده کرد که گروپ اول تا اوایل شب و متباقی تا نیمه&amp;zwnj;های آن نزد من خواهند رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از مسعود خداحافظی نموده و دست به&amp;zwnj;کار شدم. راستش بسیار نگران بودم. مسعود بار دیگر تکرار کرد که تا آخرین حد کوشش شود که خونریزی نشود. اما آخر من با کدام قوت می&amp;zwnj;توانستم خونریزی کنم یا نکنم. دست من خالی بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تصمیم گرفتم تماس را اول از همان وطندار پنجشیری خودمان شروع کنم. کسی را فرستادم تا او را نزدم بیاورد. گفتند در قرارگاه نیست، مخابره&amp;zwnj;اش خاموش است، در خانه هم نیست و به کسی هم نگفته کجا رفته. معلوم بود که دروغ می&amp;zwnj;گویند. این اولین خبر بد بود که برایم رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دومین خبر بد، تبدیلی کندکی بود که در همسایه&amp;zwnj;گی ما قرار داشت. هنوز از تکانِ خبر بد اول به&amp;zwnj;خود نیامده بودم که این کندک را که مربوط وزارت دفاع بود و با من تماس داشت، تبدیل کردند و یک کندک خاد که دشمن پدری ما حساب می&amp;zwnj;شد، به&amp;zwnj;جای آن مستقر کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به آقا شیرین گفتم: نمی&amp;zwnj;شود قوماندان همین کندک جدید را دعوت کنیم؟ چشم&amp;zwnj;هایش از خوشحالی برق زد. گفت بسیار نظر خوبی است، من او را دعوت می&amp;zwnj;کنم. وقتی که آمد، دست و پایش را می&amp;zwnj;بندیم و افرادش را می&amp;zwnj;گوییم تسلیم شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از این شرارت&amp;zwnj;ها در زنده&amp;zwnj;گی بسیار کرده بود که در همان چند روز برایم بسیار قصه کرده بود. حتا یک&amp;zwnj;بار هم مناسبات ما بر سر نقل بی&amp;zwnj;رحمی&amp;zwnj;هایش که از آن&amp;zwnj;ها با افتخار یاد می&amp;zwnj;کرد، تیره شد. گفتم نخیر. هرگز چنین نامردی نمی&amp;zwnj;کنیم. این&amp;zwnj;جا من دستور می&amp;zwnj;دهم نه خودت. با چشمان شریرش تیز به&amp;zwnj;طرفم نگاهی کرد و چیزی نگفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ساعتی نگذشته بود که قوماندان کندک خاد آمد و از دیدن ما و حسین و مرزا کمی تکان خورد. آدمی آرام و متین معلوم می&amp;zwnj;شد. نامش را فراموش کرده ام. بعد از احوال&amp;zwnj;پرسی بسیار مختصر برایش چنین گفتم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ما تصمیم داریم امشب ولایت پروان را بگیریم. با جنگ یا بی&amp;zwnj;جنگ. هزاران نفر مجاهد همین لحظه آماده دخول به شهر اند. آمر صاحب خودش رهبری عملیات را در دست دارد. چه همکاری کرده می&amp;zwnj;توانی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ابتدا خودش را معرفی کرد که از مجاهدین جمعیت و از غوربند است که در اثر جنگ با حزب اسلامی، مجبور به تسلیمی به دولت شده است(این را باور کردم، زیرا در اثر جنگ&amp;zwnj;های تنظیمی چنین واقعاتی کم نبودند). گفت برای دفاع از قریهمان مجبور شدیم به دولت تسلیم شویم. حال که تصمیم چنین است، من آماده هر نوع همکاری هستم، شما دستور بدهید چه کنم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفتم: کار تو آسان است. دیوار قرارگاهت را که به طرف ما است، سوراخ می&amp;zwnj;کنی تا مجاهدین شام جابه&amp;zwnj;جا شود. اسلحه افرادت نزد خودت می&amp;zwnj;ماند، جان و مال شما در امان است و در جنگ اشتراک نمی&amp;zwnj;کنید. همین. گفتم می&amp;zwnj;بینی قوماندان آقا شیرین همین لحظه در کنار من نشسته است و من مهمان او هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بسیار خوش شد و گفت همین لحظه این کار را می&amp;zwnj;کنم. گفت چند پوسته در اوپیان دارم، سرنوشت آن&amp;zwnj;ها چه&amp;zwnj;طور می&amp;zwnj;شود؟ گفتم نام قوماندان و نام شبکه مخابروی آن&amp;zwnj;ها را بده تا به قوماندانی که وظیفه آن&amp;zwnj;جا را به&amp;zwnj;دوش دارد، بدهم. خطری متوجه آن&amp;zwnj;ها نخواهد بود. خداحافظی کرد و رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آقا شیرین گفت. ناحق او را رها کردیم. به نظرم گنجشک از دام پرید. گفتم آرام باش.تا نتیجه این کار، نفر دومی شریف قوماندان کندک وزارت داخله را خواستم تا برای جابه&amp;zwnj;جا شدن نیروهای ما آماده&amp;zwnj;گی داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;فوراً اعلان آماده&amp;zwnj;گی کرد و تا آخر صادقانه کار کرد. از اوخواستم تا اگر افراد دیگری را می&amp;zwnj;شناسد با خود بیاورد و به آن&amp;zwnj;ها بگوید هزاران نفر مجاهد در اطراف شهر جابه&amp;zwnj;جا شده. در صورتی که همکاری کنند، تقدیر خواهند شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;او رفت و هنوز از رفتش زیاد نگذشته بود که خبر دادند کندک خاد در حال سوراخ کردن دیوار به طرف ماست. از این ناحیه خاطرم جمع شد. از کندک وطندارم پنجشیری ام پرسیدم، گفتند کسی را به نزدیک کندک نمی&amp;zwnj;مانند و می&amp;zwnj;گویند قوماندان نیست. در دل نیت کردم که جزای این نامردی&amp;zwnj;ات را خواهم داد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مصروف همین کارها بودم که شخصی به نام گل&amp;zwnj;زرین نزدم آمد و گفت: مرا ولی نزد شما فرستاده. (ولی همان کسی&amp;zwnj;ست که مسعود تمام ارتباطات شهر از چوک به طرف جبل&amp;zwnj;السراج را به او داده بود.)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در حالی که او نفرخود را نزد من فرستاده بود، هنوز لست افراد ارتباطی به من نرسیده بود. مسعود صرفاً به آنها گفته بوده که نماینده&amp;zwnj;&amp;lrm;گان من به زودی می&amp;zwnj;آیند و نزد قوماندان آقا شیرین می&amp;zwnj;باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آمدن او را به فال نیک گرفته، برایش گفتم که وضعیت خاصی پیش آمده که ما باید عاجل وارد عمل شویم. شاید در همین لحظات دستور آمر صاحب به ولی هم برسد که با ما تماس بگیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;هرچه زودتر برو و به ولی بگو همکاری را آغاز کند. ما امشب باید وارد شهر شویم. گل&amp;zwnj;زرین رفت تا جواب بیاورد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Calibri;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;بخش پنجم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شام شده بود. نخستین دسته از افراد آقا شیرین را به کندک خاد فرستادم و خاطرم جمع شد. به&amp;zwnj;راستی شجاعت و قدرت آقا شیرین ستودنی بود. آن&amp;zwnj;شب فوق&amp;zwnj;العاده سریع عمل می&amp;zwnj;کرد. به&amp;zwnj;راستی که یک قوماندان بود. اهمیت هر لحظه و زمان را می&amp;zwnj;دانست و به&amp;zwnj;جا عمل می&amp;zwnj;کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در همین لحظات بود که گل&amp;zwnj;زرین برگشت. او خیلی سریع اقدام کرد، مثل این&amp;zwnj;که پیام آمرصاحب هم به او رسیده بود. گل&amp;zwnj;زرین را پس فرستاد، اما تنها نه، بلکه 5 ـ 6 نفر نیز همراهش بودند؛ معاون کمیته حزبی ولایت ملقب به رفیق پاسدار، دیگری رفیق پیشرو و چند رفیق دیگر.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اولین&amp;zwnj;بار بود که کمونیست&amp;zwnj;ها را از سال 1359 به بعد می&amp;zwnj;دیدم. قیافه&amp;zwnj;های نامانوس، بروت&amp;zwnj;های کشال تا لب پایین و خلاصه بیگانه و یا شاید هم من با احساس بیگانه&amp;zwnj;گی آنان را می&amp;zwnj;دیدم. لقب&amp;zwnj;ها هم همان&amp;zwnj;طوری؛ پاسدار، پیشرو، سنگر، طوفان، سیلاب، آتش و از همه جالب&amp;zwnj;تر لقب قوماندان قول اردوی پروان: امین بَبَو!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;میهمانان نشستند و تصمیم&amp;zwnj;مان را برای&amp;zwnj;شان توضیح دادم. اولین کسی سخن گفت، پاسدار معاون کمیته حزبی بود. او اطمینان داد که برای همکاری آماده اند، صرف یک&amp;zwnj;بار دیگر به آن&amp;zwnj;ها اجازه داده شود تا بروند و به گفته خودشان، چند رفیق دیگر را با خود بیاورند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;راستش جز توکل به خدا کردن، چاره&amp;zwnj;یی نبود. کدام هوشیاری اجازه می&amp;zwnj;داد که به آن&amp;zwnj;ها اعتماد کنم. از کجا معلوم بود که می&amp;zwnj;روند و چند رفیق دیگرشان را می&amp;zwnj;آورند آن&amp;zwnj;هم برای اینکه به حاکمیت&amp;zwnj;شان پایان داده شود. درست است بود که دولت نجیب در حالت بدی قرار داشت، مگر به این سرعت کدام کسی قدرت را می&amp;zwnj;سپارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به پیشنهاد آن&amp;zwnj;ها پاسخ مثبت دادم و خداحافظی کردند و رفتند. دومین دسته ما در کندک شریف جابه&amp;zwnj;جا شد. خبر خوش دیگر که اولین گروپ از مجاهدین پنجشیر که آمر صاحب فرستاده بود، رسید. حدود شصت نفر بودند. کمی احساس قوت کردم. در همان لحظات آمر صاحب با من در تماس شد و گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;قوماندان جلندر توانست اوپیان را بی&amp;zwnj;جنگ فتح کند. او اطمینان داد که قوماندان گل&amp;zwnj;حیدر با شش&amp;zwnj;صد نفر به زودی نزد من خواهد رسید. این خبرها همه خوش بودند و برای کار بیشتر انرژی می&amp;zwnj;دادند. اما به هر حال، من هنوز پنج درصد چاریکار را در کنترل نداشتم و نگران بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در چنین وضعیتی بود که دسته رفقا که به رهبری رفیق پاسدار رفته بودند با چند رفیق دیگر برگشتند. در میان رفقای جدید مسوول مخابرات شهر آمده بود که آن&amp;zwnj;شب تمام ارتباطات بین ارگان&amp;zwnj;ها و ادارات دولتی را قطع کرد. شخص دیگر پهلوان رفیق نام داشت که سخنانش ما را به خنده انداخت. پهلوان رفیق قدی بسیار بلند داشت و با جسامتی بسیار قوی و یک کلاه قره&amp;zwnj;قلی بر سر. هنگامی که داخل شد، سرش را پایین کرد تا به سر دری نخورد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نشست و با چشم&amp;zwnj;های حیران به ما نگاه می&amp;zwnj;کرد و چیزی نمی&amp;zwnj;گفت. بعد از این&amp;zwnj;که صحبت با دیگران تمام شد، به سخن گفتن آغاز کرد. گفته&amp;zwnj;هایش تا حال به&amp;zwnj;خاطرم مانده است: &amp;laquo;رفقا من قوماندان غند قومی هستم. غند من پنج نفر دارد که همهشان را همراه خود آورده ام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;کار ما کار قومی است، جنگی نیست. حال اختیارتان، هر وظیفه&amp;zwnj;یی که می&amp;zwnj;دهید، من در خدمت حاضر ام.&amp;raquo; جلو خنده ام را نتوانستم بگیرم. همه خندیدیم. حسین که از خنده خود را گرفته نمی&amp;zwnj;توانست. به حسین گفتم برای این رفیقت، کاری مناصب حالش پیدا کن!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پاسدار پیشنهاد کرد که با دو موتر جیپ و نام شب که در اختیار دارند، در قدم اول مجاهدین گروپ گروپ برده شده، در جاهایی که مربوط آن&amp;zwnj;هاست، جابه&amp;zwnj;جا گردند. در قدم دوم با پوسته&amp;zwnj;ها و مراکزی که در تماس نیستند، صحبت صورت گیرد؛ اگر به رضا حاضر به تسلیمی شدند، خوب؛ در غیر آن، از زور کار گرفته شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;واقعاً در آن شب تصمیم گرفتن برای من بسیار مشکل بود. من مسوولیت عملیاتی را به&amp;zwnj;دوش داشتم که حتا یک روز هم وقت فکر کردن به آن را نیافته بودم. هزاران نفر را در داخل ساحه تحت کنترول دشمن می&amp;zwnj;فرستادم بدون این&amp;zwnj;که قبلاً آن را پلان کرده باشم. اصلاً اولین&amp;zwnj;بار بود که چنین عملیاتی را رهبری می&amp;zwnj;کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;من سال&amp;zwnj;ها رییس اوپراسیون بودم. اصول، هرگز چنین اجازه&amp;zwnj;یی نمی&amp;zwnj;داد که عملیاتی را که در روی نقشه به پیروزیِ آن قانع نیستیم، در عمل پیاده کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;توکل به خدا کرده، با پیشنهاد پاسدار موافقت کردم. نگرانی من از دو ناحیه بود: اول این&amp;zwnj;که پوسته&amp;zwnj;های مربوط به آن&amp;zwnj;ها، به ساحه&amp;zwnj;یی که من قرار داشتم، اتصال نداشت و به شکل پراگنده در شهر و در و محاصره مراکزی قرار داشت که با ما ارتباط نداشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در صورت درگیری، گروپ&amp;zwnj;های کوچک فرستاده من، به شکل لقمه&amp;zwnj;های خُرد در شکم دشمن به آسانی قابل هضم بودند. نکته دوم این&amp;zwnj;که از کجا می&amp;zwnj;توانستم مطمین باشم که رفقای یک&amp;zwnj;ساعته ما این گروپ&amp;zwnj;های کوچک ما را که در دو جیپ جا می&amp;zwnj;شوند، برده و خلع سلاح نمی&amp;zwnj;کنند. هر دو نکته مرا آزار می&amp;zwnj;داد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از رفیق پاسدار چند لحظه وقت خواسته به محل قومانده ام که در بام قرارگاه آقا شیرین و در نزدیکی جاده کابل ـ جبل&amp;zwnj;السراج بود، رفته با خود فکر کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نگرانیِ من از آن&amp;zwnj;جا بود که روی دوستان یک&amp;zwnj;شبه اطمینان نداشتم و می&amp;zwnj;ترسیدم که این افراد را برده، یک یک خلع سلاح کنند. در آن صورت، اسم این عملیات را باید مضحکه می&amp;zwnj;گذاشتیم. از طرف دیگر، آمر صاحب دستور داده بود که به هر قیمت می&amp;zwnj;شود، باید وارد چاریکار شویم. طبعاً معنی این دستور این نبود که این&amp;zwnj;همه مجاهد را گروپ&amp;zwnj;وار بفرستم که آن&amp;zwnj;ها تا آخرین نفر اسیر بگیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;باید این نکته را هم که بسیار حایز اهمیت است، یادآوری نمایم که طارق رییس امنیت پروان با استاد فرید که آن&amp;zwnj;وقت که رهبری نیروهای حزب اسلامی در ولایت کاپیسا را به&amp;zwnj;دوش داشت، به توافق رسیده بودند که چاریکار را به حزب اسلامی تسلیم نمایند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از همین سبب بود که چندی قبل از عملیات ما، تعدادی خیرخواه برای حل اختلافات حزبی بین استاد فرید و احمدشاه مسعود رفت&amp;zwnj;وآمد داشتند که هر دو طرف روی اجتناب از درگیری&amp;zwnj;ها توافق کردند. اما استاد فرید پیشنهاد احمدشاه مسعود را مبنی بر عملیات مشترک در پروان رد کرده بود و علت آن نیز همین بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;هر نوع کوتاهی و شکست در این عملیات، چاریکار را به نفع حزب اسلامی می&amp;zwnj;لغزاند و این برای ما ضربه&amp;zwnj;یی جبران&amp;zwnj;ناپذیر به حساب می&amp;zwnj;آمد. خوش&amp;zwnj;بختانه شبی که ما عملیات را شروع کردیم، طارق به کابل رفته بود، وگرنه شاید کار این&amp;zwnj;گونه به پایان نمی&amp;zwnj;رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;بخش ششم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;قوماندان آقا شیرین را خواسته از او مشوره خواستم. طبق عادت که چشم&amp;zwnj;های سبزِ ریزش در شب نیمه&amp;zwnj;مهتابی برق می&amp;zwnj;زد، گفت: &amp;laquo;مه ای گپا ره نمی&amp;zwnj;فامم، به مه قومانده بده که چی کنم.&amp;raquo;از خیرِ مشورت با او گذشتم و گفتم دو سرگروپ را نزد من بیاور که در شجاعت بی&amp;zwnj;همتا باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دو نفر را خواست که نام&amp;zwnj;شان به&amp;zwnj;خاطرم نمانده است. اما از سیمای&amp;zwnj;شان معلوم می&amp;zwnj;شد جوانان متهوری هستند. من گاهی که به هموطنانم فکر می&amp;zwnj;کنم، این جوانان و بسیاری از جوانان&amp;zwnj;مان به یادم می&amp;zwnj;آید که اینک در بینِ ما نیستند. چه مردم شجاعی داریم. افسوس که در بسیاری از مقاطع تاریخ، از شجاعت&amp;zwnj;مان علیه خودمان استفاده کرده اند و دشمنان، چنین از ما انتقام گرفته اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به سر گروپ&amp;zwnj;ها حساسیت موضوع را فهماندم و گفتم امکان دارد این&amp;zwnj;ها شما را از نزد ما به نام تحویل دادن پوسته&amp;zwnj;ها به مراکزشان ببرند. بعد در آن&amp;zwnj;جا خلع سلاح کنند و در مخابره هم مجبور کنند که به من اطمینان بدهید که همه کارها خوب است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پس قرار را چنین می&amp;zwnj;گذاریم که معنی اولین گفته&amp;zwnj;های شما برعکس باشد؛ یعنی اگر شما را دست&amp;zwnj;گیر کردند و مجبور ساختند که در مخابره به من بگویید خیر و خیریت است، معنی&amp;zwnj;اش نزد من این است که شما نزد آن&amp;zwnj;ها اسیرید و اگر عکس این بود، یعنی همه چیز خوب بود، شما به من بگویید وضعیت این&amp;zwnj;جا خوب نیست یعنی که وضعیت خوب است. و سپس می&amp;zwnj;توانیم صحبت&amp;zwnj;مان را با اطمینان ادامه &amp;zwnj;دهیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;می&amp;zwnj;خواستم سرگروپ&amp;zwnj;ها را بفرستم که صدای قوماندان گل&amp;zwnj;حیدر آمد که با پای مصنوعی&amp;zwnj;اش به بام بالا می&amp;zwnj;شد. از دیدن او بسیارخوش شدم و قلبم قوی شد. او یکی از مجاهدان و قوماندانان بسیار خوب ما بود که در شجاعت و اخلاق شهرت داشت و من شخصاً او را بسیار دوست داشتم. مثل همیشه خندان و باروحیه وارد شد. سلام&amp;zwnj;وعلیک کردیم. گفت شش&amp;zwnj;صد نفر به همراه دارد و از جبل&amp;zwnj;السراج پیاده آمده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نزد رفیق پاسدار و رفیق پیشرو پایین شدم. سرگروپ&amp;zwnj;ها را به آن&amp;zwnj;ها معرفی کردم و گفتم کار خود را شروع کنند. آن&amp;zwnj;ها سوار دو جیپ شده به طرف مرکز شهر حرکت کردند. من در روی خریطه، نقاطی را که باید اشغال می&amp;zwnj;کردیم، یادداشت می&amp;zwnj;کردم؛ زیرا قبل از آن چنان&amp;zwnj;چه گفتم، فرصت کار دقیق را نیافته بودم. چند دقیقه نگذشته بود که سرگروپ&amp;zwnj;ها با من در تماس شدند. گفتند این&amp;zwnj;جا وضعیت خوب نیست. خدا را شکر گفتم که خیانتی در کار نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;منتظر برگشت پیشرو و پاسدار بودم که صدای حرکت دو عراده تانک را که از چوک چاریکار به طرف ما می&amp;zwnj;آمدند، شنیدم. از آقا شیرین پرسیدم که آیا گزمه شبانه تانک&amp;zwnj;ها چیزی معمول است. گفت نخیر، فقط گاهی قطارهای بزرگ می&amp;zwnj;گذرند و بس. از بام پایین شده به طرف سرک رفتم دیدم که دو تانک آهسته آهسته به طرف ما نزدیک می&amp;zwnj;شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بر رفقای یک&amp;zwnj;شبه کمونیست لعنت فرستادم. عاجل از قوماندان گل حیدر دو راکت&amp;zwnj;چی خواستم که خودش هم آمد. گفتم پدر لعنت&amp;zwnj;ها ما را فریب دادند. بچه&amp;zwnj;ها را بگو پراکنده شوند و موضع بگیرند. به مرزا گفتم راکت&amp;zwnj;چی&amp;zwnj;ها را تا آمدن من در جای مناسب جابه&amp;zwnj;جا کند تا جنگ را با زدن همن تانک&amp;zwnj;ها شروع کنیم. به راکت&amp;zwnj;چی&amp;zwnj;ها که داخل موضع شده بودند، گفتم تا قومانده نداده ام فیر نکنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به نزدیک شدن تانک&amp;zwnj;ها نگاه می&amp;zwnj;کردم که دو موترجیپ از کنار تانک&amp;zwnj;ها گذشته، به طرف ما آمدند. باید همان جیپ&amp;zwnj;های ما می&amp;zwnj;بودند. در سمت مقابل کوچه ما توقف کردند و از درون موترها پاسدار و پیشرو پایین شدند. آن&amp;zwnj;ها ما را نمی&amp;zwnj;دیدند که داخل موضع هستیم. نمی&amp;zwnj;دانستم این چه سناریویی است. آن&amp;zwnj;ها بدون سلاح بودند. از موضع برآمده به طرف&amp;zwnj;شان رفتم، چیزی که باعث گمانِ بد شود، به چشم نمی&amp;zwnj;خورد. سلام&amp;zwnj;وعلیک کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اطمینان دادند که بچه&amp;zwnj;ها را جابه&amp;zwnj;جا کرده اند و دنبال گروپ بعدی آمده اند. از آن&amp;zwnj;ها پرسیدم این تانک&amp;zwnj;ها چیست؟ گفتند در فلان مرکز ما دو تانک وجود داشت، احتیاطاً آن&amp;zwnj;ها را به این طرف شهر آوردیم که اگر جنگی در گرفت، از آن&amp;zwnj;ها استفاده کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;من هنوز هم جانب احتیاط را در نظر داشتم. گفتم خوب است به تانک&amp;zwnj;ها بگویید این&amp;zwnj;جا توقف کنند و تانکیست&amp;zwnj;ها بروند در قرارگاه استراحت کنند. به راکت&amp;zwnj;چی&amp;zwnj;ها که در تاریکی داخل موضع بودند، دستور دادم از جای&amp;zwnj;شان تکان نخورند تا وقتی که تانکیست&amp;zwnj;ها به قرارگاه نرسیده اند. لحظاتی بعد تانکیست&amp;zwnj;ها آمدند و تانک&amp;zwnj;ها در کنترول ما قرار گرفت. خیانتی در کار نبود،اما کار بی&amp;zwnj;مشورت&amp;zwnj;شان مرا نیمه&amp;zwnj;جان کرد و وقت ما را ضایع ساخت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به سرعت دست به&amp;zwnj;کار شده گروپ&amp;zwnj;های دیگر را آماده حرکت کردیم. حسین، مرزا، علیم خان معاون آقا شیرین، شریف قوماندان کندک وزارت داخله، پاسدار، پیشرو و چند رفیق دیگر که تازه همراه&amp;zwnj;شان آمده بود، همه مصروف کار بودند. مسوول مخابرات شهر اطمینان داد که تمام ارتباطات تلیفونی ارگان&amp;zwnj;هایی را که با ما تماس ندارند، قطع کرده است. این نیز بسیار اهمیت داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;چیزی از نیمه&amp;zwnj;های شب گذشته بود که تمام افراد قوماندان آقا شیرین به اضافه تعدای از افراد خودمان را در شهر جابه&amp;zwnj;جا کردیم. بسیاری از پوسته&amp;zwnj;ها و مراکز دولتی در همان شب از طرف رفقای جدید به مذاکره خواسته می&amp;zwnj;شدند و در همان شب تسلیم می&amp;zwnj;گشتند. آن&amp;zwnj;چه پاسدار و پیشرو به دیگران می&amp;zwnj;گفتند، سخنان واقعی و موثر بود:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;ldquo;امشب نیروهای آمر صاحب مسعود وارد شهر می&amp;zwnj;شوند. تا حال بسیاری نقاط را گرفته اند. هیچ&amp;zwnj;کس را اذیت نمی&amp;zwnj;کنند. خلع سلاح نمی&amp;zwnj;کنند. فقط در مراکز جابه&amp;zwnj;جا می&amp;zwnj;شوند. ما هم با آن&amp;zwnj;ها هستیم. شما هم بیایید همکاری کنید تا خونریزی نشود.&amp;rdquo; چیزی از نیمه&amp;zwnj;های شب نگذشته بود که با همین جملات، از چوک چاریکار به طرف بالا را تقریباً اشغال کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما تشویش از سه نقطه بود: اول تپه گل&amp;zwnj;غندی که در آن&amp;zwnj;جا یک غند مجهز توپخانه و راکتی قرار داشت. قوماندان این غند دادالله خان بود که خوشبختانه نامش در لستی که آمر صاحب برای من فرستاد، شامل بود. با او از طریق رفقای جدید تماس گرفتیم که باور نکرد. سپس ارتباط تلیفونی&amp;zwnj;اش را وصل کردیم و من با وی صحبت کردم تا باور کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نقطه دوم پایین&amp;zwnj;تر از دادالله خان در همان تپه گل&amp;zwnj;غندی یک کندک زره&amp;zwnj;دار بسیار مجهز بود که قوماندان آن مکرم نام داشت و به دشمنی با مجاهدین مشهور بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نقطه سوم نیز مرکز خود قول اردو ـ در محل دارالمعلمین پروان و پایین شهر ـ بود و قوماندانِ آن، امین بَبو نام داشت که از این نام می&amp;zwnj;توان حدس زد که چه&amp;zwnj;طور آدمی بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;بخش هفتم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در فهرستی که آمرصاحب فرستاده بود، معاون قول اردو به نام افضل امان معرفی شده بود که با جبهه تماس داشت.کار را از مکرم شروع کردیم؛ زیرا از چوک چاریکار به طرف بالا یعنی جبل&amp;zwnj;السراج، قرار داشتیم و گل&amp;zwnj;غندی در جناح راستِ ما و قول اردو در پایینِ شهر به طرف کابل قرار داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حال که کار ما از بالای شهر تمام شده بود، برای رفتن به پایین شهر، اول باید ازجناح راست یعنی گل&amp;zwnj;غندی که نقطه حاکم بود، خاطرجمع می&amp;zwnj;شدیم. دادالله خان تماس داشت، اما مکرم با تانک&amp;zwnj;هایش، سبب نگرانی بود. از دادالله خان پرسیدم در مورد مکرم چه فکر می&amp;zwnj;کند؛ می&amp;zwnj;شود او را دعوت به تسلیمی کرد. گفت اصلاً در این&amp;zwnj;باره فکر نکنید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;با پیشرو مشورت کردم که چه کار کرده می&amp;zwnj;توانیم که او را بی&amp;zwnj;جنگ دست&amp;zwnj;گیر کنیم. گفت اجازه دهید ما یک&amp;zwnj;بار به کمیته حزبی رفته او را دعوت کنیم، شاید بیاید. پذیرفتم و آن&amp;zwnj;ها رفتند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تا برگشتنِ آن&amp;zwnj;ها، با دادالله خان صحبت کردم که اگر کار به جنگ با مکرم بکشد، می&amp;zwnj;تواند با قوای توپچی از بالا تانک&amp;zwnj;های مکرم را زیر آتش قرار دهد. گفت اگرچه فاصله ما با او بسیار کم است و با توپ&amp;zwnj; نمی&amp;zwnj;توان این&amp;zwnj;قدر نزدیک را نشانه گرفت، اما بالاخره کاری خواهم کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در همین اثنا پیشرو با مخابره در تماس شد و گفت که مکرم را دست&amp;zwnj;گیر کرده اند و تا چند لحظه دیگر می&amp;zwnj;رسند. از این خبر بسیار خوش شدم و خاطرم جمع شد که اگر مرکز قول اردو مقاومت هم کند، زیاد نخواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در جریان شب دوبار آمر صاحب مرا به مخابره خواست و اوضاع را برایش تشریح کردم. وعده داد که صبح سه&amp;zwnj;هزار نفر برایم خواهد فرستاد. هم&amp;zwnj;چنان گفت بسم&amp;zwnj;الله خان را هم با چندهزار نفر برای اشغال بگرام می&amp;zwnj;فرستد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفت کابل از داخل شدن قوت&amp;zwnj;های ما به سالنگ، اوپیان و چاریکار خبر شده و قول اردو دوامدار با کابل تماس دارد. با اولین روشنی صبح، طارق رییس امنیت به طرف چاریکار پرواز خواهد کرد و نیروهای حزب اسلامی همین لحظه از هر طرف به شهر در حال نزدیک شدن اند. بنابرین، باید تا صبح کار را تمام کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مسعود راست می&amp;zwnj;گفت؛ شهر چاریکار از همه&amp;zwnj;طرف محاط به نیروهای حزب اسلامی بود، حتا همین قوماندان آقا شیرین هم قوماندان حزب اسلامی بود و اگر او همکاری نمی&amp;zwnj;کرد، ما راهی که به شهر داخل شویم نداشتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آمدن سراسیمه پاسدار و پیشرو افکار مرا به&amp;zwnj;هم زد. گفتم کجاست مکرم؟ گفتند فرار کرد! گفتم چه&amp;zwnj;گونه فرار کرد مگر شما او را دست&amp;zwnj;گیر نکردید؟ گفت درست است و جریان را چنین قصه کرد:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به مکرم زنگ زدیم و گفتیم از طرف حزب دستوری محرم و عاجل برایت رسیده، یک&amp;zwnj;بار به کمیته حزبی بیا. گفت فردا بیایم نمی&amp;zwnj;شود؟ گفتیم خیر همین حالا باید بیایی که عاجل است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;وقتی آمد او را دست&amp;zwnj;گیر نموده، دست&amp;zwnj;هایش را بسته و بر موتر سوارش کرده طرف شما آمدیم. در چوک طبق معمول پهره&amp;zwnj;دار ما را دریش کرد و نام شب پرسید. مکرم در چوکی عقب، وسط من و رفیق فلانی، بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;رفیق فلانی که کمی امشب زیاد هم نوشیده، از موتر پایین شد تا نام شب را بگوید که ناگهان مکرم از موتر بیرون پرید و به طرف مرکز آن&amp;zwnj;ها به دویدن شروع کرد و داد می&amp;zwnj;زد که این&amp;zwnj;ها اشرار شده اند، این&amp;zwnj;ها را بگیرید. قوماندان مرکز و دیگران بیدار شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;من که دیدم کار خراب شده، نزد قوماندان رفتم. مرا که دید کمی آرام شد. من به اوگفتم رفیق مکرم امشب زیاد نوشید و می&amp;zwnj;خواست جنگ کند؛ از همین&amp;zwnj;خاطر دست&amp;zwnj;هایش را بسته، &amp;zwnj;خواستیم او را تا خانه&amp;zwnj;اش برسانیم. در این وقت قوماندان مرکز متوجه مخابره&amp;zwnj;یی که شما به ما داده اید شد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;و از رفیق فلانی پرسید این مخابره را از کجا کردید. من دیدم کارخراب&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شود، مداخله کردم و گفتم: رفیق مکرم را شما به خانه و یا قرارگاهش برسانید، ما رفتیم کار داریم. و اگر من معاون کمیته حزبی نمی&amp;zwnj;بودم، ما را دست&amp;zwnj;گیر می&amp;zwnj;کردند&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این داستان و حماقتِ آن&amp;zwnj;ها مرا متاثر ساخت. به هرحال، اولین کاری که کردم، دادالله خان را مطلع کردم که مکرم از نزد ما گریخته. شما آماده&amp;zwnj;گی کامل برای زدن تانک&amp;zwnj;های او بگیرید و منتظر دستور من باشید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به مرزا گفتم دو تانکی را که نزد ماست، به چوک بفرست تا در صورت پایین شدن تانک&amp;zwnj;های مکرم از گل&amp;zwnj;غندی با آن&amp;zwnj;ها مقابله کنند. راستش از این&amp;zwnj;که در شهر جنگ می&amp;zwnj;شد، متاثر بودم. مسعود بسیار تاکید کرده بود که کوشش کنید خونریزی نشود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از مکرم صرف&amp;zwnj;نظر کرده حسین را گفتم آماده حرکت به طرف قول اردو شود. مرزا را هم فرستادم تا ارتباط آن&amp;zwnj;جا را با ما تامین کند و برگردد. به حسین گفتم کوشش کند با افضل امان معاون قول اردو ارتباط بر قرار کند تا مگر کار بی&amp;zwnj;جنگ حل شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;فقط یک ساعت به روشنی صبح مانده بود که مجاهدین دسته دسته در حال رسیدن بودند و من به جنگ فکر می&amp;zwnj;کردم. شهر را به چند حصه تقسیم کردم و قوماندانان را توظیف کردم. خودم می&amp;zwnj;خواستم نزد دادالله خان رفته، عملیات بر تانک&amp;zwnj;های مکرم را رهبری کنم. گل غندی نقطه&amp;zwnj;یی بلند بود و از نظر جنگی بسیار اهمیت داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما عیبِ کار این بود که به کدام اطمینان می&amp;zwnj;توانستم نزد دادالله خان بروم که هنوز چهره&amp;zwnj;اش را ندیده بودم. تصمیم گرفتم با یک قوت زیاد نزد دادالله خان بروم تا امکان خیانت نداشته باشد. در همین افکار بودم که حسین گفت به قول اردو رسیدیم و تمام پوسته&amp;zwnj;ها بدون مقاومت در حال تسلیم شدن هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;استاد گل&amp;zwnj;محمد خان و شاه&amp;zwnj;محمود بسیار همکاری کرده بودند. پرسیدم افضل امان کجاست؟ گفت نمی&amp;zwnj;دانم. به خانه&amp;zwnj;اش هم نفرروان کردیم، پیدا نشد. از قوماندان قول اردو پرسیدم. گفت هنوز به تعمیر او داخل نشده ایم و اول می&amp;zwnj;خواهیم پوسته&amp;zwnj;های اطراف مرکز قول اردو را اشغال کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفتم چند گروپ را با یک قوماندان هوشیار به تعمیر خود قوماندان هم بفرستید. گفت خوب است می&amp;zwnj;فرستم. در همین وقت دادالله خان از گل&amp;zwnj;غندی تماس گرفت و گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تانک&amp;zwnj;های مکرم می&amp;zwnj;خواستند به طرف قول اردو حرکت کنند، اما من از بالا اخطار دادم که اگر از جای&amp;zwnj;شان حرکت کنند، تمام تانک&amp;zwnj;ها و قراگاه او را از بین می&amp;zwnj;برم. ترسید و تانک&amp;zwnj;هایش متوقف شدند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از این خبر خوش شدم و به او گفتم او را زیر تهدید دوامدار داشته باشد و خودم به زودی نزدش می&amp;zwnj;رسم.احساس می&amp;zwnj;کردم به پایان کار نزدیک شده ام. هوا دیگر روشن شده بود. در همسایه&amp;zwnj;گی ما محفل عروسی هم به پایان خود نزدیک می&amp;zwnj;شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آن&amp;zwnj;ها با صدای دهل و سرنای&amp;zwnj;شان در آن شب 26 حمل سال 1371 بارها مرا آزردند. به ویژه هرگاه خبر بدی می&amp;zwnj;رسید، صدای خوشحالی آن&amp;zwnj;ها برمه اعصاب من می&amp;zwnj;شد. آن&amp;zwnj;ها چه می&amp;zwnj;دانستند که اگر عملیات ما ناکام می&amp;zwnj;شد و حزب اسلامی پروان را با میدان هوایی بگرام می&amp;zwnj;گرفت، چه تحولاتی در سطح افغانستان به وجود می&amp;zwnj;آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;بخش هفتم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;منتظر پایان کار حسین بودم که ناگهان یکی از شبکه&amp;zwnj;های مخابره مرا صدا زد که صدایش را نمی&amp;zwnj;شناختم. طلحه!... طلحه!... صدای مرا می&amp;zwnj;شنوید؟ عصبانی و سراسیمه بود. گفتم می&amp;zwnj;شنوم کیستی؟ صاحب من راکت&amp;zwnj;چی هستم. این قوماندان قول اردو تسلیم نمی&amp;zwnj;شود، اگر اجازه بدهید او را با راکت بزنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفتم نی... نی! کار خودسرانه نکن؛ او باید زنده دست&amp;zwnj;گیر شود! پرسیدم او کجاست و تو در کجاستی. گفت او در اتاق خود است، دروازه را قفل کرده و به نیروهایش می&amp;zwnj;گوید مقاومت کنند. من هم پشت اتاق او در دهلیز هستم.می&amp;zwnj;خواستم چیزی بگویم که آمر صاحب وارد شد. مثل این&amp;zwnj;که گفت&amp;zwnj;وگوی ما را شنیده بود. این قصه را بعدها یاد می&amp;zwnj;کرد و می&amp;zwnj;خندید. گفت: طلحه! من همراهش گپ می&amp;zwnj;زنم. گفتم بفرمایید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آواز مسعود در مخابره همیشه قوت قلب&amp;zwnj;ها بود. راستی ما او را دوست داشتیم. از راکت&amp;zwnj;چی پرسید صدای مرا می&amp;zwnj;شنوی؟ ـ بلی صاحب می&amp;zwnj;شنوم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مسعود: تو راستی در دهلیز پشت اتاق قوماندان قول اردو هستی؟ ـ بلی صاحب اگر باور ندارید پرسان کنید.مسعود با خنده: قوماندان چه می&amp;zwnj;گوید؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ـ صاحب می&amp;zwnj;گوید به این اشرار بی&amp;zwnj;فرهنگ تسلیم نشوید، مقاومت کنید!مسعود باز با خنده: او می&amp;zwnj;داند که تو با راکت پشت دروازه هستی؟ ـ بلی صاحب، من با خودش گپ زدم. گفت تسلیم نمی&amp;zwnj;شوم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مسعود: به او بگو با من گپ بزند. به او اطمینان بده که خاطرجمع باشد. کسی او را اذیت نمی&amp;zwnj;کند.تمام شبکه&amp;zwnj;های مخابره خاموش بودند و این گفت&amp;zwnj;وگو را می&amp;zwnj;شنیدند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در این اثنا حسین و مرزا هم عقب دروازه قوماندان رسیدند. حسین با قوماندان قول اردو صحبت کرد و بعد از چند لحظه به آمرصاحب گفت: آمرصاحب من حسین هستم. با قوماندان گپ زدیم. از اتاق برآمد. شما می&amp;zwnj;توانید همراهش صحبت کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مسعود خطاب به قوماندان قول اردو: قوماندان صاحب می&amp;zwnj;شنوید!امین ببو: بلی صاحب می&amp;zwnj;شنوم. سلام علیکم.مسعود: وعلیکم سلام. مجاهدین مکمل در شهر داخل شده اند. نباید خونریزی شود. همین لحظه موتر خود را می&amp;zwnj;فرستم. نزد من بیایید که صحبت کنیم. خاطرجمع باشید. امین ببو: به&amp;zwnj;چشم صاحب.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بدین ترتیب، شهر چاریکار مرکز ولایت پروان در 24 حمل 1371بی&amp;zwnj;جنگ و خونریزی به&amp;zwnj;دست مجاهدین افتاد. دو روز بعد بگرام نیز بدون خونریزی فتح شد. حزب اسلامی بعد از این نتوانست هیچ منطقه&amp;zwnj;یی را به&amp;zwnj;دست بیاورد، در حالی که امکانات او در پروان به مراتب از ما بیشتر بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پیروزی مجاهدین در پروان با استقبال گرم مردم روبه&amp;zwnj;رو شد. برای خود ما هم بسیار روز خوشی بود و می&amp;zwnj;توان گفت یگانه روزهای خوشی بود که دیدیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;با سقوط پروان و بگرام، کابل دیگر در آستانه سقوط بود. از 24 حمل تا اخیر آن یعنی در شش روز، تمام و لایات بزرگ افغانستان سقوط کرد و به&amp;zwnj;دست مجاهدین افتاد. مگر تحولات سیاسی در سطح بین&amp;zwnj;المللی، نگرانی از پراگنده&amp;zwnj;گی مجاهدین داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;احمدشاه مسعود به این نظر بود که افغانستان از پیروزی در جنگ تا رسیدن به ثبات، به یک مرحله گذار ضرورت دارد. او این مرحله را بسیار سخت و بدنام&amp;zwnj;کننده می&amp;zwnj;دانست. می&amp;zwnj;گفت برای ما ایده&amp;zwnj;آل آن است که کابل را بی&amp;zwnj;جنگ و خونریزی وادار به تسلیم نماییم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نیروهای خود را در کمربندهای امنیتی کابل جابه&amp;zwnj;جا نماییم و از ورود افراد مسلح به شهر جلوگیری نماییم. قدرت را به یک حکومت موقت بسپاریم که خود در آن اشتراک نداشته باشیم. سپس تمام تلاش خود را برای آماده&amp;zwnj;گی برای انتخابات نماییم و از طریق آرای مردم قدرت را به&amp;zwnj;دست گیریم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;می&amp;zwnj;گفت پیروزی ما بر کابل و عدم اشتراک در قدرت، احتمال برنده شدن ما را در انتخابات زیاد می&amp;zwnj;کند و اشتراک در یک حکومت منتخب، بهتر ست از شریک بودن در یک حکومت موقت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;من این عبارت را دو بار از زبانش در همان روزها شنیدم که &amp;laquo;خوشا به حال کسانی که قبل از این شهید شدند. چه&amp;zwnj;قدر خوب بود که آدم که در راه خدا سوراخ سوراخ می&amp;zwnj;شد؛ این مرحله بسیار بدنام کننده است.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به زودی نگرانی&amp;zwnj;های او واقعیت یافتند. اولین پیشنهاد ناخوشایند از طرف جنرال دوستم مطرح گردید. او بعد از سقوط مزار شریف که قبل از پروان صورت گرفت، نزد مسعود آمد و پیشنهاد نمود که یک ایتلاف تشکیل دهیم و نام آن را جنبش شمال یا حرکت شمال بگذاریم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مسعود آن را رد کرد و گفت افغانستان کشور واحدی است و از این نام بوی تفرقه می&amp;zwnj;آید و گفت دولت موقت در پاکستان از مجاهدین تشکیل شده و همه نیروها به آن وابسته می&amp;zwnj;باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دومین پیشنهاد ناخوش از طرف بینان سیوان نماینده خاص ملل متحد صورت گرفت که از بقایای رژیم دست&amp;zwnj;نشانده و مجاهدین به اضافه اشخاص بی&amp;zwnj;طرف، حکومت جانشین نجیب تشکیل گردد. واضح بود هدف تضعیف نقش مجاهدین در آینده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مسعود موافقت خود را به استاد ربانی محول کرد و استاد ربانی هم تا پایان پاسخ قطعی نداد. بینان سیوان روی تشکیل کابینه جانشین کار می&amp;zwnj;کرد و از هر تنظیم، لست سه وزیر در حکومت جدید را تقاضا داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ولی تحولات در کابل خلاف میل بینان سیوان پیش می&amp;zwnj;رفت. رقابت جناح&amp;zwnj;های خلق و پرچم تشدید شده بود و هر کدام کوشش می&amp;zwnj;کردند نیروهای پشتیبان خود از مجاهدین را وارد کابل کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در چنین اوضاعی، داکتر نجیب که متوجه اوضاع بود و می&amp;zwnj;دانست که طرح ملل متحد به جایی نمی&amp;zwnj;رسد، خواست از کابل فرار کند. اما توسط نیروهای مخالفش برگردانده شد. نجیب به دفتر ملل متحد پناهنده شد. و &amp;zwnj;چنین عمر یک حکومت دست&amp;zwnj;نشانده به پایان رسید، ولی مصیبت&amp;zwnj;ها هم&amp;zwnj;چنان باقی ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;عبدالوکیل وزیرخارجه وقت که در راس جناح طرفدار مسعود در داخل حکومت نجیب قرار داشت، تسلیمی دولت را به مجاهدین اعلان نمود و مسعود بر اساس همان پالیسی که پیشتر گفتم، از رهبران مجاهدین خواست تا حکومتی تشکیل دهند و قدرت را در کابل به&amp;zwnj;دست گیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما حکمتیار که نماینده&amp;zwnj;گانش در تشکیل حکومت موقت به رهبری صبغت&amp;zwnj;الله مجددی اشتراک داشتند، یک روز بعد آن را رد کرد و گفت قدرت در کابل در دست کمونست&amp;zwnj;هاست و جهاد ادامه دارد تا وقتی که مجاهدین پیروزمندانه و با نعره&amp;zwnj;های الله اکبر وارد کابل شوند. گفت&amp;zwnj;وگوی مخابره&amp;zwnj;یی حکمتیار با مسعود به نتیجه نرسید و مسعود نتوانست از حمله او به کابل جلوگیری کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حکمتیار می&amp;zwnj;خواست قدرت در کابل را حزب اسلامی در دست گیرد. رفیع وزیر دفاع وقت چند روز قبل در لوگر با حکمتیار ملاقات نمود و قرار شد که نیروهای حزب اسلامی را وارد کابل کند. همان&amp;zwnj;طور هم شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در چاریکار بودیم که خبر رسید نیروهای حزب اسلامی وارد کابل شده اند و کنترول وزارت داخله، قصر ریاست&amp;zwnj;جمهوری، بالاحصار و قسمت&amp;zwnj;های دیگری از جنوب شهر و مرکز را به&amp;zwnj;&amp;lrm;دست گرفته اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;بخش هشتم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;چون نیروهای حکمتیار به کمک خلقی&amp;zwnj;ها وارد کابل شدند، مسعود دست به&amp;zwnj;کار شد. داکتر عبدالرحمن، انجنیر عارف سروری و قوماندان گدا را به کابل فرستاد. به دنبال آن، فهیم خان و تعدادی از نیروها را از طریق هوا؛ قوماندان جلندر را هم با تعدادی از نیروهایش که بدون قوای زره و وسایط بودند،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پیاده به طرف کابل روان نمود. قوماندان جلندر موفق شد از طریق راه&amp;zwnj;های فرعی و پیاده وارد کابل شود. اما قوت اصلی ما که حدود ده&amp;zwnj;هزار نفر با نیروی زرهی می&amp;zwnj;شد، در پروان بود و باید از طریق جاده اصلی به کابل می&amp;zwnj;رفت. اما حزب اسلامی مانع بود. از پروان تا کابل در مسیر هر دو سرک نو و کهنه اکثراً نیروهای حزب اسلامی قرارداشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;چون نیروهای حکمتیار از جنوب وارد کابل شده بودند، به قوماندانانش در شمال کابل دستور داده بود که از حرکت نیروهای مسعود به طرف کابل جلوگیری کنند. از همین&amp;zwnj;رو، تمام نیروهای حزب اسلامی در شمال کابل، حالت آماده&amp;zwnj;باش و جنگی داشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;برنامه مارش به طرف کابل تهیه و مسوولیت آن به&amp;zwnj;دوش بنده سپرده شد. راستش از این&amp;zwnj;که به سوی کابل می&amp;zwnj;رفتیم، بسیار خوش بودم؛ اما از این&amp;zwnj;که به جنگ با حزب اسلامی می&amp;zwnj;رفتیم، بسیار متاثر. دومین بار بود که در حیاتم با حزب اسلامی روبه&amp;zwnj;رو می&amp;zwnj;شدم. بار اول در دوران جهاد در گلبهار با آن&amp;zwnj;ها درگیر شدیم که تصادفی بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ما در دوران جهاد از رفتن به جنگ با حزب اسلامی، بسیار اکراه داشتیم. من خود را از مجاهدینِ خوش&amp;zwnj;بخت می&amp;zwnj;دانستم که تاهنوز به جنگ با حزب اسلامی نرفته بودم، ولی اینک در برابرم نیروهای حزب اسلامی قرار داشت. مجاهدین زیر فرمان من هم زیر لب غم غم می&amp;zwnj;کردند. این موضوع سبب شد که آن&amp;zwnj;ها را جمع نموده وضعیت را برای&amp;zwnj;شان توضیح دهم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به هر حال، اولین حمله باید بر منطقه&amp;zwnj;یی به نام شهرک که مربوط ولسوالی سنجد&amp;zwnj;دره بودـ صورت می&amp;zwnj;گرفت. شهرک در زمان شوروی&amp;zwnj;ها در دامنه ولسوالی سنجد&amp;zwnj;دره ساخته شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در این منطقه، شوروی&amp;zwnj;ها یک فابریکه تولید مرمی کلاشنیکوف ساخته بودند که مواد خام آن از شوروی آورده می&amp;zwnj;شد. بعد از سقوط چاریکار به&amp;zwnj;دست نیروهای ما، این منطقه به&amp;zwnj;دست نیروهای حزب اسلامی که قوماندان&amp;zwnj;شان حاجی الماس بود، افتاد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;برنامه حمله تهیه شد و به مسعود اطلاع دادم که ما آماده ایم. حمله را با ضربات توپخانه آغاز کردیم. ضابط توکل&amp;zwnj;شاه و نورالله، فرماندهی دو ماشین زرهدار را به&amp;zwnj;دوش داشتند و قطعات پیاده را دو قوماندان خوب ما گل&amp;zwnj;حیدر و غلام&amp;zwnj;محمد رهبری می&amp;zwnj;کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;برنامه چنان تهیه شده بود که ابتدا هواپیماها از بگرام چند حمله هوایی انجام دهند، سپس قوای توپخانه هدف را زیر آتش قرار دهد، در همین فرصت نیروی زرهی و پیاده هماهنگ باهم خود را به نزدیک شهرک برسانند و با قطع آتش توپخانه، افراد پیاده که توسط دو ماشین محاربوی حمل می&amp;zwnj;شدند،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خود را به دروازه شهرک برسانند و راه را برای دخول افراد دیگر باز کنند. به ساعت صفر یعنی آغاز حمله نزدیک می&amp;zwnj;شدیم و چشم&amp;zwnj;مان به هواپیماهای نو نصیب شدهمان بود که با اندکی تاخیر در هوا پیدا شدند. دو هواپیما نوع سو 22 بودند. این اولین بار بود که هواپیماها ما را نمی&amp;zwnj;زدند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;هواپیماها بعد از چند دور چند بمب پرتاب کردند که هیچ&amp;zwnj;کدام&amp;zwnj;شان نیز به هدف نخورد و بیهوده بازگشتند. در حالی که از بمباران مسخره و کاذب طیاره&amp;zwnj;ها عصبانی بودم، به قوای توپخانه دستور داردم که آتش کند. اما دادالله خان هم&amp;zwnj;چنان با صداقت هدف را می&amp;zwnj;زد. بعد از چند شلیک توپخانه، ماشین&amp;zwnj;های محاربوی ما که هر کدام ده نفر افراد پیاده را حمل می&amp;zwnj;کردند، به طرف دروازه شهرک حرکت کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ماشین&amp;zwnj;های محاربوی به دوصد متری شهرک رسیده بودند که مسعود دستور توقف عملیات را داد. گفت نزد مخابره محرم بروم تا علت آن را بگوید. با مخابره محرم در تماس شدم گفت: قوماندان الماس(آن&amp;zwnj;وقت حاجی نشده بود) همین لحظه نزد من آمده و با او صحبت می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اگر بدون خونریزی پیش برویم، بسیار بهتر است. گفتم ما تا داخل شدن به شهرک فقط دوصد متر فاصله داریم. یا باید پیش برویم یا باید یک کیلومتر حد اقل عقب بیاییم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفت نه پیش بروید و نه عقب؛ نیم&amp;zwnj;ساعت همان&amp;zwnj;جا توقف کنید تا قضیه معلوم شود. با دل ناخواسته گفتم: بسیار خوب. از اتاق مخابره محرم تازه خارج شدم که توکل&amp;zwnj;شاه در تماس شد. پرسید &amp;ldquo;چرا ینجا توقف کردیم. یا باید پیش برویم و هدف را اشغال کنیم یا تا جای بی&amp;zwnj;خطر عقب بیاییم&amp;rdquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;من موقعیت او را درک می&amp;zwnj;کردم، اما از طرف دیگر معنی دستور مسعود را هم می&amp;zwnj;دانستم که او بر نتیجه این مذاکرات اطمینان ندارد که دستور عقب آمدن را بدهد. به توکل&amp;zwnj;شاه گفتم: دستور همین&amp;zwnj;طور است؛ هرطور می&amp;zwnj;شود تا نیم&amp;zwnj;ساعت موقعیت خود را حفظ کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;لحظاتی نگذشته بود که توکل&amp;zwnj;شاه بار دیگر در تماس شد و گفت: صدای پا و نزدیک شدن دشمن به گوش می&amp;zwnj;رسد؛ چه کنیم؟ گفتم زود از تانک&amp;zwnj;ها پایین شده در اطراف تانک به فاصله&amp;zwnj;یی دورتر موضع بگیرید! هنوز گفت&amp;zwnj;وگوی ما تمام نشده بود که درتاریکی اول شب،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آتش شلیک راکت&amp;zwnj;های پیاده به طرف تانک&amp;zwnj;های&amp;zwnj;مان را دیدم. آواز توکل&amp;zwnj;شاه قطع شد و شعله آتش از تانک اولی ما برخاست. ارتباط قطع بود و نمی&amp;zwnj;دانستم بچه&amp;zwnj;ها کجا هستند. تانک دومی نیز مورد اصابت قرار گرفت و شعله&amp;zwnj;ور شد. سپس انفجار مرمی&amp;zwnj;های تانک&amp;zwnj;ها آغاز گردید. به توپخانه دستور دادم دوباره شهرک را زیر آتش قرار دهد،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما می&amp;zwnj;دانستم این کار به بچه&amp;zwnj;ها کمک لازم را نمی&amp;zwnj;کند، فقط می&amp;zwnj;تواند به آن&amp;zwnj;ها کمی روحیه دهد. آتش گروپ&amp;zwnj;های پیاده ما که کمی دورتر از تانک&amp;zwnj;ها بودند، سبب شد که پیاده دشمن نتواند نزدیک تانک&amp;zwnj;ها بیاید. هنوز نمی&amp;zwnj;دانستم بر سر دیگران چه آمده است. دیدن صحنه سوختن تانک&amp;zwnj;ها و قطع ارتباط، مرا آزار می&amp;zwnj;داد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پریشان و ناراحت به مخابره&amp;zwnj;یی که در دستم بود، گوش می&amp;zwnj;دادم تا خبری از بچه&amp;zwnj;ها بشنوم. مسوول مخابره محرم گفت آمر صاحب شما را کار دارد. مسعود گفت مذاکره بی&amp;zwnj;نتیجه بود، عملیات&amp;zwnj;تان را ادامه دهید. جریان را برایش گفتم. بسیار متاثر شد و از من پرسید چه فکر می&amp;zwnj;کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفتم بهتر است عملیات را متوقف کنیم و فردا دوباره شروع کنیم. قبول کرد و گفت فردا نیروهایی از قوماندان علم خان و جنرال دوستم هم می&amp;zwnj;رسد. سپس با تاکید بر این&amp;zwnj;که از سرنوشت بچه&amp;zwnj;ها باخبرش سازیم، خداحافظی کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به موضع قبلی برگشتم که گفتند توکل&amp;zwnj;شاه تماس گرفت. با عجله مخابره را گرفته او را صدا کردم که پاسخ داد. بسیار خوش شدم و پرسیدم بر سرتان چه گذشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفت با خودت تازه صحبت را تمام کردیم که راکت دشمن به تانک اول اصابت کرد. من در عقب تانک دومی بودم، به بچه&amp;zwnj;ها گفتم که عاجل از تانک خارج شوید و تعدادی هم خارج شده بودند که راکت به تانک دومی اصابت کرد. در تانک اولی هشت نفر بچه&amp;zwnj;ها بودند که همه سوختند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از بچه&amp;zwnj;های تانک دومی نورالله با سه نفر زخمی است و من و دیگران خوب هستیم. نفر و موتر روان کنید تا زخمی&amp;zwnj;ها را انتقال دهیم. گفتم فوراً روان می&amp;zwnj;کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;بخش نهم و پایانی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;فردای آن با نیروهای تازه رسیده قوماندان علم&amp;zwnj;خان و جنرال دوستم، شهرک را بعد از یک جنگ سه&amp;zwnj;ساعته اشغال کردیم. خوش&amp;zwnj;بختانه که از هر دو طرف جز چند زخمی، تلفات دیگری به&amp;zwnj;جا نماند. با گرفتن شهرک، بار دیگر حاجی الماس با آمرصاحب ملاقات کرد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;و نیروهای ما بدون جنگ، به طرف بگرام حرکت نمود. (بعدها از حاجی الماس پرسیدم که چرا در عینِ زمان هم جنگ کردی و هم مذاکره. پاسخ داد: شما چرا این کار کردید که مرا در مذاکره مصروف نگه&amp;zwnj;داشته و بر شهرک حمله کردید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سپس گفت: من قصد جنگ با آمر صاحب را نداشتم و بدون میانجی&amp;zwnj;گری هیچ&amp;zwnj;کس به جبل&amp;zwnj;السراج رفتم و با او صحبت کرده گفتم که من طرفدار جنگ&amp;zwnj;وخونریزی نیستم. در جریان گفت&amp;zwnj;وگو، مخابره&amp;zwnj;چی مرا صدا کرد و گفت: حمله بر ما آغاز شده. من هم دستور دادم از خود دفاع کنید. و این&amp;zwnj;گونه مذاکره بی&amp;zwnj;نتیجه ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;با این توضیحات، فهمیدم که چه سوءتفاهمی رخ داده است؛ رسیدن حاجی الماس مصادف بوده با آتش توپخانه و بمباران هواپیماها و حرکت تانک&amp;zwnj;های ما. با آن&amp;zwnj;که هر دو طرف نیت صلح داشته اند، آن حادثه غمناک پیش می&amp;zwnj;آید.)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;با کمک حاجی الماس به بگرام رسیدیم. حال با مانع دیگر مواجه بودیم: بازهم نیروهای حزب اسلامی حکمتیار؛ قوماندان کریم در قره&amp;zwnj;باغ. از بگرام تا کابل دو راه وجود دارد؛&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سرک نو و کهنه. سرک کهنه از میان باغ&amp;zwnj;های انگور و ولسوالی&amp;zwnj;های قره&amp;zwnj;باغ، استالف، میربچه کوت، کلکان، شکردره و کاریز میر می&amp;zwnj;گذرد. این ساحه برای جنگ بسیار مساعد است به&amp;zwnj;ویژه که یک نیرو به شکل قطار در حرکت باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این منطقه زیر سیطره قوماندان کریم قره&amp;zwnj;باغی قرار داشت که مربوط حزب اسلامی بود. سرک نو هم که بعد از خروج قوای شوروی ساخته شد، در کنترول قوماندان کریم بود، اما نیروهایی از استاد فرید از کوهستان نیز بر او راه را قطع کرده بودند. اینک ما در بگرام بر سر دو راهی انتخاب قرار داشتیم. جنگیدن در هر دو راه تلفات به همراه داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شب&amp;zwnj;هنگام در بگرام توسط مسعود جلسه&amp;zwnj;یی دایر شد و جوانب مختلف هر دو راه مورد بررسی قرار گرفت. در عین زمان، حاجی الماس نزد قوماندان کریم رفته بود تا او را از جنگ منصرف کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بعد از بحث زیاد، تصمیم گرفته شد تا از سرک نو و دشت هموار حرکت کنیم. پلان عملیات ترتیب شد و من مصروف گروپ&amp;zwnj;بندی قطعات و آماده&amp;zwnj;گی برای حرکت شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مطابق برنامه قرار بود که در تاریکی شب، قوای زرهی ما تا نزدیکی کوتل کفترخانه یا طوطاخیل که در وسط دشت میان بگرام و ده&amp;zwnj;سبز قرار دارد، تقرب کند و با روشنی صبح، هواپیماها و توپخانه فرقه40، مواضع دشمن را زیر آتش قرار دهند و نیروهای هجومی توسط وسایط زرهی دیسانت شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حوالی ظهر بود که چند راکت از جانب کوتل به نزدیکی&amp;zwnj;های قطار ما اصابت کرد که حکایت از آماده&amp;zwnj;گی دشمن برای جنگ می&amp;zwnj;داد. در همین وقت آمر صاحب مرا نزد خود خواست. گفت حاجی الماس همین لحظه از نزد کریم آمده بود و اطمینان داد که راه باز است، اما راه کهنه. کریم گفته اگر از راه نو بروید، من نمی&amp;zwnj;توانم جلو نیروهای استاد فرید را بگیرم. پرسیدم از کجا معلوم که هدف&amp;zwnj;شان به دام انداختن ما نباشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;فکر می&amp;zwnj;کنم چند راکت هم که پیشتر از طرف سرک نو زدند، همین معنی را می&amp;zwnj;داد که از سرک کهنه بروید که برای زدن&amp;zwnj;تان مناصب است. مسعود کمی فکر کرد و گفت: از قیافه قوماندان الماس معلوم می&amp;zwnj;شد که راست می&amp;zwnj;گوید. کریم دوست نزدیک اوست. توکل به خدا حرکت می&amp;zwnj;کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;(خوب است این&amp;zwnj;جا خاطره&amp;zwnj;یی از بگرام (پیش از حرکت به سوی کابل) ذکر کنم. صبح روز دوم، فرصتی پیدا شد که با تعدای از دوستان به دیدن هواپیماهایی برویم که تا همین چند هفته قبل، سایه ما را می&amp;zwnj;زدند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دیدن&amp;zwnj;شان برای ما جالب بود. بر حسب تصادف، &amp;ldquo;مصطفی قهرمان&amp;rdquo; مشهورترین خلبان افغانستان که از برکت بمباران ما لقب قهرمانی یافته بود نیز آن&amp;zwnj;جا بود. به دیدن میگ&amp;zwnj;های 21 رفتیم. خلاف انتظار من، بسیار کوچک می&amp;zwnj;نمودند. هیبت&amp;zwnj;شان در هوا بیشتر از زمین بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما هواپیماهای سو22 نسبتاً دارای ابهت جنگی بیشتر بودند. مصطفی قهرمان هم از کمالاتِ آن&amp;zwnj;ها تعریف کرد که اگر بمباران آن&amp;zwnj;ها را ندیده بودیم، همه&amp;zwnj;اش را باور می&amp;zwnj;کردیم. در همین اثنا بمباران چند روز قبل&amp;zwnj;شان به یادم آمد و پرسیدم: شهرک را کدام پیلوت بمباران کرد؟ مصطفی گفت:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;من بودم. خندیده پرسیدم: پیش&amp;zwnj;تر از دقت هدف&amp;zwnj;گیری این طیاره&amp;zwnj;ها گپ می&amp;zwnj;زدید؛ اما دو روز پیش که یک منطقه وسیع را هم زده نتوانستید و ما را نزد نیروهای مقابل کم آوردید. در پاسخ گفت: دستور آمرصاحب چنین بود!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شخصیت احمدشاه مسعود و نیت او را می&amp;zwnj;توان از این نکته درک کرد. او به خونریزی علاقه نداشت. اگرچه یک نابغه نظامی بود و جا دارد که تیوری&amp;zwnj;هایش در دانشگاه&amp;zwnj;های نظامی تدریس شود؛ اما شرایط قِسمی آمد که ناخواسته جنگ&amp;zwnj;های بسیار بر او تحمیل شد.)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;با نگرانی زیاد از راه کهنه به طرف کابل حرکت کردیم. من چنان&amp;zwnj;که نیت کرده بودم بر موترسایکل سپورتی&amp;zwnj;ام به کابل روم، سوار بر موتر سایکل بودم. مسعود بر یک ماشین محاربوی سوار بود و من در کنارش حرکت می&amp;zwnj;کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;با وجود آن&amp;zwnj;که هنگام حرکت بسیار نگران حادثه بودم، اما وقتی کمی از حرکت قطار گذشت، اطمینان خاطری به من دست داد؛ شاید به&amp;zwnj; این&amp;zwnj; دلیل که مسعود را می&amp;zwnj;دیدم که آرام بر سر تانک نشسته و از حادثه نگرانی ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;باور نمی&amp;zwnj;کردم بار دیگر کابل را ببینم. کابل برای من شهر خاطره&amp;zwnj;های تلخ&amp;zwnj;وشیرین زیادی بود. اما وقتی به سوی کابل می&amp;zwnj;رفتیم، فقط خاطره&amp;zwnj;های شیرین به یادم می&amp;zwnj;آمدند؛ خاطراتِ بودن در کنار دوستان و هم&amp;zwnj;صنفی&amp;zwnj;ها.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در راه چنان&amp;zwnj;که حاجی الماس اطمینان داده بود، هیچ حادثه&amp;zwnj;یی صورت نگرفت. نماز شام را در کاریز میر خواندیم، و چند لحظه دیگر به کوتل رسیدیم. در سر کوتل خیرخانه، تعداد زیادی از جمله فهمیم خان و انجنیر عارف سروری، به استقبال&amp;zwnj;مان آمدند. تیرهای خوشحالی از کابل به آسمان بلند می&amp;zwnj;شد که خبر از آمدن احمدشاه مسعود می&amp;zwnj;داد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما من چشم&amp;zwnj;هایم به چراغ&amp;zwnj;های شهر کابل دوخته شده بود. از سر کوتل، مستقیم به گارنیزیون کابل حرکت کردیم. از دیدن گارنیزیون کابل در محل کلوپ عسکری تعجب کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تا حوالی صبح، تعدادی از نیروها را که با خود آورده بودیم، در مناطق مختلف جابه&amp;zwnj;جا کردیم. کمی به روشنی صبح مانده بود که خسته از چندین روز بی&amp;zwnj;خوابی، در کنار حوض گارنیزیون به خواب رفتم، اما دیری نگذاشت که برای نماز صبح بیدارم کردند. بعد از نماز صبح از گارنیزیون بیرون شدم تا شهر را ببینم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به طرف وزارت هوانوردی رفتم. از آن&amp;zwnj;جا به دیدن سفارت امریکا، وزارت اطلاعات&amp;zwnj;وفرهنگ و ریاست افغان فلم. تغییر زیادی دیده نمی&amp;zwnj;شد. بعد از چهارده&amp;zwnj;سال دوباره شهر کابل را می&amp;zwnj;دیدم. به یادم آمد که به دیدن پدر و مادرم بروم. حتماً آن&amp;zwnj;ها منتظرم بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Calibri;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Calibri;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://garderah.persianblog.ir/post/296</link>
      <author>Saboor Raheel</author>
      <comments>http://garderah.persianblog.ir/comments/4514/9330836/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4514.post-9330836</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Apr 2012 21:32:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>افغانستان در  شکنجۀ دو سرتنبگی</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;عصر دولتشاهی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;برای مردم کابل روز یکشنبه بیست و هفتم حمل 1391 یک روز حماسی بود. درین روز مردم شاهد جانبازی نیروی های امنیتی کشور شان در پاسداری از جان، مال و امنیت شان بودند. مردم این حماسه را به استقبال نشستند. صفحات انترنتی فیس بک عکس سربازی را که برپایش زخم برداشته بود و همچنان با قامت رسا و خم ناشده، جاده را با عزت و شرف سربازی اش غرور می بخشید، هزاران بار به نشر رساندند و همه آنرا پسندیدند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به گزارش خبرگزاری های داخلی و خارجی حملۀ روز یکشنبه طالبان به کابل از سوی استخبارات نظامی پاکستان طرح و توسط مزدوران منافق و بی شعور شان اجرا گردیده بود. طالبان نیزمسوولیت جنایات خویش را گرفتند و بر ارادۀ شان به تداوم خدمت به استخبارات بیگانه در جهت ویرانی کشور و کشتار مردم تاکید کردند- کاری که آنها از همان آوان زایش نامیمون شان تاکنون کرده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;و اما ستایش مردم از رویاروییِ حماسه آفرین نیروهای امنیتی کشور در برابر طالبان به روشنی هرچه تمامتر نشان داد که صبر مردم به پایان رسیده است و می خواهند با طالب همان شود که طالب با مردم می کند. در سوی دیگر، تاکید مجدد رییس جمهور بر برادری با طالبان و نادیده گرفتن آنهمه جنایت، مزدوری، قساوت و وحشتی که با نام و کردار طالب عجین است، نشان داد که رییس جمهور در جایگاه یک حاکم مطلق و بی مسوولیت در برابر خواست ها، منافع و زندگی مردم ایستاده است و همانند برادران طالب خود هرگز از مرکب خودخواهی ونادیده گرفتن خواستهای مردم پیاده نمی شوند. مردم از حکومت اقدام جدی در همه عرصه ها علیه طالب می خواهند، اما حکومت دهل برادری با آنها می کوبد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;کردار پنجسالۀ حکومت طالبان در برابر، تاریخ، فرهنگ، هویت و مردم کشور ننگ تاریخی ییست که با هیچ بهانۀ یی نه از دامن طالب می تواند زدوده شود و نه هم حتی از دامن آنهایی که به عناوین مختلف طالب را تایید کرده و می کنند. یک حکومت طالبی و یک نظام طالبی توهین بزرگی بوده است به ملت متمدن، آزاده و مسلمان کشور. طالبان با کار و کردار جنایتکارانۀ شان درین ده سال پس از سرنگونی نیز روی تمامی کسانی را که طالب را تامین کنندۀ امنیت می خواندند سیاه ساختند و نشان دادند که با مردم مانند رمه و گلۀ انسانی برخورد کرده و هیچگونه اعتقادی به حقوق و زندگی انسانها یا منافع ملی کشور ندارند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حکومت افغانستان به رهبری مطلق و بی چون و چرای حامد کرزی درین ده سال هیچگونه برنامۀ جدی یی برای پایان دادن به جنگ نداشته است. آنچه به نام صلح و شورای صلح صورت می گیرد، هیچ پیوندی با صلح ندارد. شورای صلح دبۀ خشکی است که سر ناراضیان احتمالی و رقبای سیاسی خویش را حکومت با آن چرب می کند. این حکومت از شورای صلح و آنچه می توان مجمع المشاورین اش خواند، به مقاصد سیاسی نهایت ناستوده یی کار می گیرد. دلیلی که شورای صلح نه کارش به جایی می رسد و نه بسته می شود همین است که باید در جای خودش بررسی شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حکومت سنگ مذاکره را در دبۀ شورای صلح انداخته و سر صدایی ایجاد کرده است که نه خود معنی و مفهوم آنرا می داند نه دیگران. چرا که هیچ راهکاری برای تامین صلح نزد آنها موجود نیست. ده سال است که حامد کرزی از صلح می گوید اما آیا استدلالی برای صلح با طالب دارد؟ شناخت و تعریف حکومت از طالب چیست؟ اگر طالب "دافغان پچیان" اند و اگر منظور از افغان بچیان فرزندان خاکی باشد که نامش افغانستان است، پس کجاست وفاداری آنها به منافع، استقلال، رفاه، زندگی، امنیت و آبروی مردم افغانستان. آیا ثبوتی وجود دارد که پیوند طالبان برای یک روز از آی اس آی قطع شده باشد؟ اگر منظور از افغان بچیان، پشتونها باشد، همین حالا بیش از دو چند پشتونهای افغانستان در پاکستان پشتون زندگی می کند. آیا آنها به منافع ما وفادار اند؟ آیا هزاران پشتون در اردوی پاکستان تا رتبه های نظامی جنرالی و ریاست سازمان استخباراتی پاکستان کار نمی کنند؟ اگر منظور از افغان بچیان آن باشد که آنها باشنده و وفادار به کشوری به نام افغانستان اند که رییس جمهورش جناب کرزی است، این وفاداری در کجا ثابت شده است؟ آیا آنها بچه های آی اس آی پاکستان اند یا بچه های افغان؟ به کی وفادار اند؛ به آی اس آی یا به افغانستان؟ چرا حکومت به چشم مردم خاک می زند، چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;طالبان یک گروه جنایتکار مزدور است که جنگ نیابتی پاکستان را زیر پردۀ شریعت و دین در افغانستان به پیش می برد. آیا به این حقیقت همه دنیا به شمول خود پاکستانیهای آزاد اندیش معترف نیستند؟ پس حکومت افغانستان چرا آنها را خودی به حساب می آورد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بیش از ده سال است که تمامی مردم افغانستان با یک ارادۀ نیرومند برای صلح و امنیت کار می کنند. اما طالبان پیوسته برای قتل و کشتار می جنگند. دین و شریعت تنها یک پرده است. طالبان که اندکترین آگاهی اساسی و دقیق از دین ندارند، تعبیر خود را از دین بر میلونها مسلمان این کشور می خواهند با زور انتحاری و کیبل بقبولانند و با ایجاد رعب و وحشت مردم را خاموش و مطیع ساخته کشور را به بیگانگان بفروشند. آنها درین راه عزم جزم دارند و حتی برای بدست آوردن اهداف شان نه از کشتن خود دریغ می کنند و نه از کشتن دیگران. دین و مذهب طالب کشتن و کیبل است. طالب در بهترین صورتش یک تشکل قشری ایدیولوژیک است که برمبنای همین ایدیولوژی با هرکه برادر است جز مردم افغانستان. طالبان برادر بن لادن و مولانا سمیع الحق اند، طالبان برادران جنرال حمید گل، دشمن قسم خوردۀ مردم ما اند. طالبان را آی اس آی پروگرام کرده است. پشتونیزم طالبان پشتونیزم کنترول شده و انتخابی است که مطابق برنامه ها و منافع پاکستان عمل می کند. پشتونیزم طالبان برمبنای رقابتهای درون قومی استوار است که از سیاست "تفرقه بینداز حکومت کن" آب می خورد...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;طالب ثابت ساخته است که هرگز از کشتار و جنایت دست بردار نیست؛ طالب یعنی درندگی و دهشت افگنی، مزدوری و تلاش برای حاکمیت استبدادی زیر نام دین و شریعت. در حالی که همه دشمن دین اند. آیا شرم آور نیست که طالب را نمایندۀ دین بدانیم؟ آیا بزرگترین طالب تحصیل و سوادی به سطح فوق بکلوریا از دین دارد؟ نظامی که به نام دین می خواهد حکومت کند باید در راس آن کسانی باشند که در علوم دینی به سطح حد اقل مولوی و ده ملا یعنی معادل ماستری در علوم دینی باشند. کسانی می توانند ادعای رهبری مذهبیِ جامعه را داشته باشند که در پهلوی تقوی و وارستگی نفسی واخلاقی دارای تحصیل و دانش دینی باشد. هرکه الحمد از برکرد و دستاری بست، ریشی گذاشت و به قولی، پیشانی یی ترش کرد که نمی شود عالم دین شناخته شود. طالبان کسی را امیرالمومنین خوانده اند که تعلیمات ملایی کامل ندارد. شرم آور نیست که جامعۀ اسلامی ما اختیار دین و دنیای خود را به دست همچو اشخاص جاهل و بیسوادی که جنایت را زیر نام اسلام با سرتنبگی تمام رونق می دهند، بسپارد؟ اینها جانیان و قاتلینی بیش نیستند. جای قاتل و جانی پشت میز مذاکره نیست، پشت میز محاکمه است!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما حامد کرزی رییس جمهور کشور با همان سرتنبگی یی که برادران طالبش دارند و بدون هیچگونه استدلال می گوید که "برادری با طالبان را ایلادانی" نیست. خودش اعتراف دارد که به خاطر برادر خواندن طالبان مورد انتقاد مردم قرار گرفته است اما هرگز به خود زحمت نمی دهد که بگوید منتقدینش نادرست می گویند و و ایلاندادن برادری با طالبان برپایۀ استدلال و منطقی استوار است و این منطق می تواند نظر منتقدین را رد کند. جناب شان فقط "ایلا دادنی" نیستند. توگویی سخن گفتن به زبان عامیانه به خودی خودش قدرت اقناع دارد. ایشان باید بدانند که از آدرس ریاست جمهوری کشور صحبت می کنند نه از پشت پیشخوان کدام کافی یا سماوات. وقتی با مردم صحبت می کنند باید به آنها احترام بگذارند، به عقل و خرد مردم اعتبار بدهند و برای پاسخ دادن به پرسشهای آنها خود را مسوول حساب کنند. اما برعکس ایشان بدون هیچگونه ارزشگذاری به تشویش ها و دغدغه های مردم، می فرمایند که ایلادادنی نیستند. رییس جمهور حق دارد در امورشخصی خویش "ایلا" بدهد یا ندهد. اما وقتی در امور کشوری و ملی در برابر مردم سخن می گویند باید بگویند که چه چیزی را "ایلا" می دهند، چه چیزی را ایلا نمی دهند و چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;همانگونه که طالب جنگ را رها نمی کند و هیچ منطق انسان پسندی برای این کار خود ندارد، جناب حامد کرزی نیز به برادری با جنایتکاران پافشاری دارد بدون آن که دلیل قانع کننده یی برای این برادری ارایه کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;طالب نمایندۀ یک قوم نیست که خواست های مشخصی در جهت تامین خواستها و منافع آنها داشته باشد. طالب نمایندۀ یک منطقه و ولایت نیست، طالب نمایندۀ یک گروه مذهبی نیست. طالب نمایندۀ یک تعبیر و تفسیر خاص از دین است. اینها با مردم و زندگی مردم کاری ندارند. برادری کرزی با طالبان چه مبنایی دارد؟ کرزی درکنار کدام برادر خویش می ایستد؟ در کنار برادران جنایتکار و آدمکش خویش یا برادرانی که به نظام حاکم رای داده اند و ایشان را به ریاست جمهوریِ آن برگزیده اند؟ کرزی که وظیفۀ تامین امنیت کاروان و قافلۀ مردم ما را دارد با دزدان همنوایی و برادری دارد- واعجبا!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تاکید و یکدندگی جناب کرزی به "ایلا" ندادن برادری با طالبان هیچ منطقی ندارد؛ سرتنبگی است. جناب رییس جمهور نمی خواهند بدانند که اختیار مملکت و سرنوشت مردم ملکیت شخصی جناب شان نیست که با آن قمار بزنند و آنرا مطابق امیال و خواهشات نفسی خودشان استعمال کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;درین ده سال مردم کشور میان دو سنگ آسیاب و دو سرتنبگی گیر کرده اند. هردو سوی این ماجرای خونین هیچگونه تعلق خاطر و صمیمیتی با مردم ندارند بلکه برای تامین امیال خود شان حاضر اند برای هزار سال دیگر هم مردم و کشور را همچنان در آتش نگهدارند و خود حکومت کنند. نه طالب معنی و مفهوم مدنی و امروزی از حکومت را می داند نه حکومت به رهبری حامد کرزی. طالب خود را نمایندۀ خدا در روی زمین قلمداد می کند و به خود حق می دهد آدم بکشد و ویرانی بار بیاورد و حامد کرزی با تکیه به نظام ریاستی خود را سلطان مطلق العنانی تصور می کند که تنها در برابر خواستها خودش خود را مسوول می داند نه خواست و ارادۀ مردم. خوراک این ضحاک های ماردوش زمان جگرگوشه های مردم است که همه روزه در مکتب و مدرسه، کشتزار و بازار به کام مرگ فرستاده می شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مردم پس از رویدادهای روز یکشنبه نشان داند که طرفدار چه کاری استند. مردم می دانند که طالب اصلاح شدنی نیست. طالب بدون جنگ منطق دیگری را نمی دانند. ازینرو مردم از شهامت و شجاعت نیروهای امنیتی خویش در روز یکشنبه به گرمی استقبال کردند. مردم در برابر طالبان از سوی حکومت قاطعیت می خواهند. این مردم اند که به این نظام و حکومت رای داده اند، نه طالب. نادیده گرفتن خواست مردم و به جایش گوش دادن به سخنان نمایندگان و جواسیس دشمن که در ارگ خانه کرده و زیر نام قومیت کشور را به دامن یک تباهی دیگر می اندازند و حکومت را به نوکران بیگانه تسلیم می کنند، بدنامی تاریخی یی را بار می آورد که جناب حامد کرزی به خوبی ازان آگاه اند. طالب چیزی نیست جز یک پدیدۀ ماشینی و کمپیوتری بیشعوری که از سوی استخبارات منطقه پروگرام شده است. ماشین رحم و عاطفه نمی داند که معنی صلح و جنگ را بداند. طالب و طالبانیزم را جز با جنگ نمی شود از پا درآورد. حکومت باید از سرتنبگی طالبانگونه دست بردارد و به خواستهای مردم بپیوندد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ضرور است که عکس آن سرباز زخمی یی که همچنان استوارانه در جادۀ پیکار در کابل گام برمیداشت درفش کاویانی دیگری شود و زیرلوایش حکومت در کنار مردم به آوردگاه در برابر لشکری که از آدمهای ماشینی شده و کمپیوتری بیشعور و بی رحم ساخته شده است، بشتابند. این خواست زمان ماست. این را باید درک کرد. مردم چنین می خواهند و چنین تصمیمی دارند. آنها در استقبال بیمانندی که از نیروهای امنیتی کردند، این تصمیم را به نمایش گذاشتند. صبر مردم به پایان رسیده است. باروت خشم مردم چشم به راه یک جرقه است- جرقه یی که نمی توان زمان و مکان آنرا مشخص ساخت اما پیامدهای همه جاگیرش را می تواند حدس زد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اگر حکومت و به ویژه جناب حامد کرزی اندکترین رحم به مردم و کوچکترین دلچسپی یی به آرامش و رفاه کشور داشته باشند، باید از برادری با طالبان به نفع و خواست مردم بگذرند و این خواست را لبیک بگویند و لوای ایستادگی در برابر قتل و کشتار و مزدوری را خود بیفرازند. حکومت باید صدای پای حادثه را بشنود. مردم به تنگ آمده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;فرامی رسد روزی که اشک یتیمان، بیوه زنان و فرزند مردگان جنایات طالب سیلاب بنیان کنی شود، که شده روان است. پس باخبر!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://garderah.persianblog.ir/post/295</link>
      <author>Saboor Raheel</author>
      <comments>http://garderah.persianblog.ir/comments/4514/9319395/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4514.post-9319395</guid>
      <pubDate>Mon, 23 Apr 2012 05:29:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>درنگی بر عمده ترین چالش فراه راه توسعه ی سیاسی در کشور</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #ff0000; font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;نگارنده: آریانژاد آژیر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;افغانستان کشوری است که مردم ساکن در آن با هویت ها، ملیت ها، و زبان های مختلف و فرهنگ های مختلف دور هم جمع شده اند و به گفته ی مرحوم اکادمیسین جاوید، سابق استاد دانشگاه کابل، چون گلهای رنگارنگ (1) یک باغ اند. شاید هدف زنده یاد جاوید ازین تعبیر، گره زدن اقوام کشور و متحد ساختن آنان باشد. چون هر گل رنگ، بو، بته و دیگر ویژگی های خود را دارد و نزد باغبان عزیز است و هرکدام به زیبایی باغ افزوده است، ازینرو استاد جاوید کوشش خود را کرده که با تعبیری استعاری و تشبیهی حد اقل توجه اقوام کشور را به وحدت ملی جلب نماید. اما مساله بر خلاف چیزی بوده است که آقای جاوید می خواسته اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;واقعیت امر این است که اقوام ساکن در کشور به جای گل بودن کوشیدند خاری برای یک دیگر باشند و به همدیگر صدمه ای برسانند این مساله را نه ما که تاریخ به روشنی بیان می کند. در افغانستان معاصر، که حکمرانان آن ـ جز امیر حبیب الله خان کلکانی و استاد ربانی ـ پشتون تبار بوده اند، بیشتر توجه حکمرانان کشور به سوی یک تبار ویژه (پشتون) و ارزش دادن به رسوم یک قبیله و تحمیل آن بالای دیگراقوام کشوربه عنوان های مختلف بوده است. (هدف از قبیله، قبیله ی حاکم است). &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;نگیز پهلوان افغانستان شناس ایرانی درکتاب "عصر مجاهدین و بر آمدن طالبان" می نویسد: "سران قوم گرای پشتون در افغانستان سه حق رامختص به خود می دانند:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;1- زعامت افغانستان &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;2- معامله با کشور های بیرونی یاهرگاه سایر اقوام به معامله ی مشابه آن مبادرت ورزند، به خیانت و وطن فروشی متهم می شوند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;3- رسوم و عنعنات ومفاخر قومی خویش را به عنوان فرهنگ ملی جا می زنند .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;سخنان چنگیز پهلوان واقعیتی است که همین روند تا حال بد بختانه ادامه دارد و درواقع همه بدبختی ها و چالش ها در کشوراز همین جا چشمه می گیرد .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;سخنان چنگیز پهلوان را نظریات دکتر انورالحق احدی و عثمان روستا تره کی که یکی عضو برجسته ی کابینه ی آقای کرزی و دیگری در فرانسه از راه های دور به یاد قوم و قبیله ی خودش افتاده عامل بحران در کشور را به گفته ی عبدالحفیظ منصور، دست درازی اقوام درجه دوم در امر زعامت کشور می شمارد، مهر تایید می زنند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;تره کی می نویسد: "زمامداران همیشه منسوب به قوم اکثریت و مسلط در ترکیب جامعه ی افغانی بوده و قدرت بلا منازع همین قوم را تمثیل کرده است این قوم مسلط و اکثریت، پشتون ها بوده اند که تاریخ حماسی و سیاسی قرن هژده ی افغانستان را رقم زده اند." (3 )&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;تره کی در جای دیگر می نویسد: " قوم اکثریت و مسلط را، داشتن تعاملات سودمندی از قبایل دیگر مجزا می سازد؛ اعم این تعاملات که ضابطه ی زندگی قبیلوی به حساب می آیند، عبارت اند از جرگه، مرکه، نتوانی و تیگه ".4 &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;رهبر حزب تبار پرست افغان ملت (احدی- در 28جولای 1995 م) اعضای حزب خود را مخاطب قرارداده می گوید: "ما به حکومت کابل (حکومت استاد ربانی )با صدای رسا می گوییم که پشتون ها در افغانستان برادر بزرگ هستند و مقام دوم را به هیچ وجه نمی پذیرند."5&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman;"&gt;احدی به سه دلیل پشتون ها را برادر بزرگ می شمارد: "پشتون ها معتقد اند که آنها اکثریت را در افغانستان تشکیل می دهند و دولت افغانستان به وسیله ی پشتون ها تشکیل شد. افغانستان تنها دولت پشتونی در جهان است و اقلیت ها باید هویت پشتونی دولت افغان را بپذیرند".&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;احدی این راه های حل بحران در کشور را مطرح می کند: "درصورتی که بر دو مساله ی 1- برابری حقوقی و برابری فرصت ها برای تمام شهر وندان و 2- پذیرش هویت پشتونی کشور و دولت به طور واضح صورت نگیرد و به نحو رضایت بخش حل نگردد، ثبات سیاسی در افغانستان فراچنگ نخواهد آمد."(6)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;او همچنان در مرامنامه ی حزب قومپرست خویش به صراحت می گوید که رییس جمهور افغانستان باید افغان (پشتون) باشد. به نظر می رسد که دست کم بخشی از جامعه ی جهانی (ایالات متحده ی امریکا)، ازین مفکوره که در راس اداره ی افغانستان ـ خواهی نخواهی ـ یک پشتون باشد، حمایه می کند. توجه به جریان سر بر آوردن حامد کرزی از کنفرانس بن، موید این حقیقت است. (7) &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;به هر تر تیب، به نظر تبار پرستان، پشتون ها برادر بزرگ اند، باید دولت افغانستان ازآن آنان باشد؛ زبان پشتو ملی و فرهنگ قبایلی پشتون هویت ملی و جمعی پذیرفته شود وتمام اقوام ساکن در کشور بدون هرگونه قید و بند آن را بپذیرند تا ثبات سیاسی &amp;ndash; به گفته ی دکتر احدی &amp;ndash; در افغانستان فرا چنگ بیاید(!)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;ازنظریات بالا چنین برداشت می شود که اقلیت ها (اقوام غیر پشتون- به گفته ی تبار پرستان) باید چون سده های پیشین رعیت باشند و امیر را سایه ی خدا در زمین بدانند و شاه را شخص غیر مسوول و واجب احترام (!) و در برابرامیر عبدالرحمان ها ونادرخان های زمان، در قرن 21 و در عصر نهادینه شدن دموکراسی و تامین حقوق اتباع کشور ها به عنوان شهروند &amp;ndash; ونه رعیت- سر تعظیم فرود آورند و به قدرت خداداد (!) شاه دست درازی نکنند. ازنظر آنان فقط همین راه حل بحران سیاسی در کشور است و بس!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;اما بیایید این مساله را با دیدی ژرف وبی طرفانه کالبد شگافی کنیم: &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;خواجه بشیر احمد انصاری از روشنفکران برجسته و به نام کشور در مورد نامواژه ی "برادر بزرگ وکوچک"می نویسد: "اصطلاح سیاسی برادر بزرگ همزاد با فاشیزم است، ولی فاشیست ها تا هنوز برا ی ما نگفته اند که چرا یکی برادر بزرگ تلقی می شود و دیگری برادر کوچک. معیار این بزرگی و این کوچکی درچیست؟عمر تمدنی معیاراست یا هیکل و جسامت ویا این که تعداد سرهای افراد یک گروه؟ اگر معیار، تعداد افراد یک نژاد می بود، پس چه کسی می تواند ادعا کند که نازی های آلمان که ادعای برادر بزرگ را داشتند، نسبت به هر نژاد دیگرزمین اکثریت راتشکیل می دادند. گذشته از گرایش های فاشیستی، معروف ترین جباران و خودکامگان تاریخ نیزازنقاب مرمرین برادر بزرگ سود برده اند که هیتلر، استالی&amp;zwj;ن،&amp;zwnj;مائو، کیم ال سونگ و پل پوت از آن جمله اند. برادر بزرگ برادر حقیقی نیست، بلکه پدر خوانده ییست که مسوولیت فرزندان صغیر خانواده را عهده دار بوده وهرگاه دلش خواست پشت و پهلوی شان را با تازیانه نوازش داده و در مورد شان تصمیم می گیرد. شگفت این که بر اساس اصول و پرنسیب های پذیرفته شده ی خانواده ی فاشیزم، برادران کوچک همیشه باید کوچک بمانند و هیچگاه بزرگ نشوند.(8)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;دکتر رنگین دادفر سپنتا مشاورامورامنیتی ریاست جمهوری نیز ازین ناحیه شاکی است و مساله ی نژاد پرستی را رسیدن به قدرت تلقی می کند: "بیشتر نخبگان سیاست و فرهنگ وحتا دموکرات ها و مخالفان کذابی نژادپرستی کشور ما به درجات گوناگون به نوعی از نژاد پرستی مبتلا اند و ازآن برای "تحکیم، تعدیل و یا کسب قدرت " بهره می جویند. "&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;دکتر سپنتا اضافه می کند: "نژاد پرست تا جایی که مربوط به جمعیت همنوع او می شود،حتا برخی ازصفات نکوهیده را نیکو می شمارد، در حالی که همان صفت را در مورد دیگران قابل نکوهش می داند. به گونه ی مثال اگر "جمع" او به خانه و کاشانه ی دیگران هجوم برده مال و ناموس دیگران را تاراج کرده باشند، از آن با غرور یاد می کنند، این در حالی است که اگر سلحشوران جمع دیگری به خانه و کاشانه ی "جمع" او روی کرده باشند، از بربریت و سبعیت این "نژاد پرست" شکوه ها سر می دهد."&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;تاریخ کشور ثابت ساخته که در دشوار ترین روز ها ی تجاوز بیگانگان در کشور، اقوام غیور افغانستان درکنار هم از آرمان های میهن خویش دفاع کردند و چون مشتی آهنین گره خورده خاک خود را از چنگال اجانب بیرون کردند. سهم گیری تمام اقوام کشور در زمان تجاوز ارتش سرخ موید این ادعاست که افغانستان خانه ی مشترک همه ی باشندگان آن بوده حقوقی به اساس مساوات و برابری که هر شهروند راست دارند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;دقیقا دران هنگام برادر بزرگ و کوچکی وجود نداشت. همه یک جسم واحد پنداشته می شدند و آرمان همه آزادی کشور بود. ازین حقیقت تاریخی بر می آید که غم و شادی کشور برای تمام باشندگان آن یکسان است. روشن تر عرض شود، هر قوم ساکن در افغانستان عین آرمانی را دارد که اقوام دیگر. چون افغانستان خانه مشترک همه ی اقوام ساکن درکشور است نه ازیک قوم (پشتون )! بنا برین درعرصه ی سیاست و تصمیم گیری و دولت داری، همه اقوام کشور چنین حقی را دارند که آقای احدی برادران (!) بزرگ را یگانه وارث آن می داند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;مساله ی قبیله و قبیله سالاری به قرن ها قبل بر می گردد که در عصر حاضرهیچ جایگاهی ندارد. کشور هایی که با چنین هنجارهایی روبه رو بودند، به زودی ازین ورطه بدر آمدند و دولت های پایدار استوار به اصل دمو کراسی را پی افگندند و به جای رقابت های قومی و زبانی و سمتی، به گروه های سیا سی دسته بندی شدند و به مبارزات حزبی پرداختند؛ دولت ها توسط مردم برای مردم انتخاب شدند و از مجموعه ی هویت های کوچک قومی یک هویت ارزشمند جمعی ساختند و مهر هویت ملی را بالای آن کوبیدند، به جای پیوند های قومی وزبانی به مرزهای جغرافیایی خویش اندیشیدند و خود را شهروند کشوری که در آن زندگی می کردند، شمردند و از همه پیوند های زبانی و قومی خویش که خارج از مرز سیاسی شان بود بریدند. نمونه ی کامل این روند را در ایران و ترکیه می توان به خوبی مشاهده کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;اقوام ساکن در شمال و غرب کشور نیز با وجود پیوند های قومی و زبانی و فرهنگی با کشور های همسایه ی ایران، ترکمنستان، ازبکستان و تاجیکستان دارند، خود رابیشتر فرزند افغانستان حساب کردند تا از قوم و زبان و ...، اما اقوام پشتون درکشور هیچ گاه خود را منوط به افغانستان ندانستند و یگانه هدف شان وشعارشان پشتون والی و پشتنه و داعیه ی شان پشتونستان بود که _بعد ارداوود خان _ آن را درزمان طالبان تجربه کردیم. دران زمان پشتون های شمالی، تگاب، غوربند وصفحات شمال کشور با وجودی که از آب وهوای محل بود و باش شان عمری تنفس کرده بودند و از حاصل باغ و زمین آن تغذیه شده بودند، به جای دفاع از خانه و کاشانه ی شان پرچم پشتونیزم را بلند کرده و سیاست زمین سوخته را در شمالی و ... پیاده کردند و دقیق، حدس امیر عبدالرحمن خان و نادر خان و محمد گل مومند را به یقین تبدیل کردند و ارواح آنان را شاد ساختند. این ها واقعیت هایی اند که هیچ کس نمی تواند از آن چشم بپوشد و تا زمانی که همین قبیله پرستی و برادربزرگ و کوچک- که بدون سرشماری دقیق نفوس در کشور شعار قوم پرستان شده است- مطرح باشد ثبات سیاسی در کشور تحکیم نخواهد شد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;قبیله پرستی از زمان تجاوز چنگیز به این سو نهادینه شد و تاکنون که هیچ منطقی ندارد ارزش دادن به رسوم و عرف قبیله یی بالاتر از منافع ملی درکشور است .چنانچه درکابینه ی دولت کنونی افغانستان وزارتی به نام اقوام و قبایل نام گذاری و ساحه ی کارش جز قبایل ساکن در جنوب و جنوب شرق در سرحدات دیگر چندان چشمگیر نیست که پیامد آن جز عقب گردی ومصرف بودجه ی دولت و کند ساختن روند باز سازی وایجاد موانع رشد اقتصادی و توسعه ی سیاسی در کشور چیز دیگری نمی تواند باشد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;هم چنان کوچیگری،بر می گردد به روزگارزندگانی ابتدایی بشر که در عصرکنونی یک عقب گرد تاریخی تلقی می گردد .با وجود این،دولت افغانستان به جای اسکان این صحرانوردان که تابستان درافغانستان و زمستان در پاکستان به سر می برندو ازهمه ی سهم گیری ها درعرصه های مختلف معاف اند و به صورت دقیق هم معلوم نیست که از افغانستان یا از پاکستان اند .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;با وجودی که هویت دقیق کوچی ها هنوز معلوم نیست،نماینده یی در شورای ملی دارند که ادعا داردکه کوچی ها مالک حقیقی افغانستان و سایر اقوام این سرزمین آواره هایی بیش نیستند(10)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;این مساله نیز مانعی است بزرگ فراه راه ملت سازی و به میان اوردن یک دولت قانونمند و مشروع،سرانجام سرنوشت این سیاحان (کوچی ها )باید روشن شود و با مشوره با مسوولان حکومت پاکستان یا این طرف مرز یا آن طرف باید جابه جا شوند و برای شان زمینی داده شود و بار مسوولیت کشور به شانه های شان بیافتد و به گفته ی آقای عصردولت شاهی این بهانه ی دنباله دار را باید کوتاه کرد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;آنچه هدف نوشته ی حاضر تلقی می گردد موضوع قدرت طلبی و برتری خواهی و بزرگ منشی یک قوم در افغانستان است که کشور را میراث اجداد و حکومت داری را سزاواربرادران بزرگ - به اصطلاح- می شمارند و می خواهند از راه قلع و قمع هویت های اقوام دیگر ساکن درکشور هویت خود را ملی جلوه دهند و بالای دیگران تحمیل کنند،هم چنان زبان برادران بزرگ نیز باید یگانه زبان رسمی باشد و به گفته ی احدی رییس حزب قوم پرست افغان ملت،افغانستان تنها دولت پشتونی درجهان است باید ...(11) شاید آقای احدی می خواهد بگوید که ایران و تاجکستان دولت های فارسی زبانان، ازبکستان و ترکیه که هردوزبان التایی دارند، دولت ترک ها و ازبک ها و ...اما آقای احدی با وجودی که داد از دموکراسی می زند حس قوم گرایی اش راکنترول کرده نمی تواند و چهره ی اصلی اش را به نمایش می گذارد. او شاید دقیق می داند که دولت ها نه بنا به تقسیم بندی قوم و زبان درمنطقه که به اساس یک مشروعیت سیاسی و آرای مردم گزیده می شوند و درقسمت انتخاب زبان های رسمی هم به زبانی اکتفا می شود که پشتوانه های زیرین دانشی، تاریخی ومعنوی را داشته باشند که در منطقه ی ما زبان فارسی دری ازین پشتوانه ها غنی است. به همین دلیل اقوام ساکن غیر فارسی زبان در کشور همسایه ی ایران به همین زبان حق اولیت را دادند و همه ازآن حراست می نمایند. بر عکس درکشور ما شکل وارونه ی آن جریان داشته و دارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;به باور روشنفکران، یکی از عوامل باز دارنده ی روی کار آمدن یک دولت واقعی مردمی و بی طرف که فقط از طرف مردم انتخاب و برای مردم باشد،همین مساله ی قبیله پرستی در قرن بیست و یکم است. فرهنگ قبیله در درازنای تاریخ بالای تمام ارزش های انسانی و اسلامی این سرزمین غلبه داشته است. در مورد تاج پوشی احمد شاه درانی، امیر عبدالرحمان خان در "تاج التواریخ" بعد از بحث انتخاب جانشین نادرشاه افشار و فیصله ی بزرگان درشیر سرخ قندهار و انتخاب احمد خان توسط صابر شاه نام می نگارد: "بعد از اتفاق درین باب، همه ی آنها علف سبز به دهان گرفتند و این علامت آن بود، یعنی همه ی ما مواشی و حیوان بارکش شما می باشیم و پارچه را هم به شکل ریسمان به گردن خود انداخته به جهت علامت این که ماحا ضریم از شما پیروی نماییم و به این قسم به او بیعت کردند و اختیار حیات و ممات خود را به دست او دادند."(12)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;علف به دهان گرفتن و پارچه به عنوان ریسمان به گردن انداختن و اختیار حیات و ممات خود را به حکمران دادن جز درقاموس قبیله، درهیچ یک نظامی قانونمند دیگری نیست. این موضوع به صراحت بیان می کند که شاه سایه ی خدا است و مردم رعیت او. رعیت به معنی گله ی چارپایان چون بز، گوسفند و... آمده است و در برابر نامواژه ی شهروند &amp;ndash; که یک نامواژه ی حقوقی می باشد- می ایستد. شهروند تا رعیت زمین تا آسمان تفاوت دارد شرح اصطلاح شهروند گذشت و اما رعیت یک نامواژه ی قبیله یی بوده که درعصر حاضر نیاز به مومیایی زدن و به موزیم تاریخ گذاشتن دارد که با تاسف تا کنون هم به آن تاکید صورت می گیرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;دکترجلالدین صدیقی در اثر ارزشمندش "چگونگی استیلای نظام قبیله سالاری " در مورد قانون احمد شاهی می نگارد: "احمدشاه همچون هر رهبر نظام قبیلوی برای استقرار و استحکام نظامش دست به وضع قوانینی زد که مورخان به نام "یاسا" یاد کرده اند و ازین اصطلاح به خوبی بر می آید که احمد خان به فقه و شریعت سرتاسری اکتفا نکرده برای تداوم نظام قبیلوی خویش به وضع مقرراتی دست یازید ."یاسا"یَ او شامل موادی ازین قبیل بوده است:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;1- منع بریدن گوش و بینی؛ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;2- منع ازدواج دختران افغان (پشتون) با بیگانگان؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;3- منع میراث شرعی دختر از مال پدر؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;4- زن شوهر مرده را برادر &amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwj;&amp;zwnj;&amp;zwnj;&amp;zwj;&amp;zwj;&amp;zwj;&amp;zwj;&amp;zwj;&amp;zwj;&amp;zwj;&amp;zwj;&amp;zwj;&amp;zwj;&amp;zwj;&amp;zwj;{یا] اقوام نزدیک شوهرمجبور اند عقد کنند؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;5- اگر شوهر را وارث نباشد، زن مکلف است درخانه ی شوهر متوفایش نشسته از مال شوهر اخراجات و کفایات مقرر دارند؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;6- هرگاه زن در خانه ی شوهر وفات کند، پدر و برادرش حق دارند از شوهرش حق المهر مطالبه کنند؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;7- طلاق زن پس از نکاح ممنوع است؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;8- هنگام سلام و بارعام، کسی حق ندارد جهت احترام سر فرود آورد، بلکه احترام و سلام باید، با دست بر سر گذاشتن صورت بگیرد؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;9- علما و فقرایی که درخدمت دولت نباشند به حضور پذیرفته شوند؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;10- در هر شب جمعه با علمای معتبر طعام صرف شود؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;11- هر روز جمعه امرا و شهزادگان مکلف اند نماز جمعه بگذارند؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;این ها نمونه های بارزی از قوانین ارزشمند نظام قبیلوی است که به گفته ی آقای تره کی تاریخ معاصر افغانستان را رقم زده اند . بحث پیرامون خصلت های قبیلوی هر شاهزاده و اعلیحضرت افغانستان صحبت را به درازا می کشاند؛ازین روبه همین دو نمونه ی خروار اکتفامی کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;تاریخ معاصر کشور به یاد دارد که شهزادگان، ملک ها و سران اقوام ابدالی &amp;ndash; سدوزایی و محمد زایی و پوپلزایی و غلزایی و...همیشه برای کسب قدرت و تامین منافع قبیله ی خویش در گیر منازعات بودند و درین راه از کور کردن برادر به دست برادر تا ترشدن دست برادر به خون برادر هم دریغ نشده است و همین مساله باعث نفوذ بیشتر استعمار درکشور و پسمانی کشور از همسایه ها و کشور های منطقه و جهان شده است که به قدرت رسیدن شاه شجاع، دوست محمد خان، امیر عبدالرحمن و نادرخان از خداوندان دانش و آگاهی، و صاحبان بصیرت این سر زمین پوشیده نیست و مردم نجیب ما نیک می دانند که افراد یادشده رسیدن به قدرت را دربدل اختیار تام خاک کشورو قتل عام آزادیخواهان کشور و سرکوب مردم آزاده ی افغانستان به منظور تامین منافع قبیلوی و انتقام از قبایل دیگر معامله نمودند! حتا درگذشته ها اگرنظری بیندازیم، ریشه های یک چنین بحران ها را دربه قدرت رسیدن خانواده های غزنوی، سلجوقی،خوارزمشاهی،مغولی و... نیز به خوبی مشاهده می کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;روشن است، تازمانی که مساله ی تبار پرستی و فاشیزم از میان نرود و داعیه ی کوچک و بزرگ حل نگردد و تمام شهروندان افغانستان از حقوق و امتیاز های فردی بهرمنده نگردند وجای نظام ریاستی را نظام پارلمانی نگیرد و قانون اساسی به همان آرای نمایندگان تصویب نگردد و فرد سالم و وطن دوست&amp;ndash; نه قوم دوست- روی صحنه ی سیاسی کشور نیاید واقوام ساکن در کشور از آن سوی مرزها نبرند و به این سو تعلق پیدا نکنند، ومسایل زبانی حل نگردد، رسیدن به یک ثبات سیاسی درکشور یک رویا خواهد بود!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;افغانستان خانه ی مشترک همه ی اقوام ساکن در آن می باشدو معیار نباید قوم باشد که گویا یک قوم شایستگی این را دارد تا همیشه درکشور حاکم باشد و برای دیگران چنین قضاوت صورت بگیرد که گویا این شایستگی را ندارند باید همیشه محکوم و فرمان بردار باشند. معیار در کشور باید شخصیت و شایستگی و درایت و احساس مسوولیت یک فرد وطن دوست و با تدبیر باشد. این تفاوت نمی کندکه چنین فردی مربوط به کدام قوم و سمت و زبان است ازهرجای کشور که باشد و ازهر قوم و... باید مورد اعتماد قرار بگیرد. دعوای حکومت قومی و خانوادگی امریست که هیچ خردسیاسی آن را پذیرفته نمی تواند وامری است عاری از منطق. این طرزفکر را کودتای کمونستی در کشور خاتمه داد. احمد ضیا رفعت شاعر و پژوهشگر معتقد است که "کودتای کمونستی" دو تحول عمده ی سیاسی کم ریشه را درافغانستان به همراه داشت که یکی انتقال قدرت از یک خانواده به یک گروه سیاسی و دوم این که در مدت حکمروایی آن ها به اقوام و ملیت های مختلف مجال تبارز به وجود آمد."(13)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;پروفیسور نظیف شهرانی استاد مردم شناسی در دانشگاه اندیانای امریکا نظردیگری دارد. او معتقد است که: "مولفه های حکومت در افغانستان سه چیز بود: نخست &amp;ndash; وراثت، که آن را داوود با کودتا علیه شاه (در واقع علیه شهزاده احمد شاه) منسوخ گردانید؛ دوم- حمایه ی شریعت که، آن را کودتای هفتم ثور سال 1357(1978) ...؛ سوم &amp;ndash; قومیت، که آن را برهان الدین ربانی، با عدم انتسابش به تبار پشتون باطل ساخت."(14) &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;پی نوشت ها &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;1- جاوید، اکادمیسین عبدالاحمد استاد پیشین دانشگاه کابل به نقل از "دیو هفت سر" نوشته ی عبدالحفیظ منصور، ص 9، چاپ دوم 1378ه ش.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;2- پهلوان، چنگیز "عصرمجاهدین و برآمدن طالبان "نقل ازماخذ پیشین ص 26.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;3- روستا تره کی، محمد عثمان، ساختار های قدرت درجامعه ی افغانستان، همان جا ص 20.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;4- همان ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;5- احدی، دکتر انورالحق،زوال پشتون ها در افغانستان، ماخذ پیشین ص 18.6 &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;6- همان...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;7- صدیقی، دکتر جلال الدین،"چگونگی استیلای نظام قبیله سالاری"، تصحیح و ترجمه ی محی الدین مهدی، چاپ اول 1378صص 36-37(به پا ورقی مراجعه شود)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;8- انصاری، خواجه بشیر احمد"ماکیستیم و این جا کجاست؟ "ص11نقل از دیو هفت سر.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;9- سپنتا، دکتر رنگین دادفر، نژادپرستی و گفتمان هویت ملی،پیام مجاهد شماره28ثور1385، از همان اثر.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;10- منصور،عبدالحفیظ "دیو هفت سر" نگرشی بر موانع توسعه ی سیاسی در افغانستان، ص23&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;11- احدی، دکتر انورالق، همانجا، همان.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;12- امیر عبدالرحمان خان "تاج التواریخ" ص 465-666.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;13-منصور، عبدالحفیظ، دیو هفت سر...ص 37.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;14- شهرانی، پروفیسور محمد نظیف، افغانستان از 1919تا امروز، ترجمه : دکترمحی الدین مهدی ص 187-188.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Times New Roman; font-size: medium;"&gt;15- یاد داشت: به گونه ی غیر مستقیم از "نگاهی دیگر - درگستره ی فرهنگ، هویت، دین، سیاست&amp;zwnj;. "اثر خواجه بشیر احمد انصاری نیز استفاده شده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://garderah.persianblog.ir/post/294</link>
      <author>Saboor Raheel</author>
      <comments>http://garderah.persianblog.ir/comments/4514/9286987/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4514.post-9286987</guid>
      <pubDate>Tue, 17 Apr 2012 08:23:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دری بخشی از هویت ماست و پارسی کلیت آن</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;عصر دولتشاهی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;انگیزۀ اصلی این نوشته را بحثهایی می سازد که با نوشتۀ آقای رویین زیر عنوان "چرا هویت خود را در هویت دیگران بجوییم" و با عنوان دومیِ "عامیگری یا دانشپژوهی" &amp;nbsp;در انترنت به نشر رسید. جناب رویین بار بار تاکید برین داشته اند که فارسی و دری را یک زبان می دانند اما طرفدار دری نامیده شدن این زبان استند. اما ایشان با وجود تلاش های مکرر در یک مقاله و چند پیام دیگر، هرگز نتوانستند مخالفین دیدگاه خود را قانع بسازند که پافشاری بر دری خواندن زبان ما توجیه ملی، منطقی و یا علمی دارد.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;با همه احترامی که به جناب رویین قایلم و ایشان سزاوارش استند، باید گفت که زبان و شیوۀ بحث و ادبیاتی که جناب شان در مقالۀ نخستین شان برای رویارویی با مخالفین قلمی شان به کار گرفته اند، هرگز با نام و شهرت و دانش ایشان همخوان نبوده است. به ویژه که یک بحث علمی را به مسایل سیاسی محض کشانده اند و به بسیار سادگی مخالفین دیدگاه خود را و پاسداران پارسی را نوکر ایران و نظام آخوندی اش شمرده اند. همچو قضاوتهای کلیشه زبیندۀ قلم رویین تصور نمی شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ازینرو سنگ نوشتۀ آقای رویین به شیشۀ بسیاری خورد و واکنش هایی را در انترنت، چه به گونۀ پیامها و چه به گونۀ نوشته های جداگانه، برانگیخت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حالا اگر فرمایش جناب رویین را از نگاه سیاسی و هویتی بسنجیم یا از نگاه علمی، به هیچ رویی نمی تواند پافشاری شان را بر دری خواند زبان و چشم پوشی از فارسی بودن آن توجیه کرد. چرا که دری یک زبان است و پارسی یک هویت کلی. این هویت کلی خوشبختانه چندان قومی هم نیست بلکه بیشتر به سرزمین تعلق دارد و به همین سرزمینی که امروز بخشی ازان را افغانستان خوانده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دری زبان است و پارسی یک کلیت فرهنگی و هویتی. ما تنها زبان ما را دری گفته می توانیم اما خود مان چه کسانی استیم؟ اما وقتی پارسی را نام زبان خود می پذیریم، کلیه جلوه ها و عناصر دیگر فرهنگی یی که به پارسیان متعلق است، به ما می رسد. ما پارس و پارت استیم و زبان ما پارتی یا پارسیست. پارت یا پارتیا همین خراسان است و زادگاه سلسلۀ اشکانی پارتی نیز همین خراسان و نواحی رود مرغاب است. پس وقتی زبان خود را پارسی بخوانیم هیچ ننگی نیست چرا که ما خود پارت استیم و مرکز پارتیا و یا منشاء پارتیا.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;جالب آن که آقای رویین ازهمه روایاتی که در مورد زبان دری شده است، تنها این روایت را پذیرفته اند که وقتی پایتخت کیانیان از بلخ به تیسفون برده شد، زبان دری (زبان دربار کیانیان) نیز با آن به غرب ایران برده شد. جناب شان نمی گویند که آیا همین سرزمینی که کیانیان بلخی از آسیای میانه تا خلیج فارس و عراق عجم بران حکومت می رانده اند در اسناد تاریخی جهان به نام پارتیا و پرسیا شناخته می شود یا نی؟ البته که در مقاطع مختلف تاریخ بخشهای مختلف این سرزمین از پی سلسله های تشکیل دهندۀ امپراطوری های آن نام های گونه گونی یافته است اما در جمع آنرا یا پارتیا (پرشیا) گفته اند یا هم ایران.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آنچه در لغتنامۀ دهخدا در توضیح "دری" آمده است نشان می دهد که زبان فارسی دری حروف "ت" و "ث" به گونۀ مشخص نوشته می شده است. به ویژه برخی از آوا که امروز با "ت" ثبت شده است در گذشتۀ این زبان به "ث" ثبت می شده است. لغتنامه "ارتنگ مانی" را نمونه آورده است که به گونۀ "ارثنگ" مانی ثبت شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;کسانی که اندکترین دانش از زبان انگلیسی داشته باشند می دانند که در زبان انگلیسی "th" به گونۀ "ث" عربی خوانده می شود. اگر در کلمۀ Parthia نیز توجه شود تلفظ درست آن پارثیا است که می شود با "س" فارسی امروز هم نوشته شود و ازان پارسیا، پارسی و پارس ساخته می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بنابران زبان پارسی زبان پارتی است. سرزمین، قوم و جایگاه ظهور پارتها خراسان است. بنا براین ما بیشتر از آنهایی که امروز در جغرافیای سیاسی یی به نام ایران جمع اند، حق و تعلق به پارس، پارسی و پارتی داریم. با کدام عقلی می شود این کلیت فرهنگی و شناسۀ اساسی و اصلی مردم و سرزمین خود را به دیگران واگذار شویم و خود در برهوت بی هویتی بنشینیم و لگدمال شویم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ما پارس استیم. زبان ما هم پارسی است. این هویت را می گیریم و حق خود برین هویت را با زبان خود، با فرهنگ خود و با حضور خود در پهنه و عرصه یی که خراسان و پارتیا و ایرانش می خوانده اند، تثبیت می کنیم. بدین ترتیب وقتی فرزندان ما به کتابها و اسناد تاریخی جهان رو می آورد و در آنجا پارتیا و پرسیا را می خوانند و می بیند، در می یابد که از او و از سرزمین و نیاکان او سخن گفته می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;وقتی شاهنامه می خوانند و دران با واژۀ ایران بر میخورند یا زنده شدن عجم با پارسی را می بینند، به خود می بالند که فردوسی از زبان آنها سخن می گوید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دری یکی از نام های زبان است- گونۀ فصیح و درباری (دیوانی) آن. حتی در حدیثی از پیامبر اکرم گفته شده است که: فرشتگانی که عرش را برمی دارند، به فارسی دری سخن می گویند. درین حدیث دری به گونۀ صفت زبان فارسی آمده است. این حدیث در کتابی به نام المصنف از ابن ابی شیبه آمده است که اصل حدیث چنین است:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;"حدثنا معتمر بن سلیمان عن جعفر عن القاسم عن ابی امامه قال: ان الملائکه الذین یحملون العرش یتکلمون بالفارسیه الدریه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گفتنیست که ابی ابی شیبه در سال 235 هجری قمری فوت کرده است. حتی اگر اصل حدیث را جعلی بدانیم، که من ضرورتی به آن نمی بینم، بازهم نشان می دهد که در 1200 سال پیش این زبان فارسی دری شناخته می شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در هرجای دیگری از شعر شعرا که دیده شود، وقتی فارسی و دری یکجا بیاید، مطابق اصول دستوری زبان دری اول اسم و سپس صفت آورده می شود و "فارسی دری" گفته می شود نه دری فارسی...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نباید پس از نام ایران، نام پارسی را هم از ما بگیرند. بزرگترین جفایی که حکوماتهای خداندانی و قبیله گرا در افغانستان کردند، بخشیدن نام مشترک منطقه یعنی ایران به کشور همسایه بود. این حکومتها تلاش کردند به جای ایران که در ادبیات و اسناد تاریخی و ادبی ما ثبت است، واژۀ آریانا را به کار ببرند که همان تلفظ یونانی ایران است. بدین ترتیب پیوند ذهنی نسل امروزی ما را با کلمۀ ایران بریدند و امروز وقتی فرزندان ما شاهنامه می خوانند و نام ایران را می بینند تصور می کنند از آن آنها نیست و متعلق به ایران در محدودۀ مرزهای سیاسی امروز است. اینست خیانت و جفای بزرگی که به ما رفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;امروزه تلاش برای چشم پوشی از پارسی و چسپیدن به تنها دری نیز همان اثری را دارد که گرفتن نام ایران از ما داشت. چرا که ما را از هویت پارسی و پارتی مان محروم می کند. به ویژه که دایره المعارف نویسهای قبیله امروز تلاش دارند مذبوحانه و جاهلانه پارتها و پارتی را که هیچ شکی در پارسی بودن و یا اشتقاق پارسی ازان نیست، با دلایل احمقانه و بی پایه به پشتو پیوند دهند. پیوند پارسی و پارتی را که اظهر من الشمس انکار می کنند اما تلاش دارند ازان پرثوه بسازندو پرثوه را به پشتو پیوند بدهند، به همین دیده درایی!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;جوانان ما خردمند تر ازان استند که ندانند چه می کنند و چه می گویند. آنها می دانند که هویت آنها پارسی است. برای اطمینان جناب رویین باید عرض شود که این جوانان با راه اندازی دعوای اشتراک در هویت پارسی به همان اندازه که برای سردمداران قبیله گرا و شوونیست خطرناک اند برای آخوند ها یا نشنلستهای کور ایران نیز که افتخارات فرهنگی ما را غصب کرده و آنرا تنها از آن خود می دانند خطرناک اند. پاسداران پارسی در کشور ما آزادگانی استند که با هرگونه مزدوری و بی هویتی به ستیز برخاسته اند. مزدور کسانی می شوند که هویت مغشوش دارند و یا هویت قابل افتخاری نداشته باشند. این جوانان هم هویت خود را می شناسند و هم برای تثبیت هرچه بیشتر آن تلاش می کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این جوانان دُر دری را نیز آویزه گوش دل و جان خود کرده اند. اما با هشیاری تمام می دانند که قند پارسی نیز از آنهاست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ایکاش آقای رویین در جایگاه یک دانشمند زبان و ادبیات به این پرسش ها علمی پاسخ ارائه می کردند که:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;1- وجه تسمیۀ دری و فارسی چیست؟ اگر دری را زبان دربار گفته اند و از دربار برگرفته شده است، پس پارسی چیست و از کدام واژه برگرفته شده است؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;2- اگر زبان دری زبان دفتر و دیوان (دربار) و نوشتار و کتابت است، این زبان بر مبنای کدام زبان اصلی استوار است؟ یعنی دستور (گرامر) و واژگانش را از کدام زبان گرفته است؟ آیا همۀ مردم در زمان کیانیان درباری بودند؟ زبان اهل بازار و کشتزار چه بوده است؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;3- آیا دری همان زبان نوشتاری فارسی نیست؟ مگر نگفته اند که دری زبان فصیح باشد. وقتی حافظ می گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ز شعر دلکش حافظ کسی شود آگاه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;که لطف و طبع سخن گفتن دری داند&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ویا:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آیا دری چیزی جز زبان فارسی فصیح و بلیغ است؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;4- آیا آنچه ما "پارسی" می گوییم همان "پارتی" نیست؟ اگر پارسی و پارتی یکی نیست، وجه تسمیۀ پارسی چیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;5- اگر پارتی و پارسی یکیست، پس چرا آنرا به ایران امروز بتوانیم وابسته بدانیم؟ ما خود پارت استیم و پارتی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;6- اگر دری زبانیست وابسته به محدودۀ جغرافیایی مشخص، این جغرافیا را حدود و ثغور کدام است؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;7- فرق میان زبانی که در ایران فارسی باید گفته شود و در افغانستان دری و در تاجکستان تاجیکی، درچیست؟ معیار های سنجش این فرقها کدام اند؟ آیا واژگان و دستور زبان شان متفاوت است یا لهجۀ شان؟ اگر واژگان و دستور زبان شان متفاوت است آیا این تفاوت به اندازه یی هست که بتوانیم نام جداگانه یی بر هریک آنها بگذاریم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;8- آیا معیارهای تفاوت زبانی یی که در مورد زبان فارسی دری به کار می بریم و برای شان نامهای جداگانه می دهیم، جنبۀ عام و جهانی دارد یا این که ویژه جداسازی زبان فارسی دری است؟ اگر همچو سنجه هایی را در مورد زبان پشتو به کار ببریم، نمی شود کم از کم پنج زبان پشتو ازان ساخته شود؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;9- چرا برای فرق گذاشتن میان پشتوی پشاور، این لانۀ دشمنان دیرین کشور و ویرانگران سرزمین ما، و پشتویی که در کشور ما صحبت می شود، دو نام اختراع نمی شود؟ چرا وقتی کسی پختو می گوید به کفر مزدوری متهم نمی شوند؟ چرا که پختو و پشتو ازهم فرق دارند. یکی فرق شان در "شین و خین" و همچنان در "گاف و ژی" است. نظام مصوتهای پختو و پشتو هم فرق دارند. چرا بازهم گفته می شود که پشتو یک زبان است؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;10- اگر معیار وانگیزۀ نشنلستی توجیهی برای نام دادن جداگانه به زبان واحد فارسی دری در سه کشور ایران و افغانستان و تاجیکستان باشد، چرا این نشنلزم در مورد زبانهای پشتو، ترکی، انگلیسی و یا عربی کار برد ندارد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دغدغه های جناب رویین در مورد چگونگی برخورد جمهوری اسلامی و در مجموع کارگزاران فرهنگی و سیاسی ایران در قبال کشور ما و از جمله زبان، باآنکه رگه های نیرومندی از واقعیتها را باز می تاباند، کلی گویی هایی دران وجود دارد که ادعا های جناب شان را در سطح ادبیات ایدیولوژی زده و تبلیغاتی قرار می دهد و از بار علمی و به گفتۀ خود شان دانشپژوهانۀ آن به شدت کاسته است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;لازم آن بود که جناب رویین به جای مزدور خواندن هموطنان خویش که هیچ کدام شان حقوق مدنی کمتری از ایشان ندارند، به آنها احترام می گذاشتند و بدینسان نشان می دادند که نه تنها تاب برداشت دیدگاه های مخالف خود را دارند بلکه دگرگونه اندیشی را حق هر انسان می شمارند. مزدور خواندن که آسانترین کار است، هرکسی می تواند مخالف خود را مزدور بخواند. مگر جناب رویین چه ثبوتی دارند که دیگران را مزدور می خوانند که آنها نتوانند عین اتهام را به ایشان وارد کنند؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بسیاری ازهم میهنان ما با گوشت و پوست خود احساس کرده و دریافته اند که فرهنگ و زبان ما نه از سوی آخوندهای ایرانی بلکه از سوی کسانی که از تصادف بد، هموطن شان نیز استند، مورد تجاوز و غارت قرار می گیرد. تجاوز اگر از سوی آخوند ایرانی باشد یا از سوی "دافغان بچیان" تجاوز است. خط مرزی سیاسی نه ماهیت تجاوز را بدل می کند و نه از درد یا ویرانی اش می کاهد. چه تفاوت می کند که نام و هویت مولانا جلال الدین بلخی ما را ایرانی های آخوندی و پهلوی از ما بدزدند یا نام سبزوار را هموطنان افغانستانی ما. هردو تجاوز کرده اند و هردو غارتگر اند...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;امروزه، مردم ما بیشتر ازان که متوجه تجاوزات بیرونی باشند، آسایش فکری شان را تجاوزاتی گرفته است که از سوی هموطنان شان به آنها وارد می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;جناب رویین بران اند که با تاسیس نهاد ها و بنیادهای پژوهشی و فرهنگی خود برای شناخت مستقل از هویت مردم و سرزمینی که سرنوشت پاسداری ازان را به ما سپرده است، بپردازیم. این کار اگر حالا شود که چه بهتر. همین نسلی که می خواهند پارسی را پاس بدارند، درین راه خدمتهای بزرگی کرده می توانند. در گذشته همچو فرصتی برای مردم ما میسر نگردیده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آقای رویین از دانشمندان پرکار و دانشپژوهان گرانمایۀ کشور چون عبدالحی حبیبی، احمدعلی کهزاد، غلام محمد غبار و شماری دیگر یاد کرده اند. شکی نیست که این دانشمندان به ویژه علامه حبیبی کارهای بزرگی را برای شناساندن تاریخ و هویت کشور ما به سر رسانده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما مشکل ما اینست که ما هرگز کشور ملت نشده ایم و یک دیدگاه و بینش ملی که متضمن منافع کلیه باشندگان این کشور باشد تاهنوز در جامعۀ ما شکل نگرفته است. ازینرو تاکنون همه پژوهشهای تاریخی یا رسمی بوده و به فرمان دولتها یا جعل تاریخ بوده است یا کتمان حقایق تاریخی. تا جایی که، نویسنده های مستقل نیز زیر تاثیر قرائت رسمی از تاریخ به نوشتن کتاب پرداخته اند. حتی جنت مکان غلام محمد غبار، اگر چه قشر بیرونی قرائت رسمی از تاریخ را شکست، اما هرگز نتوانست قرائت دولتی از هویت این سرزمین را بشکند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ازینرو در غیاب یک قرائت ملی و سراسری از تاریخ و منافع ملی، ما نتوانسته ایم ملت واحدی شویم تا نام کشورش خراسان یا افغانستان باشد. درین سرزمین قومی غاصب و تحمیلگر شد و قوم دیگری با همه هستی مادی و معنوی اش قیمت وحدت ملی را ادا کرد و این روند هنوز ادامه دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;همین جناب حبیبی مرحوم که خداوند به خاطر آنهمه زحمتی که کشیدند و تالیفات پرشماری که کردند غریق رحمت شان کند، هرگز نخواسته اند یا گذاشته نشده اند که در تحقیقات خود برای روشن شدن تاریخ "ما" کار کنند، بلکه مصروف نوشتن تاریخ برای بخشی از ما و آنهم به قیمت تاراج، توهین و نادیده گرفتن تاریخ و هویت بخشهای دیگر جامعه بوده اند. شما یک بار تاریخ مختصر افغانستان ازین عالیجناب را بار دیگر مرور بفرمایید تا دریابید که آیا دران چیزی جز شجره کشیدن برای پشتون هست؟ تلاش حبیبی برای تحقیق و تاریخنویسی از دیدگاه، به گفتۀ شما، "نشنلزم کور" بوده است که با تاسف دران دروغ و تهمت به جایی رسیده که ایشان در پته خزانه قوم بزرگ و شریف دیگر پشتون "غلجاییها" را که گفته می شود در اصل ترک یا تاجیک باشند، غلزوی خواند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;کوتاه سخن این که مردم ما را امروز درد سرطانی یی گرفته است که ناشی از فرهنگ تحمیل، تجاوز، ویرانگری فرهنگی، کتابسوزی، و پاکسازی قومی و زمینسوزی های انتقامجویانۀ قومیست. ازینرو مردم بیشتر ازان که متوجه امپریالزم و استعمار خارجی باشند، در دام فتنه های داخلی گیر کرده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شعار پارسی را پاس بداریم، به خاطری آواز دل جوانان و پیران بسیاری شده است که آنها می دانند پارسی اند. هم زبان شان پارسی است هم تیره و تبار شان پارسی است. آنها می دانند که پارسی و پارتی تعلقی به نژاد و خون ندارد بلکه پارتیان و پارسیان همه تبارهایی اند که در کل فرهنگ پربار پارسی و فارسی را ساخته اند. جوانان ما که از قومپرستی بیزار اند به خوبی می دانند که پارسی بودن متعلق به یک فرهنگ بزرگ و یک سرزمین بزرگ فرهنگی بودن است...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پس ما هم قند پارسی را پاس می داریم و هم با دُر دری تاج فرهنگ خود را ترصیع می کنیم. به هردو افتخار می کنیم؛ یکی را زبان خود و دیگری را کلیت فرهنگ خود به شمار می آوریم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://garderah.persianblog.ir/post/293</link>
      <author>Saboor Raheel</author>
      <comments>http://garderah.persianblog.ir/comments/4514/9279950/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4514.post-9279950</guid>
      <pubDate>Mon, 16 Apr 2012 01:16:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بلی، ما خود ملامتیم!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;عصردولتشاهی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نشر مقالۀ "پذیرش توهین یا ابله پنداشتن طرف" ازین قلم سبب شد که یکی از جوانان فرهیخته و با درد کشور، جناب مهدیار با گذاشتن دیدگاه های خود ضمن پنج پیام در سایت وزین "جاودان" آن نوشته را به گونه یی نقد کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بنده سپاسگذارم که ایشان وقت شان را صرف نوشتن پیامهایی بس ارزشمند در پیوند با نوشتۀ بنده نموده اند. &amp;nbsp;همچنان باید بگویم که به فرهیختگی و دانش ایشان در جایگاه یکی از جوانان خردمند و با درد این وطن ارزش بس فراوانی قایلم و آنرا می ستایم. به ویژه که تهذیب &amp;nbsp;جناب شان در نوشتن پیامها را سرمشق نیکی می دانم برای همه در جهت ایجاد فضای مثمر گفتگو های انترنتی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;من با درد ها و انگیزه های اصلی یی که بخشهای مختلف پیامهای آقای مهدیار برآن استوار اند، همنوایم. اما نتیجه گیریها و راه های برخورد ما با مسایل است که در برخی موارد با هم یکسان نیستند. از جمله، تصور می کنم &amp;nbsp;جناب شان متوجه نشده اند که بنده دران مقاله دیدگاه غربی ها را مشخصاً از نشانی خود شان در مورد احمدی نژاد آورده ام، بدون این که آنرا تایید یا رد کرده باشم. پس پیروی و یا دنباله روی از موقف غرب در برابر احمدی نژاد و یا ایران را نمی شود بر آن مقاله ثابت کرد. &amp;nbsp;زیرا دران مقاله به روشنی دیده می شود که بنده آنرا زیر سوال برده ام و پرسیده ام که آیا کرزی به آنچه احمدی نژاد می گوید، باور دارد و یا خاموشی اش در برابر احمدی نژاد ابله پنداشتن اوست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دران مقاله احمدی نژاد به گونۀ ضمنی مورد انتقاد گرفته است. چرا که او بدون در نظر گرفتن عرف دپلوماتیک اظهاراتی در دوشنبه کرده است و این اظهارات اصل مشروعیت نظامی را که کرزی رییس آن است، زیر سوال می برد. اظهارات احمدی نژاد دشنامی بود برهنه به رییس جمهور کشور. خاموشی رییس جمهور سوال برانگیز بوده است و من یگانه فردی نبوده ام که این خاموشی را به پرسش گرفته ام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اگر احمدی نژاد و کشورش افغانستان را "اشغال شده" می پندارند، پس رژیم حاکم را نیز باید حاصل اشغال بدانند و همکاری با یک رژیمی که حاصل اشغال است، در تضاد و تناقض با سیاستهای جمهوری اسلامی است. بسیاری از آنچه احمدی نژاد در مجامع بین المللی می گوید نه تنها برای ما و جهان بلکه حتی برای خود مردم ایران ناپذیرفتنی و ناشی از ماجراجویی های لفظی است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اشغال یک سرزمین توسط یک نیروی بیگانه تعریف مشخص خود را داشته است. آیا وضعیت افغانستان به همین تعریف ها و نمونه های جهانی از اشغال برابر و همخوان است؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;برخیها حضور ناتو در افغانستان را اشغال نمی دانند و برخی ها می دانند. تعبیر چگونگی حضور و همکاری نظامی غرب با افغانستان با در نظرداشت انگیزه ها و اهداف فرق می کند. کسی آنرا اشغال می خواند و برنامه هایی برای مقابله و معامله با آن طرح می کند که فراخور شرایط اشغال باشد. درین کار طالبان، پاکستان و به گونۀ موسمی، ایران پیشقدم استند. آنهایی که آنرا اشغال نمی خوانند وهمکاری اش قلمداد می کنند، می خواهند با استفاده از جو موجود و با در نظرداشت مجبوریتها و محدودیتهای عینی کشور و منطقه حضور امریکا را بدیلی به شمار آورند که دارای کمترین بدی و ضرر نسبت به بدیل های ممکن دیگر است. چرا که بدیلهای دیگر را ویرانگرتر، کشنده تر و خونین تر از بدیل کنونی می شمارند. آنها به این پرسش می اندیشند که اگر جامعۀ جهانی و ناتو در کنار ما نباشند، ما به کدام روزی می افتیم؟ اینست که تصور می کنند با اجتناب از اشغال خواندن این وضعیت، تلخی زهری را که حضور کشورهای بیگانه درکشور ما دارد، تحمل کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;میماند این مساله که طالب و القاعده و رژیم شوونیست و قبیله گرای کنونی را نیز همین جامعۀ جهانی و امریکا ساخته اند و بر ما تحمیل کرده اند. من درین مساله با شما موافق استم. منهم این سوال را بارها کرده ام که چرا وقتی ملت ما زیر چکمه های خونین طالب و القاعده جان می کند، صدای ملت ما را امریکا نمی شنید؟ شاید شما برای منهم عقل یک پسربچه را قایل باشید و بپذیرید که برای منهم حتی لبخندی درین جهان مفت نیست، چه رسد به مصرف بلیونها دالر و یا پذیرفتن ریخته شدن خون هزاران سرباز امریکایی و غربی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بلی، امریکا برای تامین منافع خودش به کشور ما آمده است. ما از همان آغاز این را می دانستیم. توقع ما این بود که سیاستمداران ما این نکته را می دانند که این فرصتی است برای بازسازی کشور. منافع ما با منافع غرب دران مقطع گره خورده بود. طالب و تروریزم هم دشمن من بود هم دشمن غرب. همانگونه که کمونیزم هم دشمن من بود هم دشمن غرب.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ما باید عقل و شهامت آنرا می داشتیم که ازین همسویی منافع درین ده سال به نفع رفاه و آرامش مردم خود سود می بردیم و برای تامین و تضمین آزادی خویش در جایگاه یک کشور مستقل بهره می گرفتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;با شما موافقم که این خرد و این غیرت و شهامت در سیاستمداران برسراقتدار کشور نبود. آنچه خود را اپوزیسیون گفتند نیز، همۀ دنیا و عقبی در چشم اندیشه و خیال شان چوکی ریاست جمهوری و یا معاونیت ریاست جمهوری شده بود و حتی به چوکی وزارت خارجه هم قانع استند و بوده اند. این سیاستمداران هرگز هم به فکر ساختن یک اجماع ملی برای طرح و تشخیص منافع ستراتیژیک کشور و جستجوی راه های بدست آوردن این اهداف نبوده اند. همه را روزمره گی مصروف خود کرده است. چرا که در گام نخست گسترۀ بینش شان نهایت کوچک است و اگر بینشی هم دارند، اراده و شهامت ایستادن در پای برآورده شدن اهداف خود ندارند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تلاشهای خاینانه و در بسیاری مواقع طفلانه و تهوع آور تیم فاشیستی یی که حکومت را رهبری می کند، سبب شده است که کلیه توان مردم و همچنان شور و ارادۀ ملی که باید برای ساختن کشور به مصرف برسد، روی خطوط قومی تقسیم شوند. شماری به فکر چور کشور برای قوم خود شوند، شماری به فکر دفاع بیفتند و شماری هم کلیه امید خود برای آیندۀ کشور را از دست داده و به فکر نجات شخص خود و خانوادۀ خود بیفتند. پیامد این وضعیت گسترش فساد و غارت امکانات ملی و دولتی و ایجاد گروه های مافیایی در عرصه های مختلف حیات اقتصادی برای یغماگریست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;و اما آیا ما با جمهوری اسلامی ایران مشکل داریم، یاخیر؟ این پرسش دیگریست. از نظر من بیشتر موضعگیریهای ما در برابر جمهوری اسلامی مبتنی بر خوشبینی ها، چشمداشتها و پیشفرضهاییست که واقعیت کنشهای جمهوری اسلامی در برابر کشور ما در سی سال اخیر هرگز آنرا بازنمی تابد. بدین معنی که جمهوری اسلامی ایران با آن که طرحها و شعارهایش اسلامی و جهان وطنی اسلامی است اما در عمل هرگز سرمویی به خاطر منافع مسلمانان کشور ما حاضر به قربانی دادن نبوده است. قربانی دادن چی که حتی در بسیاری از منازعات آتش ما را پکه کرده است و خواسته اند که از آب گل آلود ما ماهی خود را بگیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;همین حالا دمیدن بر دهل و کرنای اشغال کشور توسط امریکایی ها جمهوری اسلامی به تقویت روحیه و موضع طالبان و پاکستان می پردازد. این در حالیست که ما هیچگونه آمادگی یی نداریم و اگر قرائت ایرانی و پاکستانی از اوضاع کشور را بخریم، باید جنبش طالبان را جنبش آزادیبخش ملی بدانیم و برای آنها لشکر شویم. کی نمی داند که طالبان و پاکستان در جو و لباس مخالفت با کفار و مخالفت با اشغال می خواهند فضایی ایجاد کنند که همه به مخالفت با جامعۀ جهانی بلند شوند در حالی که هیچگونه انسجام مستقل سیاسی هم نداشته و در نتیجه رهبری این شورش را طالبان خواهند گرفت و سرانجام اشغال مجدد کشور توسط پاکستان به حقیقت خواهد پیوست. بنابران شعار های جمهوری اسلامی و رییس جمهور آنچنانی اش، هرگز هم در خط منافع ما و مردم ما نیست بلکه آب به آسیاب خود و سایر دشمنان کشور ما می ریزد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در مورد چگونگی برخورد با حضور خارجی ها در افغانستان من به خرد جمعی مردم خویش مراجعه می کنم نه به برداشت های روشنفکرانه و کتابی. چرا مردم ما حتی یک سال پس از اشغال کشور توسط اتحاد شوروی از کران تا کران شوریدند و به قول معروف زمین را زیر پای روسها آتش زدند؟ اما برعکس چرا حتی ده سال پس از حضور نیرو های امریکایی هرگز هم کسی دست به سلاح نبرده است تا علیه امریکایی ها و رژیم کنونی مسلحانه به قیام برخیزد؟ البته چنانچه می دانید، مخالفت مسلحانۀ طالبان، حزب اسلامی و حقانی که هیچیک ریشۀ مردمی ندارند و جلو این گروه در دست استخبارات منطقه است. چرا مخالفت علیه امریکا شکل مردمی ندارد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از نظر من پاسخ دو پرسش بالا اینست که خرد جمعی مردم چنان حکم می کرد که علیه روس قیام کنند اما علیه امریکا نکنند. مردم با درایت درک کرده اند که برون رفتن امریکا از کشور همان و وارد شدن عمال پاکستان همان و آغاز جنگ داخلی و بربادی مجدد کشور همان.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;و اما دولت کنونی و برنامه هایی که تاکنون اجرا شده است و همه در مغایرت با ارزش های فرهنگی و ملی و اعتقادی ما دارد، مساله ییست که به خود ما مربوط است. درین مساله نیز با شما همنوایم که این در بیغیرتی و بیخردی خود مان نهفته است. مگر در کجا و کدام سازمان و شخصیت ملی در کشور با برنامه های فرهنگی دولت مخالفت جدی و منسجمی را راه اندازی کرده است؟ برنامه های فرهنگی را دولت ها باید رهبری کنند و دولت کنونی هیچ برنامۀ مشخصی درین راستا ندارد. بلکه تنها یک گروه کوچک ضد ملی با راه اندازی برنامه های فرهنگی تکقومی به اشاره و تقویۀ پاکستان، از نام دولت راه انداخته اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از دید کلی دولت فرهنگ را نیز بازار آزادی ساخته اند که همیشه اجناس تقلبی و بنجل خارجی وارد شوند. این فرهنگ خارجی با رنگ و بوی فریبنده اش مردم را جذب خود می کند و از خودبیگانگی را شیوع می بخشد. دولت هیچ کاری در جهت رشد و بالندگی فرهنگ خودی و بومی نمی کند. چرا که نظام کنونی با تکیه بر برنامه های قومی، آنهم به اشارۀ مزدوران شناختۀ پاکستان، کشور را به فقر فرهنگی روبرو ساخته است. برنامه های یک جانبه و تکقومی نمی تواند برای همه مقبول باشد و از سوی دیگر بازتاب دهندۀ غنای فرهنگی قاطبۀ مردم ما نیست. دولت برای کلیه فرهنگهای موجود در کشور ارزشی قایل نشده است. اینست که میدان ذهن و اندیشۀ مردم خالی می ماند و این سبب می شود که فرزندان ما به گفتۀ احمد بهزاد نماینده مردم هرات در مجلس، از رابعه و سرنوشت تلخش هیچ چیزی ندانند و اما بیوگرافی "تلسی" را از بر بدانند. نتیجه چه می شود؟ از خود بیگانگی و ناچیز شمردن خود و مجذوب فرهنگ بیگانگان شدن. دیدگاه های دینی را هم چنان سیاسی و متحجر ساخته اند که اگر کسی به آن رغبت کرد باید طالب و انتحاری شود و اگر رغبت نکرد مسحور محصولات فرهنگی یی شود که نه تنها با اعتقادات دینی خودش سازگار نیست بلکه دشمن این اعتقادات نیز هست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بدین ترتیب من می پذیرم که مشکل در خود ماست. مشکل در بیخردی و بیغیرتی و عدم بینشی ملی خود ماست. ما حاضر نیستیم کشور خود را بسازیم و منافع ملی اش را تعریف درست و مورد پذیرشی برای همه کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ده سال در دامن جامعۀ جهانی ماندن مانند ماندن در اتاق ریکوری و گرفتن سیروم تا فعال شدن خود ما بود. ما باید درین دهسال تلاش می کردیم که روی پای خود ایستاده شویم و جامعۀ جهانی را خیر باد بگوییم. اما به جای روی پا ایستاده کردن کشور، همه دولمتردان به فکر از پا افگندن دولت به نفع جیب و حسابات بانکی خود عمل کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نتیجه این که بلی، باید از خود گله کنیم. البته وقتی می گوییم از خود گله کنیم و جمهوری اسلامی ایران را ملامت ندانیم، باید این فورمول را در مورد جامعۀ جهانی نیز باید به کار ببریم. از غرب هم نباید گله کرد، باید از خود گله کرد. اگر غرب ملامتی دارد، ایران و پاکستان هم ملامتی دارد. با این تفاوت که غرب امروز ملیونها دالر در افغانستان مصرف کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بسیار گاهی ما برای این که از جامعۀ جهانی سپاسگذاری نکرده باشیم، تلاش داریم که بگوییم غرب برای مقاصد خودش به کشور ما آمده است. ما که همه مردمان انقلابی استیم، بسیار می ترسیم که اگر از غرب، از کفار، از انگلیس و آنچه استعمار و نماد استعمارش می دانیم، هرگز تعریف و تمجیدی نکنیم تا نشود که ما را نوکر استعمار و کفر جهانی بخوانند. اما بیایید به خود باور داشته باشیم. ما نمی خواهیم با پذیرش و اعتراف کمک جامعۀ جهانی کافر شویم و یا در خدمت استعمار در آییم. وقتی بلیونها دالر از جامعۀ جهانی را می گیریم و از یک کنفرانس تا کنفرانس دیگر به فکر ترتیب درد نامه های نالش آلود می پردازیم تا کمک آنها را گدایی کنیم، وقتی این کمکها را بدست می آوریم باید شهامت و اخلاق آنرا هم داشته باشیم که اگر سپاسگذاری نمی کنیم، حد اقل آن کمکها را نام دیگری ندهیم. اگر ما این قدر بی نیاز از گرفتن کمکهای جهانی استیم، چرا می گیریم؟ آنهم با دراز کردن دست پیش آنها و گذشتن از آبروی خویش، چرا؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در چوکات مخالفتهای ایدیولوژیک و انقلابی با غرب همیشه چنین تبلیغ شده و با واه واه پذیرفته می شود که غرب برای غارت ثروتهای ما آمده است. اما در عمل چگونه بوده است؟ امریکا تا آخر همین سال گذشته حدود 12 میلیارد دالر در طول ده سال گذشته به افغانستان داده است. درست است که آنها منافع خود را دنبال می کنند. به یقین که امریکا برای بازی های بزرگتر اینجا آمده است، اما بهرۀ مستقیم امریکا از افغانستان چیست؟ معدن مس عینک را چین برد، معدن آهن حاجی گگ را هندوستان برد و نفت شمال را نیز کانادایی ها و چینی ها بردند. امریکا چه بدست آورده است از افغانستان؟ این که زمینه و امنیت لازم برای بهره برداری از معادن فراهم شده است نیز نتیجۀ حضور غرب به رهبری امریکا است. چین یک سرباز هم در افغانستان ندارد اما بزرگترین قراردادهای اقتصادی را می رباید. هند به همین گونه. حالا تصور کنید که اگر کشور زیر حاکمیت طالبان میماند، وضع مردم و کشور ما چگونه می بود. آیا ما قادر به برون کشیدن معادن کشور می بودیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حالا بازهم سوال اینجاست که آیا معادنی که کشیده می شود به درد مردم ما می خورد یا خیر؟ و پاسخ به این سوال هم بر میگردد به چگونگی کارایی دولتی که داریم. درین جا بازهم ما خود مسوولیم نه غرب.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در میان قشر روشنفکر ما تاهنوز انقلابیگری های ایدیولوژیک سکۀ چلندۀ بازار است. مهم نیست چقدر معقولیت در گفتار و پندار تان است، اما وقتی چند شعار ضد استعمار و ضد یهود و نصارا بدهیم، دیگر حق هر مطلبی را ادا شده می پنداریم و خود را سرخروی دنیا و آخرت می یابیم. اما این شعار ها تنها به درد تبلیغات سیاسی می خورند. مشکلات و مسایل اقتصادی و سیاسی را نمی شود با شعار حل کرد. باید به تحلیل و تجزیۀ و محاسبۀ سود و زیان در مسایل بپردازیم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بازهم تاکید می کنم که نباید تکیه به خارجی و بیگانه کرد. باید هرچه زود تر روی پای خود ایستاد و این ممکن نیست مگر در گام نخست ایجاد یک دولت و حکومت نماینده مبتنی بر عدالت اجتماعی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;جنجال و مشکل ما با دولت کنونی همین است. ما باید این دولت را مجبور بسازیم که به صراط مستقیم بیاید. مقالۀ بنده نیز در همین راستا بوده است و خاموشی کرزی در برابر احمدی نژاد، زمینه ساز آن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;با تشکر مجدد از آقای مهدیار.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://garderah.persianblog.ir/post/292</link>
      <author>Saboor Raheel</author>
      <comments>http://garderah.persianblog.ir/comments/4514/9217833/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4514.post-9217833</guid>
      <pubDate>Wed, 04 Apr 2012 23:11:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پذیرش توهین یا ابله پنداشتن طرف؟</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;عصر دولتشاهی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;احمدی نژاد رییس جمهور ایران در ذهنیت عامۀ جهان و به ویژه غرب، به صفت یک آدمی که تعادل عقلی درستی ندارد، شناخته می شود. برخی رسانه ها بدون هرگونه پرده داری یی او را دیوانه می خوانند. دیوانه در نزد عقلا معاف است. اما آیا جناب حامد کرزی هم با همین دید به احمدی نژاد می نگرند؟ اگر چنین نیست، چرا در برابر اظهارات گستاخانۀ احمدی نژاد در پیوند با رابطۀ کشور ما با جامعۀ جهانی در تاجکستان خاموشی اختیار فرمودند؟&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;البته هیچکس نمی تواند در "غیرت افغانی" جناب حامد کرزی شک کند. اگر جناب کرزی احمدی نژاد را دیوانه نمی دانست و حرفهای او را جدی می گرفت، به یقین که اگر سیلی آبداری بیخ گوشش نمی خواباند، حتماً فی المجلس برایش می گفت که جناب احمدی نژاد غلط می فرمایند که رابطۀ ما با جامعۀ جهانی را آنچنان تعبیر کنند که گویا کشور ما توسط آنها اشغال شده است. اما آیا اگر جناب کرزی، احمدی نژاد را دیوانه ندانسته باشد، اما دربرابر همچو اظهاراتی از او خاموشی اختیار کرده باشد، تاکید و تایید و تصدیق گفته های احمدی نژاد نیست؟ آیا خاموش جناب کرزی را به قول معروف "موجب رضا" تعبیر کنیم یا جواب ابله؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;چنان می نماید که در کنار سایر ارگ نشینان پیشین، حامد کرزی به محمد داوود خان نیز احترام و ارجی قایل باشد. همین حکومت به رهبری و شاید هم به ابتکار جناب حامد کرزی جنازۀ محمدداوود خان را از میان هزاران شهید این کشور، از گور دسته جمعی برون کشید و بر شانۀ یکی از تپه های غرب کابل دفن کرد و شفاخانۀ چارصد بستر را به نام سردار محمد داوودخان ساخت. یگانه صفت برجستۀ داوود خان استقلالخواهی او بود. همین محمدداوود خان جلسه یی را که با برژنف رهبر کمونیست شوروی در قصر کرملین داشت به خاطر بی نزاکتی برژنف که از داوود خان خواسته بود غربی ها را در شمال افغانستان به کار نگمارد، با خشم ترک کرد. تاریخ گواه است که محمدداوود را مشاورینش از دهن دروازۀ سالون ملاقاتهای رسمی برگرداندند تا حد اقل با دست دادن به کفتار پیر کرملین اتاق را ترک کند و رسم دپلوماتیک به جای آرد. داوود سفر خود را به مسکو را با همین ملاقات پایان داد و به کشور برگشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حالا اگر به راستی حامد کرزی به جنبه های مثبت شخصیت و اخلاق کسانی چون داوودخان ارزش قایل است پس خودش نیز باید این ارزشها را داشته باشد و به آن پابند باشد. چگونه و با کدام توجیهی می توان خاموشی حامد کرزی و حکومتش در برابر گستاخی و توهینی که احمدی نژاد به کشور و مردم ما روا می دارد، تعبیر کرد؟ احمدی نژاد چه کاره است که روابط کشور ما با جهان را برای ما تعبیر و تفسیر کند و ما خاموشی بنشینیم؛ آنهم تعبیری که ازان بوی زنندۀ توهین و تحقیر می آید. شاید هم جناب کرزی ترسیده است که تندی داوودخان سرش را به باد داد و ایشان نمی خواهند به چنین کاری دست بزنند. اما اگر داوود خان عزتی داشته است که پس از مرگش تجلیل شود، به خاطر همین شهامتش بوده است که از عزت خودش که نمایندۀ یک کشور است، در برابر غول بی شاخ و بی دم کمونیزم فی المجلس دفاع کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حقیقت اینست که مردم، دولت افغانستان مطابق فیصله سازمان ملل حاضرشدند تا در همکاری با جامعۀ جهانی و کمک قوای خارجی در برابر لشکر مزدور، جاهل و جنایتکار طالبان دفاع ایستاده شوند و بنابران حضور نیروهای خارجی را در کشور بپذیرند. حالا اگر ما از پیمان خود با جامعۀ جهانی گشته ایم و برای ایران و پاکستان سر می جنبانیم، چه چیزی را می خواهیم ثابت کنیم؟ بیغیرتی خود را یا بیخردی خود را؟ یا هم بدعهدی و بد قولی خود با جامعۀ جهانی را؟ اگر پیوند و پیمان ما مبنی برحضور جامعۀ جهانی اشغال بوده است و ما این پیوند را بسته ایم، پس یا باید نادان و بیخرد بوده باشیم که ندانسته ایم و یا این که بیغیرت بوده ایم که می دانستیم و حاضر شدیم این ننگ را بپذیریم. اگر هیچیک ازینها نیست، ما مردم بدعهد و بدقولی استیم که هیچ پیمان و قول خود را احترام نمی گذاریم و به آن ارزش قایل نیستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;چه کسی نمی داند که حکومت کنونی به رهبری جناب حامد کرزی پیامد بی چون و چرای همین پروسه ییست که خارجی ها و جامعۀ جهانی در کشور ایجاد کردند. اگر بدعهدی و بدقولی نیست، حالا چرا زبان جناب عالی در کام چسپیده است و در برابر آنهمه گستاخی و بی ادبی یی که در برابر ملت و مردم ما می شود، خاموشی اختیار کرده اند؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اگر حامد کرزی احمدی نژاد را دیوانه هم نداند، غیرت افغانی اش هم شک نکشیده باشد و بدقولی یی هم در کار نباشد، یگانه دلیلی که می توان خاموشی جناب شان را توجیه کند شاید تاثیر همان پولهای شفافی باشد که جناب شان از ایران می گرفتند. شاید این سلسله ادامه داشته باشد. آیا شنیدن این حرفهای گندیده و مکدر را پولهای شفافی که از طریق ریاست دفترشان سرازیر می شده است، گوارا و شنیدنی ساخته است؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شاید هم بدعهدی و ناسپاسی عامل رویگردانی حکومت از جامعۀ جهانی باشد. چرا که این حکومت نه تنها با خارجی ها بلکه با متحدین داخلی خود نیز همین شیوه را داشته است. ده سال پیش وقتی حامد کرزی را به کابل آوردند، یک جاده را به نام مسعود شهید کردند، مناری در چارراهی صحت عامه به نامش ساختند و همه ساله هفتۀ شهید را با تجلیل از او گرامی می داشتند. اما سال گذشته کرزی به محفل مسعود شهید حاضر نشد و امسال همین حکومت با بیحیایی روبه مزاجانه یی نام مسعود را از تقویمهای رسمی پاک کرده است. عهد اینها، قول اینها و پیمان اینها همین است. آنک در عرصۀ خارجی و اینهم در عرصۀ داخلی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اگر هیچیک ازینها نیست، پس توجیه و تفسیر ارگ از خاموشی کرزی در برابر اظهارات نوروزی احمدی نژاد در تاجکستان و در حضور روسای جمهور ده کشور نسبت به افغانستان چیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://garderah.persianblog.ir/post/291</link>
      <author>Saboor Raheel</author>
      <comments>http://garderah.persianblog.ir/comments/4514/9180464/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4514.post-9180464</guid>
      <pubDate>Wed, 28 Mar 2012 08:36:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رهبین عزیز</title>
      <description>&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;عرض تسلیت&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با درد و اندوه آگاهی یافتیم که والدۀ ماجده جناب محمد افسر رهبین، شاعر، نویسنده و فرهنگی فرهیختۀ کشور دار فانی را وادع گفته اند. از ایزد یکتا برای آن عزیز از دست رفته بهشت برین و نیکوترین بخشایش، و برای بازماندگان شان به ویژه جناب رهبین و برادران بزرگوار شان استاد غلام غوث خان و مولانا محمدظفر شکیبایی بزرگ استدعا می کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همه ازوییم و همه به او بر می گردیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از طرف عصر دولتشاهی و انجمن فرهنگی دانش&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کلیفورنیا- &amp;nbsp;ایالت متحدۀ امریکا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://garderah.persianblog.ir/post/290</link>
      <author>Saboor Raheel</author>
      <comments>http://garderah.persianblog.ir/comments/4514/9164566/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4514.post-9164566</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Mar 2012 17:53:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...______________...</title>
      <description>&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: times new roman,times; color: #ff0000; font-size: x-large;"&gt;&lt;strong&gt;نوروز در اسارت زمستان اندیشه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: times new roman,times; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;خواجه بشیر احمد انصارى&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در کشاکش جنگ میان مرگ ، سرما و کرختى از یکسو و زندگى ، نسیم و نشاط از سوى دیگر ، و در فضایی که رعد طبل جنگ مى نوازد، قوس قزح تیر باران در زِه کمان گذاشته قلب کرختى را نشانه مى گیرد، آذرخش بهار با تازیانه آتشین خویش بر سینه تاریکى مى کوبد و لاله و شقایق قالین سرخ خویش را در مسیر استقبال لشکریان پیروز کارزار زندگى مى گسترانند، تنور فتوا و ضد فتوا در رابطه با نوروز نیز گرم مى شود.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl" align="center"&gt;نوروز دشمنان گوناگونى دارد. گروهى درد دین دارند و هدف شان پاسدارى از مرز هاى اعتقاد در برابر یورش سنتهاى آتش پرستانه است.&amp;nbsp; دسته اى با تمامى سنن فرهنگى این خطه باستانى سر دشمنى داشته و به بهانه دین با نوروز مخالفت ورزیده و هر آنچه را که از آن بوى تمِدن کهن این سرزمین به مشام آید مى کوبند. جمعى دیگر خصلت و سرشت شان زمستانى است و همینکه عمامه اى بر سر پیشانى گذاشته،چشمان خویش را سرمه نموده و با جبینى ترش و چهره اى گرفته بر صدر مجلسى تند نشستند تصور مى نمایند که گویا به خدا نزدیک شده و صلاحیت دارند تا هر امرى را که دلشان خواست حرام و یا حلال اعلام نمایند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اگر نوروز را از گذشته هاى دور روز اعتدال بهارى نامیده اند که در آن هم شب و روز برابر مى شوند و هم هوا معتدل مى گردد، طرفداران تجلیل از آن را مى توان رهروان خط اعتدال نامید، همانطورى که مخالفانش را مى توان در قطار افراطگرایان زمستان طینت قرار داد. نوروز سمبول زندگی و زایش و رویش است همانطورى که دشمنان آن سپاهیان انتحار و مرگ و تباهی اند. نوروز، روز تجلیل از درخشش آفتاب و چیره شدن نور است، و مخالفان آن ساکنان مغاره ها و تاریکخانه هایی اند که از دیدن آفتاب ، روبرو شدن با جامعه و بالآخره از نشان دادن چهره های شان به مردم هراس دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در چند سالى که گذشت و با استفاده از انقلاب رسانه ای، رساله ها ، مقاله ها و سخنرانیهایی مختلفى در مخالفت با جشن نوروز نشر شد که زیر بنای تمامى آنها حدیثی بوده که از سوی مالک بن انس (رض) روایت شده است. در این مقاله ما سعی خواهیم ورزید تا نگاهی دو باره به همین حدیث افگنده و ابعاد مختلف آن را مورد بررسی قرار دهیم. متن این حدیث در کتاب "الصلاة" باب "صلاة العیدین" سنن ابوداود چنین آمده است: "حدثنا موسى بن إسمعیل حدثنا حماد عن حمید عَنْ أَنَسٍ - رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ - قَالَ : قَدِمَ النَّبِیُّ - صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ - الْمَدِینَةَ، وَلَهُمْ یَوْمَانِ یَلْعَبُونَ فِیهِمَا، فَقَالَ: ( مَا هَذَانِ الْیَوْمَانِ)؟ قَالُوا: کُنَّا نَلْعَبُ فِیهِمَا فِی الْجَاهِلِیَّةِ. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ - صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ - قَدْ أَبْدَلَکُمُ اللَّهُ بِهِمَا خَیْرًا مِنْهُمَا: یَوْمَ الْأَضْحَى، وَیَوْمَ الْفِطْرِ." عون المعبود شرح سنن أبی داؤد، نگارش ابوالطیب محمد شمس الدین عظیم آبادی، چاپ دوم، جزء سوم، صفحه 485-486،&amp;nbsp; المکتبة السلفیة، المدینة المنورة، المملکة العریة السعودیة، 1968&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یعنی: " موسى فرزند اسماعیل از حماد و حماد از حمید و حمید از انس رضی الله عنه روایت مى کنند که گفت: زمانى که پیامبر (ص) وارد مدینه شد دید که مردم دو روزى داشتند که در آن دو مناسبت به بازى مى پرداختند. پیامبر فرمودند: &amp;laquo;این چه روزهایى است؟&amp;raquo;. گفتند: ما در دوران جاهلیت در این دو روز به بازى و سرگرمى مى پرداختیم. پیامبر خدا در پاسخ فرمودند: &amp;laquo;خداوند دو روز بهترى را جاگزین آنها کرده است: عید قربان و عید فطر&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;محمد شمس الحق عظیم آبادى مؤلف عون المعبود که از معروفترین شارحان سنن أبو داود بوده و صد سال پیش در هندوستان مى زیست، در شرح این حدیث مى نویسد: "زمانی که پیامبر اسلام از مکه به مدینه هجرت نمود، در مدینه مردم از دو روز تجلیل به عمل مى آورند که به باور شارحان حدیث یکى نوروز بود و دیگرش مهرگان. در قاموس آمده است که نوروز نخستین روز سال است و در روز مشهور نوروز که سال خورشیدى با آن آغاز مى گردد - همان طورى که در اول محرم سال قمرى شروع مى شود- آفتاب به برج حمل مى رسد. اما مهرگان در اول برج میزان مى آید (و بدینصورت) در مقابل نوروز قرار مى گیرد. هوا در نوروز و مهرگان معتدل مى شود و شب و روز با هم مساوى مى گردند و چنین بر مى آید که دانشمندان پیشین علم فلک در زمان خویش این دو روز را از همین جهت برای بازى و سرگرمى گزیده و سپس معاصران شان به تقلید از حکیمان پرداختند؛ چون آن گروه را صاحبان عقل کامل مى دانستند، سپس پیامبران آمدند و آنچه را که حکیمان بنا کرده بودند باطل اعلام نمودند. شارح سنن ابو داود اضافه مى کند که اسلام این دو جشن را به دو عیدی تبدیل نمود که هم در دنیا و هم در آخرت برترى دارند. عظیم آبادى باز از طیبی نقل مى نماید که خوشى و سرور در این دو روز جائز نبوده و سپس از ابوحفص کبیر یاد مى نماید که گفته اند هرگاه کسی در این روز تخمى را به مشرکى برسم تعظیم این روز تقدیم دارد به خدا کفر ورزیده و عملش ضایع خواهد بود." پایان سخن عظیم آبادی شارح سنن ابو داود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حال توجه خواننده را به چند نکته جلب مى نمائیم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نکته اول:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اگر به اسناد این حدیث نگاهى افگنده شود، به راویان ذیل بر مى خوریم: موسى، حماد، حمید، و انس بن مالک. در جمع این چهار راوى دانشمندان رشته جرح وتعدیل در مورد حمید سخنانی گفته اند که باید بدان توجه نمود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امام ذهبی در (سیر اعلام النبلاء) چنین گفته است: حمید فرزند أبى حمید طویل، کنیه اش ابو عبیده بصرى بوده و در مورد اسم پدرش سخنانى گفته شده که مشهور ترین آنها تیرویه و زادویه و داور و مهران و طرخان و امثال آن بوده است. تولدش در سال شصت و هشت و از انس بن مالک و ثابت البنانى و دیگران روایت نموده است و گفته مى شود که پدرش در سال چهل و چهار هجرى در کابل اسیر شده است. یحیى بن معین او را ثقه خوانده و ابن حبان و ابن حجر&amp;nbsp; و نسائی و حماد و ذهبی و ابن خراش و گروهی دیگر گفته اند بیشتر احادیثى را که حمید از انس روایت نموده، آنها را از ثابت و یا هم قتاده شنیده ولى هنگام روایت اسمى از آنها نبرده است.&amp;nbsp; ابوداود از شعبه نقل مى کند که حمید از انس تنها پنج حدیث روایت نموده است، و ابو عبیده حداد روایتهاى حمید از انس را بیست و چهار&amp;nbsp; حدیث مى داند. آری! گروهی بزرگی از محدثان و دانشمندان رشته حدیث حمید را مدلس خوانده اند. &lt;strong&gt;تدلیس در لغت به معنای کتمان کردن و پوشاندن آمده است و مدلس به آن راوی حدیث گفته می شود که حدیثی را در حالى که از کسى نشنیده ولی آن را طورى روایت مى کند که شنونده و یاخواننده تصور &amp;nbsp;مى نماید که گویا آن را شنیده است. خلاصه سخن اینکه تدلیس مى تواند حدیثى را تضعیف نموده و در بسا موارد از اعتبار ساقط سازد. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ابن حجر در کتاب (التهذیب) از ابوبکر بردیجى نقل مى کند که روایات حمید به استثناى احادیثى که به صیغه "انس به من گفت" آمده، دیگرانش قابل احتجاج و استدلال نیستند. امام ذهبى مى گوید احادیثى که حمید از انس به صیغه (شنیدم) روایت نموده قابل قبول اند. ابن حجر همچنان در (هدى الساری) مى نویسد که حمید در قسمت احادیثى که از انس روایت نموده است تدلیس مى نمود، او در حقیقت آن احادیث را از ثابت و دیگران شنیده بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ابن حجر همچنان در (طبقات المدلسین)&amp;nbsp; مى گوید که حمید کثیر التدلیس بود و حتى گفته مى شود که بیشتر روایات او از ثابت و قتاده بوده است و فراموش نباید کرد که قتاده خود نیز نزد گروهی از محدثان مدلس بوده است. ابن حجر ، حمید الطویل را در جمع مدلسان درجه سوم به شمار آورده و این گروه کسانى اند که به کثرت تدلیس شهرت داشته و امامان تنها به آن عده از روایات این دسته اعتماد نموده اند که در آن به صراحت گفته اند که گویا حدیث مورد نظر را خود شنیده اند. گروهى از دانشمندان طورى که ابن حجر نقل مى کند حمید را به خاطر نزدیکى اش با دربار خلفا و سلاطین نقد نموده و عدالت و صلاحیتش را در امر روایت زیر سوال برده اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نکته دوم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در متن این حدیث و در سخن پیامبر اسلام ذکرى از نوروز و مهرگان نیامده است بلکه همانطورى که مرحوم عظیم آبادى مى نویسد این شارحان حدیث بوده اند که اشاره پیامبر را به نوروز و مهرگان معطوف دانسته اند. هدف عظیم آبادی از شارحان شاید ملا علی قارى باشد، در حالی که ملا علی قاری روایت دیگرى نیز دارد که مى توان در امر جواز نوروز به آن استناد نمود. پرسش اینست که آیا برداشت و تصور شارحى از یک متن مى تواند اساس تحریم و تحلیل امری قرار گیرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نکته سوم:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اگر این حدیث در مورد نوروز و مهرگان هم بوده باشد باز ما به یک مشکل دیگر بر مى خوریم. در اصول حدیث احناف اصطلاحی وجود دارد که آن را (عموم بلوا) می نامند. عموم بلوا به مسایلى اطلاق می گردد که به عموم مردم یک جامعه ارتباط مى گیرد. به این مفهوم که اگر در شهرى تنها یک نفر شهادت دهد که گویا هلال عید را دیده است شهادتش قابل قبول نیست. و اگر فردى در نماز جمعه بیاید و به امام بگوید که ایشان به جاى دو رکعت یک رکعت نماز گذارده اند، و او یگانه نمازگذارى در جمع تمامى نماز گذاران باشد که چنین ادعایى کرده است، ولو که انسانی بسیار صادق و پرهیزگار هم باشد باز هم سخنش اعتبار ندارد. در چنین حالاتى امامان فقه حنفى معتقد اند که اگر حدیثى شهرت حاصل نکند و به تواتر نرسد نمى تواند تا مرحله ثبوت یک حکمى ارتقا نماید که آن حکم پیوسته تکرار مى شود و به جمع بزرگى از افراد جامعه ارتباط دارد. حنفى ها می گویند که در همچو موارد حدیثی که به زندگى و عملکرد تمامى و یا بخش اعظم مکلفان جامعه ارتباط داشته ولی به شهرت و یا تواتر نرسیده است؛ این عدم شهرت و عدم تواتر بنیاد آن روایت را سست می سازد؛ زیرا به عملى ارتباط می گیرد که در سطح گسترده اى به وقوع می پیوندد. در همچو موارد اگر حدیثى از سوى یک صحابى روایت شود ولو که سند آن قوى هم باشد باز هم نمى تواند اساس حرمت و یا وجوب امرى قرار گیرد. امام جصاص و کمال بن الهمام و گروه دیگرى از این بزرگان معتقد بودند که خبر واحد مربوط به مسایل عموم بلوا تنها در مورد اباحت و استحباب قابل تطبیق بوده و نمى تواند امرى را حرام و یا واجب قرار دهد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;زمانى که پیامبر اسلام به مدینه هجرت نمودند راوى این حدیث انس بن مالک کودکی ده ساله بود. پرسش اینست که در جمع هزاران صحابى پیامبر اسلام آیا تنها یک نفر این حدیث را شنید و روایت نمود؟ و باز از جمع تابعین چرا حمید طویل یگانه شخصی است که این حدیث را روایت نموده است. سخن بر سر عدالت حضرت انس نیست، صحابى بزرگوارى که ده سال تمام در خدمت پیامبر اسلام بوده و بخش بزرگ میراث ادبی پیامبر را روایت نموده است، بلکه سخن بر سر اینست که تجلیل سالانه و پیوسته یک جامعه از یک مناسبت کارى است که به زندگى فرد فرد آنها و تمامى اجتماع رابطه مى گیرد و احادیث مربوط به همچو مسایل باید از سوى جمعى روایت شود نه یک فرد، همانطورى که اصولیها در بحث بلواى عام مطرح نموده اند. نا گفته نباید گذاشت که یاران پیامبر در روایت احادیثی که رابطه به احکام داشته اند حرص شدیدى از خود نشان مى دادند که کتابهای فقه و احادیث احکام شاهد این ادعا است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نکته چهارم:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اگر از مسئله بلواى عام هم بگذریم باز هم اشکال دیگرى مطرح مى شود. در حدیث دیگرى که احمد بن حنبل از انس بن مالک روایت نموده است، ایشان روزه گرفتن در مناسبت نوروز را مکروه خوانده اند ، در حالى که روزه امرى تعبدى است و تخصیص دادن آن به روزى معین بدون آنکه شارع بر آن اشاره نموده باشد امرى است خطرناک. پرسش اینست که چطور مى توان ادعا نمود که انس بن مالک روزه گرفتن در نوروز را مکروه مى دانست و لی تجلیل از آن را حرام مى پنداشت. حدیث یاد شده در مسند احمد و "اقتضاء الصراط المستقیم" نوشته احمد ابن تیمیة آمده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نکته پنجم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;عظیم آبادى وشاید ایشان از زبان شارحان پیشین این حدیث علت گزینش روز هاى نوروز و مهرگان را به خاطر معتدل بودن هوا و برابر بودن شب و روز براى بازى و سرگرمى دانسته و آن را به حکیمان نسبت مى دهد، وباز مى نویسد که پیامبران آمدند تا آنچه را که حکیمان بنا کرده بودند باطل اعلام نمایند. شارح گرامى نگفته اند که چرا پیامبران سخن حکیمان را در همچو موارد باطل اعلام نموده اند و علت این بطلان چه بوده است؟ آیا علت همین است که در موسمى معتدل بازى صورت نگیرد؟ و آیا مى توان گفت که حکمت و نبوت در برابر هم قرار دارند؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نکته ششم:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در حدیث روایت شده از انس بن مالک نکته دیگری جلب توجه مى نماید که با نا دیده گرفتن آن نمى توان برداشت درستى از حدیث داشت و آن واژه عید مى باشد. براى فهم درست واژه عید باید به سخنان دیگر پیامبر اسلام رجوع نمود. در حدیثى که ابو داود از ابو هریره روایت نموده پیامبر مى فرماید: " لا تجعلوا بیوتکم قبورا ولا تجعلوا قبری عیدا وصلوا علی فإن صلاتکم تبلغنی حیث کنتم". یعنی: از خانه هاى تان قبرستان و از قبر من عید نسازید وبر من درود&amp;nbsp; بفرستید زیرا درود شما هر جایی که باشید به من خواهد رسید". شارحان گفته اند که هدف بخش نخست این حدیت اینست که در خانه هاى تان نماز را برپا دارید و دعاکنید و قرآن بخوانید زیرا خانه خالى از عبادت شباهت به قبر دارد. آنچه هر سه رکن این حدیث را بهم پیوند مى دهد عبادت است ، به این معنى که پیامبر مى فرماید در خانه هاى تان نماز برپا دارید وقبر مرا عبادت نکنید زیرا درود شما در هر جایی که باشید برایم خواهد رسید. اینکه واژه عید به قبر نسبت داده شده است به مفهوم اینست که قبر&amp;nbsp; پیامبر معبدى نشود همانطورى که در احادیث دیگر مى گوید قبر مرا چون بتى عبادت نکنید و یا چون بنى اسرائیل که گور پیامبران شان را سجده گاهى براى خویش ساختند قبر مرا نیز معبدى نسازید. آنچه از این حدیث دانسته مى شود اینست که عید به مفهوم دینى آن پیوندى ناگسستنى با عبادت و نیایش دارد. به این معنى که اگر کسی معتقد به دینی بودن جشن نوروز بوده و این مناسبت را از لحاظ دینى چون عید فطر و عید قربان بداند، در آن حال مى توان فتوا داد و آن را تحریم نمود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در حدیث انس بن مالک همچنان دیدیم که پیامبر مى گوید " قَدْ &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;أَبْدَلَکُمُ اللَّهُ&lt;/span&gt;" یعنى اینکه &lt;strong&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;خداوند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; عید فطر و اضحى را جاگزین دو عید قبلى نموده است. در اینجا باید متوجه بود که تعیین امرى از سوى خداوند داراى مفهومى عبادى است. خلاصه سخن اینکه هرگاه مناسبتى داراى صیغه عبادتى نباشد نمى توان آن را تحریم نمود، اگر چنین باشد پس باید مناسبتهاى زیادى در زندگى روز مره ما الغا شوند که هیچکسى چنین نگفته است. اگر چنین می بود پس مسافرت اعضاى خانواده در رخصتى هاى تابستان به اینسو و آنسو هم باید حرام می بود چرا اینکه مردم هر سال آن را و بصورت دسته جمعى انجام مى دهند و در آن تاریخ معین خوشی و سرور زندگى شان را فرا مى گیرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نکته هفتم:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اگر دو پا را در یک کفش گذاشته و بر سر حرمت این مناسبت تأکید نموده و تمامى موارد یاد شده را نادیده انگاریم باز هم مى بینیم که اشکالى دیگر مطرح مى شود. بر مبناى این حدیث پیامبر فرموده اند: &amp;laquo;خداوند دو روز بهترى را جاگزین آن دو روز اولى کرده است: عید قربان و عید فطر&amp;raquo;. تمامى کسانى که پیرامون حرمت تجلیل از نوروز نوشته و یا سخن گفته اند بیشتر از همه بر اصل جاگزینى در متن حدیث تأکید نموده اند. اما اگر به نصوص قرآن و حدیث رجوع شود دیده خواهد شد که کار برد "&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;خیریت&lt;/span&gt;" و یا "&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;بهتر بودن&lt;/span&gt;" در یک متن نمى تواند دلیلی بر حرمت یک مسئله باشد. بیائید براى فهم درستتر "&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;خیرا منهما&lt;/span&gt;" به قرآن مراجعه نمائیم. قرآن کریم در آیت 61 سوره البقره مى فرماید: (وَإِذْ قُلْتُمْ یَا مُوسَى لَن نَّصْبِرَ عَلَىَ طَعَامٍ وَاحِدٍ فَادْعُ لَنَا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنبِتُ الأَرْضُ مِن بَقْلِهَا وَقِثَّآئِهَا وَفُومِهَا وَعَدَسِهَا وَبَصَلِهَا قَالَ أَ&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;تَسْتَبْدِلُونَ&lt;/span&gt; الَّذِی هُوَ أَدْنَى بِالَّذِی هُوَ &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;خَیْرٌ&lt;/span&gt;)، یعنی: (و چون گفتید اى موسى هرگز بر یک [نوع] خوراک تاب نیاوریم از خداى خود براى ما بخواه تا از آنچه زمین مى&amp;rlm;رویاند از [قبیل] سبزى و خیار و سیر و عدس و پیاز براى ما برویاند [موسى] گفت آیا &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;به جاى چیز بهتر&lt;/span&gt; خواهان چیز پست &amp;rlm;ترید). این آیت اشاره به همان خواسته بنى اسرائیل است که اشتهاى سبزى و خیار و سیر و عدس و پیاز به اصطلاح بر سر شان زده بود و آن را بر (من) و (سلوى) ترجیح مى دادند. از متن این آیت هیچ مفسرى چنین استنباط نکرده است که گویا بادرنگ وسبزى و دال و سیر و پیاز بر آنها حرام گردید بلکه آنچه فهمیده مى شود فضیلت "من" و "سلوى" بر مواد غذایی یاد شده است. در احادیث پیامبر هم واژه "&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;خیرا منها&lt;/span&gt;" مفهوم حرمت را نمى رساند. ما حدیثى داریم که پیامبر اسلام همین واژه را در مقام مقایسه میان همسران خویش "خدیجه و عائشه" بکار برده اند. عائشه صدیقه روایت مى کند که پیامبر اسلام عادت داشت خدیجه را به خوبی یاد نماید، روزى از &amp;nbsp;خدیجه به نیکى یاد نمود و من در پاسخ ایشان گفتم: "هل کانت إلا عجوزاً قد &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;أبدلک الله خیراً منها&lt;/span&gt;"، یعنی: "او پیره زنى بیش نبود و خداوند زن بهترى نصیب تان نموده است"، پیامبر با شنیدن این پاسخ به خشم آمد و گفت: " لا والله ما &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;أبدلنی الله خیراً&lt;/span&gt; منها"&amp;nbsp; یعنی: "نه، سوگند به خدا کسى را که جاگزین او نموده از او بهتر نیست". در این متن نیز هم هدف پیامبر و هم هدف عائشه همسر ایشان اثبات فضیلت یکى بر دیگر بوده نه خط بطلان کشیدن به یکى از آن دو همسر بزرگوار پیامبر اسلام.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نکته هشتم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;هنگام شرح این حدیث به فتوایی منسوب به ابوحفص کبیر بر مى خوریم. ابوحفص کبیر شخصیت بزرگى است که محدثى چون امام بخارى در دامان او پرورش یافت و او مؤسس نخستین مدرسه و نخستین کتابخانه در تاریخ مسلمانها مى باشد. ولی جاى تعجب اینجاست که &amp;nbsp;آنچه از ابوحفص براى ما مانده و آنرا بار بار تکرار مى کنیم همین فتواى اوست. اگر اسم ابوحفص را از طریق گوگل جستجو نمائیم، در تمامى نتایجى که بدست خواهیم آورد اسم او را تنها در &amp;nbsp;پیوند به همین فتوایی خواهیم یافت که اهدای تخم مرغ را در روز نوروز مساوی به کفر مى داند. پرسش اینست که آیا ابوحفص در تمامى عمر خویش همین یک فتوا را صادر نموده و سپس دست از کار شسته بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یکى از کار هایی که فرزند ابو حفص که خود امام و ادامه دهنده راه پدر بود نمود پشتیبانی از بنیانگذار سلسله سامانی امیر اسماعیل و ایستادن در کنار او&amp;nbsp; بود. و از سوى دیگر مى خوانیم که امیر اسماعیل سامانى در سال 892 میلادى ریاضیدانان خراسان را خواست تا تقویم کشور را باز نویسى نموده و نوروز را در نقطه اى قرار دهند که همزمان با گذر آفتاب از خط استوا باشد.&amp;nbsp; چنانچه پادشان سامانی نوروز را از آغاز تا انجام دولت شان با شوکت خاصى تجلیل مى نمودند. پرسش در این است که اگر تجلیل از نوروز معادل به کفر باشد پس چرا بنیانگذار این سلسله که به نیروى ابوحفص صغیر فرزند ابو حفص کبیر روى کار آمده بود آن را تجلیل مى نمود؟ و در این زمینه تاریخ شاهد هیچگونه واکنشی از سوى او نبوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ابوحفص کبیر حنفی بود و امام ابو حنیفه هم در عصر منصور عباسی&amp;nbsp; مى زیست در حالی که خلیفه مذکور هم نوروز و هم مهرگان را تجلیل مى نمود. ابو حنیفه و یاران او که نه تنها احکام قضایای خورد و بزرگ زمان خود شان را بیان نموده بلکه احکام قضایایی فرضی را هم جستجو نموده براى آیندگان به میراث گذاشته اند، چرا در &amp;nbsp;زمینه بزرگداشت از نوروز فتوایی از امام و یا شاگردانش "محمد و ابو یوسف و زفر" به یادگار نمانده است؟ آنها در آن زمان - که بیشتر از هزار سال از آن مى گذرد و چیزى بنام طیاره "هواپیما" وجود نداشت- از همدیگر می پرسیدند که اگر فردی بر پشت پرنده ای سوار شده و جهت اداى حج و یا عمره به سوى مکه پرواز نماید، احرامش را در کجا بر تن نماید؟ &amp;nbsp;در آن زمان برخی بر این افتراضات فقهی آن دانشمندان مى خندیدند بی خبر از آنکه روزی مردم به وسیله پرنده هایی آهنین به سوى حج پرواز مى نمایند. &amp;nbsp;پرسش اینست که اگر تجلیل از نوروز این قدر حرام مى بود چرا فتوایی از آنها در دایرة المعارفهای ضخیم فقهی شان درج نیست؟ اگر گفته شود که آنهایی که معتقد به جایز بودن این مناسبت اند آنها نیز در این زمینه فتوایی در دست ندارند، در پاسخ خواهیم گفت که در اصول فقه و بر مبنای تمامی مذاهب اسلامی "الاصل فی الاشیاء الاباحة" یعنی: اصل در اشیاء جایز بودن آنها است، از همین لحاظ ابراز &amp;nbsp;دلیل وظیفه کسی است که اعتقاد به حرمت چیزى داشته باشد نه به جواز آن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نکته نهم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما اینکه چرا خواجه ابوحفص کبیر اهداى تخم به مشرکان را مساوى به شرک دانسته علت دیگرى داشته است. علتی که بیشتر به تخم مرغ رابطه داشته است تا به نوروز. به این مفهوم که هدیه دادن تخم مرغ ریشه در باور های بت پرستانه دارد که از هزاران سو بدینسو رواج داشته است. در پندار هاى دینى فینیفی ها، یونانیها، مصری ها و هندی ها رابطه ای میان خدا و آفرینش و تخم مرغ موجود بوده است. به عبارت دیگر: آنها خدا را در تخم مرغ مى دیدند. یکی از این پندار ها این بود که شب آبستن شد و از او تخمی به دنیا آمد و همان تخم هسته نظام آفرینش قرار گرفت. مصریهاى قدیم تخم مرغ را رنگ نموده و تقدیم خدایان شان مى نمودند. یکی از نظریات بسیار رایج در میان مصریهاى عصر فرعونی این بود که خدای آفتاب از دل نخستین تخم در جهان بیرون شد و سپس به آسمان عروج نمود. از دوره های بسیار پیش تا عصر ابو حفص کبیر و تا امروز، همزمان با جشن نوروز دو مناسبت دینى دیگر تجلیل مى شود که یکى مربوط به مسیحى ها مى شود و دیگرش به یهودی ها تعلق دارد. مسیحى ها عید خود را "عید الفصح" می نامند که در غرب به نام "ایستر" شهرت یافته است. مسیحى ها را باور بر اینست که در این روز عیسى علیه السلام از گور بر خاست و از همین لحاظ آن را "عید قیامت" نیز خوانند. همزمان با همین مناسبت یهودی ها عید دیگری دارند که آن را "پساک" خوانند. یهودیها معتقد اند که در این روز خداوند قبیله "بنی اسرائیل" را &amp;nbsp;از دست مصری ها نجات داد. یکی از آداب و رسوم این جشن در میان پیروان هر دو دین رنگ کردن تخم مرغ و اهدای آن به همدیگر است که مفهومی نمادین داشته و همین امروز در تمامی جوامع مسیحى و یهودی رایج است. برخی تخمهای پلاستیکی را از بازار می خرند و به همدیگر تحفه مى دهند. نویسنده این سطور معتقد است که سخن ابو حفص و فتوای او در زمینه همین اعتقاد دینی به تخم و آداب و رسوم این دو عید بیان شده است. علامه محمد اقبال لاهوری در رساله گرانسنگ "احیای فکر دینی در اسلام" مى نویسد که امام ابو حنیفه آمد و فقه رأی و درایت را اساس گذاشت تا براى ما بفهماند که هنگام مطالعه سخن خدا و پیامبر باید عقل ما نیز حضور داشته باشد، ولی "برخی" از پیروان آن امام بزرگ آمدند تا سخنان خود آن امام را در غیاب عقل مطالعه نمایند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در&amp;nbsp; پایان یک نکته مهم را نباید فراموش نمود و آن اینست که پیروان ادیان مختلفی در امتداد تاریخ شان نوروز را با خرافات آلوده ساخته و با افسانه و اسطوره عجین ساخته اند. هم زردشتى ها این کار را کرده اند هم مسیحی ها و هم مسلمانان، بی خبر از اینکه&amp;nbsp; نوروز به هیچ دینى مربوط نبوده و&amp;nbsp; به هیچ مذهبی پیوند ندارد. نوروز را خداوند در صبحدم هستی آفرید و تا زمانی که زمین به دور خورشید می چرخد نوروز هم وجود خواهد داشت. انتخاب نوروز نه به خاطر تخت نشینی یک شاه و پیروزی شاه دیگری بوده است طورى که دانشمندان بزرگی چون ابو ریحان البیرونی و فردوسی و دیگران بدون هیچ سند معتبر تاریخى افسانه بافته اند. جشن نوروز دست کم پنجهزار سال مى شود که بر پایه علوم ریاضی ، دانش فلک و تجربه و بر مبنای نیاز های طبیعی بر خاسته از اوضاع و شرایط کشاورزی و دامپرورى از سوى ملل مختلف و تمدنهای گوناگونی تجلیل مى شود. در شرایطی که کشور ما بسر می برد گروهی آمدند و زخم دیگر ی بر سینه نوروز گذاشتند و آن&amp;nbsp; سیاسی ساختن این مناسبت غیر سیاسی است که با نوروز و فلسفه وجودی آن سازگارى ندارد. نوروز را باید از دست افسانه و اسطوره و خرافه و سیاست و تحجر نجات داد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در رابطه به نوروز سخنان زیادی گفته شده و ما با کوهی از سؤفهم روبرو هستیم، اگر حیات باقی بود رساله مفصلی را بر آن تخصیص داده و &amp;nbsp;به اندازه فهم متواضعی که از دین و رابطه اش با نوروز داریم برداشت خویش را در پیشگاه خواننده عزیز قرار خواهیم داد تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://garderah.persianblog.ir/post/289</link>
      <author>Saboor Raheel</author>
      <comments>http://garderah.persianblog.ir/comments/4514/9147481/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4514.post-9147481</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Mar 2012 06:33:13 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
