به یاد حضرت دوست

صنف یازدهم مکتب بودم که با آغابابه از نزدیک آشنا شدم. هرچند هردو بگرامی و هردو از دولتشاهی خوانده می شدیم، اما او را کمتر دیده بودم. چرا که دولتشاهی قریۀ بزرگی بود و هنوز هم چنین است. ده دولتشاهی، عزیزبیگ خیل، ملاخیل، علی خیل، قلعۀ ملک، صالح خیل، خواجه ها،  قلعۀ نو، و قلعۀ داوود و حتی گاهی بهادرخیل همه در نام بزرگ دولتشاهی باهم شریک بوده اند. آغابابه از عزیزبیگ خیل بود و عزیزبیگ خیل با قریۀ ما، قلعۀ ملک همسایگی داشت و دارد.  

بنا به دلایلی آغابابه و برادرانش هریک داکتر عبدالقدوس عرفان و انجنیر محمد انور، در لیسۀ نعمان چهاریکار درس می خواندند. در حالی که دولتشاهی به لیسۀ بگرام نزدیک بود. برادران بزرگ او از لیسۀ نعمان فارغ شدند اما آغابابه از صنف یازدهم به لبسۀ بگرام آمد.  

همان روز که او به مکتب ما در بگرام آمد، یکی از همنصنفی های دیگر ما که خود را به اصطلاح کاکه و بدمعاش مکتب تصور می کرد، کنایه گگی از زبانش برآمد. من شخصاً کنایۀ اش را نشنیده بودم و پسانتر برایم گفتند. در رخصتی از مکتب برون شدیم و برای گرفتن بایسکلهای مان به آخر بازار- دواخانۀ حیدری، رفتیم. ما بایسکلهای مان را پیشروی همین دواخانه ایستاده می کردیم. چرا که مالک دواخانه سیدعبدالله خان از دوبری سرایخواجه بود و برادرزاده اش، سیدیحیی، همصنفی و دوست مان بود. هنوز چند قدمی به دوا خانه مانده بود که دیدم آغابابه بالای آن همصنفی دیگر مان که کنایه گفته بود، حمله کرده است. کنایه گوی که کاملاً غافلگیر شده بود، جز اینکه می گفت چرا، چرا، من چه کرده ام، هیچگونه دفاعی از خود نمی کرد. ناگفته نماند که از نگاه جسامت آن همصنفی دیگرم سه چند آغابابه بود. مردم جمع شدند و آنها را خلاص کردیم. این در حالی بود که آن همنصفی دیگر ما سخت پیشمان از کرده  و ذهنیتش شده بود بود با شرمندگی راه آشتی می پالید...

این اولین یا دومین روزی بود که آغابابه به مکتب ما آمده بود. او را ازهمان روز اول نشانه یی از غیرت و همت یافتم و نه تنها به خاطر دوستی یی که اصولاً میان خانواده های ما وجود داشت بلکه به خاطر همت بلندش، مورد احترامم نیز واقع شده بود.


ما از مکتب فارغ شدیم. من به دانشگاه کابل رفتم اما آغابابه پایش در یک قضیۀ محلی گیر کرد و برای مدتی به زندان افتید.
سال 1357 بود که کودتای ثور و موج قتل و کشتار مردم توسط حزب خلق و استبداد سرخ زندگی بر زن و مرد و پیروجوان را تلخ و جهنم ساخت. ششم جدی سال 1358 فرارسید و نظام خلقی با اشغال کشور توسط روسها سرنگون شد. ساطور های نظام برای مدتی از کار  افتید و سگهای بوی کش و درندۀ خلقی دم میان دو پاکشیده و موقتاً هریک به گوشه یی خزیده بودند.

در آن وقت من هم در بگرام بودم و از کابل با فامیل واپس به وطن کوچ کرده بودم. روزگار بدی بود. پدرم و پسران کاکایم را رژیم به زندان افگنده بود. من نمی توانستم خانواده را در کابل نگهدارم. خواسته بودم، خانواده را به وطن ببرم که اگر بر سر من چیزی آمد، آنها زیر حمایه و سرپرستی کاکاهایم باشند...

در همان شب و روز یکی از کاکاهای من که کوچکتر از من بود، با یکی از برادران آغابابه جنگ کرده بود. کاکایم زخمی بود و برادر آغابابه در زندان.

وقتی من ازین رویداد خبرشدم نهایت متاثر شدم. بچه ها بی عقلی کرده بودند. ما باید مساله را حل می کردیم. چند روز کوتاهی پس از آن حادثۀ جنگ بچه ها، آغابابه همراه با خلیفه اسلام الدین که حق کاکایی و بزرگی برهمۀ ما دارند، به خانۀ کاکایم آمدند. تا ناوقتهای شب باهم نشستیم، گفتیم و شنیدیم و درد دل کردیم. در مورد آن رویداد هم آنها و هم ما متاثر بودیم. این نادانی بچه ها برای هیچیک از ماها قابل قبول نبود. باید این مساله حل می شد. قرار برآن شد که فردایش ما به ولایت برویم و ابراء بدهیم.

فردا یک جا با آغابابه، کبیراحمدرحیل- پسرکاکایم، که بعدها ولسوال بگرام شد، به چهاریکار رفتیم.

روسها تازه آمده بودند و دوران دوران پرچمیها بود. همه امور از مجرای کمیتۀ ولایتی اجرا می شد. محمدآصف نبرد از قریۀ صوفیان لغمانی منشی کمیتۀ ولایتی پروان بود و محمدعارف صخره از قریۀ بایان چهاریکار معاون کمیته. آصف نبرد را کمتر می شناختم اما او خانواده و بزرگان ما را می شناخت و پسرکلان کاکایم، عبدالوکیل دادخواه، همصنفی دوران ابتدایی مکتبش بود.  دادخواه همراه با برادرش عبدالرحیم حاشر، پدرم و یک کاکای دیگرم، غلام ایشان خان، به زندان حزب خلق افتیده   شهیده شده بوند...

عارف صخره زمانی در مکتب ما، لیسۀ بگرام، کاتب اداری بود و پسانتر وقتی ما به دانشگاه کابل رفتیم او هم به فاکولتۀ ساینس کامیاب شد. ازینرو با او هم شناخت و آشنایی قبلی داشتم.

قرار بود آصف نبرد را ببنینیم. چرا که او گفته بود اگر خانوادۀ ما ابراء ندهد، امکان رهایی زندانی نیست. در دهلیز کمیتۀ ولایتی من و آغابابه با عارف صخره روبرو شدیم. صخره سلام علیک کوتاهی کرد. من دستاری به سرداشتم، پتویی به دورم پیچیده بودم و کفش (کلوشهای) روسی که معمول زمستانها در دهات بود، به پا داشتم. وقتی به لباس من دید، به گونۀ معنی داری گفت: مخفی شده ای؟ به درستی به یاد ندارم که چه گفتم. اما پسانتر برایم گفتند که گفته باشم، حالا نوبت ماست...

ما به دفتر نبرد رفتیم. نبرد از من و آغابابه خواست که عضو حزب شویم. ما بهانۀ دیگری برای رد کردن دعوت او نداشتیم. برایش گفتیم که هروقت دولت انتقام شهدای ما را گرفت، عضو حزب می شویم. به یاد دارم که نبرد گفت: "به نام هریک شان، منار سیاه ساخته شده است." و در حالی که دستش را به زیر گلویش برده بود، افزود که: "تا اینجا در خون رفقای ما غرق استند. ما انتقام می گیریم...."
ما هم گفتیم که درست است. شما انتقام خون شهیدان را بگیرید، ما عضو حزب خواهیم شد. و ما می دانستیم که این کار از دست آنها پوره نیست....

از دفتر کمیتۀ ولایتی برون شدیم. به یکی از رستورانهایی که آشپزش، خلیفه فدامحمد، از قریۀ بهادرخیل بود و حالا به رحمت حق پیوسته است، رفتیم. نان چاشت را همانجا خوردیم. از همانجا حرکت تانکهای روسی به سوی کابل را تماشا می کردیم و به این می اندیشیدیم که کار مردم برای برون راندن این نیروی قهار به کجا خواهد کشید. اما حتی برای یک لحظه هم چنین نپنداشته بودیم که روس می ماند و یا کشور مستعمره خواهد شد. می دانستیم و باور کامل داشتیم که قیام هایی که آغاز شده است، ادامه می یابد و روس سرنوشتی جز شکست درین کشور ندارد.

از آن به بعد بارها در مناسبتهای مختلف با آغابابه نشستیم؛ باهم مهمان دوست دیگری میشدیم و یا به خانۀ یکدیگر شبها را به روز می رساندیم. برای من برگشت دوباره به وطن، آنهم در آن روزگار آزگار، بسیار جالب بود. پس از پنج سال دوری از وطن، از فراغت از مکتب تا آن روزگار، به وطن برگشته بودم. همصنفی ها و دوستان دوران مکتب را پیدا می کردیم و با هم می نشتسیم و قصه می کردیم. گاهی حسرت روزگاران گذشته را می خوردیم؛ خاطرات مکتب را به هم می گفتیم؛ و گاهی هم برای روزگاری که در پیش بود و بحرانی که آهسته آهسته ما را در کام خود فرو می برد، می اندیشیدیم.

حاکمیت جنایتبار شاخۀ خلق حزب دموکراتیک پایان یافته بود. دولت جدید به رهبری شاخۀ پرچم هنوز بر دهات چیره نبود و در آغاز سیاست تساهل پیشه کرده بود. ازینرو بر نشست و برخاستهای ما چندان قید و بندی از سوی حکومت نبود. اما به یاد دارم که هفت هشت ماه پیش و در دوران حکومت خلقیها، من از کابل به وطن رفته بودم. مطابق رسم و رواج و محبتی که در میان خانواده ها بود و هنوز هم هست، از طرف شب همه دوستان به دیدن من به خانۀ کاکایم- مرحوم فقیرمحمدخان، جمع شده بودند. گزمۀ خلقی ها که در راسش معلم سیدمحمد- از قریۀ ده دولتشاهی و معلم ملک جان از قرِیۀ قلعۀ نو قرار داشتند، وقتی چراغ روشن منزل بالا را دیده بودند، به دروازه تک تک زدند و آمدند تا ببینند که درین خانه چه خبر است و چه کسی مهمان است...

اما پس از شش جدی خلقی ها دیگر کرک شده بودند و پرچمی ها هنوز وارد کارزار در قراء و قصبات نبودند و به فکر محکم کردن پستهای دولتی در ولسوالیها و ولایت بودند...

کوتاه سخن این که آن زمستان در اکثر مهمانی ها و رفت و آمدها آغابابه در مجالس حاضر می بود. یادم می آید که شبی از شبها به خانۀ افغان- پسر ملک سلطان عزیزخان، ملک عزیزبیگ خیل، مهمان بودیم. قصه از آنجا آغاز شد که دو سه روز پیش در بازار شهرنو بگرام، در رستوران (کافی) ملک غوث الدین نان چاشت را با افغان، آغابابه و کبیر احمد رحیل و شمار دیگری از دوستان خوردیم. بنا به دلایلی و شاید هم حسرت روزگاری که رفته بود و دیگر نمی آمد و تشویشی که آینده برای مان خلق کرده بود، ما در کنار هم جمع می شدیم. روزگار شیرینی بود- باهمه تشویشهایش. مگر نگفته اند که مرگ یاران جشن است. در مصیبت با یاران و همدلان بودن، نعمت بزرگیست!

از جمع شدن کافی ملک غوث الدین گفتم. بلی، همان روز در کافی نشسته بودیم و ازین صحبت می کردیم که کی کدام غذا را خوش دارد. من گفتم که کچری قروت را خوش دارم. خداوند افغان را غریق رحمت کند. او گفت که پس شب جمعه مهمان اوییم. هم کچری قروت می پزند و هم از بادامهایی که برادرش، انجنیر مساح، از قلات آورده است، نصیب مان مان خواهد شد. خوردنی ها بهانه بود، هدف با هم نشستن بود و درد دل کردن.

از قضا، تا شب جمعه یک زانو برف بارید. ما همان شب چشم به راه یک دوست کابلی ما، بصیرخان احمدی، هم بودیم که وعده کرده بود به بگرام می آید. اما او در مصیبت بزرگی گیر کرد و نامه اش را انجنیر فضل شهید از توقیفخانۀ ولایت کابل آورد...

شام همان روز، همراه با افضل خان، که پسانها ولسوال بگرام شد، کبیرخان رحیل، انجنیر فصل الرب و استاد محمد رحیم خان، به خانۀ  ملک سلطان عزیزخان رفتیم. آغابابه، پهلوان خیرالدین، امیرجان و شماری دیگر از خود قریه نیز با ما مهمان کچری قروت و بادام قلاتی شده بودند. آن شب تا ناوقت به گرد صندلی گرم نشستیم و خندیدیم و قصه کردیم. شب را به خانه در قریۀ قلعۀ ملک برگشتیم. در آن شب و روز تازه بچه ها کم کم مسلح شده بودند و آمادگی رویارویی با دشمن می گرفتند...

همان زمستان، از نظر من آخرین زمستان یک دوران خاص روابط اجتماعی در کشور ما بود. تا آن زمستان حزب خلق تنها توانسته بود میان خود و مردم خط فاصل بکشد و اعضای حزب تافتۀ جدا بافته از مردم شده بودند. اما با اوجگیری جهاد و برون شدن اختیار جهاد در قراء و قصبات از دست مردم و افتیدنش به دست آنهایی که مطابق "دستور" عمل می کردند، جامعه چنان منقلب شد که دیگر به کسی به سایه اش هم اعتماد نمی کرد. صفای پیشین از بین رفت و هر قریه تبدیل شد به امپراطوری جداگانه...


تا آخر همان زمستان حزب اسلامی، جمعیت اسلامی و شماری از احزاب و گرایشهای دیگر سیاسی و حزب در منطقه شکل وجان گرفتند و منطقه عملاً به نواحی زیر نفوذ احزاب تقسیم شد. از قضا و یا از روی تشخیصی که ما داشتیم، آغابابه و خانواده اش و ما با شهید عنایت الحق شفق هم پیمان شدیم که آمر جبهات جمعیت اسلامی شده بود.

بنابه معاذیری و مشورۀ خانواده و شفق شهید، من واپس به کابل رفتم و دوستان دیگر هریک به نوعی شریک جهاد شدند. سال 1359 بود که آغابابه را به جرم فعالیتهای جهادی در کابل گرفتند و به زندان افگندند. در همان سال کبیراحمد رحیل نیز از سروبی و در حالی که از پاکستان برگشته بود و راهی وطن بود، در کمین روسها گرفتار شد. چند تن از همراهان شان شهید شدند و او به زندان افگنده شد و هفت سال از بهترین دوران زندگی اش را در زندان پلچرخی سپری کرد. وقتی زندانی شد، بیست و دو ساله بود. درد مشترک زندان و آشنایی های پیش از زندان دوستی میان کبیراحمدرحیل و آغابابه را تقویت بیشتر کرده بود.

دقیق به یادم نیست اما احتمالاً سال 1364 یا 1365 بود که در جبهۀ بگرام یک سرباز روس به چنگ مجاهدین جبهۀ شفق شهید افتید. جنت مکان عنایت الحق شفق، اغابابه را با آن سرباز روس تبادله کرد و از زندان آزادش کرد.

دیری نگذشت که در یک نبرد و در جریان حملۀ توپخانۀ روسها به قریۀ دولتشاهی، آغابابه به شدت زخمی شد. در منطقه امکانات تداوی اش نبود. به ناچار او را از راه کوهها و روی چهارپایی که به پشت قاطر بسته کرده بودند، از بگرام تا پشاور انتقال دادند. قوماندان شیرعالم مامور رساندنش به پشاور بود که وظیفه اش را به وجه احسن انجام داد.

تداوی آغابابه در پشاور تا به جایی رسید که زخمش التیام یافت. اما امکانات تداوی به گونه یی که بتواند به درستی راه برود موجود نبود.

برادر بزرگ آغابابه، داکتر عبدالقدوس عرفان از سالهای بسیار پیش و پیش از حاکمیت حزب خلق به جرمنی رفته و مقیم شده بود. او کمک کرد که آغابابه به جرمنی برود و تداوی شود. آغابابه هم رفت و همانجا ماندگار شد.

در سال 1378 به پشاور آمد. من هم در ان وقت تازه به  پشاور رفته بودم. آغابابه هنوز مجرد بود. خانواده و دوستان برایش دست و آستین برزدند و با دختر عفیفه و تحصیلکرده یی از قریۀ ماهیگر- صبیۀ مرحوم داکتر نورالحق خان، نامزدش کردند. یک سال بعد آمد و عروسی کرد و عروسش را نیز به جرمنی برد.

با درد دریغ که شش ماه پس از عروسی در یک حادثۀ ترافیکی در حالی که خودش رانندۀ موترش بود، جان به جان آفرین سپرد. انا لله و انا الیه راجعون. به همین سادگی! چرخ فلک رشتۀ یک زندگی را که اش در دوندگی و زحمت گذشته بود، در نیمه راه قطع کرد و نامرادش ساخت.  

جنازه اش را به پشاور فرستادند. برادر دیگرش انجنیر محمد انور در پشاور زندگی می کرد. جنازه اش را در اسلام آباد تسلیم شدیم و با اشک و آه به پشاور آوردیم. چه تلخ و جانکاه بود سفری که باز اسلام آباد با پیکر بیجان در تابوت خفته اش تا پشاور داشتم. من و زمری خان، پسر کاکایش در امبولانس کنار تابوتش نشسته بودیم. همینجا باید بگویم که زمری خان نیز از مردان روزگار است- کاکه، عیار، مودب، حق شناس، رازدار، پاسدار و وفادار که خداوند طول عمر نصیبش کند.

در آن وقت، کابل به دست لشکر جهل و ستم یعنی طالبان بود. جنازه را دوستانی که از وطن آمده بودند و الیاس الدین خان، کلان شان بود، تسلیم شده و به وطن بردند. او را در هدیرۀ آبایی شان در قریۀ دولتشاهی دفن کردند.

فاتحه اش را برادرش انجنیر محمد انور در پشاور هم گرفت. انجنیر محمد انور شخصیت نهایت نیک و مرد خانواده است. او در همه زندگی در خدمت والدین و خانواده ماند که خداوند خیردوعالم نصیبش کند.

و چنین بود روزگار و زندگی مردی از تبار ما. آغابابه به معنی واقعی کلمه از نسل عیاران بود. با وجودی که روشنفکر و تحصیلکرده و کتابخوان بود همنشینی اش را هیچگاهی با عیاران و کاکه های منطقه ترک نکرد. عیاران و جوانهای منطقه همه او را یکی از آن خود می دانستند.

وقتی در جرمنی بود، نیز پیوندش با کاکه ها و عیار مشربان نیک اندیش و دانشمند بود. او را در جرمنی نیز هموطنان با همین صفت عیاری اش می شناختند. وطن و مردمش را دوست داشت و زندگی اش را در راه دفاع از همین مردم و خاک در طبق اخلاص گذاشت. زندان کشید، رنج جهاد برد و زخم برداشت- زخمی که از صف محاربه خارجش کرد.

در دوران حاکمیت طالبان همۀ مردم ما و به خصوص مردم شمالی به خاک سیاه نشستند. اکثر خانواده ها مشکلات اقتصادی داشتند و آغابابه علاوه بر کمک به خانوادۀ خودش، به بسیاری از آنهایی که می شناخت در حد توان کمک می کرد. این را من و همه کسانی که در خارج اند، می دانند که پول به دست آوردن یک مهاجر در خارج چه قدر مشکل است. اما آغابابه همان پولی را که با هزاران خون جگر به دست می آورد نثار دوستانش در وطن می کرد.

شجاعت، ادب، مهربانی با دوستان، موقع شناسی، خراجی و مروت از خصوصیات برجستۀ او بود که همین خصوصیات او را همیشه در صف رادمردان و عیاران قرار می داد.

و با دریغی همیشگی پیش از این که فرزندی به دنیا بیاورد، خود از دنیا رفت.

 

روحش شاد و یادش گرامی باد!

/ 0 نظر / 29 بازدید