ششم جدی سرآغاز تجاوز و تداوم فاجعه سرخ

با اعلام فهرست کشته شدگان و در حالی که همه قاتلین هنوز در قدرت و در کنار امین بودند، حزب خلق شعار "مصوونیت، عدالت و قانونیت" را بلند کرد. این اعلام چنان میان خالی بود که هیچ انسانی نمی توانست آنرا بپذیرد و به آن باور کند. کلیه قصابان در جای خود بودند و دولت در چنگال همان حزب خونخواری بود که تنها با کشتار دوازده هزار نفر اعتراف کرده بود. این در حالی بود که هزاران انسان دیگر را سگها و چوچه سگهای خلقی در هرکجای این کشور که بودند به دست و فرمان خود کشته بودند و این پروسه همچنان ادامه داشت. به گونۀ نمونه از پنج نفری که از خانواده و قریۀ من راهی زندانهای رژیم شده و "برده شده" بودند تنها نام پدرم را که در کابل گرفته شده بود، در فهرست شهدا یافتم و از چار نفر دیگر هرگز سراغی بدست نیامد.

در وحشتسرایی که حزب خلق ایجاد کرده بود در و دیوار شهر کابل و سراسر کشور را بوی شهادت، بوی مظلومیت و نفیر اختناق سرخ فراگرفته بود. هرخانه یی وارث شهیدی بود و یا یکی از بستگان شان توسط رژیم سربه نیست شده بود.

پدرم را در 23 جوزای سال 1358 از ریاست تالیف و ترجمۀ وزارت معارف برده بودند. دران وقت من از هلمند، جایی که به صفت معلم در لیسۀ زراعت واقع ولسوالی گرمسیر (درویشان) کار می کردم، به کابل آمده بودم. رخصتی های تابستانی بود. تمام دوران رخصتی ام در کابل را مصروف سرزدن های بی حاصل به زندان پلچرخی و صدارت سپری کردم. در ماه سنبله واپس به هلمند رفتم.

کشتار مردم توسط حزب خلق به شدت جریان داشت. من تصمیم گرفته بودم که وظیفه را ترک کنم برای من ممکن نبود به کار در هلمند ادامه بدهم. در همۀ آن مکتب تنها دو نفر غیر حزبی مانده بود- یکی من و یکی هم استاد عبدالخالق خان که از دوستان نزدیک بود و هست. استاد عبدالخالق خان توانست به لطف پروردگار زنده بماند و اکنون در زراعت پروان مصروف کار است. می دانستم که برایم ادامۀ کار در هلمند با وضعیتی که دارم ممکن نیست. از یکسو خطر گرفتار شدن و از سویی هم بی سرپرستی خانواده ام در کابل.

در ماه سنبلۀ همان سال وظیفه ام را ترک کرده به کابل آمده بودم. روزی که مکتب زراعت هلمند را مخفیانه ترک می کردم نیز از روزهای تاریخی در ولسوالی گرمسیر بود. دران روز سران حزبی چهار نفر را در محضر عام در عیدگاه ولسوالی و در کنار رودخانۀ هلمند اعدام کردند. این چار نفر را به جرم مخالفت مسالحانه با نظام اعدام کردند و صحنه یی بود که هرگز از یادم نمی رود. در حقیقت این اعدام جمعی به منظور ترساندن مردم از یکسو و تعلیمدهی به خلقی ها در کشتار مردم صورت میگرفت. چراکه هر خلقی صاحب پاپه شه حق داشت که به روی محکوم فیر کند...

همان روز من گرمسیر را ترک کردم، به لشکرگاه آمدم و از آنجا به کندهار و سرانجام به کابل رسیدم. سه چهار روز پس از رسیدنم به کابل حفیظ الله امین قدرت را به دست گرفت. اما برای من فرقی نمی کرد که در راس نظام چه کسی از اعضای حزب خلق قرار دارد. نظام همان بود، ایدیولوژی همان بود و قصابان و جنایتکاران آدمکش در نظام همان.

با گذشت هر روز برای من زندگی در کابل تلختر و مشکل تر می شد. ترس ازین که گرفتار و کشته شوم آنقدر آزارم نمی داد که بی سرپرست ماندن خانواده؛ خانواده یی که یگانه نان آور و یگانه مرد دران بودم. سرانجام تصمیم گرفتم از کابل به دهکدۀ آبایی و در میان خویشاوندان بروم تا خانواده زیر سایۀ کاکاهایم و در میان قوم بمانند.

دو ماه پیش از کوچکشی ام به دهکده، یکی از پسران کاکایم- کبیر احمد رحیل، برای خدمت عسکری جلب شد. او را به فرقۀ دهدادی در بخش مدافعۀ هوایی دادند. این در حالی بود که دو برادر کبیراحمد نیز زندانی رژیم بودند و از سرنوشت شان کسی چیزی نمی دانست. ما هرگز حاضرنبودیم که به رژیم خدمت کنیم. ما در تدارک مقاومت در برابر رژیم بودیم. ازینرو فیصله همین شد که کبیر به عسکری برود تا همه کس خبر شود که او در مزار شریف است و بعداً از آنجا فرار کرده و مخفی شود. و کبیر همان کرد که باید می کرد. او از عسکری برگشت. یکی دو هفته را در کابل مخفی ماند و پس ازان زمینۀ مخفی شدنش در بگرام را فراهم کردیم و به بگرام رفت. او در اتاقی در خانۀ خودشان مخفی بود که حتی شماری از اعضای خانواده نیز نمی دانستند.

سرانجام در ششم جدی سال 1358 بنده به بگرام کوچیدم. مردم در کابل همین قدر می دانستند که تغیری در شرف وقوع است اما نمی دانستند این تغییر چگونه خواهد بود. چرا که میزان پرواز ها به میدان هوایی کابل به شدت فزونی گرفته بود. دران روز آسمان کابل یک لحظه و پروان یک لحظه هم بدون یک یا بیشتر طیاره نبود. حکومت هم اعلام کرده بود که مردم در کابل کلکین های خود را در شب پردۀ سیاه بگیرند. معلوم نبود که آیا حکومت امکان بمباران شهر را پیش بینی کرده بود یا مسالۀ دیگری دخیل بود.

شام روزی که به بگرام رسیدیم و همه وسایل و کوچ و بار را در خانۀ پدری پایین کرده بودیم به خانۀ کاکایم جنت مکان فقیرمحمدخان مهمان بودیم. کاکایی که دو پسر و یک برادر را از دست داده بود و همچنان خلیل وار در اراده اش برای مقاومت در برابر رژیم کوه محکمی در پشت سر جوانان بود.

یکی از دوستان نزدیکم، مرحوم محمدولیخان نیز دران شب با ما بود. شمار زیادی از اهالی قریه و خویشاوندان به خانۀ کاکایم به دیدن ما آمده بودند. زنان در خانۀ زنانه و مردان در مهمانخانۀ مردانه جمع بودیم. به یادم نیست که نان شب را خورده بودیم یا خیر که صدای ببرک کارمل را از رادیوی تاجکستان شنیدیم که "سقوط مرگبار رژیم طراز فاشیستی حفیظ الله امین" را به مردم اعلام می کرد.

هرچند در همان شب روشن بود که درین تغییر تنها کارمل به جای امین نشسته است و حزب و ایدیولوژی و نظام همان است اما من درک کردم که این تغییر فرصتی برای نفس کشیدن برای مردم فراهم خواهد کرد.

پس از شنیدن خبر سقوط حکومت امین یکی از اهل مجلس از کبیرخان یاد کرد و افسوس کرد که ایکاش به عسکری نمی رفت و حالا پیش ما می بود. من که لزوم تداوم مخفی بودن کبیر را نمی دیدم، گفتم که کبیر همینجاست. به یکی از بچه های خانواده گفتم که برود کبیر را بیاورد. اهل مجلس هرگز باور نمی کردند. دقایقی بعد کبیرخان وارد مجلس شد. همه شگفت زده شده بودند و همجنان به چندین جهت خوشخال بودند. یکی این که پس از چندین ماه او را می دیدند و دیگر این که درین شرایط حساس او پیش شان است و در کنار شان.

فردای آنروز همراه با شماری از دوستان به چاریکار رفتیم تا بنگریم که تغییر نظام یعنی چی. وقتی از قریه به شاهراه سالنگ رسیدیم دیدیم که قطار موترهای نظامی و تانکهای روسی به سوی کابل در حرکت استند- چنان قطاری که نه آغازش پیدا بود و نه انجامش. در همان دقایق اول دریافتیم که کشور اشغال شده است و ببرک کارمل در نقش شاه شجاع ثانی به کابل آمده است. برای ما همان روز تثبیت شد که مقاومت مردم در برابر رزیم جنایتکار خلقی به قیام در برابر اشغالگران سرخ و دست نشاندگان شان تبدیل خواهد شد. در همان روز هر انسان دردمند و آگاهی در جامعه بدین باور رسید که آزادی کشور در ششم جدی لگدمال ارتش سرخ شد و قیام و جهاد در برابر آن بر هر باشندۀ این سرزمین فرض است- به ویژه که رژیم تمامی خلقیهای آدمکش و جنایتکار را در آغوش گرفت و دریایی از خون مردم را از دولت و حزبی که دولت را رهبری می کرد جدا می ساخت.

و بدین ترتیب بود که ده به ده و شهر به شهر مردم به قیام و جهاد علیه روس دل بستند. ملیونها انسان شهید، یتیم، بیوه و معیوب شد و هزاران خانه و دهکده به تل خاک تبدیل شد...

بلی، در ششم جدی 1358 من از کابل به پروان کوچ کرده بودم.

/ 0 نظر / 9 بازدید