یوسف رهایی- یکی از غازیان جهاد و مقاومت

یکی از هزاران جوانی که راهی سنگر جهاد مسلحانه علیه نظام غیر دموکراتیک و ضد ملی خلق شد محمد یوسف رهایی بود. او که در سال 1337 در دهکدۀ قلعۀ ملک بگرام به دنیا آمده بود، در سال 1358 از لیسۀ بگرام فارغ گردید. فراغت او همزمان است با یورش ارتش سرخ به کشور. یعنی یوسف رهایی هنوز صنف یازدهم مکتب بود که کودتای هفتم ثور روی داد. در ثور 1358 دو مامایش هریک عبدالوکیل دادخواه مدیر اداری زراعت ولایت پروان و عبدالرحیم حاشر مامور زراعت بگرام توسط دژخیمان رژیم ربوده شدند. در جوزای همان سال کاکای مادرش عبدالغفور رحیل دولتشاهی که شخصیت اجتماعی و علمی منطقه و کشور بود به زندان افگنده شد و سه ماه بعد بزرگ دیگری از خانواده، غلام ایشان دهقان- برادر رحیل دولتشاهی نیز به زندان افگنده شد.

یوسف شاهد سرگردانی و درد و فغان خانواده برای گمشده های شان بود. هر روز جمعه پدرکلان یوسف، مرحوم فقیرمحمدخان، با دلی پر از امید برای یافتن سراغی از فرزندان و برادران گمشده اش به کابل میرفت و شام همان روز یا فردایش با چشمان تر و دلی شکسته از نیافتن نشانی از جگرگوشه هایش، به دهکده باز می گشت. یوسف در حالی شاهد خاموش رقص و پایکوبی و مارشهای انقلابی و لاف و گزاف خلقیها در مکتب بود که نان خانواده اش به خون عزیزان شان تر بود و اشک مادران و زنان و پدرگمکرده های خانواده شب و روز جاری بود. یوسف در پی رهایی ازین وضع بود و ذهن نوجوانش شب و روز مشغول یافتن راهی برای پایان دادن به این وضع.

با یورش ارتش سرخ به کشور شوروی بخش کوچکی از جناح حزب خلق به رهبری حفیظ الله امین را سرکوب و باقیمانده را در یک ایتلاف تازه با شاخۀ پرچم به قدرت رساند و نامش را گذشت مرحلۀ تکاملی انقلاب ثور. تازه به دولت رسانده شده ها زندانها را باز کردند اما شماری که از زندان برون آمدند یک فیصد گمشده های مردم نبود. نود و نه درصد کسانی که توسط سگهای شکاری خلق ربوده شده و به زندان افگنده شده بودند، دیگر برنگشتند و همه اعدام شده بودند. از میان چهار زندانی خانوادۀ یوسف هیچیک شان برنگشتند و مانند هزاران فرزند دیگر این خاک هرگز هم نشانی از مرده و زنده شان بدست نیامد.

اگر در مرحلۀ جنینی و غیرتکاملی خلقی ها در زندانها به خون آشامی می پرداختند، در مرحلۀ تکاملی سرتاسر کشور به مسلخ کشتار مردم توسط حزب خلق و دوستان انترناسیونال شان تبدیل شد. همه روزه دهکده ها به تل خاک تبدیل می شد و شمار توغ های سبز در قبرستان ها فزونی می گرفت. تنها در یک عملیات پیاده و کماندوی روسها و ارتش حکومت دست نشانده در بهار سال 1360 در بگرام بیش از 120 نفر غیرمسلح در خانه و راه و کشتزار به شهادت رسیدند. شوهر همشیرۀ یوسف که تازه داماد بود، صابر پسرکاکایش، محمدسرور از بزرگان خانواده اش و هشت نفر دیگر از همدهکده های یوسف درین عملیات به شهادت رسیدند. و این یکی از هزاران قصه ییست که همه روزه در کشور جاری بود.

در سال 1361 قاسم جان، مشهور به روکی، یازنۀ دیگر یوسف رهایی، در یک کمین نیروهای دولتی گیر آمده و به شهادت رسید- در حالی که یک ماه بعد پدر نخستین فرزند خود می شد. فرزند قاسم را هم قاسم نام نهادند. فرزندی که یک ماه پس از شهادت پدر به دنیا آمد و امروز دانشجوی حقوق است.

بدین سان بود که یوسف رهایی مجاهد شد. درسراسر کشور اکثریت جوانانی که به جهاد روی آوردند انگیزۀ شان جنایات حزب خلق و ارتش سرخ بود. این جوانان تنها چیزی که می دانستند سرنگونی رژیم بود. کنار آمدن به نظام خون آشامی که یک مشت جنایت پیشه همه کارۀ نظام بودند ممکن نبود. برای یوسف رهایی و سایر مجاهدین شهادت همسنگران شان که پیوسته اتفاق می افتاد، سبب شکست روحیۀ شان نمی شد بلکه آتش کینه در برابر نظام را در دل شان نیرومندتر می ساخت. ازان میان، شهادت سیدقادر شاه و سید نظرشاه تاثیرات سنگینی بر روح و روان او گذاشت. این دو که باهم برادر و از بستگان مادری یوسف بودند، زندگی درد انگیزی داشته اند که خود داستان دیگریست...

مردم به پا خاسته بودند تا انتقام خون شهدای خود را بگیرند و چنین بود که دریای انتقام مردم کلان شد و کسی نبود که بازش دارد. ایستادگی مجاهدین در برابر نظام ریشه در نفرت و کینۀ عمیق آنها از کنش نظام و منسوبین نظام داشت.  آنها تنها همین را می دانستند که این نظام کمونیستی است و کمونیست یعنی بیخدا؛ یعنی ضد دین و ضد فرهنگ و عقاید مردم. کردار رژیم و عمال جنایت پیشه و جاهلش بر برداشت مردم از نظام صحه می گذاشت.

و چنین بود که یوسف رهایی همانند هزاران مجاهد دیگر هرگز سنگر جهاد را ترک نکرد. او به یکی از مجاهدین فداکار، شجاع و با اراده تبدیل شد. یوسف به عنایت الحق شفق که آمر جبهۀ بگرام از جمعیت اسلامی افغانستان بود بیعت کرد و همراه با جوانان دیگر خانواده گروه چریکی خود را ساختند. در همه عملیات و فعالیتهای جهادی علیه پایگاههای دولتی و جنگهای رویاروی با قوای دولتی و روسی شرکت کرد. یوسف رهایی از راکت انداز های ماهر جبهه بود. در یک عملیات نظامی آنقدر راکت فیر کرده بود که از گوشهایش خون جاری شد و ازین ناحیه دچار نقص قسمی شنوایی شد. با اینهمه همیشه پیش از هرکس دیگری راهی وظایف جهادی می شد.

زمانی آمریت جبهه بر یوسف و یارانش بدگمان شد و مدتی را آنها به زندان جبهه افتیدند. این بدگمانی به زودی رفع شد اما جفایی که در حق او و یارانش از سوی آمریت جبهه شد هرگز سبب روی گرداندنش از جهاد و حتی ازجبهه نشد. او دوباره راهی سنگر شد و همچنان مجاهد ماند.

در همان سالهای گرم جهاد علیه ارتش سرخ و نظام دست نشانده اش، تلاش حزب اسلامی برای گسترش قلمرو حاکمیتش در منطقه سبب شد که یوسف از دهکده اش مهاجر شود- آنهم در دهکدۀ مجاور. در همین دوران مهاجرت بود که با دختر خاله اش عروسی کرد. عروسی یک مجاهد و آن هم مجاهدی که از دهکده اش برون رانده شده است با آنهمه فقر و تنگدستی خود داستانیست نوشتنی و خواندنی.

با حل مشکل با حزب اسلامی، یوسف به زودی به دهکده اش برگشت و همه سالهای باقی جهاد را با همه درد ها و رنجهایی که فقر و گرسنگی یکی از صدهایش بود، در سنگر ماند. بگرام یک منطقۀ هموار است و هیچگونه پناهگاه کوهی و تپه یی برای دفاع و ستر و اخفا ندارد. تنها در تابستان و در پناه جنگل و درختان سبز مجال جنگهای چریکی میسر است. ازینرو مجاهدین در زمستان به مناطق کوهستانی نزد دوستان و همسنگران کوهی خود می رفتند. اما یوسف رهایی حتی در زمستانها در کنار شماری دیگر با خانواده اش در قریه می ماند.

یوسف رهایی  با پیروزی مجاهدین و سرنگونی رژیم کمونیستی از ثور 1371الی سلطه ی سیاه طالبان برکشور، درپست های مختلف ریاست امنیت ملی پروان ایفای وظیفه نمود و با روی کارآمدن طالبان، باز هم این ایثارگر فداکار، که تعهدی انسانی با مردم و سرزمینش داشت، درپست های معاونیت سیاسی غند53 و ریاست ارکان قطعه ی منطقوی بگرام در سنگر دفاع از خاک و وطنش در برابر  مزدوران اجنبی پای افشرد.  

پس از روی کارآمدن اداره ی موقت درسال 1380همزمان با آغاز برنامه های موسسه ی هبیتات مدت 4 سال را در پروسۀ همبستگی ملی دربگرام به فعالیت سپری کرد.

آخرین وظیفۀ اش را در زمستان 1386درپست شهردار بگرام توظیفه شد که تا آخرین دم حیات چون گذشته در خدمت مردمش بود.

یوسف از مرگ نمی ترسید. هرزمانی که وطن نیاز به سرباز داشت او یکی از سر برکفان آمادۀ خدمت و فداکاری بود. چه در زمان حاکمیت حزب منفور خلق و تجاوز شوروی و چه در زمان حاکمیت سیاه مزدوران سیه جامه و سیه کردار پاکستانی. زمانی که کار بازسازی وطن فرارسید یوسف رهایی یکی از پیشگامان بازسازی در قریه و منطقه بود و در چهارچوب برنامه های همبستگی ملی، انتخابات، و سایر فعالیتهای انکشافی سهم گرفت.

سرانجام خواست و رضای الهی همان شد که یوسف نه با بم و راکت یا مرمی بلکه در یک حملۀ بی امان قلبی به تاریخ دوم میزان سال 1391جان به جان آفرین بسپارد. یوسف در آغوش مادر جان داد. مادری که همه سالهای جهاد را چون سایه دنبال پسر بود. مادری که سالهای آزگار جنگ شب و روز مرگ مبادای فرزندش خواب از چشمانش می ربود، سرانجام این کابوس در زمان صلح و در حالی که سر پسر را در آغوش داشت به حقیقت پیوست. خانۀ یوسف در کنار گورستان دهکده است و حالا مادر درد مند همه روزه کنار دروازۀ قلعه می نشیند و درحالی که چشمش به گور تازۀ پسر دوخته شده است اشک می ریزد. مرگ او بسیار نا به هنگام و غافلگیر کننده بود. همه دوستانش در ناباوری تمام سوگوار از دست رفتنش استند. اما رضای خدا را نمی شود تسلیم نبود. همه از اوییم و به سوی او باز می گردیم.  

یوسف رهایی مردی بود خوش طبع، رفیق، صمیمی، خندان، زرنگ، دانشگرا و خردورز. او طرفدار ابتکار و نو آوری بود و دگرگونی های مثبت در حیات اجتماعی و زندگی خانوادگی را می پذیرفت و عملی می کرد. مهمان نواز بود و کمتر روزی از هفته می بود که او مهمان نداشته باشد. به امام قریه، هر که می بود، رسیدگی و از او حمایت و مواظبت می کرد.

یوسف با همه مصروفیت و تعهدی که به جهاد و مقاومت داشت همیشه مرد خانواده بود و در هر حالی به فرزندانش می رسید. در همه دوران جهاد و مقاومت یوسف در پهلوی جهاد به دهقانی می پرداخت و مصرف خانواده اش را از همین راه اکمال می کرد. دهقانی همیشه بخشی از کار زندگی اش شده بود- چه در زمانی که مجاهد بود و چه در زمانی که مامور دولت بود.

از یوسف رهایی هشت فرزند به جا مانده است که کوچکترین شان هشت ساله است. چهار دختر دارد و چهار پسر. پسر بزرگش مسعودرهایی، دانشجوی انجنیری در دانشگاه البیرونیست. دخترانش یا در مکتب اند یا هم مصروف تحصیل در تحصیلات عالی پروان.

اگر ما به کسانی که در جهاد و برای آزادی کشور جان داده اند شهید می گوییم، باید به همه کسانی که درین جنگها شرکت کرده و زنده مانده اند غازی بگوییم. اما با درد و دریغ که در کشور ما کسی به معنویت ها ارزش قایل نیست. در همه کشور های جهان غازیان جنگهای آزادی- چه زنده و چه مرده- احترام می شوند، مدال و نشان دریافت می دارند و افتخارات شان حفظ می گردد و بدینسان فداکاری مردم قدر می شود و ارزش های ملی نهادینه می گردد. اما در کشور ما ارزش زدایی و دشمنی با ارزشهای معنوی یک امر معمول است. چرا که قدرتمندان از وجود نهادهای معنوی می ترسند. چرا که دولتمردان ما جز خود و خیل تبار خود به هیچکس دیگری نمی خواهند ارزش، اعتبار و هویت قایل شوند. مردم را همین معنویت های مشترک ملی متحد می سازد اما دولتمردان کوته اندیش ما از وحدت مردم هراس دارند. ورنه نه تنها جهاد و مقاومت بلکه گورهای جمعی شهیدان مان در پولیگون پلچرخی و در سراسر کشور بهترین مکانها و زمینه هایی اند برای گردهم آوردن مردم به دور یک تجربۀ مقدس تاریخی و وحدت ملی از طریق خونشریکی ملی. اما بردلها و گوشها مهر است...

برعکس امروز بازار دشمنی با جهاد و مجاهد گرم است و دولت درین میان یا هیزم بیار معرکه است یا هم تماشاچی. البته نقش آنهایی که از نام جهاد و مقاومت به زر و زور دست یافته اند درین ارزش زدایی و دشمنی با معنویت های جهاد بیشتر ازآنهاییست که با جهاد علناً دشمنی دارند. چرا که کنش و کردار اکثریت سران جهاد و مقاومت درین ده سال اخیر همه چیز دارد جز معنویت، جز آبرو و جز افتخار. اعمال همین سوداگران جهاد و مقاومت است که دشنامی شده است به آدرس همه مجاهدین...

 در کشور ما حکومت و دستگاهی به میان نیامده است تا از فداکاری های مردم قدر شناسی کند و با همین مکتب و همین ملا آرزوی به میان آمدن همچو دستگاهی که از ایثار و قربانی های مردم قدر کند، نیز وجود ندارد. پس مردم باید خود به معنویت های خود ارج بگذارند و فداکاری فرزندان شان را ثبت تاریخ نمایند. یکی از کارهایی که می توانند این است که روی سنگ گور مجاهدین و مقاومتگران راستین و پاکدامن زندگینامۀ شان را بنویسند و از آنهایی که در جنگ شهید نشده اند به لقب "غازی" که حق شان است، یاد شود. اینها به حق غازیان اند و یوسف رهایی یکی ازین غازیان پرافتخار کشور است.

روحش شاد یادش همیشه گرامی باد!  

/ 0 نظر / 17 بازدید