اشکی در ماتم سوزان یک دوست

عصر دولتشاهی

دو روز است که  از مرگ نا به هنگامش خبر شده ام، اما هنوز حرفی که سزاوار وداع جاودانه اش باشد، ندارم. چه سنگین است مرگ چنان دوستی را به تنهایی به سوگ نشستن و گریستن!

این نخستین بار نیست که مرگ عزیز و همدلی را اینچنین زار زار شاهد می شوم. دلی که خانۀ مهر دوستان است، امروز اتشکدۀ سوگواری مرگ یکی دیگری ازان هاست- بسم الله جویان قاری خیل.  

 بسم الله جویان در جوزای 1335 در قریۀ خوجۀ ولسوالی رخه ولایت پنجشیر زاده شد. مکتب را در پنجشیر و کابل به پایان برد و در سال 1354 شامل انستیتوت ادارۀ صنعت شد. با فراغت از انستیتوت و بدست آوردن گواهینامۀ معادل لیسانس به کار در یکی از ادارات دولتی مشغول شد. به زودی توفان سرخ با کودتای ننگین و جنایتکارانۀ ثور 1357 در کشور نفیر کشان شد و زندگی هزاران هزار انسان دستخوش هوسهای نابخردانۀ و مزدور منشانۀ مشتی از خدا بیخبر گردید.  

بسم الله جویان راهی جبهۀ جهاد شد و از آنجا به خیل پناهندگان پیوست. او یگانه پسر خانواده و چشم امید پدر و مادر بود. مدتی را با خانواده در عربستان سعودی به سر برد و از آنجا واپس به پشاور رفت. در سال 1371 با پیروزی مجاهدین به کابل آمد و در سال 1372 به صفت رییس تحلیل سیاسی آژانس اطلاعاتی باختر به کار آغاز کرد. در سال 1375 با عقب نشینی دولت از کابل به زادگاهش برگشت. مدتی را در رادیویی که صدای دولت اسلامی در تبعید بود در تالقان کار می کرد.

در تالقان شماری از فرهنگیان گرد آمده بودند و می خواستند کار کنند. اما دیگر متاع فرهنگ خریداری نداشت و حتی اولیای امور فرمان و مشوره می دادند که اگر تفنگ می بردارید خوب ورنه بساط تان را جمع کنید و به دنبال کار تان بروید...

با شدت گرفتن جنگها در شمال و تنگ شدن امکانات کار فرهنگی به پنحشیر برگشت و با پیام مجاهد که به مدیریت آقای عبدالحفیظ منصور به نشر می رسید همکار بود. با سختی روزگار در پنجشیر و هجوم مهاجرین از شمال کابل به داخل دره، بازهم به پشاور رفت و تا سرنگونی حکومت طالبان در همانجا بود و گاهی مخفیانه به کابل می رفت تا از خانواده اش دیدار کند.

با سرنگونی طالبان شامل کار در وزارت اطلاعات و فرهنگ شد اما به زودی توسط حکومت جدید مشمول تصفیه های قومی حکومت گردید. از آنجایی که بسم الله جویان پیوند و رشته یی با کدام معامله گر قدرت نداشت از کار دولتی باز ماند. جویان به کار با پیام مجاهد ادامه داد و برای این نشریه مقاله می نوشت و گزارش تهیه می کرد. با وکیل شدن آقای عبدالحفیط منصور که مدیر مسوول پیام مجاهد بود، این نشریه دیگر آبروی پیشینه اش را نداشت. بسم الله جویان نیز یگانه جایگاه کار و سرگرمی اش را درین جریده از دست داد.

باری هم بختش را برای ساختن یک حزب سیاسی آزمود و رییس حزب اسلامی مردم افغانستان شد...

دیری بود سرطان عقدات لمفای گلو زندگی اش را به مخاطره انداخته بود. اما این مرد خدا با آن که می داست سرطان دارد اما هرگز امید را از دست نداد و کسی نمی دانست که رد چنگال چه هیولایی گرفتار است. روح بزرگ او برسایۀ شوم سرطان غالب بود. از سال 1384 به بعد پیوسته زیر تداوی بود و برای تداوی باید به پشاور می رفت. ده سال از حکومتی گذشته که ملیارد ها دالر از جامعۀ جهانی گرفت اما این حکومت قادر نشد تکنولوژی یی را که برای تداوی امراض سرطانی مانند تداوی با شعاع و مواد کیمیای (کیموتراپی) به کار می رود به داخل کشور بیاورد.

جویان نیز مانند ده ها بخت برگشته یی دیگر به گناه زاده شدن در کشوری که سردمدارانش هرگز به فکر رفاه ملت خود نیستند و جز به پرکردن جیب خود و عموزادگان خود نمی اندیشند، مجبور بود هر باری که برای تداوی و کیموتراپی به پاکستان می رفت پول زیادی را هزینه کند و از قوت لایموت فرزندانش بکاهد. این در حالی بود که جویان کار و معاش نداشت و نان آور خانه اش پسر نوجوانش بود که معاش او به مشکل می توانست مخارج رومرۀ خانواده را پوره کند...

بسم الله جویان قاری خیل مجاهد بود. یک مجاهد فرهنگی. یک فرهنگی با ایمان. هیچکسی برایش کمک اساسی یی نکرد.  نه فرهنگی یی بدردش می خورد و نه هم مجاهد چوکی نشینی به فکر کمک به او شد.

همین چند هفته پیش، جناب صدیق الله توحیدی برایم گفت که بیماری حاجی (بسم الله جویان) شدت یافته است و باید پاکستان برود. دو روز بعد توانستم با او دقایقی صحبت کنم. صحبت ما بدون خدا حافظی قطع شد و من تا ابد شرمنده اش ماندم...

دو شب پیش، دوست مشترک دیگر مان، کبیراحمد رحیل، زنگ زد و برایم خبر مرگش را داد. این دوست گفت که هرچند نزدیک ترین دوستان جویان در مراسم شرکت کرده بودند اما شمار شان از دوصد نفر تجاوز نمی کرد. او از کمبود شمار شرکت کنندگان در مراسم جنازه متاسف بود. من به این دوست نگفتم که اگر شرکت در جنازه به خاطر خود افراد و شخصیت شان باشد، کمتر جنازه یی بیشتر از صد نفر شرکت کننده خواهد داشت. از شرکت در جنازۀ شخصیتی که همه عمرش برای آرمانهای مردم و ملتش سرگردان بوده است، درین بازار "پیدا و پناه" چه چیزی نصیب کسی می شود؟

هرکسی را خداوند همان می دهد که در پی اش است. یکی از خصایل جویان این بود که نه در جنازه های تشریفاتی و نه هم در مهمانی های تشریفاتی شرکت می کرد. او اهل ریا نبود. اگر در جنازه اش شمار زیادی شرکت نکردند، در عوض آنهایی که شرکت کردند، صمیمی ترین و بی ریا ترین دوستانش بودند که اشک و ماتم و یا دعای مغفرت و صبر شان از دل و جان بود.

حاجی بسم الله جویان قاری خیل را از زمان تحصیلش در انستیتوت اداری صنعت می شناختم. او همصنف و دوست بسیار نزدیک محمد افسر رهبین، شاعر و فرهنگی شناخته شدۀ کشور بود. او را در یک شب نشینی در خانۀ رهبین دیدم، آشنا گردیدیم و به گفتۀ شاعر ازین آشنایی هرگز نگردیدیم. در غمها و شادیها با هم بودیم، با هم خندیده بودیم و با هم گریسته بودیم...

جویان شخصیت متین و نهایت صمیمی داشت. در جوانی بسیار سرزنده بود و در پخته سالی ترکیب سرزندگی و متانتی را که متناسب سن و سال و موقف فرهنگی و اجتماعی اش بود همیشه حفظ می کرد و متعادل بود. بسم الله جویان کسی بود که هرگز در پی پلشتیها نرفت، دوکان ریا نساخت و با وجودی که می دید در چهار سویش بازار فروش معنویتهای شخصی و اجتماعی و فرهنگی در بدل خواسته و جایگاه گرم است اما تا توانست راهش را ازین بازار و بازاریان کناره کرد. مگر پول و جایگاه یافتن چه کمالی می خواست که بسم الله جویان نداشت؟

جویان با همه فضل و کمالی که داشت در تنگدستی جان داد.

او به نسل خاکستر متعلق بود. نسلی که آغاز یک فرهنگ ملی را تجربه کرد. نسلی که برای رسیدن به مدینۀ عدالت اجتماعی در کوره کسانی که دشمن این مدینه بودند سوخته و خاکستر شده روان است.

برای آن یار عزیز، آن همدم دل، آن همنفس شکستها و پیروزی ها، آن اندیوال دردمند و شکیبا از خدای بزرگ بهشت برین استدعا دارم و دل تنگ آن استم که سروهای آزادی و آزادگی درین وطن یکه یکه و ایستاده می میرند و به خاک می روند و تخم هرزه ها و هرزه گی همه روزه تکثیر می شود...

 

/ 3 نظر / 92 بازدید
lمحمداسحاق فایز

سلام بر تو رحیل عزیز. عذر خواهی دارم از اینکه قاصد بدی بودم. امیدوارم که سلامت و تندرست باشید. من نیز همانند تو در این سوگ شریکم. یاد او و پاکی او و فقرش همیشه با من خواهند ماند. اما دوست تر داشتم که سوگنامه مرا در اینجا می آوردی. شاد و موید باشید عزیز من

lمحمداسحاق فایز

روح جویان همیشه شاد باد. زنده باشی که یادی کردی . با تو همدرد و همدردم.

فرید

با عرض سلام و خسته نباشید از ظاهر وبلاگتان این طور به نظر می رسد که برای آن زحمت کشیده اید ما هم می خواهیم شما را در این زمینه یاری برسانیم شما یقینا محدودیت هایی که یک وبلاگ دارد را به خوبی می دانید با این حال بد نیست مجددا آنها را با هم مرور کنیم: وجود یک تبلیغ ناخواسته و نامربوط با محتوای وبلاگ محدودیت در قالب های وبلاگ نداشتن فضای مناسب برای قرار دادن فیلم و عکس و فایل و ... سخت بودن افزودن یک امکان ساده، مانند نظرسنجی،آمارگیر جدید و ... عدم پشتیبانی از امکانات پیشرفته تر با این حال راهی ساده برای حل تمامی این مشکلات وجود دارد تبدیل وبلاگ به سایت به آدرس سایت مراجعه کنید و مراحل را دنبال نمایید و ظرف 24 ساعت از تمامی این مشکلات برای همیشه خلاصی پیدا کنید موفق باشید 1374622540