آیینه یی در برابر گرگ های دوندر

من صلاحیت نوشتن نقد را ندارم و این نوشته، برداشت و احساس من از جایگاه خوانندة عادی، نسبت به رمان است نه از جایگاه منتقد حرفه ای. اگر هم کسانی این نوشته را نقد می پندارند، من به این باورم که ظرفیت نگارش و پذیرش نقد با روح کلی جامعه ارتباط دارد. در جامعه یی که ما –نویسنده، خواننده و منتقد- زنده گی می کنیم، هیچ تعجبی در کار نیست اگر منتقد، کاملاً به تجلیل اثر بپردازد و یا آن را یکسره نفی کند. آفرینندة اثر هم حالتی بسیار متفاوت در برابر نقد ندارد. یا چنان است که نقد را کاملاً بدبینانه یافته و نوعی از دشمنی تلقیش می کند و یا با وجودی که حتا اگر نقد تجلیل گر هم باشد، حق خویش را بیشتر از آن می پندارد که در نقد تجلیلی آمده است. با آن که گریز از روح کلی جامعه ممکن نخواهد بود، ولی من بر آنم که در این جا دریافت های عقلانی بیاورم.

فشردة داستان:
سبحان از تفنگداران بی رحم منطقة دوندر، از گذشتة خود و تفنگداری با نادر فرمانده یک گروه بیست نفری پشیمان است و می خواهد پسرش مصطفی را که دلدادة نگار، دختر نادر است، از شر نادر -دزد سرگردنه- رهانیده و با انصراف از تفنگداری به خانه برگرداند. قادر، تفنگداری از منطقة دیگر، نگار را می رباید تا به نکاح خود درآورد. در شب نکاح، نگار خود را آتش می زند. قادر و نزدیکانش به دست نادر و افرادش کشته می شوند و نادر در پی انتقام بیشتر می افتد. نادر به کمک گروه لطیف، نازنین دختر خوردسال نثار و برادرزادة قادر را اختطاف می کند تا او را بسوزاند و در کنار نگار دفن کند. مصطفی می کوشد تا نازنین را به هر نحوی که شده نجات بدهد. سبحان پدر مصطفی هم در مخالفت با نادر، در پی نجات پسر خود و نازنین است. نادر، ناگزیر می شود تا در بدل یک لک دالر، به فرمایش لطیف، بر سر راه سربازان ایتالوی کمین بزند. کمین او از پیش افشا می شود و از تمام گروه نادر، خودش، خواهر زاده اش عثمان، مصطفی و ظاهر که با مصطفی دوستی دارد، زنده می مانند. در برگشت به قرارگاه، سبحان، نادر و عثمان را به گلوله می بندد، ولی نمی تواند که مصطفی را با وجودی که از آغاز مردی عاطفی هم است، قناعت بدهد تا به خانه برگردد. مصطفی می هراسد که برگشتش نه به خانه که به کنج زندان خواهد بود. سر انجام سبحان، از پسرش دست می شوید و مأموریت انتقال نازنین به خانواده اش، به دوش او می ماند. مادر مصطفی هم چنان چشم به راه فرزند و فرزند سرگردان کوه و کمر.

همان گونه که در آغاز آمد "گرگ های دوندر"، با همان پاره های نخستین، خواننده را به سوی خود کشیده و ذهنش را کنجکاو می سازد. داستان با یک پیش زمینة بسیار خوب آغاز می یابد و آهسته آهسته به معرفی قهرمان ها می پردازد. با آن که قهرمان داستان هر از چند گاهی بدل می شود، ولی نقش قهرمان های پیشین نفی نمی گردد. این چیزیست که حکمروایی چند گونه بر ذهن خواننده را زنده نگه می دارد.

خواننده از آغاز داستان با یک انتظار مواجه است. انتظار برخوردِ سبحان منحیث قهرمان ابتدایی داستان با قهرمان دیگر نادر، و بعدش هم انتظار برخورد با قهرمان اصلی داستان که مصطفی است، و وقتی هم با مصطفی بر می خورد، پیوسته این دلهره او را همراهی می کند که بر سر مصطفی چه خواهد آمد. همین انتظار آفرینی نقش مهمی در جذب خواننده دارد.

داستان از به تصویر کشیدنِ کشمکش آغاز می یابد. کشمکش درونی سبحان با خودش، کشمکش سبحان در عالم خیال با نادر، و بعدش کشمکش ها به گونه های متفاوت و بین چهره هایی دیگر، شکل داده می شود. معماپردازی در حین کشمکش به شکلی ماهرانه در داستان جاداده شده و حد اقل در یک مورد –افشا شدن کمین نادر بر سر راه قوای خارجی- خواننده را به یک پیشبینی وا می دارد. پیشبینیی که کشفش چندان دشوار هم نیست. اما همین معماپردازی های کوچک و بزرگ به نوبة خود به جاذبه در داستان افزوده است.

معما هایی از جنس دیگر، قهرمان های داستان را در چند مورد بر سر دو راهه قرار می دهد. این گونه معماها برای خواننده نگرانی و مشغولیت ذهنی ایجاد کرده و او را بیشتر به سوی داستان می کشاند. به گونة مثال آن گاه که مصطفی از خود می پرسد که نازنین را ببرد به نادر و بعد با کشتن و سوختاندن او مخالفت کند و یا اصلاً او را نبرد. این نگرانی خواننده را در برابر پرسش، چه خواهد کرد، قرار می دهد. یا اگر من جای او بودم چه می کردم، و این خود سرگرم کننده است.

حقه بازی هایی که خواننده از پیش به آن ها آگاهی دارد، به نحوی ماهرانه در داستان جا داده شده است. مثلاً آن گاه که نادر پس از دیدار با لطیف به مصطفی می گوید که باید در بدل نازنین، یک سرباز ایتالیایی را بربایند و به او تسلیم بدهند. این حقة از پیش رسوا در داستان، خواننده را توانایی می بخشد تا به کشف حقه های دیگر بپردازد. مثلاً کشفِ حقة افشا شدن کمین نادر بر سر قوای خارجی.

در رمان "گرگ های دوندر"، اگر معیار را صرفاً میزانِ بیان مقصود و توانایی نویسنده در قانع ساختن این امر بگذاریم که دزدان سر گردنة دوندر یا همه مناطق یاد شده در داستان، کنشی بد داشتند و آخر کار شان پشیمانی و دربدری خانواده های خود شان بوده؛ سیامک، کاری موفق را انجام داده است.
اگر معیار این باشد که سیامک، چگونه شخصیت های داستانش را شکل داده و بعد به آنان را به چه شیوه یی استعمال کرده و گاه منحیث دانای کل حتا ضمیر شان را خوانده است، او از این دید هم نسبتاً مؤفق است.
اگر معیار را بر این بگذاریم که نویسنده در پایان داستان، هنوز هم توانسته ذهن خواننده را پس از برگشتاندن آخرین صفحه، مشغول نگه دارد یا خیر. سیامک، در این صورت هم مؤفق است. خواننده در پایان هنوز به سرنوشت سبحان و زنش در نبودِ مصطفی، به سرنوشت نازنین که چگونه به خانواده اش رسیده باشد، و به سرنوشت مصطفی که چه بر سرش آمده باشد، خواهد اندیشید و پاسخ هایی را هم از متن داستان، قیاس خواهد کرد و از زنده گی روزمره و تجربه های عینی و شنیده های خودش. زیرا رمان "گرگ های دوندر" با جامعه بیگانگی ندارد.

... و اما اگر داستان بر مبنای شیوة نگارش، دستور زبان، سره گی و ناسره گی جملات، گفتگو یا دیالوگ، مورد داوری قرار گیرد؛ همین جاست که خوانندة سختگیر را ناگزیر می سازد تا مواردی را انگشت بگذارد و اشاراتی به آن ها داشته باشد. با آن که فضا سازی، پردازش شخصیت ها، جوسازی، زاویة دید، و مواردی از این دست رویهمرفته مؤفقانه انجام یافته، اما در مواردی اندک با اشکال مواجه است که آن هم ناشی از اشکال در انتخاب شیوة نثر و نگارش می باشد.

کار نویسنده اگر دو صد تأثیر دیگر داشته باشد، یکی هم تأثیر گذاری بر زبان است و حتا می تواند در تدریس زبان مؤثر باشد. متأسفانه بسیاری از ما –به شمول خودم- عادت به سهل انگاری در نوشتن کرده ایم. زمان و زبان را در بسیاری موارد جدی نمی گیریم. مثلاً آن گاه که سبحان در کشمکشی درونی با خود است و در خیال با نادر مواجه؛ نویسنده، در دو زمان متفاوت، گذشتة مطلق و گذشتة نقلی، می نگارد:
«... من دیگر به دردت نمی خورم، ناتوان شدم. دستم به ماشه نمی چسبد. دل کشتن ندارم. جراتم را از دست داده ام. تفنگ را انداختم کنار.»
شاید درست بود اگر چنین می نوشت:
«من دیگر به دردت نمی خورم، ناتوان شده ام، دستم به ماشه نمی چسبد. دل کشتن ندارم. جراتم را از دست داده ام. تفنگ را انداخته ام کنار.»
یا در این نمونه:
«... پایت را از روی سینه ام بردار! من دیگر به دردت نمی خورم، من تمام شدم. من مُردم... برو آدمکش دیگری برایت پیدا کن. سبحان مُرد. خودت کشتی. از او مردة او چه می خواهی؟....»
شاید چنین بهتر بود:
«پایت را از روی سینه ام بردار! من دیگر به دردت نمی خورم، من تمام شده ام. من مرده ام... برو آدمکش دیگری برایت پیدا کن. سبحان مرد. خودت کشتیش. از مرده اش چه می خواهی؟»
اصطلاحاتی هم که در گفتگو های روزمره استعمال می شود، در رمان جای خود را به اصطلاحات نامعمول داده است. مثلاً:
«اگر می فهمیدم که این قدر نامردی در برابرت می ایستادم و می کشتمت. یک دم چهار زن و ده بچه ات را بی شوهر و یتیم می کردم.»
می شد به جای «بی شوهر» از «بیوه» که بیشتر معمول است کار گرفت.
گفتگوها یا دیالوگ در رمان "گرگ های دوندر" خالی از اشکال نیست. نویسنده با آن که در بیشتر موارد خواسته تا متن گفتگوها را بر اساس متن نوشتاری استوار نگه دارد، اما در مواردی به شیوة گفتاری هم رو آورده است. اما در هر صورت، لازم است تا گفتگوهای برون شده از دهن شخصیت ها در داستان متناسب با خوی و موقعیت آنان باشد. ولی در رمان سیامک، نجیبه خانم سبحان، با شوهرش این گونه گفتگو می کند:
- سبحان چایت را بخور! سرد شد.
- چای نمی خورم، کمی تریاک بده!
- همی پیشتر کشیدی می کشه تو را.»
این گفتگو بهتر بود به گونة گفتاری می آمد.
در جایی دیگر:
»- ظاهر!
- بلی نادر خان!
- شمارة رمضان را داری؟
- بلی، دارم!
- برو رخ کن
- چشم
ظاهر به یک خیز به سر صخره بالا شد و با بیرون کشیدن موبایلش از جیب، آن را روشن کرد و سپس نمبر رمضان را گرفت. لحظاتی بعد رمضان بلی گفت.
- کاکا رمضان! یک دقیقه گوشی را داشته باش، کاکا نادر می خواهد با تو گپ بزند.»
گذشته از شیوة نگارش، ظاهر که از افراد نادر است، گاهی او را نادر خان، و گاه دیگر کاکا نادر، می خواند.اصلاً وقتی کسی صدا کند، ظاهر! معمول نیست که طرف پس از پاسخ، اسم صدا کننده را برده و بگوید: بلی نادر خان! معمولاً بلی صاحب، یا چیزی از همین قبیل گفته می شود.
در جایی دیگر، نادر که فقط اندکی پیشتر تصمیم داشت، نازنین را سوختانده و در کنار دختر خود دفن کند، پس از آن که از تب و سرفة نازنین خبر می شود، دستی به پیشانی او گذاشته و می گوید:
«طفلک حتماً ذکام شده.»
این «طفلک» گفتن با کرکتر خشن نادر جور نمی آید.
با این همه، اگر از خرده گیری های متنی بگذریم، گفتگو های کرکتر ها با بافت شخصیتی شان در داستان همخوانی دارد و این می تواند یکی از محاسن "گرگ های دوندر" به حساب آید.

نویسنده در مواردی اندک دچار مشکل در شیوة نگارش است:
«سبحان بعد از چند پک، چلم را به حال خود گذاشت و به پارچة سفید گل دوزی شده یی که مقابل در دیوار آویزان بود، نگاه کرد.»
شاید این گونه بهتر بود:
«سبحان پس از چند پک، چلم را به یک سو گذاشت. نگاهش به پارچة سفید گلدوزی شده که بر دیوار مقابلش آویزان بود، دوخته شد.»
چلم حالی نداشت که آن را به حال خود بگذارد. از دید من «پارچة سفید گلدوزی شده»، بهتر می نماید تا «پارچة سفید گلدوزی شده یی».
همین جا پایان مشکل در این شیوة نگارش نیست. در مورد نجیبه که قروتی پخته و پسانتر آن را با قرص های نان و پیاز به شوهرش می آرد، می نویسد:
«نجیبه لحظاتی بعد به داخل آمد. رد اشک هایش را دود زده بود و کفگیر برنجی که رنگش به سرخی گرائیده بود، در دست داشت.»
حالا خواننده به آسانی در نمی یابد که رنگ فلز کفگیر به سرخی گراییده بود، یا رنگ مقداری برنج که در کفگیر بود. این مشکل از شیوة نگارش ناشی می شود که باید چنین می بود:
«نجیبه لحظاتی بعد در حالی که رد اشک هایش را دود زده و کفگیری سرخرنگ به دست داشت، به داخل آمد. »
اصلاً چرا رنگ کفگیر این قدر جدی گرفته شود؟ سرخ یا سفید رنگ، برنجی یا از هر فلز دیگر، چه پروا می کند؟
در جایی دیگر می نویسد:
«از تو می پرسیدم تا به کی باید بکشیم، می خندیدی و می گفتی: تا گلوله داریم. و گلوله ها هم از خلاصی نبود. انگار به این کشور تمام گلوله های دنیا را آورده بودند....»
شیوة درست تر:
«از تو می پرسیدم که تا به کی باید بکشیم. می خندیدی و می گفتی، تا گلوله داریم و گلوله ها هم خلاصی نداشت. انگار تمام گلوله های دنیا را به این کشور آورده بودند....»
نمونة دیگر از سهل انگاری در نگارش:
«وقتی اسب ها از سرعت شان می کاستند، نازنین از لای کمپل سرش را بیرون می کشید و پیوسته از مصطفی می پرسید که کی به خانه می رسند؟»
گذشته از سایر موارد، باید حد اقل «سرش را از لای کمپل بیرون می کشید» نوشته می شد.

در رمان "گرگ های دوندر" نارسایی های دستوری فراوان وجود دارد. تا حدی که بیشترین صفحات کتاب حتماً یک یا چند نارسایی دستوری دارد و فقط متن تعداد کمی از صفحات را می توان با روانی خواند. به گونة نمونه، در متن زیرین استعمال سخاوتمندانة "بود"، روانی متن را صدمه زده است:
«ساعتی بعد آتش، خاکستر شده بود و از گوسفندها به جز از استخوان و پوست چیز دیگری نمانده بود. شکم ها از اندازه بیشتر خرج برداشته بودند و گوشت چرب، سر های جنگاوران را سنگین و تن شان را گرم ساخته بود. نادر با خوردن جگرو سر سینة چرب رفته بود و در کنار صفه خودش را به دیوار تکیه داده بود. هنوز سرش از نشة تریاک گیچ بود و چشم هایش سرخ می زندند. او از ان دور به سبحان نگاه می کرد و در دل به کنای اش که گفته بود به جغد می مانی، می خندید.»
در جایی دیگر:
«او در وضعیت عجیبی قرار گرفته بود، فکر می کرد نه راه بازگشت به خانه دارد و نه راه حلی برای باز کردن گره کوری که پدرش ایجاد کرده بود. نازنین هم مشکل دیگری شده بود که تحویل دادنش و حصول ده هزار دالر نادر خالی از دشواری نبود. از روزی که پدرش آمده بود یک لحظه آرام نخسپیده بود. بگو مگوهایش با نادر، خورة جانش شده بود و هر آن منتظر حادثه یی بود....»

سهل انگاری نویسنده در نگارش و رعایت دستورها، به پیمانة زیادی ارزش رمان را صدمه زده است و از همین جاست که می توان حیفی بزرگ را احساس کرد. نمونة دیگر:
«زمان به کندی می گذشت و نادر رو به ضعف می رفت. سبحان پس از دقایق دیگری گفت:»
بسیار بهتر بود اگر می نوشت: سبحان پس از دقایقی گفت.
یا این نمونه:
«او با دقت به دو سنگ کنارهم مقابلش نگاه کرد....»
نویسنده برای آن که متن را طولانی تر ساخته باشد، از حواشی و زواید استفاده برده است که با برداشتن شان، نه تنها تغییری در داستان و درونمایة آن رخ نمی دهد، بلکه آن را بهتر نیز می سازد.
«انجنیر خلیل با امید به زندگی دوباره به وطنش باز گشته بود، اما هنوز یک ماه از آمدنش نگذشته بود و عرق پایش خشک نشده بود که فرزند خواهرزاده اش را اختطاف می کردند.»
این نمونه ها گذشته از اشکال در نگارش، زاید محض به حساب می آید. زیرا خواننده پیش از این آگاه است که خلیل چرا آمده، چه زمانی آمده و اختطاف نازنین، برایش چقدر سخت تمام شده است.

نویسنده گاه خود داخل متن می شود تا شخصیت سازی کند که می تواند از معایب به حساب آید:
«عثمان که به سن و سال ظاهر بود، یکی از بااعتبارترین افراد نادر محسوب می شد.... ظاهر که نیمه سوادی داشت و حساب و کتاب نادر را در دفترچه اش یادداشت می کرد، کمتر در راه گیری ها اشتراک می کرد... او حیثیت خزانه دار را داشت».
توضیح جغرافیای منطقه،اشکال دیگر رمان است. گاه این توضیحات آن قدر خشک است که خواننده تصور می کند در صنف جغرافیا نشسته باشد. توضیحات گاه با طرح داستان بیگانه است و خواننده ناگزیر، نقشة تفصیلی هرات را در برابرش بگذارد و دریابد که این همه منطقه ها در کجا قرار دارد:
«انگار ما بر روی سنگ های «بند سبزک»، »دمجو» و «مسجد چوبی» خون نریخته بودیم.... سرک کرخ تا ارملک قیر شد و جاده های موتررو تا به «پهلوان ها» و «گله بید» رسیدند... قریة معلومه در شمال کرخ واقع است و در دل تپه یی که چهار سمتش را کشت زارهای گندم احاطه کرده اند، موقعیت دارد و از همه جا معلوم است... وقتی به این قریه از فاز کوه «چار تاق» که در دور دستش موقعیت دارد نگاه می کنی به گنبد خاکی می ماند که در وسط، مانند خانة زنبور، چند حویلی کنار هم چسبیده دارد و در اطراف، زمین های زراعتی بی شمار. سرک در کنار دریای کرخ واقع است و وقتی از دریا عبور می کنی باید سراشیبی را طی کنی تا از دور دست، معلومه جلوه گر شود. نارسیده به بالای تپه در کنار راه، درست در دو متری جر، قبر جوانی است که سالیان پیش کشته شده است....»

"گرگ های دوندر" را می توان نشانی از سطح ناهمگون توانایی نویسنده نیز دانست. با همه ایراد هایی که می تواند در رابطه به نثر رمان وجود داشته باشد، گاه با پاره هایی بر می خوریم که اصلاً نشانی از یکدستی با پاره های دیگر را نمی توان در آن یافت. سطح تصویر آفرینی هم تقریباً عین تفاوت را داشته، گاهی نهایت ضعیف و در مواردی بسیار ماهرانه است. مثلاً چند نمونة موفق و از آن جمله، آن گاه که نازنین بیمار است و تصور می کند که سبحان، مصطفی، همه و گرگ اند:
«گرگ ها نزدیک و نزدیکتر شدند، آن قدر نزدیک شدند که نفس و بوی بد شان را احساس کرد و آب دهن شان بالایش ریخت...»
یا جایی دیگر:
«سکوت مرگبار دره را صدای کبکی شکست و مانند این که به مصطفی نغمة همدردی سر داده باشد از تة دل خواند و بار دیگر خواند و بار دیگر خواند تا به جوابش از آن طرف دره، کبک دیگری خواند و سپس دره به دره هر چه کبک بود به خواندن آغاز کرد... باز همان کبک اولی مانند آن که از سکوت متنفر باشد، سینه سپر می کرد و باد در گلو می انداخت و از تة دل می خواند...»

... و اما نویسنده و شرایط اجتماعیی که او در آن رشد کرده است، چه تأثیری بر رمان "گرگ های دوندر" داشته است؟ انتخاب گوشه یی از هرات به حیث محل وقوع داستان، خود نشان می دهد که شرایط اجتماعی و محیطی که شخصیت نویسنده در آن رشد کرده، در آفرینش اثر بی تأثیر نبوده است. سیامک، که دیدش نسبت به وقایع آن دوره ها –سی سال پیش- از دید من متفاوت است، زمینه های منفی کوه نشینان تفنگدار را کاویده و در مورد حرکات منفی و زشت یک گروه تفنگدار سر گردنه، رمان نوشته است؛ او به نحوی سر کلاوة رمانی را که اساساً در مورد سال های پسین نوشته شده، به سی سال پیش پیوند می زند تا نشان دهد که شرایط اجتماعی و نقش آن در آفرینش آثار هنری را نمی توان نادیده گرفت:
«زمان به سرعت در گذر بود، صدها مرد جوان قریة معلومه، کشته شده بودند و سی زمستان پشت سر هم گذشته بود... تا ازدواج کرده بودند جنگ شروع شده بود و سبحان را که شکارچی خوبی بود با خود به کوه برده بودند»

با آن که چند سالی از چاپ این اثر سیامک هروی می گذرد، بار دیگر برایش مبارکباد می گویم و آن را یکی از آفرینش های قابل تمجید هنری می دانم.

 

/ 1 نظر / 16 بازدید
ارسال نظر به وبلاگها

سلام دوست عزيز وبلاگتو ديدم از چند تا از مطالبت خوشم اومد عالي بود. خوشحال ميشم به من هم سر بزني. http://www.wspam.ir