نثار سپاهیانِ گمنام، که سرباختند و باور نباختند!

محمد افسر رهبین



خاکسترِ یاد

چه شد که سینهء عاشق ز درد خالی شد
سفینهء غزل از شاهفرد خالی شد


چه آمده ست براقلیم دل؟ که جادهء صبر
ز آتشِ قدمِ رهنورد خالی شد


کجا شدند سواران تشنهء توفان
که دشتِ حادثه از ابرِ گَرد خالی شد


چنان به مفت بخفتند جمله تهمتنان
که شاهنامه هم از نامِ مرد خالی شد


چه سبز کرد، غریبانه در بهارِ سیاه
که ذهن باغچه از  سرخ و زرد خالی شد


خوشا! ترا، که شدی برگ برگ، خاکستر
هوای خانه ات ازگرم و سرد خالی شد



کابل، 5 جدی 1391

/ 0 نظر / 13 بازدید