تاجیکان گمشدۀ پاکستان

دولت گِبَر یکی از خراج گذار عمدۀ امپراتوری غوری و جانشینش، سلطنت دهلی بود. این دولت در اصل از کابل و هندوکش در یک طرف و قره قروم و دریای جیلم و بارامولا (در کشمیر- م)، در سوی دیگر گسترده بود.  در پاکستان، قلمرو آن شامل سوات، بونیر، ملکند و مناطق پشاور در غرب دریای سند (پشاور، چهار­سده، مردان، سوابی) همراه با منطقۀ هزاره در کنار دریای سند بود. قلمرو دولت گبر در أفغانستان- در کوههای سلیمان و اطراف آن عبارت بود از کابل، کاپیسا، لغمان، کنر، بدخشان، ننگرهار و لوگر، که همه امروز ولایتهای أفغانستان اند، همراه با خیبر و کرم که پسانها از این سلطنت بریده و تا زمان اشغال منطقه توسط تیمور لنگ، زیر فرمان شهزاده های دیگر گبری اداره می شده است.  

در آغاز سلطان بهرام پایتخت خود را در روستای پَپین در دامنۀ سلسله کوههای سپیدکوه در ننگرهار امروزی، بنیان گذاشت، در حالی که برادرش پگهل، به فتح مناطق شرقی تا دریای جیلم پرداخت و منگلاور در درۀ سوات را مرکز خود ساخت. این در حالی بود که سلطان بهرام پیش از وقت درگذشت و پسرانش برای بدست آوردن تاج و تخت درگیر و سرگرم کشتن یکدیگر شدند. کاکای شان، سلطان پکهل، وادار شد تا به پپین برود و در آنجا برای برگرداندن نظم در برابر  برادرزاه ها بجنگد که چنان شد و بدین ترتیب او چون فرمانروای یگانه سرکشید و منگلاور پایتخت همیشگی سلطنت شد که بعدها به نام آنها مسمی گردید.
در سال 1342 کشمیر که زیرفرمان هندوها بود، نیز به دست شاه گبری دیگری- شاه میر (بعداً سلطان شمس الدین) افتید که پیشاپیش به آنجا رفته و جابجا شده بود. او بود که پسانتر سلطنت بزرگ اسلامی دیگری را به میان آورد. سلطنت اصلی گبر پسانتر به سرکارِ پکهلی (دولت پکهلی .م) متحول شد که به نام پادشاهی سوات یاد می شد و بخشی از سلطنت بزرگ کشمیر گردید. این نام به افتخار سلطان پکهل به او داده شده بود. سپس در سال 1386 ترسایی، سلطان کشمیر قلمرو خود را با افزودن ساحات بزرگی از سطوح مرتفع پوتهوار در جنوبشرق  استحکام بیشتر بخشید. با ان که سوابق مشخصی در دسترس نیست، چنین انگاشته می شود که  شهر دیوارشدۀ پروشاور (پشاور) زیر نظر سلاطین جهانگیری (تاجیک) و ولینعمت شان سلطنت دهلی شان ساخته شده است.

 محلات پیشین دولت اصلی گبری که در غرب کوههای سلیمان در أفغانستان قرار داشت عبارت بودند از کابل، کاپیسا، لغمان، کنر، بدخشان، ننگرهار و لوگر پسانها از این سلطنت بریده و زیر فرمان شهزاده های جداگانۀ گبری اداره می شده است.  دولت اصلی گبری دقیقاً همان مرزها را داشت که گندهارای باستانی از آنجا شروع می شد. تصادف شگفت این که مرز غربی سرکار پکهلی همانندی بسیاری به خط دیورند داشت که حالا جایش را گرفته است. ذکر گذر چنگیزخان از سرزمین گبری در آن زمان، به گونۀ معتبری مستند شده است که 28 سال پس از آن تشکیل شده است.

به استثنای کشمیر و هزاره، اکثریت نفوس تمامی ساحات میان دریای سند و دریای کابل (گندهارا) در آن برهۀ زمان، متشکل از تاجیکهای شلمانی و تیراهی و دیهگانها= طبقۀ اشرافی فرمانروای شان، بود. همۀ اینها از باشندگان بومی این سرزمینها از زمان امپراتوریهای بزرگ پارسی پیش از اسلام پنداشته می شوند. به همین گونه دردها (کوهستانیها) در اینجا وجود داشتند. گویندگان زبان پراکریتی (گویندگان نخستین هندکو) در مناطق شهری در همسایگی اینها زندگی می کردند. به خوبی روشن است که تاجیکها (اقوام پارسی یا فارسیوان در شرق) در آن زمان در ساحات به مراتب دورتر از مرزهای سنتی قومی کنونی شان در واخان و هندوکش زندگی می کردند.  این حقیقت ثابت شده است که گندهارا برای هزار سال یکی از ستراپی ها (ولایات) امپراتوری پارس پیش از اسلام بوده است. لهجۀ فارسی یی که آنها صحبت می کردند، امروز از بین رفته است.

در آن زمان، یک قبیلۀ پشتون- یگانه قبیلۀ پشتون که در منطقه وجود داشت، دله زاک نامیده می شد که به گونۀ بسیار پراگنده در نقاط مختلف زندگی می کردند. گفته می شود که آنها بسیار پسان وبا نخستین فاتح مسلمان شمال هند، محمود غزنوی، در قرن 11 عیسوی به این منطقه آمدند. بسیاری از افغانهای دله زاک بعدها توسط اشغالگران یوسفزی و متحدین شان به آنسوی دریای سند در هزاره و چاچهـ رانده شدند که تاکنون همانجا اند. بسیاری از آنهایی که باقی ماندند، گمان برده می شود که، هویت خود را تغییر داده و هویت اقوام نزدیک خود- ختکها را گرفته اند که بیشتر به سمت جنوب در حومۀ وادی پشاور قرار دارند.

اسلام برای نخستین بار توسط محمود غزنوی به گندهارا آمد اما استحکامش را در دوران حاکمیت تاجیکان سواتی گبری به دست آورد. با اینهمه، شماری هندوها و نامسلمانهای دیگر نیز در منطقه باقی مانده بودند. میر سید علی همدانی، روحانی پارسی که اسلام را در کشمیر معرفی کرد، یکی از معتمدین دربار سلطنت جهانگیری سوات بود. او در قلعۀ فرماندار گبری باجور، ملک خضرعلی گبری جان داد. با آن که گبریها از هر جهتی، مسلمانان سرسختی شده بودند اما جوامع محلی مسلمان هنوز در حال تشکل بود.

در سال 1398، امیر تیمور (تیمور لنگ) بخش هزارۀ حکومت پکهلی در آنسوی رود سند را به فتوحات خود ملحق کرد. پسانتر، او سربازان ترک را در آنجا مستقر کرد که قلمرو کوچک ترکی "پکهلی-هزاره" خود را تشکیل کردند که برای 323 سال ادامه داشت. بدینترتیب، حکومت پیشین پکهلی یا سلطنت سوات، به مناطق باجور، دیر، چترال، گلگت، سوات، بونیر، ملکند، کوهستان و وادی پشاور تقلیل یافت  که به گونه چهار ولایت باجور، سوات، بونیر و هشتنگر(اشتنغر) اداره می شد.

اکثریت باشندگان مناطق روستایی این منطقه تا رود سند وبالای دریای کابل، مشمل بود بر تاجیکهای شلمانی و تیراهی که گفته می شود از زمان امپراتوریهای بزرگ پارس در این مناطق بوده اند.

سلطنت تاجیک سواتی پکهلی سرانجام به دو علت به پایان رسید. مهاجرتهای گروهی یی که منطقه را درنوردید که از جنوب أفغانستان سرکشیده بودند و شامل قبایل مختلف پشتون از بخش های سربنی شرقی به رهبری یوسفزیها بود و آن را حرکتهای سیاسی تیمور لنگ بر انگیخته بود. در عین زمان، شهزاده دیگر تیموری از فرغانه- ظهیرالدین بابر، نیز هند را اشغال کرد. او در 1519 در راستای استراتیژی اش برای سرنگون کردن سلطنت دهلی و بنیانگذاری امپراتوری مغولی، بر قلمرو سوات، حکومت پکهلی، حمله کرده و آن را اشغال کرد. سپس در سال 1586 کشمیر نیز به دست اکبر، نواسه اش افتید. قبایل سربنی پشتون، که با فرارسیدن گروهی شان مناطق غرب رود سند را، همزمان با رسیدن بابر، درنوردیده بودند، آهسته آهسته در زمینهای سلطنت سوات جا گرفتند و سپس در منطقه مسلط شدند. پسانتر، بابر در بدل کمک آنها برای گرفتن هند، یوسفزاییها را کمک کرد. با آن که سلطنت سوات در 1519 سرنگون شد، اما غصب زمینهای آن توسط یوسفزاییها و متحدین شان هفتاد سال را در برگرفت. این پروسه با قتل عام بزرگان قومی آنها توسط الغ بیگ- یکی از شهزادگان تیموری، در کابل آغاز شد که سبب مهاجرت جمعی شان به سوی شرق گردید. بخش بزرگی از جمعیت تاجیکهای شلمانی و تیراهی  و دهقان (اشراف) شان که نگریخته و یا به قتل نرسیده بودند، مجبور به پذیرش هویت قبایل پشتون شدند. بسیاری از تاجیکها مجبور به بردگی شدند. واژۀ فارسی دهقان که زمانی معنی اریستوکرات (اشراف) زمیندار را داشت، در زبان محلی مترادف کشتکاران اجاره دار یا سرف شد. بخش بزرگی از تاجیکان به هزاره روی آوردند و در آنجا متوطن شدند که حالا به زبان هندکو صحبت می کنند و به نام سواتی یاد می شوند. نام شلمان و تیراه هنوز در خیبر اجنسی وجود دارد که در آن قبایل افریدی که در آن وقت در آن مناطق نبودند، زندگی می کنند.

بابر در نخست، قلعۀ جنگی بزرگ گبری را در باجور مورد حمله قرار داد و ملک حیدرعلی گبری، فرماندار سواتی ولایت باجور را به قتل رساند.  او سه هزار باشندۀ شهر را که در داخل قلعه بودند، قتل عام کرد. مغولها بالادستی چشمگیر تاکتیکی داشتند. آنها در این جنگ از سلاح آتشی که برای نخستین بار در نیمقاره به کار رفت، بهره بردند. پیروزی بابر به خاطری تضمین گردید که قوای تاجیکان شلمانی از صدا و دود این اسلحۀ ناشناخته در رفتند. بابر این رویداد را با تمام جزئیات خونین آن به روشنی در خاطرات خود- بابرنامه، درج کرده است. جنگ وادی سوات نیز توسط یوسفزایی ها در پایان همان سال صورت گرفت و اندکی متفاوت بود. آنها با به کارگیری آمیزه یی از خدعه، نیرنگ و حمله  فرماندار مناطق هموار اشتنغر(چهارسده و مردان) را که میر هند دهقان نام داشت، برون راندند. عقب نشینی شتاب آلود او به تهنه، روستایش در ملکند و اجراآت مبهم ارتش سوات و آخرین نبرد ناکام شان در آنجا این را تثبیت کرد که یوسفزاییها به بزرگترین نعمت زمان، وادی سرسبز سوات دست یابند.  یوسفزایی ها در این منطقه برای 35 تا 40 سال به گونۀ مهاجر و کارگر زندگی کرده بودند و با گنجینه ها و زیبایی سوات اشنا بودند زیرا آنها گاه به گاه برای فروش بوریا به اینجا می آمدند. سواتیها به کلی غافلگیر شدند. و دیری نگذشت که یوسفزاییها سلطان اوویس، آخرین فرمانروای سوات، را که پایتختش را رها کرده به نهاگ دره در دیر، در میان "کافرها" پناهنده شد، شکست دادند.
 بدین ترتیب، با فروپاشی سلطنت مشترک سوات و کشمیر و ولینعمت شان- سلطنت دهلی، در گرودنۀ فرمانروایی ترک- تاجیک غوری- خلجی/غلجی- أفغان، دورۀ فرمانروایی به تیموریها (مغول) رسید. دورۀ تیموریها نیز به نوبۀ خود توسط افشاریها-ابدالیها در غرب سند (در أفغانستان) در 1747 سرنگون گردید- در حالی که در هندوستان به گونۀ قهقرایی برای 110 سال دیگر تا تسلیمی در برابر حاکمیت انگلیس ادامه یافت.

این مقاله برای بسیاری شگفتی آور خواهد بود، برای این که هیچگونه یادی از کدام دولت گبر و یا حکومت پکهل و یاکدام جمعیت تاجیک، در گفتمان عامه وجود ندارد. منحیث یک موضوع تاریخی این  موضوع  به هیچ صورتی بی اهمیت و یا  مساله یی که به تاریخ پیوسته باشد، نیست. اما غیبت کلی این موضوع از تاریخنگاری رسمی و ملی ما نهایت شگفتیزا می نماید- به ویژه زمانی که پیوسته از آمدن اسلام به نیم قاره و فراهم آوری بنیادی برای تشکیل پاکستان یادآوری می شود. غوریها هر ازگاهی در این ارتباط یاد آوری می شوند. اما هیچکس چیزی در مورد سلطنت خراجگذار تاجیک آنها که در سراسر مناطق شمالی پاکستان و همچنان شمالشرق أفغانستان گسترده بود،  نمی داند.  سلطنت گبر و سلاطین آن در چندین متن معیاری و معتبر سالهای آغازین قرون وسطای اسلامی یافت می شود؛ مانند: طبقات ناصری، تزک تیموری، بابرنامه، آیین اکبری، جهانگیرنامه، شاهجهان نامه، عالمگیرنامه، و سیارالمتأخرین. سلاطین جهانگیری و عصر شان به گونۀ مفصلی توسط نویسندگان انگلیسی دورۀ استعمار، مانند میجر اچ، جی، راورتیMajor H. G. Raverty  آمده است. اما در مقایسه با کارهای دیگر علمی، وضعیت در این مورد گنگ و ناروشن است.

 چنان می نماید که در مورد این عصر و دوره، سرکشیدن و سرنگونی اش، یک توطئه پنهانکاری، برای قرنها ادامه داشته است. برخورد اولاف کارو Sir Olaf Caroe در قبال این موضوع می تواند نمونه خوبی از این توطئه باشد. او فرجامین فرماندار استعماری صوبه سرحد (حالا خیبر پشتونخوا) و یکی از مامورین ارشد استعماری و برنامه ریز راهبردی بود. ، کتابش "پتانها the Pathans " هنوز هم از سوی بسیاری به مثابۀ بهترین اثر جهانی، در مورد تبار و تاریخ پشتونها به حساب می آید. معهذا، دانشمند بزرگ و آگاهی کارو که همیشه از دلبستگی و تعهدش به امورعلمی با نگرانی و وسواس تظاهر می کرد، توانسته است تنها سه بار از سلاطین گبری سوات در مجموع آثار پرنام و نشانش یادآوری کند و آن را نیز چنان نشان داده است که گویا از حقیقت متعارفی صحبت می کند- حقیقتی که شایستگی توضیح و تفسیر بیشتر اکادمیک یا شناساندن را نداشته باشد. اما در حقیقت این کار او از روی یک برنامۀ حیله گرانه بوده است نه از روی معصومیت، بدینترتیب که:  این کار به منظور به بیراهه کشاندن حیله گرانه توجه از یک حقیقت کلیدی تاریخی و کوچکسازی آن در آن وقت بود. اما جای شگفتزدگی نیست، چرا که با زیر ذره بین قرار دادن کتاب او "پتانها"، چون روز روشن می گردد که همگرایی این مامور استعمار و نظامی که به آنها کار می کرده است، در چه نکته یی بستگی دارد. او کتابش را به گونۀ توطئه آمیزی به یوسفزاییها اهداء می کند و  می خواهد به گونۀ افتخاری "یوسفزی" خوانده شود. یوسفزاییها همان شاخه یی از پشتونها اند که مانند سایر اقوام سربنی پشتون، تیر پشت استعمار انگلیس را می ساختند.  از سوی دیگر، شخصیتهای سرشناس علمی پاکستان چون مرحوم حسن دانی، با آن که او خود متعلق به مناطق شمالی بود، از یادآوری سلطنت سوات سرباز زده است- به استثنای چند نقل قول از یک نویسندۀ انگلیسی. او به گونۀ گذرا از سلطنت (گبری) کشمیر یاد آوری می کند اما نه به گونه یی که به گذشته و تاریخ آنها و یا پیوند شان با سوات باشد. به همین ترتیب، آگاهی از این حقیقت تاریخی، پیوسته در حافظه و گفتمان غیر رسمی مردمان محل در اطراف و اکناف کشور و فولکلور نانوشته شدۀ آنها به جا مانده است. و یا این که همچو رازی در میان نخبگان محل سینه به سینه انتقال می یافت و در خفا در مورد آن صحبت می شد. این رویدادها، همچنان به گونۀ گسترده در روایات تاریخی سنتی خود یوسفزاییها ثبت شده است- در کتابهایی چون "تواریخ حافظ رحمت خانی" و هم در کتابهایی از روحانی معاصرش آخوند درویزه- "تاریخ الابرار و اشرار". اما با وجود اهمیت این مسائل، محتویات این کتابها به روندهای مسلط، آشکارا و دستیافتنی برای مخاطبین ودانش پژوهان کشور  خودمان، تبدیل نشده است، چه رسد به این که به گوش جهانیان برسد.

اگر همین پنهان کاری تاریخی نباشد، می تواند تاریخ، فرهنگ و سایر قضایای این منطقه در روشنی تازه قرار بگیرد و رازها و معماهای پیرامون آن همراه با انکشاف تاریخی تبار پشتون، فرهنگ آنها و تعریف دقیق و اکادمیک آن که تاکنون صورت نگرفته و یا ناقص است، بازگشوده شود. نظامهای حکومتی دگرگون شونده اند و نظمهای اجتماعی می آیند و می روند. این یعنی تاریخ. اما حالات زیادی در تاریخ وجود ندارد که چنین میراثی را در گاوصندوقهای فراموشی بسپارند و آنهم برای چنان مدت درازی از تاریخ. پروسۀ تاریخی فروپاشی سلطنت سوات، با همانندیهای نیرومندی که با اشغال بریتانیا توسط نورمنها در 1066  دارد،  این پروسه توسط دغلکاران محلی و حامیان مغول و پسانتر، انگلیسی شان مبهم مانده است. ما می توان ادعا کرد آنهایی که شکست خوردند نیز، نه تنها از ترس که همچنان از شرم، خاموش ماندند. افزون بر آن، تمثیل نورمنهای بریتانیایی نمی تواند در حالات کنونی ما همخوانی داشته باشد. چنانچه تا 1566، یعنی پنجصد سال پس از یلغار نورمنها، بریتانیا در راه تسلط بر جهان قرار گرفت اما همچو ادعایی را در مورد باشندگان سرزمینی که از ان میگوییم، نمی شود به کار برد. اشغال بریتانیا توسط نورمنها، با فروپاشی سلطنت سوات توسط اتحادیۀ تیموری-سربنی  و یا سرنگونی حکومت پکهل، همانند نیست بلکه این آخریها، موذیانه تر و تباه کننده تر صورت گرفته است که برخی از پیامدهایش تاکنون، حتی قرنها بعد به جا مانده است.

 عامل دیگر یادآوری کردنی که در آشکارا ساختن این راز کمک کرده است، دگرگونیهای انقلابی در عرصۀ جنتیک بوده است که در پانزده سال اخیر، گامهای بزرگی که در این عرصه برداشته شده است و روشنی زیادی بر مسایل مورد بحث ما انداخته است که دیگر هیچگونه توطئه پنهانکاری توان پوشیده نگهداشتن حقایق را ندارد. چنانچه موضوع جذب جبری و پشتونسازی باشندگان اصیل تاجیک پشاور و درۀ سوات در وضعیتی آشکار شد که کمتر کسی توقعش را  داشت. به همین ترتیب، حقایق تکان دهنده یی در مورد اصالت تباری بخشهای بزرگی از پشتونهای سربنی که پنجصد سال پیش باشندگان اصلی این مناطق را سرکوب کرده بودند و در نتیجه قومیت افغانی خودشان نیز زیر تاثیر آمد، آشکار گردید. تنها همین نبود، بلکه تحقیقات جنتیکی، اصالت تاجیکی غوری بخش بزرگی از اقوام بیتنی (غلجایی) پشتون را ثابت ساخته است که حالا بزرگترین شاخۀ پشتونها را می سازند و و از نگاه تاریخی بیشتر استقرار یافته اند. اما این بحث دیگریست...

 

پ. ن: نویسندۀ این مقاله یک مولف، پویشگر و پژوهشگر در مسایل تاریخی است. او از منطقۀ شبقدر در ناحیۀ چهارسدۀ خیبر پختونخوا می باشد.

 

/ 0 نظر / 174 بازدید