دو شعر نغز از عبدالمالک عطش

اسب وحشی غزل

 

دگر در دست های روزگار کهنه ام بگذار

 و در جسم غبار آلوده ی آیینه ام بگذار

 اساطیر خدا از هفت خوان همتم پرشد

 به گورستان زال و رستم و تهمینه ام بگذار

ببر روح مرا تاکوچه های خسته ی تاریخ

 به پای کشته گان عصر کبر وکینه ام بگذار

غزل؛ ای اسب وحشی، باغمم بازی مکن دیگر

 فقط کافی ست سمی برمزار سینه ام بگذار

 دگر حس میکنم چیزی شبیه باد وحشی ام

 به روی سنگ های ساکت دیرینه ام بگذار

 

 

 

 

/ 1 نظر / 39 بازدید

ممنون تان جناب رحیل صاحب