دو قصه از دو شاه عیار- یعقوب لیث و حبیب الله کوهدامنی

نوشتۀ و گردآوری از: عصر دولتشاهی

 

تعصب و پاکدامنی یعقوب لیث صفار:

« ….. (بعقوب) یک شب به ماهتاب، غلامی را از آن خویش نگاه کرد، شهوت برو غالب شد… گفتا: چه باشد توبه کنم و غلامان آزاد کنم… به آوی بلند گفت: لاحول و لاقوه الا بالله، تا همه غلام را بیدار شدند. او بازگشت، بامدادان همه به سرای غمگین بودند. کس ندانست چه بودست. فرمان داد که آن غلام را به نخاس (برده فروشی) برند. (واین غلام نامش سبکری بود و یعقوب او را در جنگ رخد با پسر رتبیل، بدست آورده بود و ظاهراً بسیار زیبا بوده است). خادم، سبکری را گفت: زی نخاس باید رفت به فرمان ملک.

گفت: فرمان اوراست، اما جرم من پیدا باید کرد که چه باشد؟

خادم پیش رفت و مطلب به یعقوب بازگفت.

یعقوب گفت: نه بس باشد جرم او که من اندرو نیارمی دیدن از خوبی وی؟

سبکری گفت: اندرین نه خرد باشد نه حمیت، که مرا چنان خداوند بدست کسی فگند که خدای نشناسد و برمن نا حفاظی کند…

این مطلب را به گوش یعقوب رساندند،

گفت: بگذارید (یعنی او را نبرید)، اما طرهء او بازکنید (سرش را بتراشید) و مهتر سرای کنید، و نخواهم نیز پیش من آید.

و سبکری پیش او نیامد تا آن روز که حاکم فارس در گذشت و در جستجوی آن بودند که حاکمی برای فارس انتخاب کنند، مشورت کردند و بالاخره گفتند:

-          سبکری که مرد با خرد است…. این کا را شایستگی دارد.

عهد نبشتند و خلعت دادند... و بعد از سالها، آن روز سبکری به دیدار یعقوب نایل شد.

 

سزای نا حفاظان:

یعقوب هرگز اجازه نمیداد که سربازانش در شهر پراگنده باشند یا با مردم مناسباتی پیدا نمایند و اصولاً فرصت آسودگی و آسایش و عیش و نوش برای آنان نمی گذاشت و همهء سرداران سپاه خود را نیز چنین عادت داده بود و اگر کسی خلاف میکرد، به سختی او را مجازات میداد.

گفته شده است که روزی در خضراء کوشک (محلی بلند در قصر سلطنتی، ظاهراً سبز میدان کاخ) نشسته بود. مردی بدید به سرکوی «سینک» (محله ای که برابر کاخ یعقوبی قرار داشت) نشسته و سر برزانو نهاده. اندیشه کرد که آن مرد را غمی است.

بلا فاصله دربانی را بفرستاد تا آن مرد پیش او آورد. حاجب آن مرد را بیاورد.

مرد گفت: ای ملک، حال من صعب تر از آنست که برتوانم گفت. سرهنگی از آن ملک هرشب یا هردو شب (یعنی یک شب درمیان) بردختر من فرود آید از بام- بی خواست من- و ناجوانمردی همی کند. و مرا با او طاقت نیست (یعنی نمتیوانم با او درافتم).

گفت: لاحول ولاقوه الا بالله، چرا مرا نگفتی؟ برو به خانه شو. او چون بیاید، اینجا آی. سپس اضافه کرد: «در پای کوشک خضرا، در آن لحظه، مردی خواهی دید با سپر و شمشیر، باتو بیاید و انصاف تو بستاند. چندانکه خدای فرمودست ناحفاظان را.»

مرد برفت، آن شب نیامد، دیگر شب آمد، مردی با سپر و شمشیر آنجا بود. با او برفت و به سرای او شد، و آن سرهنگ اندر سرای آن مرد بود، شمشیر را بلند کرد و بر فرق او کوفت چنانکه او را به دو نیم کرد، و گفت، «چراغی بیفروز»...

چون چراغ روشن شد، گفت: آبم بده... آب گرفت و بخورد، سپس گفت: نان آور... نان نیز بخورد. پدر دختر به مرد نگریست، متوجه شد که خود یعقوب است که برای انتقام بهمراه او آمده است. پس (یعقوب) آن مرد را گفت: «بالله العظیم که از آن لحظه که بامن این سخن بگفتی، من نان و آب نخوردم و باخدای تعالی نذر کرده بودم که هیچ نخورم تا خیال تو را از این ناراحتی آسایش دهم.

مرد گفت: اکنون این را چه کنم؟ (اشاره به جسد سرهنگ کرد).

گفت: برگیر اورا

مرد برگرفت و بیرون آورد- یعقوب گفت:

ببر تا به لب پارگین (خندق) بینداز.

مرد، جسد را همان شبانه به دوش گرفت و با یعقوب همراه برد ودر خندق انداخت.

یعقوب گفت: تو اکنون بازگرد.

بامداد فرمود که منادی کنید که «هرکه خواهد سزای ناحفاظان بیند به لب پارگین شود و آن مرد را نگاه کند.»

 

 

واینک، حبیب الله کوهدامنی:

حبیب الله کوهدامنی (کلکانی) همانند همه عیاران هرگز به ناموس کسی چشم ندوخت. زمانی که به پادشاهی رسید، پاسداری از ناموس مردم را وظیفهء و فرض خود دانسته به آن عمل میکرد. استاد محمد آصف آهنگ در موردش مینویسد:

 

پاسداری از ناموس مردم:

روزی که قدرت را به دست گرفت و در بازار سرکشی میکرد، مردی کهن سال نزدیک شد و او را نفرین کرد که تو خود را مسلمان میدانی ولی مردان تو امروز پسر مرا که جوان مسلمانیست، به خاطر زیبایی او، او را بردند. لالا سخت متاثر شد و به محافظین خود  گفت باین پدر من بروید و فرزند او را با هرکسی که چنین کار کرده است بیاورید.

حبیب الله از شنیدن این سخن گردش را قطع کرده و برگشت. محافظین او فرزند آن ریش سفید را از اتاق چند عسکر که به ساز و آواز مشغول بودند گرفتار کرده، نزد او آوردند. لالا که از شدت خشم میلرزید، آنها را دشنام داده گفت، مملکت را گرفتم تا مردم  آرام زنده گی کنند و شما برخلاف امر خدا و رسول چرا چنین کرده اید؟ سرهای عسکر ها پایین افتیده و چیزی نگفتند. حبیب الله هر پنج آنرا به گلوله بست. مرد در پای حیبب الله افتاد. لالا گفت، پدر تو مرا ببخش که چرا پادشاهی کنم و از حال ملت خود بیخبر باشم.

 

حبیب الله، مردی که دستانش به خیانت در بیت المال نیالود:

بازهم به روایت محمد آصف آهنگ:

احمد الله پدر لالا که سقای غازیان بود بعد از رسیدن پسرش به قدرت، در ارگ زندگی میکرد و در مجالس رسمی حضور می یافت. کسانی که با خدمت امیر می آمدند احمدالله به احترام ازجایش بلند میشد و از مهمان پذیرایی میکرد. یکروز هرقدر اشخاص که بدربار آمدند، احمد الله از جایش برنخاست. لالا کمی متاثر شد و به پدرش گفت که همیشه تو از مردم پذیرایی میکردی اما امروز در مقابل مردم بی اعتنا بودی از جایت شور نخوردی.

احمدالله به بیرون اتاق اشاره کرد و حبیب الله به آن سوی نظرکرد. چیزی ندید و باز تکرار کرد. آخر پدرش شال از دورش دور کردو نشان داد که لخت و عریان است و ایزار خود را شسته و بالای بته انداخته است تا خشک شود. حبیب الله از این حرکت خویش پیشمان شد.

شیرجان وزیر درهمین اثنا گفت: که یک دو دست کرته و ایزار برای پدرت تیار کن. حبیب الله در جواب گفت: تخت را برای این نگرفته ام که ازحق مردم به پدرم کرته و ایزار بسازم.

 

لالا تمام زمین های داخل ارگ را گندم وترکاری کشته بود تا مردمانش بیکار نبوده و در وقت تفریح و استراحت بالای آن کار کنند و حاصلش را بردارند تا به خرچ ارگ برسد.

 

روزی که سردار شاه ولی خان به کابل آمد  ارگ محاصره گردید، یکی از نایب سالار های او بنام اکرم پغمانی زیر تاثیر شاه ولیخان قرار گرفته وعدهء  قتل حبیب الله را داده و به طرف ارگ روان شد. همین که به دروازه که بنام کلکین یاد میشود رسید، خود را معرفی کرد ومحافظ در را برویش باز کرد. اکرم پغمانی هم که از مردمان شجاع نامی بود از دهن دروازه کلکین بالای حبیب الله صدا کرد و خواهر زاده لالابرآمد دید که اکرم است و به جنگ آمده است. اکرم خطاب به خواهرزادهء لالاگفت: بگو که خودش برآید. حبیب الله شنید و سراسیمه برآمد. اکرم فیر کرد ولی به حبیب الله اصابت نکرد و بازوی خواهر زاده اورا خراشید.

حبیب الله دیگر موقع فیر به اکرم نداده صدا کرد: اکرم بگیر!  وتیر او را دوخت وحبیب الله واپس برگشت.

 

حبیب الله در جنگ هایی که بخاراییان با روسها کردند اشتراک داشت و رشادتهایی از خود نشان داد که مورد پاداش گردید. حبیب الله دزدانی که بر ضد دولت امانی بودند نابود کرد اما عوض این که او را پاداش بدهند، زندانی نمودند.

حبیب الله را عناصر خاین به وطن که برضد امان الله بودند به نام این که شاه کافر شده است، تحریک کردند. حبیب الله از زمرهء عیاران و جوانمردان و آخرین کاکه های کابل و یا عیاران سیستان است و قصه ها و داستان  های جوانمردی او زیاد است."

 

همچنان جناب آهنگ، از زبان کاکه حیدری، یکی از کاکه های مشهور کابل درمورد حبیب الله کلکانی چنین مینویسد:

 

".... روزی که چته ویران و بازار پیزار فروشی تخریب گردید، حیدری افزار کارش را به خانه برد و درخانه اش کار میکرد. یکروز با عده یی از رفقا به منزلش رفتیم، حیدری مصروف دوختن پیزار بود که «کری» آن بسیاربلند بود. گفتم حیدری پیر، مثلی که این پیزار را به فرمایش کدام جوان کاکه میانه قد تیارمیکنی که «کری» آنرا آنقدر بلند ساخته یی؟

خندید و گفت: مرشد، کدام کاکه؟ امروز کاکه کجاست؟ کاکه ها مردند ورفتند. این پیزاره به خود ساخته ام.

گفتم: حیدری پیر، قد شما بلند است و«کری» پیزار هم بلند است. در آن صورت بسیار بسیار بلند معلوم میشی!

گفت: مرشد، از زیر کری پیزار که چوچه سگ تیرنشه، او پیزار نیست، چپلک است. خوب است که یک سروگردن ازدیگران بلند باشم. خدا مرد را همیشه سربلند داشته باشد.

نادرشاه که با او شوخی و مزاح  میکرد گفت: به مردی و مردانگی تو جای  شک  نیست. امابگو که در جنگ حبیب الله چه مردانگی از خود نشان دادی؟ گفت:

- نادر مرشد، از جنگ نپرس. همینکه به چاریکار رسیدیم، کرنیل ما گفت: که فردا حبیب الله را زنده بدست می آوریم. حالا بروید استراحت  کنید. پوره ساعت دوی شب به جم نظام برخاستیم و مثل برق لباس رزم را بتن کرده و صف بستیم و حرکت  کردیم. دم دم صبح که هنوز تاریکی همه  جا را گرفته بود به قلعه یی که حبیب الله بود خود را رسانیدیم و قلعه را به محاصره گرفتیم.

 

یکنفر از محافظین حبیب الله که در برج قلعه کشیک میکشید، متوجه شده و او رااطلاع داد. دگه مرشد، خدا روز بد نشانت نته، دفعتاً از زمین و آسمان سرما گلوله بارید و رفیقان ما را مثل توت  تکانید. حبیب الله خود به تنهایی از قلعه برآمده بود و تفنگ سردستش بود. یک تیرخطا نمیرفت و نفر مثل مرغ بزمین میخورد. نادر مرشد، جان شیرین است. دلم مثل بید میلرزید. اما هشیاری را ازدست نداده خوده پس پس کشیدم. دیدم که دیگران هم عقب میروند. همینکه از تیررس دور شدم، دگه چه بگویم، چنان گریختم که موتر به گردم نرسد. فقط پت پیزاره به سرای خواجه بلند کردم. کرنیل ما از مه پیشتر رسیده بود. خندیده گفتمش: کرنیل صاحب حبیب الله را گرفتی؟ بسیار خجل شد و گفت: مه تا حال چنین مرد ندیده بودم. حقا که او مرد است، عقاب است، شیر است، رستم است. او شکست ندارد. بسیار خندیدم. نادرشاه گفت: باز چه کردید؟ حیدری گفت: از کابل سور جرنیل و زلمی خان را به مقابل او فرستادند. حبیب الله مجروح شده بود. خودش مقابل ما آمده نتوانست، اما برادرش با دیگر رفقایش حمله کردند. همان حالی راکه درچاریکار دیده  بودیم، باز دیدیم. در ظرف یک ساعت سور جرنیل و زلمی خان را اسیر گرفتند و ما مثل شیر به کابل برگشتیم.

نادرشاه گفت: با آنها چه کردند؟

حیدری گفت: مرد ها چه میکنند؟

نادرشاه گفت: اگر سرکشی کنند، گردنش را میزنند و اگر تسلیم گردند عفو میکنند.

حیدری گفت: آفرین مرشد، حبیب الله مرد بود. بعد از او مردی و مردانگی از این خاک رفت. او مانند کاکه های قدیم کابل ما بود. خدا او را بیامرزد . او اسیران را عفو کرده و رهانمود.

 

حیدری مردی فقیرمشرب و مجبوب و از جملهء درویشان فرقهء ملامتیه بود. حیدری با همه داستانهایش یک عقده به دل داشت و ان خرابی چوک و چته هایش بود. همینکه با او گپ میزدم، میگفت: مرشد، شهر مارا خانه خراب ها ویران کردند وعریان ساختند. آیا از این کده گناه بالاتر میشه. تمام تواریخ در دل این چوک و چته هایش ثبت بود...."

 

 

رویکرد ها:

1-      از کتاب یعقوب لیث، داکتر ابراهیم باستانی پاریزی- 1379 هـ ش. نشر ادارهء دارالنشر افغانستان 

به نقل از: تاریخ سیستان ص 264 و 265

2-  یادداشت ها و برداشت ها از کابل قدیم- 1384، نوشتهء محمد آصف آهنگ

 

/ 4 نظر / 298 بازدید
ارسال ايميل انبوه

ارسال ايميل انبوه با قيمت ارزان و بازدهي عالي http://alphagroup20.mihanblog.com/ AlphaGroup20@yahoo.com

ارسال ايميل انبوه

ارسال ايميل انبوه با قيمت ارزان و بازدهي عالي http://alphagroup20.mihanblog.com/ AlphaGroup20@yahoo.com

بازي آنلاين

سلام دوست من وبلاگ بسيار خوبي داريد منم به تازگي يک سايت زدم خوشحال ميشم نظرتونو در موردش بدونم و اگر لطف کنيد منو لينک کنيد لطف بزرگي کرديد بعد خبر بديد منم لينکتون کنم باز هم بهتون سر مي زنم و منتظر نظرتون هم هستم ايام به کام و ارزوي بهترين ها براي شما

مرجان

سلام عزيزم خوبي؟وب باحالي داري.اگه دوست داري بازديدت بره بالا برو تو اين سايت و تبادل لينک کن.خيلي تاثير داره.من امتحانش کردم. www.vatanlinks.ir