پیشواز بهار

شعر زیبایی از: محمد اسحق فائز

سپید برف ز روی زمین چو قو بپریده
و آسمان شده از ابر، خیلِ قویِ رسیده
فرو شده است از آن ابرها، یکسره باران
و دانه دانه چو الماس بر زمین بچکیده
و نرم نرم و ملایم نسیمِ دامنِ پروان
ز سوی جلگۀ نیلاب و غوربند وزیده
به آبله ریزِ زمین خنده می کند، نفسِ صبح
و شام در قدمِ طلعتش خجسته دمیده
ز بوی عشق، ریاحین دشت پر شده از ناز
و در مناظره صد آسمان ستاره کشیده
ز گوش نلغه نهالانِ باغ، عقدۀ گوهر
چکیده، رفته و در ریشه های بته خزیده
شعورِ سرخِ دلِ عاشقانِ وادیِ ما نیز
برای قصه گری سویِ ارغوان بدویده
نشیده بس که سروده است باد های تفقد
تو گوییا ز دمش شعر عارفانه وزیده:
"ز سنگِ حادثه هرچند زخم خورده شمالی
ستاده است و از آن زخم ها دمی نخمیده
بلی بلی نخمیده است استوای حضورش
اگر چه گژدمِ شبگونِ نفرتش بگزیده"
***
بیا به دامنِ این خاکِ سبز بر، بنشینیم
قبایِ ابر به بر، مثل قطره، تر بنشینیم
چنان سروشِ بهاری، گل و شگوفه سراییم
به بالِ واژه به بامِ بلندِ ابر براییم
میانِ حلۀ آن ابر، تخم خنده بگاریم
و دانه دانه سر خاک های گریه بباریم
به آفتاب بخوانیم ز نو حکایت پرواز:
"در این بهار به رنگ بهار می شوم آغاز
پر از ترنم باران و سبز واری و شادی
پر از نوا و پر از مهر، پر از بزرگی و رادی"

6 فروردین 1392
کابل

/ 3 نظر / 26 بازدید
محمواسحاق فایز

دوست مهربانم رحیل صاحب. سپاس از اینکه، سروده نا رسای مرا جای نمایش در "گرد راه" دادید. سرافراز و پیروز باشید.

محمواسحاق فایز

سپاس از شما رحیل بزرگوار از این که به این سروده نا رسا جایی در گرد راه دادید. بهرور و پیروز باشید.