یادی از یک شهید و حاشیه یی بر حاکمیتها و ذهنیتهای استبدادی قومی


خصوصیت برجستۀ دیگرش این بود که همه پسران خانوادۀ بزرگ مان را چون برادران خود می دانست و از هرگونه کوته اندیشیهای سخیف و بدوی عموزادگی و حسادتهای ناشی از آن از ته دل، صادقانه و بیریا مبری و بیزار بود. شخصیتی بود خوش طبع. با وجود تفاوت سن، رفتارش با من و برادرانش به گونۀ یکسان رفیقانه بود. یادم هست که شبی از شبهای جمعۀ زمستانی سال 1350 که در آخر هفته از کابل به خانه آمده بود، با خود رسالۀ "خیشاوه" نوشتۀ پاییز حنیفی را آورده بود. این رساله مجموعه یی از طنز بود که در نثر مسجع و تاحدود زیادی در بحر طویل سروده شده بود. آن شب جمعه با همه اعضای خانواده تا ناوقت به دور صندلی خانۀ نشیمن کاکایم نشستیم و به نوبت آن کتاب را خواندیم. من نوجوانی بود 15 ساله. سرحال بودیم. به آسانی می خندیدیم. شاید آن شب هم به خاطر نوجوانی، سرزندگی و بیغمیهایی که زود از دستش دادیم خندیده باشیم؛ شاید هم بدون توجه به پیامهای سیاسی آن طنزها و بلکه به خاطر این که خوش بودیم. هم آهنگین بودن طنزها و هم خنده اور بودن چملات و سجع های آن طنزها هوای آن شب را برای ما سرورآفرین ساخته بود- یکی از شبهای بسیار شیرین و فراموش ناشدنی زندگی!
خانوادۀ من در سال 1353 از پروان به کابل کوچ کرد. دادخواه نیز در سال1355 از کندهار به کابل تبدیل شد و با زن و فرزندانش- آن وقت دو دختر داشت، به کابل آمد و همکوچۀ ما شد. همین دوران است که پیوند من با دادخواه عمیقتر شد. همه روزه از حال یکدیگر جویا می شدیم. روی مسایل مختلف خانوادگی، وطنی و اجتماعی، اما کمتر سیاسی صحبت می کردیم. عصر ها به دیدن پدرم می آمد. وقتی بزرگان نمی بودند، همیشه فکاهی های تازه شنیدۀ ما را به هم می گفتیم. دادخواه با ادا و تمکین بسیار شیرینی فکاهی می گفت. به گونه یی فکاهی می گفت که هرگز وقار خودش کم نمی شد اما طنز و نکتۀ خنده دار فکاهی به خوبی تمام به شنونده انتقال می یافت. دادخواه آزادی دوست بود. یعنی به آزادی های فردی احترام داشت. حتی از دکتاتوری معمول میان کوچک و بزرگ در خانواده ها بیزار بود اما در عین حال به شدت به بزرگان حرمت می گذاشت و حرکتی که دال به اسائۀ ادب می بود، از او سر نمی زد. در جایگاه پسر بزرگ خانواده همیشه به کوچکتران از خودش شفیق بود و ازینرو همیشه نزد ما محترم و در عین حال رفیق بود و شفیق بود که بهشت برین آشیانۀ جاودانه اش باد!

شهادت مظلومانه و خونهای به ناحق ریختۀ همین سروقامتان لاله رخ بود که ما را به دامن جهاد انداخت...

و اما امروز وقتی پیامها و خبرهای سالگرد آزادی از بریتانیا را در رسانه های همگانی و اجتماعی خواندم، آن شهید فرهیخته- عبدالوکیل دادخواه به یادم آمد. روزی از کتابخانۀ کوچک پدرم، کتاب "افغانستان در قرن نزده" نوشتۀ سید قاسم رشتیا را برای خواندن گرفت. پس از چندی در مورد آنچه از کتاب دریافته بود، از او پرسیدم. نخستین برداشتش چنین بود که:
"این کتاب پر است از جنگهای مردم علیه انگلیس و خانه جنگیهای سدوزاییها و بارکزایی ها با همدیگر. اما نکتۀ جالب اینست که در هرجنگی وقتی یک طرف پیروز می شود و طرف دیگر شکست می خورد، محمدزایی های شکست خورده بخشیده می شوند اما طرفداران غیر محمدزایی این شکست خورده ها اعدام می شوند و هرگز از قهر و خشم طرف پیروز در امان نمی مانند."

مصداق برداشت دادخواه شهید از آن کتاب به رویدادهای آواخر قرن نزده و آغاز قرن بیست نیز ادامه یافت که حکام جاهل کنونی می خواهند آن زا بازسازی اش کنند. مثلاً عبدالرحمن خان همه محمدزایی های مخالف خود را تبعید کرد اما مخالفین غیر محمدزایی و غیر پشتون خود را کشت و ملکیتهای شان را ویران و یا غصب کرد. از جمله عصمت الله خان جبارخیل غلزایی (ارسلا) را اعدام و قلعه اش را ویران می کند. ملا مشک عالم اندر که از مجاهدین ضد انگلیسی بود شمار زیاد دیگری از کسانی را که از سردار ایوبخان پسر شیرعلیخان طرفداری کرده بودند، می کشد. بنا به گفتۀ مرحوم محمد آصف آهنگ، دشمنی عبدالرحمن با هزاره ها که به قتل عام و غارت این قوم تمام شد، به خاطری بود که در جنگ میان ایوب خان و عبدالرحمن، هزاره ها از ایوب خان که برای تخت و تاج با عبدالرحمن می جنگید، طرفداری کرده بودند.

نمونۀ دیگرش: زمانی که نادر خان به قدرت می رسد، تمامی طرفداران برجستۀ امیر حبیب الله خان کلکانی خادم دین را که غیر محمدزایی و غیر پشتون بودند قتل کرد و خانه و ملکیت و دارایی های شان غصب کرد و خویشاوندان خودش بخشید. محمدولی خان دروازی بدخشی تاجیک، محمد مهدی خان چنداولی قزلباش، غلام نبی خان چرخی یوسفزی و عبدالرحمن خان لودین غلجایی را که از طرفداران امان الله خان بودند بکشت، اما مثلاً عبدالهادی خان داوی محمدزایی را که او نیز از مشروطه خواهان و از اراکین بلند پایۀ حکومت امان الله بود مصون ماند و این شخص در سالهای حاکمیت محمدظاهر شاه همیشه رییس مجلس اعیان و رییس مشرانو جرگه می بود. یا مثلاً از دو روحانی یی که کمر حبیب الله خان کلکانی را برای امارت بسته بودند، یکی را که تاجیک بود (مولوی محمد یونس از قلعۀ غلام شاه پروان) به شهادت رساند و آن یکی دیگر را که صافی بود نه تنها نکشت که هم خودش و هم فرزندانش در دستگاه حکومت نادر و خانواده اش صاحب اقتدار و نفوذ شدند. از این نمونه ها بسیار است که نمی خواهم سیلی افشایش روی کسانی را که نمی خواهم به درد بیاورد...

و حالا سه ده پس از سرنگونی حاکمیتهای خانوادگی و قومی و حضور برحق مردم در صحنۀ سیاسی دستهایی نابکاری درکارند تا نظام استبدادی و خاندانی و قومی را دوباره حاکم بسازند و مردم را از حقوق شان، از سهم شان و از حضور شان در صحنۀ سیاسی کشور محروم کنند. اینها می خواهند تا آزادی، هویت، تاریخ، و سیاست و هستی کشور را بخششی و ملکیتی بدانند که تنها در انحصار این پادشاه و آن امیر منسوب به قوم خاصی باشد؛ چرا؟ پاسخ این پرسش را در همان روحیه و ذهنیتی باید جستجو کرد که دهه هاست در این مرزوبوم حاکم بوده است- همان ذهنیتی که دادخواه شهید از کتاب "افغانستان در قرن نزده" در یافته بود.

روح همه شهدای استبداد سیاه و سرخ شاد و روی همه مستبدین دیروزی تاریخ و امروزین جغرافیای مان سیاه باد!

کلیفورنیا- اسد 1394

/ 0 نظر / 68 بازدید